قیمت سرور خرید سرور قیمت سرور اچ پی قیمت رم سرور قیمت هارد سرور قیمت لپ تاپ قیمت لب تاب قیمت نوت بوک قیمت لپ تاپ ایسوس قیمت لپ تاپ لنوو قیمت لپ تاپ اچ پی قیمت لپ تاپ ایسر قیمت سوئیچ سیسکو قیمت مودم دی لینک قیمت مودم تی پی لینک لپ تاپ قیمت مادربرد قیمت یو پی اس فروش یو پی اس قیمت پرینتر قیمت دوربین مداربسته قیمت پرینترهای اچ پی دوربین مداربسته قیمت گوشی موبایل قیمت پاوربانک قیمت گوشی سامسونگ قیمت هارد اکسترنال قیمت هارد اس اس دی قیمت فلش مموری قیمت باتری لپ تاپ
سفارش تبلیغ
صبا

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 94/8/30

 

نمی دانم به سحرگاهان نسیم عشق بر گلدسته های معرفت بر گوش آسمان ، کدامین ترانه را

به صد وصف ، زمزمه کرد  که بغض آسما ن را راهی دشت نمود  و مژه هایش را خیس

 باران ..

پرده ی حریر نگاهش سایه ی خاکستری گرفت و کویر دلش را در شبنمی پاک از جنس

زلال باران بدرقه ی احساس رهگذران جاده ی بودن کرد ..

برگهای خسته را شست و سرو را به قامت ایستاده تکریم صبر کرد ..

بر گلبرگهای تنیده در پاییز بارید و طراوت بهار را لحظه ای مهمان دلشان نمود ..

آرام دست نوازش خود را بر روی گلبرگهای مسافر گذاشت و تن خسته از فصلی بودن

 و گذرشان را به آغوش مشتاق خاک سپرد ..

بر پنجره ی احساس ، ترنم بیداری زد و بر سقف دل ، آهنگ بی قراری نواخت ..

جسم تهی را به گشودن پنجره ی غبار گرفته ی دل برد .. به باران چشم بارید .. یاس ها را

سیراب کرد شقایق ها را آویزان اندیشه ی خیال نمود ..

کوچ پرستوها در افق را ترسیم  انکار نشدنی وجود نمود

چتر نگاه را بست و رود خانه ی خروشان دل را به تعداد سنگ ریزه هایش صدف اشک

 بخشید .. پروانه های خیال را رها کرد .. دست انتظار از قاصدکان شست  ...بر نگاه

خورشید مهربانش پرده ی لبخند آویخت تا شوق هزار رنگ را در هفت رنگ عشق به

 رنگین کمان دل بدهد ..

در آشوب افکار، دلتنگ لحظه ها را با خود همراه کرد ... آرام آرام خاطرات کوچه های

 دلتنگی را دست در دست احساس با قدمهای اشک مرور کرد ..

دیوارهایش بوی باران گذر می داد که نقش جاری لحظه ها گرفته بودند  ... بر هر کوچه

  یادگاری از تلاقی عشق و محبت بود و اندیشه ی طوفانی ، که تسلیم گلبرگهای حجبی

آسمانی شده بود و صفخاتی که به سطرهای دوست داشتن دل ،  نوشته و گمنام شاعر خود

بود .. صدای بغض کبوتری خسته ، رشته ی تحریرش را برید و نقطه ی نگاهش را بر

قفسی نشاند که زنگ زده ی سالها خستگی چالاک است که قفلی از ساده های سخت ترنم

بودنش را گرفته و افق خیالش را آشفته ی فکری دور در آسمان نور کرده است ..

باران به زمزمه ی سحرگاهان بارید و شست اشک غم را از نگاه رفتگر زمان ...

پرده ی یأس را از نگاه کویر نشین ِ دشت احساس گرفت و

 اشک مرد خسته را به بهانه ی همراهی خود شیاری بر گونه هایش نمود ..

نگاه کودک هراسان را به آسمان دوخت و دل خورشید را به رنگین کمان خوش کرد ..

اما در  دلتنگی زمانه چه کسی غبارِ غم را از دل باران خواهد شست ؟؟

و کدامین ترانه بغض سکوتش را خواهد شکست ؟



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 94/8/25


 

انتظار عبثی است که بخواهی هر صبح قاصدکان را از باغ گلها به رؤیت نگاه خسته ی خود

درآوری ... که دیریست رحل کوچ بسته و فراموش کرده اند دیار خاطره ی پریشان لحظه

ها را .. که تاوان دارد که ممنوع است بر سر بازار دنیا صدف دوست داشتن را نام بردن

که ویترین احساس صندوق دار سنگ های بی مهری می شود ..

