سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
صبا

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 92/8/30

 

 

این روزها بیش از هر زمان دیگری دلم برایت تنگ شده است ..


جای خالیت را در وجب به وجب دشت تفتیده ی دلم حس می کنم ...


غم نبودنت را در خم ثانیه ها می بینم


و درد ندیدنت را در سپیدی موهایم به نظاره می نشینم ..


تو چه زود و آسان از کنار ما پرگشودی


 و من برای دیدن دوباره ی رویت پنجره های احساس را با اشک چشمانم می شویم


تا غبار فراموشی بر آن ننشیند و


آرزوی دیدنت را مژده ی گلهای پژمرده ی گلدان پنجره ی احساسم قرار می دهم


و هر صبح قصه ی دلتنگیم را برای قاصدک تنهایی می خوانم


تا شاید در گذر از دشت زندگی خبری از تو برایم بیاورد ولی افسوس ...


افسوس که می دانم دلخوش داشتن به سراب تشنگی را بیشتر می کند ..


این روزها دلم بد جور با دل غمگین آسمان همنوا شده


و بغض دوری تو را در سکوت سهمگین شهر می شکند


و قطره قطره وجودم را می شوید و با خود می برد


در اوج پریشانی دلم را بر می دارم


و آرام و بی صدا در هیاهوی پرصدای درونم به سویت می آیم 


خاکی سرد وجودت را در بر گرفته و


سنگی بی احساس نامت را به رخ دل تنگم می کشد ...


زانوهایم خم می شود و دستانم اسمت را بر روی سنگ سرد در آغوش می کشد


دلم ترانه ی غم خود را به نثر به نثر به وزن دل در می آورد بدون قافیه و ردیف


از تو می گوید  از نبودنت ناله ی غم سر می دهد و از جای خالیت غزلها می سراید


با اشک چشم بر روی خاک سردت احساسم ، دوست داشتنم و


 تلخی جای خالی نبودنت را می نویسم


از پژمرده شدن گلهای احساسم با رفتنت می گویم


و از قاصدکانی می گویم که خجل زده ی آوردن خبری از تو برایم هستند


 از نگفته هایم برایت می گویم از تمام روزهایی که به خاطر نبودنت


 اشک ریخته و شب را پناه دلتنگی هایم قرار دادم 


من می گویم و تو چه آرام و ساکت گوش می دهی  


تو هم برایم حرفی بزن ..


 دلم برای شنیدن صدایت آرام بخشت تنگ شده است


ببخش برای شستن سنگ قبرت گلاب نیاوردم


به گلاب حسودیم شد که بخواهد اسمت و سنگ وجودت را در بر بگیرد


با عصاره ی جان پاک می کنم غبار روی سنگ قبرت را


 یادته تو همیشه عاشق گل رز بودی برایت آوردم...


 حواسم نبود در دستانم به آهنگ غم پر پر گشتند و چه دلگیر روی تو را پوشاندند


از داخل قاب عکس چه آرام و متین همیشه نگاهم می کنی


سرزنشم نکن دلم بد جوری گرفته


جای خالی تو هنوز در وجودم خالیست


 بعد از سالها هنوز نبودنت را با تمام ذرات وجود


در تمام ثانیه ها حسی تلخ دارم ...


 می خواهم فریاد بزنم از تنها رفتنت شکوه کنم


 و از اینکه مرا در این سرای هزار رنگ دنیا تنها گذاشتی و


 خود رفتی ناله ی غم بسرایم ..  

                                    

اما آرامش نگاهت قدرت فریاد زدنم را می گیرد


و فقط اشک هایم است که بی صدا در فوران سوزان خود می گوید و ناله می کند


آسمان چه سخاوتمند دلش به همدلی دلم می فرستد


بغض گلویش در رعد می شکند و چه آرام اشک را از گونه هایم پاک می کند ..


دلم بیش از هر زمان دیگری برایت تنگ شده است ..   

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 92/8/29

 

وجودش خالیست ...گم شده دارد ... سر در گم است


هر روز وشب حیران در کوچه های بی قراری می گردد


 مضطرب است آرامش می خواهد  

                                

از در به دری خسته شده  ، از تنهایی به ستوه آمده


به دنبال یک اتصال است یک عشق یک خواستن و یک گره خوردن ...


اتصالی عمیق ... عشقی واقعی و گره خوردنی جدا نشدنی ..


