سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
صبا

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 92/9/30

 

 

به خواست او و به مهرش قدم به مدرسه ی دنیا گذاشتم

و برای یاد گرفتن الفبای زندگی راهی کلاس ناشناخته ای گردیدم

من با اشک آمدم و با لبخند به استقبالم آمدند

سالهای کودکیم به گذر ثانیه ای گذشت

از همان آغاز بالاجبار زمان قلم به دست گرفته و خطی خطی کردن را آموختم

خط خطی های تکلم ، فهمیدن و معنا  کردن ، گریه کردن و خندیدن ...

یاد گرفته هایم به فهم من نمی خورد

از همان آغاز آموختم ناپایداری شادی و سخت بودن غم و تلخ بودن درد را

روزگار شد معلمم و صحنه ی زندگی کلاسم و صفحات عمر دفترم .........

 خطی خطی هایم را کادر زدند و حک کردند بر قلبم ...

آموخته هایم سنگین تر از توانم بود ... زود فهمیدم معنای شکسته شدن رو

خرد شدن احساسات تجربه ی تلخی بود که تکرارش به تکرار ثانیه ها شده

 و چقدر طولانی است ساعت های این کلاس

 زنگ تفرح هایش رنگ باخته و تداخل داده هایش تضاد وجودم شده  است ..

 از قلب آدم برفی باید ضربان زندگی را بشنوم و

 درون آتشفشان قندیل های یخ زده ی گونه ها را

 به حرارتی از کولاک در کویر جان ذوب کنم ..

زنگ انشای این کلاس شده محل در جا زدن من ..

طوماری به لحظات عمر باید بنویسم و از بر کنم

باید نقاشی نمایم و تفسیر کنم و هجا نمایم  مفاهیمی گنگ و مبهم را ..

از گذر ثانیه ها چه جمله ای بسازم که بر دل بنشیند ؟؟

فاصله ها را چگونه تفسیر کنم که اشک در آن نباشد ؟

شکسته شدن را چگونه هجا کنم که به هر حرفیش

هزار چکیده ی اشک را باید بر قلب زخمی طنین انداز دل شکسته کنم ؟

چگونه از پرواز بنویسم که کبوتر بال بسته ای در پیش روی خود دارم

که بالهای مهرش را چیده و در قفس سرد سکوت اسیر تنهاییش کرده اند ..

رنگین کمان زندگی را به چه وصفی باز گویم

 که تک رنگ حیرانی سراسر وجود مرا فرا گرفته و منشور تجزیه ی نورش آیینه ی

 شکسته ای شده که هزار رنگ خاکستری را

در تک رنگ حیرانی به رخم می کشد ...

 معلمم می گوید: از روزگار بنویس و عطر گل سرخ ..

 از دریا بگو و نوای بلبل  از نور شمع بنویس و بال پروانه

لبخند غروب را نقاشی کن و نوای شاد باران را همراه باش 

و من در نگاه یاد داشت خود دیدم اشک گل سرخ را که چیده از شاخه شده

 و در پشت پنجره ی احساس اسیر سکوت اشک گردیده ...

شنیدم آوای غم بلبل را که غم سنگینش کوه را از انعکاس انداخته

 و ریزشش بهانه ای شد برای بستن جاده ای ...

اشک شمع را دیدم و سر گشتگی پروانه را

شمع بر بالهای سوخته ی پروانه اشک می ریخت

و پروانه از دیدن اشک های شمع ، بی قرار شده دل به دریای سوزان آتش می زد

در نقاشی خود از غروب تنها نگاه غمگینش بر صفحه ماند و اشک های دلتنگیش

که ستاره ای شد در دل شب و ماه را به دل برکه ای کشاند

 تا شاید باز گوید راز سکوت شب را ...

و من در زنگ انشای زندگی مانده ام

و روزگار به تعداد ثانیه های عمرم برای نوشتن موضوع می گوید

و تنها دراین میان باران است که می فهمد حرفم را

و همراهی می کند نگاه هم را و بر جان می کوبد قطرات سنگین سکوت را  

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 92/9/28

 

دلم برایت تنگ شده است

برای نگاهت ... صحن و سرا و بارگاهت تنگ شده است

باز من هستم و یاد تو و بی قراری آمدن به سوی تو ....