 شکسته شکسته زخم بر عمق وجود و تهی از بودن می گردد که دیریست خود شکسته

ایست میان امواج بی احساس دنیا ..

پاداش لبخند را اشک گرفت .. دست مهربانی گشود و داغ پریشانی گرفت .. سفره ی عشق

 گشود و سکوت مسیر را بها گرفت ! بر گذرهای بسته ی جاده ی عمر ، راه گشود و خود

بن بست ... را سوغات تحیرِ سخت گرفت ..

و شاید در این غروب عمر باید با واژه ها کوچ کند .. مهتاب را فراموش کرده .. نگاه

کبوتر را به صاحب دشت سپرده و پشت دیوارهای سکوت رحل خاموش اشک بیفکند و دل

را به وسعت تمام نیازش به بی نیاز مطلق ، سجاده ی زمزمه گشوده و بسراید از وجود

شکسته ی آبی بهار و دل شکسته ی خود ترانه ی پاییز عمر که شکوفه های احساس را

ردیف ردیف ، قافیه ی دلتنگی گرفت و قندیل عمر گشت ..

تو همهمه ی سکوتش را به پای خروش دلی بگذار که راه  رفته ی عمر را سرگردان خود

بود و فراموشی احساس ، که آیینه نگاه را شکست تا نبیند چشمی که رنگین کمان بخواهد تا

به دست احساس نبافد مویی که تاج گلی بخواهد .... تک رنگ خاکستری را بر دیواره ی

وجود کشید تا به ذوق نقاشی احساس و نگار شعر خیال ، دنبال بومی برای ابراز نباشد ..

 و درسکوت یک عمر خاموشی ، چلچراغی از مهتابی دور در بارش آبی نجابت به هم

چسباند شکسته های وجودش و حال دوباره باید تکرار کند تجربه ی زجر شکسته شدن را

بر کناره های سکوت و خرد ه های شکسته ....

که توانی از انتظار لحظه ها و سکوت ساعت ها نیست که

به ردی و نشانی ،  روزها خط ممتد سکوت را دنبال کردن دیگر در توان دل خسته و نگاه بی

فروغش نیست و شاید ... چرایی و نوشته های خاکستری تسکین دهد لحظه های پر

غوغایش را در سکوت ثانیه های پر آشوب ...

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 94/8/23

 

 

رخ مهتاب کجاست ؟

شاید در برکه ای آب پشت یاس های آبی  شاید هم در نغمه ی یک ماهی در دل دریای خالی

 .. شاید  در نگاه کودک آفتاب شاید هم در دل یک قناری ..

شاید هم آن طرفتر روی شاخه ای سبز پیچیده در قلب آبی اناری ..

 شاید  گمشده در لحظه های پُر ِ خالی ...

شاید هم بسته در نگاه خاموش یک مسافر که چشمک یک ستاره را تابیدن آهنگ شب دارد

و شاید باید از سکوت جاده پرسید نشانی غریبه ی آشنا را که رد پای احساس را در گذر

عمر بر صخره های پر خروش احساس حک می کند تا بوستان انتظار پژمرده ی سرابش

نشود .

و باز هم پنجره ی بسته تازیانه های بی مهری باد را در آغوش قاب خسته ی خود می گیرد

 تا کودک خوابیده در رؤیا گونه های خیس از اشکش ،  سوز سرمای دل را ،  تنها

نوازشگر خود نیابد ..

در هراس تاب ِدل سرگشته ی پر آشوب ،  چه  پر امید در خنده های خود گم می کند

کودکی که تاب امید می دهد لحظه های شیرین کودکیش را

و به دستان خدا می سپارد نغمه ی امید فردایش را ..

و شاید جستجو گر سر گردان جایی در کنار خاطرات  کودکی ...

شاید در پشت نیمکتهای چوبی یا در کنار سبزه ی روییده بر لب جوی گذر ....

 شاید در دل سبوی تشنه لب..

 شاید در برگ ریزان شاخه ی عمر ...

 شاید هم درون نغمه ی یک کبوتر بر بلندای گلدسته ی روییده از قلب پر آشوب...

 در نم یک نگاه خسته بر خاک نمور ، در دل صحرایی دور ، پشت پرده ی روشن شب

در نگاه خاموش ستاره ای در خط  نوری از شهاب فردا بر جای گذاشته رخ مهتابش را ..

تا نبیند دل زخمی اشک باران و نشنود ترانه های بغض زمان .....