عشقی می خواهد پاک و شفاف به زلالیت آب روان


به لطافت باران و به سر زندگی شبنم بر گونه های گلبرگ ...


اتصالی می خواهد از جنس نور که وجود تاریکش را روشن کند


غبار از چشمانش بگیرد و تیرگی ها را از قلبش بشوید ..


وجود خالیش را تو صاحب شو


به گلدسته های مهرت آرامش کن


 نغمه ی مهرت را زمزمه ی جانش قرار بده


وجودش را معطر به عطر حضورت کن


می خواهد اگر می خندد با تو باشد و اگر گریه می کند از دوری تو باشد ..


برای وجود منجمدش تو گرما بخش باش


دستان خالیش را در دستان خود بگیر


و نگاه سر گردانش را در سکوی ساحل آرامشت به عشق آرام کن ...


 دشت وجودش را سجاده ی راز کن


گلهای یاس امید را بر آن بنشان بذر عشق و محبت را بر آن بکار ...


 و او به عشق و محبت تو وجودش می گرید


چشمانش غزلخوان می شود و ترانه ی طراوت بخشی باران مهر تو


کویر وجودش را طراوتی از با تو بودن می بخشد ...


چلچراغ آسمان شب دلش باش


 بگذار لبخند شادی چشمان ستارگانش را به درخشش بر انگیزد ...


ماه برکه ی وجودش بگرد ...


از بارش چشمانش و گرمای محبت تو


رنگین کمانی از عشق بر آسمان وجودش بساز ...


 صاحب دلش شو و تکیه گاه وجودش


بگذار وجود خسته اش را به تو نکیه دهد


 سر بر شانه های مهر تو گذاشته و


 بر سجاده ی دل تا سپیده صبح مروارید های چشم را تزیین گر وجود کند ..


 می خواهد گرمای دستانت را در پاک کردن اشک های سرد وجودش


بر گونه های یخ زده ی خود احساس کند ..


 به ندای مؤذن بر گلدسته های عشق در سحر گاهان آرامش کن ...


آغوش مهرت را به رویش بگشای


و وجود خسته اش را در بگیر و آرامش ابدی را بر پلکهای خسته اش بنشان  



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 92/8/27

 

 

تو برایم واژه ها را معنا کن...


 از صداقت بگو ... مهر را تعریف کن ... راستی را بیاموز ...


 محبت را رنگ بزن و عشق را نقاشی کن ...


در دنیای من بر لبان قاصدکان مُهر سکوت زده اند


و اشک را مهمان رؤیا های ناتمامشان کرده اند ..


کبوتران عاشق را به جرم عشق به پرواز در قفس سرد سکوت


 اسیر تنهایی و نجوای دل خویش نمودند ...


و کویر تشنه در حسرت بارش قطره ای از مهر


 سالهاست که پلک آسایش بر هم نگذاشته و با چشمان غم گرفته ی خود


آسمان دل را به رصد انتظار نشسته تا شاید از بارش ابرهای دلتنگیش قطره ای


بر لب های زخمیش چکیده و جان تفتیده اش را به خنکایی از مهر تسکین دهد ...


در دنیایم دشت شقایق را شخم فراموشی زده اند


و بذرهای نا آشنای غربت را در آن پاشیده اند ..


در دنیای من پسرک واکسی محله درس را رها کرده با مروارید های چشمانش


 کفش های رهگذران را برق انداخته


 و لبخند بچه های مدرسه را با اشک چشم بدرقه می کند ...


 در دنیای من کودکی برای به دست آوردن خرج زندگی


یا شاید هم تأمین پول داروی مادرش با سفیدی چشمانش


گرد تاریکی را از ماشین های عبوری می گیرد و


درد فقر و محرومیت ، چشمانش را بی فروغ و خسته از دنیا


برای لحظه ای آسودن به سوی افق خیره می دارد


و انتظار رسیدن تاریکی مبهم از سرنوشتش را می کشد تا شاید بتواند


از پشت مژه های فرو افتاده اش لحظه ایی رؤیاهای زیبایش را ببیند ...


 در دنیایم ماهی های قرمزِ اسیر در تنگ تنهایی


 اشک خود را به دامان آب سپرده و چرخش بی امان خود را برای رسیدن


به دریای آرزوها تلنگر رهگذری می کنند


که قلب کوچکشان را در پس این همه درد به ماهی سفره ی عید بودنشان می جوید


و چرخش بی امان گریز از اسارتشان را فراموش کرده است ......