هر از گاهی مرغ احساسم در اوج خستگی و دلتنگی هوای کویت را می کند

بی امان و بی وقفه خود را به در و دیوار قفس سرد تن می کوبد

و با چشمانی اشک بار در پشت پنجره ی احساس

 رهایش و پر کشیدنش را به سوی تو می خواهد ...

تسلیم اشک هایش شده پنجره ی دل را می گشایم و

 او پرواز به سوی تو را در اشک شوق ، هدیه ای به وجودم می دهد ...

می خواهم به پرواز جان به سوی تو آیم

گنبد و بارگاهت را که شسته به اشک زائران و معطر به نجوای دلشان است را

چرخی از آرامش بزنم و در صحن سقاخونه رو به روی پنجره ی فولادت بنشینم

هم صدا با زمزمه ی جانهای خسته شده و با اشک چشم بشویم جان را

و با مژه ها بروبم غبار دل را ...

دلم برای آرامش بخشی گنبد طلایت .. برای غوغای سکوت دل زائرانت

برای بوی عود و عنبر بارگاهت و برای گلدسته های عشقت تنگ شده است ...

دلم برای نجوای دلدادگی کبوتران حرمت و چرخش عشقشان بر آسمان وجودت

  برای زمزمه ی جان های خسته .. تسبیح اشک ها  .. مرثیه های چشمها و

 دلم برای خودم در آنجا تنگ شده است ...

به غروب ، سکوت چشم هاست که با تو سخن می گوید

 و حریر اشک است که زیبایی بارگاهت را دو چندان می کند

وقتی بانگ عشق در گلدسته های حرمت می پیچد

 عطر بهشت را مسخ جان کرده و روح را به سکوت و تعظیم در برابر

 آن همه بزرگی وا می دارد و جان سر بر آستانت عشقت گذاشته

 سجده ی شکر بر اذن دخولت جان را بر قطعه ای از بهشت زمزمه می کند

 و چه آرامش بخش است پنجره ی فولادت

 مِهرت را فریاد میزتد و چشم را اسیر خود می کند ...

دست بر پنجره فولادت گذاشته ریسمانی از مهرت را از قلب کشید ه بر آن می بندم

با عصاره ی چشم محکمش نموده و مِهر قبولت را بر پذیرش آن قسم می دهم ...

وقتی دست در پنجره ی فولاد می گذارم

انگار دست هایم را بر امن ترین جای دنیا تکیه داده ام

 حس آرامش بخشیش وجودم را پر می کند

و تنها چشمانم در بارش قطرات خود با تو سخن می گوید ..

صدای نقاره خانه ات در سپیده دمان روح خسته ام را برای لحظاتی همراهی کرده

 و بانگ عشق تو را برآن می نوازد و من یک محفل می خواهم یک مأمن

 یک جای کوچک رو به روی  پنجره ی فولاد و گنبد زیبایت ...

تا دلم را بدستت داده و خود سکوت کنم

تا اشک ها خود بگویند و تفسیر کنند ناگفته ها را ..

یک آرامش .. یک عشق یک بودن تا صبح کنار تو و غرق شدن در زمزمه ی دل با تو

 سکوتت مهربانیتت و نگاه عاشقانه ات را می ستایم

که آهوان بیابان را پناهی .. پس راندن من دلشکسته و خسته از درگاهت معنا ندارد

کاش می شد فارغ از همه چیز همراه با کبوتران عاشقت

  لحظه ها را به نجوای عشق فرا خواند و سکوت را معنا کرد

و آسمان را در چرخش یاس های وجودت خجل از بودن کرد ...

حیرانی مرغ دلم را در آرامش خود آرام کن و نجوایش را به مهر پذیرا باش  .... 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 92/9/26

 

به اشک نیاز آمده ام

 با دلی خسته و قلبی شکسته از حزن دوریت به سوی تو می آیم

پای در گِل دنیا دارم و روی سیاه گناهان بر چهره ...

خزانش روزگاریست ماندگار وجودم شده است

و از بهار تنها ابرهای بارانیش را به یاد گار دارم 

در انجماد زمستانش سوخته و در گرمای سوزان تابستانش گلهای یخ زده را گریانم

دیگر انتظار قاصدکی را نمی کشم

که قاصدکان نیز اسیر سکوت من شده ،  سخن گفتن را فراموش کرده اند ..........