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 94/8/17

 

هوای عجیبی بود .. در بغض آسمان و دل شوره ی نسیم .....  در هیاهوی ماشین های پر

شتاب و سکوت سرنشینان خسته .. برگها خطوط سیاه شب جاده را ورق می زدند ..

نمی دانم حرکت چرخشیشان در تعقیب شتاب ماشین ها از بی قراری دلشان بود یا

سرگشتگی جدایی از شاخه ی بودن را یاد آور نگاه مسافر نشسته در بهت خود می کردند ..

و این روزها واژه ها دفتر دلم را ، پاییز لحظه ها کرده اند ..

تک تک و غریب در هر سطری ... گوشه ای و صفحه ای ،  در امتداد سکوت من و نقطه

های خاموش ، به قلم شکسته ی بیان می نگرند که آنها را در بسته های احساس به دست

نسیم رهای اندیشه بسپارد ..

آموخته ام سکوت را  و

 می نویسم با قلم اشک بر صفحه ه ای دنج دلم ثانیه های دلتنگی بودن را ..

در این آشوب دل و پاییز روزهایم ، اگر واژه ها در بغض نا نوشته ها بمیرند ...

یا در غم پاییز دل به زمستان سکوت بسپارند ..

اگر پروانه های کلماتم ، پیله ی خاموش را به دور بالهای گشوده ی خود بتنند ...

و قاصدکان بغض های فرو خورده ،  رسوخ کرده در گل و لای آشوب دل بگردند ...

و اگر رنگ آبی نیم اشعه ی امید دل نوشته ها رنگ خاکستری خاموشی بگیرند ..

 در بغض سکوتشان من نیز ...

در این سرمای یخبندان احساس ها دلخوش قلمی هستم که می نگارد غم ها را و

 به تصویر می کشد باران چشم ها را .. از بغض دلتنگی ها سرود گذر می سراید و از

 خاطره ها مروارید آبی مهر را روشنی شب های سیه دلتنگی می سازد ..

اگر در بغض احساس و نقطه چین های پر راز ، قلم بر جوی خشکیده ی سکوت بنشیند

و واژه ای را نیابد که بر گلبرگ هایش غزل چشم های بی قرار را بنویسد ...

و اگر نگاه احساس نوشته هایم بر پشت پنجره ی خسته در انتظار عبث ، خیره ی بی مژه

 گردد ودل ِدلتنگی هایش را به زمستان سرد سکوت بسپارد و منجمد اشک هایی شود که

توان فرو افتادن را از دست داده و قندیل دل گشته اند .. من نیز در سکوت فریادشان ، سر

 گردانی متحرک در دنیای مردگان خواهم بود ...

نگذار بمیرد قلم  واژه هایم ....



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 94/8/12


در بغض آسمان ، در نگاه ستاره ی سرگردان ،  در نفس های درد همکلاسی و در لبخند

اشک و حجب نگاه  پرراز همسفر لحظه های ناب بندگی ، جاری گونه های زخمی از بی

مهری روزگار گردید ..

آیینه ی نگاهش پاییز را رخصتی برای دیدن ندارد که ویترین درد گلچین نگاه کرده برگ

ریزان عمر در لحظه های به سکوت نشسته ی فریاد ..

خواستن در وادی فنا را گلچین رفتن کرده  .. یاس های وحشی به غروب نشسته اش ، دل

مواجش را کویری خشک نموده که طراوت بودنی از جنس امید ِ شاد را برای گلبرگهای

تنیده در خود ، به سجده ی اشک میخواهد و زمزمه ی آوای خاموش ...

دیگر قفس را ابایی از بودن ندارد که کرکس های نا امیدی فکر پرواز را ربوده و بال عشق

را شکسته اند  ..

در هجوم لحظه های پر شتاب ... در خط اشک لحظه ها...  در مه امروز و غبار تردید

فردا می نشنید بر برکه ی انتظار،  که ماه را نقش بر خیال برکه ببیند و گرد غم را از

خاطرش به مهر اشک بر گیرد ..

روایت می کند سنگینی گامهایش از کوله بار سنگین روزهای به خاطره نشسته اش ..

اسب سرکش بی قراری رام اشک هایی شده که نشسته بر حریر نگاه ، دشت دل را آرامش

 وزش نسیم احساس می دهد ..

آسمان که بغض می کند دل خسته اش تکیه گاه اشک هایش را می یابد و غروب نگاهش را

تسکین طلوع همدلی می بخشد ..

قطره های باران چتر سوخته ی دل را زندگی می بخشد به گاه فرو افتادن از نگاه مهر

آسمان  ...........