 در دنیایم پاکی را عقب موندگی دانسته سادگی را چوب حماقت می زنند


راستی و راستگویی را فراموش کرده ، صداقت را به انزوا سپرده


و دو رویی و فریب را در کادوهای زر ورق پیچیده شده به یکدیگر هدیه می دهند ..


در دنیایم آسمان نیز رنگ آبی خود را از یاد برده


و دل به غم خاکستری سرد سپرده


لبخند خورشید بی فروغ گشته و گرمایش به دنبال گرمایی از مهر می گردد


 و رنگین کمان عشقش دُر نایاب گشته


آسمان شب بی ستاره شده و ماه ،


غمگین رُخ در پرده ی دل تنگی مخفی می کند


و اشک خود را در دل باران به سینه ی پر درد دشت می سپارد ..


 و من به دنبال واژه های ناب سکوت دلها را در فریاد خاموششان می شنوم


 و از برق نگاه درخشش تیغه های اشک را جاری بر گونه های سرد می بینم ..


 واژه های ناب ، گنگ و مبهم در تلاطم افکار ،


حیران بی معنایی خود


صخره های خاموش اذهان را به دره های فراموشی سقوطی تلخ دارند ...

   

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 92/8/25

 

 

غروب جمعه غم سنگینی دارد


 دل تنگی بیداد می کند و انتظار کشنده می شود ..


گل امید به آمدنت در هراس نیامدن پژمرده می شود و


 آفتابگردان انتظار بی دیدن رخ خورشید عالم تاب سر به لاک غم فرو برده


 بر گلبرگهای احساسش شبنم اشک فرو می ریزد ...


دیگر دعای سمات هم به داد دل خسته نمی رسد و


 تو خسته از عالم و آدم سکوت دل را با موج های چشم بی صدا فرو می شکنی ...


 کوله بار سنگین اعمال نفس گیر می شود و


 تو را زمین گیر حیرانی و جود می کند و


 چشمها بی صدا باران دل را بر گونه های خشکیده فرو می ریزد


  اما حجم غبار وجود بسیار بیشتر ازآن است که با این قطرات شسته شود ...


می دانی که هست ... وجود دارد اما تو توان دیدن نداری


که دیدنش حس کردنش لیاقت می خواهد که تو نداری ...


قاصدکان نیز این روزها سکوت کرده اند هیچ نسیمی را همراهی نمی کنند


و هیج دلی را مهمان نمی شوند که می دانند دلها به ظاهر منتظرند


می دانند که آدمها فقظ واژ ه های انتظار را معنا می کنند و از درک مفهوم آن عاجزند ..


به شهادت حسین (ع) بر سر و صورت زده یا حسین می گوییم


 تعزیه کاروان اُسرا به راه انداخته خار مغیلان را سر کوب ها می زنیم


غافل از آنکه خود خار راه آمدن آقا گشته ایم


دلش را زخمی کرده و چشمانش را در ماتم فرو برده ایم  ...


وجودمان کارهایمان و کوله بار سنگین گناهانمان فروغ دیدن را از ما گرفته  ...


می دانیم ولی عمل نمی کنیم  بصیرت را به کناری گذاشته  معرفت را بی خیال شده ایم 


صورت را با شعر ها و آواهای انتظار حفظ کرده


از سوز دل خود در دوری آقا مثنوی ها نوشته  طومارها را به امضا ء دیدگان می رسانیم


اما از اصل وجودش  از حقیقت آمدنش  و از فراهم نمودن مقدمات ظهورش غافلیم ...


 انتظار را به لفظ دانسته معنا را بی خیال گشته ایم ...


آقا جان ! می دانم که قلب تو نیز تنگ است


که بودن در پس پرده ی غیبت در این آشوب کده ی دنیا وجودت را می آزارد  ..


 می دانم که تو نیز برای ظهورت دعا می کنی


می دانم با تمام روسیاهیمان باز هم دوستمان داری


و نبض عالم را به دعای خود در حق بندگان تنظیم می کنید


دانسته هایمان ورد زبان شده از حک آن بر قلبمان خبری نیست ...


مولا جان ! خطاهایمان را بر ما ببخش


و بصیرت و معرفت وجودت را نور قلب های تاریکمان قرار بده


به دلتنگی غروبهای جمعه پایان بده


اشک را از دیده ی محزونش با عشق آمدنت بگیر


و رنگ حزن را از رخسارش به نور وجودت محو کن


و گل بوته های انتظار مان را به شکفتن رنگین کمان آمدنت در آسمان وجود


آرامش بخش جان خسته و نگاه منتظرمان قرار بده   

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 92/8/20

 

 

می خواهم از تو بگویم ...


