سفارش تبلیغ
صبا

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 93/8/30

 

ببار باران.. بر این زمین تفتیده بر جان های تشنه بر لب های خشکیده ... بر چشم

های غبار گرفته ، از مهر ببار ... ببار بر دریای تشنه ... زخم ِ گونه های سیلی

 خورده ی ساحل را با قطرات مهر خود مرهم درد باش .. ببار بر شومینه ای

احساس که غبار کینه آن را قطب انجماد کرده ... از مهر و با ذوب چشمان خود ببار

تا ذوب شود قندیل های یخ بسته ی قلب های به شماره افتاده .. ببار بر جویبار

هایی که از معرفت تهی شده و گل و لای نخوت و بی تفاوتی آن را باتلاق ذهن

کرده ..بر دشت شقایق ببار تا بوی زندگی بخش تو را به مشام جان های خفته

برساند ...  تا جان خسته باور کند که زندگی در کویر هم زیباست ... که در یک

بیابان هم می توان به امید روییدن جوانه ای ، عشق را به صبر فرا خواند .. با

تمام مهر ببار بر قاب پنجره ی انتظار...  بگذار نگاه خسته بر پنجره ی خاموش

 به شبنم احساس تو بشکند بغض خود را و به طراوت چشمان تو بشوید غبارغم

را از گونه های تکیده اش و بنشاند لبخند امید بودن را بر لب های ساکت و مه

گرفته اش .. ببار بر آسمان شهر مردمان خسته ...

غبار خمودی را از چشمان بی رمقشان بر گیر و دوده های کینه را از قلب های

پریشانشان بشوی .. سر زمین خشک وجودشان را با جوانه ی احساس آشنا کن ..

سکوت ماه در دل برکه را تو بر هم بریز ..

 کبوتران سر گردان را اندکی به زیر برگ های صنوبر امید به دیدن آرامش مهر

 خود دعوت به نشستن کن ..

 برای تسبیح پاره ی چشم ِاشک های خاموش ، بندی ازاتصال باش و بر مژه های

بی قرار چتر همراهی ...  تا در سایه ی مهر تو بی مهابا از گزند نگاه های

جستجو گر ببارد بر دشت دل .. آیه های عشق را تو معنا کن ..

جوانه های امید را تو ضامن رویش باش ..

ببار باران و نگران کفش های پاره ی کودک دشت هراسان نباش ... او نیز به

مهر تو دل امید داشته تا شاید ستاره ای از دل شب جدا شده و همراه با اشک های

آسمان بر ناودان تهی ذهن او ترانه ای از آرامش فردا بسراید ..

 ببار آرام بر گهواره ی پر تلاطم زمین که مردمانش در تاب تند افکارِ پریشان

خواب آرام از کف داده اند ..

ببار بر بالهای کبوتر زخمی که گل و لای بودن قفل اسارت را بر تار و پودش

زده و جانش را در قفس سرد دنیا پشت میله های سرگردانی اسیر کرده..

ببار و بشوی روح خسته اش را تا سبک شود به مهر تو و اوج بگیرد به عشق تو

 تا فراسوی افق را جولان پرواز نگاهش قرار دهد و رنگین کمان عشق را در

آسمان آبی به نظاره ی جان بنشیند ..

باران بر زمین تشنه ببار که مردمانش تشنه ی وجود پاک و بی آلایش تو هستند ..

 ببار و زندگی را تو معنا کن ...  بودن را تو رنگ بخش

و امید را به دل های نا امید و آرامش را به نگاه های مضطرب تو هدیه بده ...  



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 93/8/24

 

نگاهش در گروه پنجره ی خاطرات است ...

سالیست که قاب نگاهش را جوانه ی کنار ستون عشق ربوده است ..

در خیمه گاه جان های شیدا در صحرای سوزان دل در اوج زمزمه ی دلدادگی در دعاهای

نوای اشک  بر سجاده ی دل غرق در خواستنی از جنس نخواستن و در اندیشه ی کوله بار

تهی و تمنای غریب ، بانگی از مهر بر گلدسته ی خیمه ی دلدادگی ندا داد که چشم بر جوانه

 ی امید بگشای .. بر روییدنی از جنس بودن بر طراوتی در دل بیابان خشک در گلی

روییده از امید در دل آتش نا امیدی ...