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 94/8/7

 

 

سکوت باران اندیشه ی سخت زمین است که در کدامین شب اضطراب ، کودک رؤیا دست را

تمنای آسمان و دل را پهنه ی دریای هراس کرده است ..

 گاه در طوفان افکار، دل را ناخدایی نیست که سُکان فکر را در دست حکمت گرفته و

اندیشه ی آشفته را به ساحل آرام برساند ..

صدای امواج ، صدای خروش دلیست که میان بودن و رفتن ، دل به صدفی از عمق وجود

 بسته است که در ورائ فاصله ها در ساحلی نزذیک اما دور از بیان واژه ها ، در خط

انتظاری از یک افق آبی جانی خسته ، چشم به راه است ...

موجهای بی قرار ،شیفته ی ساحل مغرور، دل دریایی روزها را در تنگنای لحظه های خود

قرار داده اند و سنگ های سخت ساحل ، پاسخیست به تمام لحظه های بی قرارشان ..

موج شکنی نیست که نهیب بر دل خسته ی جستجو گر لحظه ها بزند که مروارید عشق در

صدف دل است که بهای اشک می گیرد و رنگ مهر می یابد که آبی دریا از زلال نگاهش

است و دلفریبیش از آوای بی صدای اشعه های طلوع بر جامه ی صبورش ....

 دریا به عشق ساحل آرامش ، هر صبح گیسوان خورشید را شانه ی مهر می زند تا مسافر

از راه رسیده ساحل را زیباترین نقطه ی انتظار خود بداند ..

موج های بی قرارش را روانه ی دل ساحل می کند تا

خط خطی های آشفته ی رهگذران را از جانش بر گیرد  و خط نگاهش را طراوت لحظه های ناب بخشد..

خروش دل را در زمزمه های بی پایان در واژه های بی بیان در شتابی تند ، رام لحظه ها

کرده تا با صدای مرغان دریای هم آوا شده و زیباترین نغمه ی بود ن را برای ساحل

خاموش بنوازد ...

و در تمام لحظه های پر تلاطم دریا ، چه آرام است ساحل خاموش و

نظاره ی سکوت دارد بر این همه خروش ..

فرو رفته ی دریای حیرانی نمی داند صدف نشسته بر قلبش،  جان گرفته از اشک دریاست

 یا شبنم دل ساحل که در سکوت شب ، دور از دید هر رهگذری ، اشک غررو خود را بدرقه

ی آوای دلتنگی دریا ، گره بر اشک ستاره ها به دل عشق می سپارد فریاد سکوت ساحل را ...

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 94/8/3

 

 

فرزند طوفان مشوش باران شده .. اشک ها به قامت ایستاده .. مژه ها صف

 جدایی کشیده  ... دشت دل می بارد بر سبزه های خفته در خاک فراموشی ..

صدای قطار زندگی را گوشی برای شنیدن نیست و بر روی ریلهای تشنه جان می

 دهد اشک هایی که رنگ آبی خاطره دارد ..

صف  روزها تنیده در هم ، نور خورشید به دنبال شمع دلی است که روشنی

مهرش نوازش دهد اشعه های دلتنگش را ..

امروز کوچ پرستوها بود در سیاهی اندیشه های تاریک .. پروانه باغ را ترک

 گفت و پیله ی تنهایی را تنیده در فکر پر آشوب خود به استقبال لحظه های

خاموش رفت ...

آسمان بغض کرد و ابر آیینه ی دلتنگی هایش را به دست رعد سپرد و تکرار غم

هایش آوای سنگین زمزمه هایش شد ..

نسیم رهگذر ، شتابان تر از همیشه موهای پریشان تنهایی را به دست طوفان

خاطره ها داد و خود در اشک چشمی مانده بر جاده ی انتظار ناپدید شد ..

برگهای پاییزی به اسقبال پای رهگذران رفتند و سکوت خفته در خش خش هراس

 را شکستند ..

قلم بر خط خطی ها جا ماند و واژه های پریشانی شکسته ی خیال و گسسته ی

افکار محو شدند در سکوت اشک های بی قرار...  .

شاعر آب و آیینه با بیت های بی پایان از غزلهای بی ردیفی که ردیف گرفته در

آیینه ی نگاه ، قافیه ی روزگار را رها کرده و مشوش جای دنجیست که بسراید

فراموشی لحظه های جاری انتظار را ...

دیگر نه از باران می گوید و نه از برگ ریزان سرود غم می سراید که خود

پاییزیست که شعر های زمانه را به خط شکسته ی اشک می بیند و به تسبیح پاره

ی دل می خواند  ...

 



طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 25
بازدید دیروز: 70
کل بازدیدها: 232204