ناگفته هایم را در ندای تو بشنوم و ننوشته هایم را در نقاشی چشمانت بخوانم ...


می خواهم باز گشایم نه سفره ی دل که کوله بار وجود را ...


 بر گرفته هایم را باز شمارم و جامانده هایم را بیابم


خطاهایم را شمرده و لطفت را فراتر از حال خود بیابم ...


می خواهم دل زخمی خویش را با زخم جان و اشک نگاه به امید


مرهمی از درمان به سوی تو آورم ...


به تسکینی از امید های واهی خسته شده ام مهر تو را به درمانش نیاز دارم ...


از بودن در دست گرداب های زمان خسته شده ام


طوفان حوادث را همراه بودن دیگر تاب تحمل ندارم


بوستان دنیا را بی خیال شده ام در جا زدن را نمی خواهم


کویر دل پر از گلهای مصنوعی نمودن را دوست نمی دارم


کویر حقیقی وجود می خواهم با جوانه ایی از عشق تو  ..


می خواهم باور کنم رفتن را ... می خواهم بپذیرم سراب بودن امیدهای تو خالی را


می خواهم به دنبال قاصدکان مهر


سرزمین تنهای دل را به تسبیح اشک بپیمایم و جاری کنم مهر تو را در آن ...


از اشک گل سرخ بپرسم و سکوت تلخ بلبل ...


از دلتنگی آسمان نغمه ی همدلی بسرایم و


 اشک های دل تنها را به مهر تو پیوند دهم


خدایا ! دلم  دریایی طوفانیست که موج های تحیر و سرگردان آن


از پس سوالهای بی جواب خود وجودم را به ناله ای خاموش در هم می کوبد


دیواره ی صخره ایش خود را باخته... موج شکن هایش متزلزل شده


 ساحل وجودم به غم دریا پیوسته و در موج های سرگردانش گم شده است  ...


صدف های آرزوهایم در قعر دریا مدفون گشته


و مرغکان سر گشته هر غروب برایم ترانه ی غم می سرایند ...


در مه حیرانی کشتی نجات را گم کرده ام


جلیقه ی نجاتم پاره گشته و


فانوس های دریایی را توان دیدن در ظلمات سکوت ندارم ....


غریقی گرفتارم ...


در میان سکوت و تنهایی در میان ظلمات شب دریای وجود و


در ناله ی گوشخراش موج های سر کش تحیر در بی فروغی چشمانم


در سرای نا امیدی به انتظار دمیدن نورسویی از تو هستم 


نوری از عشق و مهر تو ...


می خواهم ساحل آرامشم تو باشی


پناه دل خسته و نقطه ی آرامش موج های سرگردان وجودم تو باشی ...


خسته از آدمیان رو به سوی تو می آورم ...


قلبی ندارم ... عشقی نمانده .... ادعای بندگی ندارم 


تنهایی هستم که تو را تنها یافته درمانم را در دستان پر مهرت دیده  


و با قلبی شکسته به سویت می آیم که می دانم مرهم زخم هایم تویی ...


سجاده ی بندگی را نمی دانم  ولی به سجاده ی جان می آیم


به اشک نیاز تسبیحی از ذکر ساخته و


 به تقدیس درمانت سجدگاه جان را می شویم


به دنبال طبیب بی بدیل جان پله های وجود را با اشک نیاز طی کرده


مرهم جان را می خواهم  ... 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 92/8/19

 

 

به پرواز زنده است ...


عشقش اوج گرفتن در آسمان آبی است و رفتن تا بی نهایت افق


او قطره ایست در دل آسمان


آسمانی که قطره را هم در می یابد به دلتنگی آسمان دلتنگ می شود و


به بارش چشمان پر مهرش بر دشت او نیز بی صدا می گرید


 نبض قلب کوچک کبوتر در دستان آسمان است و پرواز رمز زنده ماندنش ...


به بهانه ی آب و دانه اسیر بند تنهاییش نکن


کبوتر نیز خسته می شود او نیز دلتنگ و دلشکسته می شود


به شاخه ای نیاز دارد به تکیه گاهی به نقطه ی آرامشی


بگذار بر درخت احساس بنشیند بگذار بر شاخه های مهر آن تکیه کند


بگذار سر بر شاخه ی استوار درخت گذاشته و اشک های دلتنگیش را


بر دشت دل او فرو ریزد بگذار زخمهای قلبش به مرهمی از محبت مداوا کند ..