در آسمان تاریک خیالش ستاره ای درخشید ..

 اشعه ی مهر خورشید را در دل سیاه شب دید و چشم هایش دانه دانه شبنم جان را به جوانه

ی امید بخشید تا در سکوت لبهایش خشک نگردد و حالا چشم هایش در بارش لحظه های

بی پایان خود رنگ پاییز گرفته...  مه آلود و خسته .. دیگر مژه هایش بر ابر دلتنگی ها

پرده ی صبر نمی کشد که بی مهابا ضرب می نوازد بر دل طوفانیش ....

پاییزی سرد ،  آرزوهایش را از او ربود ....  و دانه دانه برگ های امیدش را از شاخه ی

وجود جدا کرد و در زیر پای ثانیه های بی قرار به صدای خش خش خرد شدن و به شیون

ناله ی باد دردی ماندگار بر جانش نشاند ......

 و حال بار دیگر پاییزی از بودن در بارش ابرهای دلتنگی بهار چشمانش را از او می گیرد

و چشم هایش را پاییزی خواهد ساخت ماندگار ...

برای چشم های پاییزیش که به انتظار سوی امید ، از ثانیه ها غبار گرفت تا لحظه ای

بوستان خاطرات تو گرد فراموشی نگیرد چشم  بهاری باش ..

 به روزنه ای از مهر در کنار ستون امید برای جوانه روییده اش ترانه ی بودن بسرای....

دلش در صحرای مناجات دل جا مانده ... و حال چشمهایش دیدن افق آبی را فراموش

خواهد کرد طلوع خورشید را از یاد برده و خاطره ی نیلوفرهای وحشی را به مرداب

خواهد سپرد ..

غباری بر چشمانش نشسته که بهار را محو خاطراتش خواهد کرد ...

 و چه آشفته نغمه سرایی می کنند پرستوهای سرگردان خیال ....

برای چشم های پاییزیش ... چشم دیدن باش و پنجره ی خاطرات را تو گشوده نگه دار ..

نگذار طوفان یأس ، پنجره ی خاطراتش را چون بهار چشمانش ، نالان در زمستان سرد

فراموشی کند و ناله ی خاموش را باران چشمهای پاییزیش کند ...

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 93/8/22

 

 ???  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang\s Pictures ???

 

صدایش ... سکوتش ... بغض نگاهش و حالا جای خالیش آواریست بر درد ..

زخمیست بر جان که دشنه ی روزگار بران است و نامهربان ..

یک دشت گل مصنوعی را در کفه ی یک گلبرگ  بر شاخه نیست .. که معنای اسارت را

پرنده ی اسیر قفس می داند که تنعنم قفس طلایی در انجماد احساس ها در کنار شومینه ی

شعله ور سرد و خاموش را می دهد تا لحظه ای پرواز در دل زمستان رؤیا در زیر باران

احساس را دریابد گرچه در سوز سرما چشمش برای ابد بسته شود و هرگز رنگین کمان

عشق را نبیند ...

تک درخت کویر را هر از گاهی فریاد  بودن دادن رسم زمانه ی سر گردان است ... که

باران مهر را دریغ کرده نسیم را به عطش دل کویر طوفان جان سوز نموده ...شن های

ریز بیابان را فریاد به آه و فغان بلند نموده... غافل از اینکه تک درخت به کدامین قطره از

 امید بر ریشه های زار خود نای بودن را هجای درد کند ..

محبوس در تنگ کوچکش کرده ایم و به خیال خود برای تفریح به کنار دریایش میبریم

صدای امواج را در گوش ماهی هایی کرده بر شیشه ی قلبش می گذاریم که بشنود صدای

خروش دل دریا را ...  و او از دوری دریا در تنگ کوچک خود در حبس قطرات می میرد

مرده ای متحرک بر آبی خاموش .. با باله های گریان و ما به چشم مه گرفته ی خود

اشتیاقش را در آب می بینیم و جان  دادنش را جست و خیز شادی می نامیم ... !!

