سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 95/8/10

 

گاه از سقف دلی در زیر سایه ی چتری مبهم ، چکه می کند و

گاه در شیاری از عمق دل، بر گونه ها جاری می شود . .

صدای سر در گم باد ... ترانه ی درهم تنیده ی درختان پریشان ، نگاه گنجشککی زار ، بالهای نحیف

 پرستویی آرام ... نگاه کودک سرما  ... رقص مرگ برگها در دل افسون بادی شیدا .. انزوای 

پروانه ها .. دفتری بی برگ می جوید غزلهای باران را از سطرهای فرو رفته در گل و لای زمان

... در دشت خاموش شب، زخم یاس های پریشان  ، قلم احساس را تراشه ی جان می کند و بند های

دل را ردیف نگاه باران به قافیه ی درهم ریخته ی چشمها می خواند ..

آنگاه که آفتاب خشکید .. کویر غرق در سراب،  در تب تند باد حیرانی سوخت  .. گلبرگها قدم فرش

رهگذر فراموشی شدند . . فاصله ها فریاد لحظه ها گشتند ، جای گرفت در قاب لحظه ها ، موج زد

خاطره ها ، دل صخره ای ساحل در تلاطم شیون دریا شکست و خرد شد ..

در نگاه نگران ماه ، در جزر و مد لحظه ها ، ساحلی که هر صبح نشان دل پر غوغای دریایش را از

گوش ماهی هایی  می جوید که صدای سکوتشان در هیاهوی مرغکان دریایی محو در فراموشی شده

.. به تیک تیک ساعت تبض زمان می ایستد ..

کبوتر خسته T نشان بودنش را بر بام فراموشی گذاشته  و در دل ابرهای خاکستری آشیان سکوت می

جوید ..

زمزمه می کند پاییز .. مبهم ، گنگ  و خسته .. صدای خش خش درد ، ناله ی سرد درخت ،  اندیشه

ی رهگذر را می گیرد ..

زمزمه ی پاییز ، آوای دلتنگی  .. مرغ مهاجر سر بر دامان غروب اندیشه ی تو را دارد ...  



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 95/8/1


گاهی برخی واژه ها ،  فریادی به وسعت تمام سکوت می جویند که کاسه ی صبر نیز زخمی فهم،

شکسته ی درد می گردد ..

باید بروم .. یغض سنگین بودن .. کهکشان آیینه ها شکسته می شود به شهابی از فهم ..

چرا یاس دل را پریشان رفتن کرده ای ؟  برگهای پاییزی که در غم نگاه غروب سرود جدایی می

سرایند و دست در دست نسیم دلهره نقش بر فرش خیابان میگردند .. رهگذری را شاعر ،پرستویی را

آواره و دلی را ملتهب لحظه ای کرده و از یاد می برند بغض نفس های خسته ی برگ شکسته را  و در

این میان در رهگذر اندیشه ی تلخ بهار در آنسوی فاصله ها در غم سنگین لحظه ها فرو می افتد از

نگاه نشسته بر جاده ی انتظار، قصیده های بی صدای فریاد، که بهار خزان را در یاس ها می جوید و

طروات باران را در شبنم دل ..

می داند دست در دست طوفان روزها دادن و رقص زمانه را بر ویرانه های دل پایکوبی نمودن تا

نگاه کنجکاو دهر زخم درد را از اندیشه خیس نفهمد و زمانه چهار نعل غرورش را بر شکسته های

باران نتازاند ، جان را کویر سوخته ی احساس می کند...

 که رهایی از افق خالی از درد را بال گشودن دل میخواهد تا به وسعت تمام مهربانی هایش آسمان را

 چرخ زده و بر گلدسته های عشق آوای دل را بر گوش زمان بسپارد  ..

اما خط چشمانی که غرق در دریای دل گشته و غروب دلهره سکوت شبش را به جنون می کشاند را

اندیشه داری ؟ می داند که قانون نوشته ی آدمیان را باید پایس حریم بدارد و حصارهای ردیف شده

را بی قافیه ی دل در لحظه ها بسراید که شمشادها را نگاهی به آرامش نرود  ..

اما ندای جاری در لحظه ها ؛ عجین شده با گلبرگهای بهار را می توان از نگاه باران شست ؟

به کدام اندیشه می توان سقف دل را از شبنم باران باز داشت و سروده های کتاب ها را در فهم زلال

چشمها نوشت ؟ گاه در سکوت ، در زیر خروارها درد در شکسته ی قامت به خم زمانه هم می توان

عشق به بودن را در نگاه باران که بر شیشه ی افکار به هزار اندیشه در خطی از حزن دل می نویسد

به تأملی از اندیشه یافت .در غم از واژه های بودن که حک شده بر صفحه ی درد ، شب را طلوعی

به صبح نمی یابد و سایه های ابر ، غم آسمان دل را بی صدا فرو می ریزد بر جویی از اندیشه ی

درد ...

به صدای باران بنویس بر بغض سنیگن لحظه ها که به انتظار یاس ها بهار را مشق شب خواهم کرد

تا باران به تب اندیشه، دل سوخته ی کویر را به درد از غم یاس ها زخم برلحظه ها نزند ...  



طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 86
بازدید دیروز: 52
کل بازدیدها: 236050