صیدی نیست که در کمینش بنشینی


به تیر نامهربانی زخمیش نکن اسیر سکوت و تنهاییش ننما ...


کبوتر خسته و رنجور را اسیر کردن کار جوانمردان نیست  ! ! !


رازهایش را با دل آشنای درخت شنیدن و


به انعکاس کوه سپردن در رسم روزگاران نیست  ! !


به جرم عاشق پرواز بودن اسیرش نکن


بالهای پروازش را از او مگیر خسته و افسرده به کنج قفس سرد سکوت نیندازش ..


تپیدن قلبش به بودن در آسمان است نبض تپیدن را از او نگیر ...


به تهدید به انکار آسمان وادارش نکن


نمی توانی عشقش را از آسمان بگیری


نمی توانی چشمان امیدوارش را از خیره شدن به سوی آسمان باز داری


شاید به خواست تو انکار نماید شاید تظاهر به فراموشی نماید


شاید در حضور تو لب به انکار آسمان بگشاید


اما تو در برق اشک گوشه ی چشمانش می توانی بزرگی آسمان


رویایی بودن و وصف ناپذیری آسمانش را به نظاره ی احساس بنشینی ...


آسمان قلب تپنده ی اوست چگونه می توان بدست خود قلب را از سینه در آورد ؟؟؟


و به جای آن کدامین تپش را قلب جا زد ؟؟؟


 چرا نمی خواهی باور کنی که او نیز دوست دارد و می تواند دوست داشته باشد


حتی اگر آسمان نیز او را نخواهد حتی اگر طردش کند


و ابر های دلتنگی را مهمان چشمان خسته و مضطربش نماید


 بودن آسمان برای دل کبوتر کافیست گرچه او در قفس باشد


اخم آسمان برایش مهم نیست سیلی بی مهریش را به جان می خرد


چون دوستش دارد چون وجودش به وجود او وابسته است ..


بگذار کبوتر ، دلش در این چند صباح گذر عمر به آسمان مهر خود خوش  باشد


بگذار در تیرگی ها و غبارها در مه حیرانی سایه افکنده بر دلها


او چشم انتظار آبی آسمان باشد شاید انتظارش عبث باشد انتظاری بی پایان


انتظاری که هر روز چشمان کبوتر را به دل غمگین غروب بسپارد


و بی صدا اشک دلتنگیش را فرو ریزد


اما بگذار به عشقش به انتظار و امیدش به فرداهای نامعلوم خوش باشد ...


آسمان قلب تپنده ی کبوتر است


قلبش را ، رمز زنده بودن و تنها امیدش را از او نگیر ...

 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 92/8/18

 

 

همه می آیند کوچک و بزرگ پیر و جوان زن و مرد ..


مجلس حسین (ع) مجلس یک رنگیست مجلس همدلیست


 بالا و پایین ندارد .. صدر و انتها نمی شناسد ..


جا و مقام پشت درهای حسینه ی به زمین گذاشته می شود و


 لباسها یک دست لباس عزا و ماتم می شود و


 عشق حسین می شود کعبه ی جانها ...


در و دیوار به رخت ماتم عزا بسته اند و آسمان نوحه سرایی می کند


و بغضش در دل ابر رها می شود ...


قطرات اشک است که گونه ی عزاداران را می شوید


زنجیر ها بر دوش زده می شود و ذکر یا حسین (ع) آسمان سینه را می شکافد


و چه غریبانه اشک ، تسبیح دل را پاره می کند


و دانه دانه به خون مظلومیت حسین (ع) کاسه ی چشم را خون می کند ...


به محرم عشق حسین هویدای جانها می شود 


مذهبی و هیاتی و مسلمون نمی شناسد


ارمنی هم برای امام حسین (ع) اشک می ریزد و


 غیر هیاتی هم سرداب عشق حسین (ع) می شود


و ضجه ی دل از مظلومیت حسین (ع) به آسمان می زند


محرم اشک را بی پرده فرا می خواند و دل را یکپارچه شیفته ی حسین (ع) می کند


 دل مرثیه خوان وجود می شود و اشک همنوای صحرای کربلا می گردد ...


در محرم سعی بین مروه ی دل تا صفای حسین (ع) باید کرد


و آرمان ها را باید جست و چراها را باید پیدا کرد...