و به صدای سکوت او ساکت شده اند واژه ها ... به ردیف اشک در آمده اند قافیه ها .. و

دفتر خاطرات به دست طوفان دل ورقه های سرگردان شده اند و

 انگار این سکوت فراگیر شده ... حتی سجاده هم لب از دعا فرو بسته   ودر یأس ِ یاس

های خود دل نذر اشک های بی پایان کرده و

در صدای مؤذن سکوت نفس گیرِ فهم است ....  که فاصله ایست عظیم از بلندای قله ی جود

 و بخشش او تا تنگنای وجود محبوس در قفس منیت های شکسته ی نشسته  بر سجاده ی

 خاموش .. کاش در سکوت باران  اشک ها بغض ها هم شکسته شود ... یاس ها به سخن

آیند و کبوترها به پرواز  و روح درد مند خود را به  آسمان آرام او بسپارند و کاش

تُنگ کوچک  از دست کودک بازیگوش رها شود و جسم بی جان ماهی قرمز بی کرانگی

دریا را جای آرام ابد خود سازد....

کاش بغض ها شکسته شوند ...  سکوت گویا شود و باران به سخن آید ...

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 93/8/13

 

 

می بارد و صدای بارشش جا ن را دیوانه می کند ..

انگار او نیز در انتطاری کشنده در حیرانی لحظه های درد...  

صحرای دل را که به وسعت جان سوخته است نگاهی از درد دارد

 تا شاید پیمانه ای از فرات مرهمی باشد بر زخم های دل تفتیده ی سر زمین کرب و بلا ...

خواستم از تو بگویم و خواستم درد غمت را از عمق جان بر تصویر واژه ها بکشم...

 اما ذهنم را یارای درک اینهمه غم نیست و

 واژه ها بر جوهر خشکیده ی قلم در به تصویر کشیدن " ل "از لب خشکیده ات مانده اند ...

به مُحرم که می شود جان عزا خانه ی درد می گردد ...

مژه ها خانه ی دل را شبنم عشق می پاشند ...

 آسمان دل سر بر سکوت خاک تشنه می گذارد و گوش بر گذر آب می بندد

تا بفهمد اندکی از درد ت را..  تا حس کند زخم لب های تشنه ی کودکانت را

اما ممکن نیست برای سیراب که از لبهای تشنه بنویسد ..

محال است برای گوش های آرام که از ضجه ی درد سروده ی غم بسراید ..

با کدامین واژه می توان صدای شیون کودکانت را ترسیم کرد  ؟؟ و

 گلوی پاره ی اصغرت را به سوز قلم بیان نمود  ..؟؟

 با کدامین جوهر می توان خون دل زینب را .. قطره های بی امان اشک هایش بر جسد بی

سر برادر و دل هزار چاکش را به تصویر کاغذ کشاند ؟؟ ..

قطره ای نیست که بخواهد از دریای غم او روایت کند ...

با کدامین اشک می توان دریای چشمان عباس را

آنگاه که با مشک پاره بر زمینِ یاس افتاد تسبیح درد کرد ؟

 به شکستن کدامین واژه می توان شکسته شدن قامتت را در برابر جوان به خاک افتاده ات

به ترسیم دل درآورد ؟ ؟ تا بفهمد درت را تا حس کند شکسته شدنت را ..

صدای چکا چک شمشیرها.. بدن های بی سر بر زیر سم اسبان .. صدای شیون زنان و

کودکان .. خیمه های سوخته .. لبهای تشنه و فریاد فغان و عطش زمین کربلا را به چه

واژه ای می توان به تصویر کشید که آهنگ غم را ماندگار جان کند .. ؟؟

به چه رنگی باید نوشت از ظهر عاشورا .. از خون چشمان کودکان نالان و صدای تازیانه

های دژخیمان .. قهقه های ظلمت قوم لعین را به کدامین سیاهی باید به تصویر کشید ؟

 و صدای فریاد و استغاثه ی آسمان و زمین را که با ناله ی کودکان در پناه خارهای مغیلان

همراه شده و دل را طوفان غم می کند و سر گردان این همه قساوت به کدامین طوفان توصیف کرد ؟؟ ..

به کدامین خط باید نوشت حروف شکسته ی دلهای زخمی و لبهای تشنه را.. ؟

خواستم از دردهایت ..  از قلب شکسته ی کودکانت و دست های جدای عباست

از بین الحرمین ندیده ام و از غم سنگین زینبت بنویسم که قلمم سکوت کرد

چشمهایم سر به مژگان خجالت سپردند و در بارش بی امان خود دل را تسبیح هزار پاره ای

 کردند از فریاد و درد ..