 و اشکها را به رصد عشق باید دریافت ...


در محرم می توان اشک کبوتر را در عزای سالار شهیدان بر مناره های عشق دیدید .


گلدسته ها ندای غم مظلومیت حسین (ع) را طنین انداز شهر می کنند


 و باد صدای کاروان اسرا را در هیا هوی دل فریاد می زند ..


روضه ی رقیه (س) دل سنگ را می شکافد و


گهواره ی خونین علی اصغر(ع)  اشک خون بر دشت دل جاری می کند ...


ذکر مصیبت علی اکبر (ع) جوانان را از خود بی خود کرده


 پدران را سیلاب اشک است که بر گونه روان می سازد ..


در محرم دلها حسینی می شود و ذکر لبها از کربلاست و مظلومیت حسین (ع)


شور حسین (ع) زنده ی جانها می شود و قلب به عشقش تپیدن را با او می خواهد ..


آتشفشان دل این همه مظلومیت خاندان نبوت را تاب تحمل نمی آورد


و سوز دل را در گرمای اشک بر دامان چشم جاری می سازد


و قلب است که به عشق حسین (ع) چنگ توسل زده


و جواز زیارتش را در اشک روان می خواهد ...


و عشق حسین (ع) زمین و آسمان را با خود همراه کرده


کبوتر جان را مرثیه خوان وجود کرده


پاییز به عزایش مات شده و درختان از غمش سر سبزی خود را از دست داده


 برگ ها را به ناله ی خاموش فرو می ریزند ...


آسمان رخ غمگین خود را در پشت پرده ی ابر دلتنگی مخفی کرده


آرام و بی صدا اشک هایش را به دل طوفانی ابر می سپارد


تا بر سر دنیا ببارد غم را و در فرود خود می سراید ناله ی غم را ...

  

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 92/8/16

 

 

دلم برای با تو بودن تنگ شده است ...


برای لحظات گفتن از تو و خواستن از تو


نگاه کردن به عشق تو و لبخند زدن به مهر تو تنگ شده است ...


دیریست از دنیایی کودکی خارج شده ام  ..


واژه ها هم بزرگ شده اند و مفاهیم در معانی آنچنانی خودنمایی کرده


سخت بودن فهم خود را به رخ یکدیگر می کشند و


 من به دنبال همان واژه های کودکی کاشانه ی دل را


به کاووشی عمیق از جنس لطافت احساس به اشک چرایی کنکاش می کنم ...


آن زمان وقتی با ذهن بچه گانه ی خود می گفتم خدا


 بزرگیت را حس می کردم لبخند مهرت لمس وجودم می شد و


چه مغرورانه قدم بر می داشتم که من خدا را دارم


بزرگیت در ذهن کوچکم بالاتر از همه ی فهمم از این دنیا بود


همیشه پنجره ی احساسم به دشت مهربانی تو گشوده می شد و


چه قشنگ و دوست داشتنی باورت را بر قلب داشتم ...


حالا بزرگ شده ام فرسنگ ها از لطافت کودکی فاصله گرفته ام


در سنگلاخ دنیایی بزرگترها باید زندگی را در برف و یخبندان و


در زمستان بی احساسی در مه تنهایی و در دشت سقوط بپیمایم


 دیگر پنجره ی احساسم گلهای نیلوفری را به تمنای دل فرا نمی خواند و


آوای خوشی را به انتظار شنیدن به گلی هدیه نمی دهد


با پرده ی بی مهری روزنه ی احساسم را بستند و


شکوفه های احساسش را نشکفته در خود خشکاندند ...


به جرم پرنده بودن بالهای پروازم را چیده و


در قفس سرد دنیا به تمنای دانه ای اسیر ماندن کردند ..


جسمم در گل و لای سرد بی مهری دنیا فرو رفته و


 روح خسته تر از جسم ، پرواز به سوی تو را بر چشمان بی فروغم گذاشته


تا شاید از سوز اشک درون ، بندهای اسارت وجودم ذوب شده


پرواز در کوی تو را آرامش بخشی وجود خسته ام قرار دهد ...


از واژه های سرگردان از مفهوم های بی قرار خسته ام  ...


می خواهم با همان زبان کودکی با همان خدا به همان اندازه ی بزرگیش در ذهنم


فریاد بر آورم و تو را صدا بزنم صدایی که انعکاسش در وجودم


آرامشی از عشق با تو بودن را به من هدیه بدهد ..


آرامشی که خستگی را از وجودم بزداید و بند تسلیم به حبس بودن در دنیا را


از بالهایم گشوده و پرواز در آسمان آبی عشقت را بر وجودم بنشاند


و من بی خیال به فریاد دنیا ، بی اعتنا به رنگ های بی رنگش


پرواز در کوی تو را با لبخندهای کودکانه به دشت پژمرده ی دلم هدیه بدهم


 پروازی به سوی تو ، پروازی به بودن با تو و رسیدن به وصال تو ..


می خواهم آنقدر در کوی عشق تو اوج بگیرم


که دیگر سردی یخبندان دنیا را احساس نکنم بی تفاوتی ها را نبینم


صدای شکسسته شدن ها را نشنوم و غم سنگین دل را به باران احساس تو داده


رنگین کمان مهرت را لبخندی از عشق تو به دل طوفان زده ام هدیه داده


و ساحل آرامشش را فرا روی نگاه منتظرش قرار دهم و


فریاد خسته ام را به بغض رعد داده و


 آرامش با تو بودن را در نغمه ی ناودان بشنوم

 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 92/8/14

 

 

می تپد هر لحظه و ثانیه هر تپشش به عشق است و هر نبضش به مهر ...


جایگاه محبت است و دوستی


پاکی ها را تصدیق می کند و مهربانی ها را به جان می خرد


کوچک است اما گنجایشش بی نهایت است شادی را به لبخندی بر لب می نشاند


و غم ها را با اشک همرهی می کند


 در لحظات ناب بندگی اتصال به جریان قوی مهر او بر قرار می کند


و در سجده های عاشقی نبض وجود را به عشق او می خواهد ...


وقتی سرشار از عشق باشد خطاها را تادیده می گیرد و نقص ها را می پوشاند


مجنونی می شود که لیلی را در هر نبضی فرا می خواند .....


دل ، پر طاقت ِحساس است ..


 سختی ها را به جان می خرد و ناملایمات را تحمل می کند


و حساس به مهر و عاطفه است ..


اگر با سنگ بی مهری وجودش را شکسته و محبتش را ندیده گرفته


و راهی اشک چراییش نمودی و


 اگر با چکمه های سنگی خود احساساتش را به زیر گامهای خود خواهی له نمودی


و اگر مبهوت سر نوشت نگاهش را بدست غروب سپردی


هیچ نمی گوید آرام و بی صدا می شود ...


آنقدر آرام که تپیدن را فراموش می کند و نبض عشق را بی خیال می شود ...


گرمای عشق درونش به تو به زندگی به دوست داشتنی هایش


در تضاد با انجماد بی مهری که برایش درست نمودی قرار می گیرد


گرمای عشق و احساساتش و سرمای یخبندان بی مهری تو ...


وجودش این تضاد را بر نمی تابد و در هم می شکند خرد می شود و


 در این تضاد گرمای عشق درون و سوز سرمای بی مهری تو 


هزاران قطعه می شود که صدای ناله ی فلک را به عرش رسانده


بغض آسمان را شکسته و


 سرود غم باران را در دشت به گوش دشت زمزمه می کند ...


دیگر از دل ِ شکسته عشق و محبت را نخواه و مهر ورزیدن را بی خیال شو ...


دلش که شکست بالاجبار زمانه و به خواست تو آرام می شود ..


موج سرگردانی می گردد در دل دریا موجی که نباید از خروشش ترسید


خاکستری می گردد که نباید از آتش مخفی آن هراسید ...


تو جواب عشقش را با مهری دادی  دادی


 و محبتش را با سنگ بی احساسی جوابگو شدی ...


 حال دیگر رهایش کن که او مرده ی متحرکی بیش نیست


لبخند های ظاهریش غروب را به تعظیم اشک وا می دارد


 و چشمانش شمع را به بی قرار ی کوچه های تنهایش فرا می خواند ...


 دل که شکست تنها می شود


تنهایی که دیگر همدمی نمی خواهد همزیانی را اعتمادی ندارد


گلهای نشاط وجودش پژمرده می شود و


کویری می گردد که دیگر روییدن هیچ جوانه ای از احساس و شادی را در خود راه


نمی دهد  شوره زاری می گردد


بی مهری می شود که دیگر هیچ احساسی را پاسخگو نیست


وقتی می خندد در صدای خنده هایش می توانی ناله ی گریه هایش را بشنوی


و در نقاشی لبخند بر لبش اشک تنهایی و چرایی را می توانی ببینی ...