 که نوشتن از حسین (ع) لیاقت می خواهد که دیدن بین الحرمین معرفت جان می طلبد ..

نوشتن از نانوشته های دردت شما کجا و قلم شکسته ی مسافر جا مانده کجا ؟ ..

شاید بغض ‌آسمان و بارش بی قراری هایش و فریاد رعد درونش ازاین همه مصیبت اشک

همراهی دل تنگش باشد بر بغض سینه های نالان ...

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 93/8/6


 

سطر به سطر با جوهر احساس حک شده بر دفتر عمر گذر لحظه ها .. خاطراتی از جنس

لبخند و جای گرفته درآن ثانیه هایی به قدمت سالها درد .. خط خطی هایی از جنس مهر ..

گاه واژه هایی از معنای غم ...

به تابلوی نقاشی خود نقاشی ماهر می شویم در دفتر عمر..

 ورق به ورقش تصویریست از لحظه هایی گاه سخت و شکننده و گاه ساکت و آرام ..

بر بوم جان در قاب نگاه در مرور گر ذهن و در خاطره ی یادها چهار فصلی از فصول

چشمها را به تصویر در آورده ایم ..

به بهارش رنگین کمان عشق بخشیدیم .. به خزانش بر ریزش بر گهای آرزو باران اشک

باریدیم و گل واژه های احساس را که پژمرده ی بی احساس زمانه شده بود به دست طوفان

 دل سپردیم تا صدای خش خش خرد شدنش در زیر پای گذر زمان وجودمان را در هم

 نشکند... در زمستان بی مهریش در یخبندان عاطفه ها روزهای عمر را به تلخی اشک

سوزاندیم تا قندیل چشم ها را به گرمایی از خیال شومینه ی امید در عمق واژه ای از محبت

گذر لحظه های سخت کنیم .. گاه در عمق فاصله ها در سکوت لحظه های تنهایی در ظلمت

 دره ی بودن ، نور شب پره ای را بر چشمان مضطرب خود نشاندیم

تا در سکوت مرگ ِ فریاد ، خاموش لحظه ها نشویم..

به اوج دلتنگی ، آسمان وجود را بی خیال ابرهای دلتنگیش به دنبال نگاهی از غم غروب بودیم

تا معنا کند واژه های دلتنگیمان و بفهمد اشک بی صدایمان ..

و گاه در بهار لحظه ها در آنی از ثانیه ها کشیدیم گلی از لبخند ...نگاهی از امید..

انتظاری از گذر و امیدی به بودن ..

گاه قاصدکان احساس را در دشت شقایق غزلخوان ترانه های پرواز نموده و

 تا اوج آسمان آبی کبوتران را در چرخش مهر همراهی کرده و دست کودک خیال را بر

 آبی ترین گوهر احساس به رنگین کمان عشق رساندیم

و گاه در اشک یاس نشاندیم روزها را ... بند غم بر بال پرنده ی خیال زده و

 قفس سرد دنیا را آرزوی رهیدن داشتیم ..

 گاه سطر به سطرش را قابی از عشق نموده ثانیه هایش را پاس بودن داشتیم

و گاه چون کودکی بازیگوش ورقه هایش را مشق بی خیالی نوشته

بر فراز دست های خود موشکی کردیم که بر باد غفلت داد لحظات تکرار نشدن بودنمان را

.. گاه با جوهر اشک بر دریای باران آهسته در دل صدف جان نوشتیم درد ِ دل و زخم جان

را تا مخفی کند در عمق وجود دلتنگی هایمان را ...

و بر چهره نقاشی کردیم نقش لبخندی تا گم کند مسافر سر گردان ، رد پای اشک هایمان....

و گاه بی خیال از عالم و آدم سر بر سجاده ی دل گذاشته و بیان را به دست بارش چشمها

سپردیم تا تفسیر کند بغض نفس گیر و فریاد قلب شکسته امان را ..

 دفتر عمر لحظه هایش ماندگار  .. خاطراتش پویا ... مرور گرهایش فعال

جلدش گویا .. هر ورقش به گذر عمر است و سطرهایش نوشته ی حوادث روزگار ....

 



طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 2
بازدید دیروز: 62
کل بازدیدها: 245223