دل که شکست وجودش سجاده ی تنهایی می شود که


 آرام وبی صدا در فریاد درون نبض سینه را می شکند


 ابرهای دلتنگی در مقابلش زانو زده و


او با چشمان متحیر خود اشک های دلتنگیش را بر لبهای زخمی وجودش می ریزد  

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 92/8/12

 

 

کوچه ها رنگ ماتم گرفته حسینیه ها فریاد یا حسین (س) سر می دهند


و دل آهنگ عشق به حسین را در ضرب آهنگ مژه ها و پرده ی نازک چشم


به سوز دل بر گونه ها می نوازد


 داغ مظلومیت صحرای کربلا شهر را در غم خود فرو برده


و فریاد العطش کودکان آب را به اشک روان کوچه ها بدل ساخته است


 بوی غربت و مظلومیت دل را به تنگنای خود می کشاند و


 لبخند طلوع را در اشک های دلتنگی غروب محو می کند ....


این روزها کوی و برزن مداح خود شده اند و دلها مرثیه خوانی می کنند ...


بوی محرم با خود شمیم عشق و دلدادگی حسین دارد و دل ها را به کربلا می برد


 و دیده ها را در مظلومیت خاندان نبوت غرق در اشک ماتم می کند ...


با دیدن هر قطره آبی یاد سقای دشت کربلا و لبهای تشنه ی کودکان


تداعی ذهن می گردد و فریاد های دلخراش است که


مظلومیت را به رنگ خونِ دل بر آسمان جانها می پاشد ...


محرم با خود هزار ندا  و فریاد دارد  ...


محرم عشق را به شاگردی فریاد می خواند و صبر را هجای صبر می آموزد


دلهای شیدا را به عاشق جانها پیوند می دهد و گلستان وجود را


در غم مظلومیت آل رسول به خزانی غم انگیز بدل می کند ...


 در محرم وقایع کربلا زنده می شود


صحنه های دلخراش آن حک بر جانها شده


آه و فغان کودکان لبخند از لبها ربوده ذهن را به عمق جنایات آل یزید کشانده


فکر را  از این همه بی رحمی در تحیر خود فرو برده


ترس دشمن از کودک شش ماهه را به خوناب تیری سه شعبه به تصویر کشانده


پستی و زبونی ددان روبه صفت را یاد آور اذهان کرده


و لبهای تشنه ی کودکان را به فغانی از دد منشی دشمن دون پیوندی ابد زده است


محرم جانها را کربلایی می کند و عشق و دلدادگی به حسین (ع)


 هر کوی و برزن و دلی آشفته را مجنون می کند ..


در قطرات اشکی که بر گونه ها می غلتد


 سوز ستم دشمن زبون بر آل رسول را بر جان می نشاند


و فریاد غربت و غریبی کودکان به تنگنای دل آسمان


با ضجه ی العطش و گلوی خونین می نشاند ...


محرم آب را به یاد سقای دشت کربلا مجنون چشم ها نموده


و گرمی سوز اشک را بر گونه ها می نشاند ..


محرم صدای کاروان اسرا ی کربلا را طنین انداز جانها نموده


و فریاد زینب (س) از ظلم و ستم آل یزید است که بغض را در سینه شکسته


اشک را در کوچه های بی قراری به دنبال محفلی برای تسکین می چرخاند ...


محرم شور حسین بر جانها را بیدار نموده و شعور حسینی را بر قلب می نشاند


محرم اوج ایثار و از خود گذشتگی در راه دوست را با


فدا کردن خاندان و جان می آموزد و لذت اوج گرفتن در آسمان عشق را


بر اسیری در بند ذلت بر چشم جان می نشاند ...


محرم دل را شیدا و جان را عاشق می کند


 شیدای دلدادگی و آزادگی و عاشق پرواز در آسمان بدون بندگی ...


محرم سیره ی حسین (ع) را بر عمق جان می نشاند


و فداکاری و آزاد مردیش را نقطه ی افتخار دلدادگانش می سازد


محرم اشک را به تعظیم عشق بر می انگیزد


 سکوت جان را شکسته و آسمان را به غم دل پیوند می دهد


محرم از رازهایش می گوید و آسمان سراینده ی سوز دل است بر دشت وجود

 

  

 



   1   2      >
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 50
بازدید دیروز: 64
کل بازدیدها: 225256