غروب را بر چشمان خود دارم و اضطراب موج را بر دل

 طوفان صحرا گشته ام و لب های ترک خورده ی کویر را بر وجود دارم

 از کوهستان دره هایش را دارم و انعکاسی ار تهی بودن که وجودم را

 به هزاران بازگشت یاد آور کوله بار سبکم می کند و دست های خالیم از مهر تو ...

با دستانی خالی ، نگاهی شرمیگن در آشوب کده ی ذهن به سوی تو می آیم

جائیکه واژه ها سکوت کرده معنا را به دل می دهند و تفسیر را به اشک

روح نوحه گر می شود و جسم مرثیه سرایی می کند

قندیل های احساس فرو می ریزد و بغض های دلتنگی شکسته می شود  ..

دل یکپارچه نیاز می گردد و زبان قاصر از بیان چشم را به سخن گفتن می کشاند 

همه ی وجود تسبیح اشک شده و ذکر ها تمنای مهرت را دارند ..

آنحا که نه سجاده و نه محراب که دشت دل و دریای مواج وجود سخنگو می شوند

موج هایش می گوید و صدف هایش فرو می ریزد

 نه بر ساحل واهی و سرابی که بر آستان تو بانگ فرود می زند ..

دشت  دل را به همراهی فرا خوانده و باران بی امان چشمان است که سوز دل را

تسلی از امید بر بخشش تو می دهد و چه جان سوز است کویری که

 نه اشک و خروش دریای دل که تنها قطره ای از محبت تو سیرابش می کند

مرا به سکوت شب نیازی نیست که بی تو بودن همه شب است

و هر غوغایی سکوت وحشت را طنین انداز جان می کند  ..

برای بودن تو الفاظ را ردیف نکرده که وجود شکسته را در سکوت واژه ها آورده ام

سفره ی دل را بر آدمیان نگشودم که محتوایش دیده و رازهایش شنیده و نیشخند

تمسخر زده  بر زیر پای حرمتش را فرو ریخته و لگد مال احساساتش کنند ...

به نزد تو می گشایم که ندانسته می دانی و نخوانده با خبری

نجواهایم را دوست داری و عاشق زمزمه هایم هستی

و به عشق آغوش مهرت را می گشایی

 دل شکسته خریداری و اشک های تمنا را به باران مهرت همراهی می کنی

 به ریسمانی از مهرت .. به آرامش بخشی حضورت و روشنایی نورت  ....

به طراوت بخشی عطرت و به دست های مهربان و نگاه عاشقت نیاز دارم ...

صفحه ی دلم را پنجره ی مهرت .......

و اشک های بی قرارم را ریسمان اتصالم قرار بده ...

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 92/9/25

 

مرورش می کنی ورق هایش را یک به یک با تأمل نگاه می کنی

سکوت نهفته در بعضی

 سکوتت را بالی از ترنم اشک بخشیده و رودی بر دشت دلت جاری می کند

و غوغای دیگری وجودت را سرگردان طوفانی مضطرب به قعر روزهای رفته می کشد

گاه صفحاتش را تند تند ورق زده ثانیه ها را به گذری جهشی فرا می خوانی

 و گاه به پای دیگری زمان را به توقف وا می داری ...

برای مرور روزهای گذشته تنها برق نگاه و چین های کنار چشمانت کافیست

چه روزهایی که با یاد آوری طلوعشان لبخندی از مهر بر لبانت می نشیند

 عطر گلهای وحشی را به یادت آورده و

سر زندگی دشت زیبا را در رنگین کمان عشق ، بر نگاهت ترسیم می کند

و سبکی پرواز در آسمان آبی را بر چشم جانت می نشاند

وجودت پر می شود از نغمه های قاصدکان خوش خبر و

دشت دلت می گردد مأمن همنوایی رود و آواز گل سرخ ...

و خود از آوای خوش پیچش باد در شاخه های بی تاب درخت می گویی

و لالای نسیم بر ای برگهای نحیف را شاعرانه به خاطر می سپاری  ..

لطافت گلبرگهای دشت احساس

با شبنم خاطرات شیرین وجودت را غرق در خود می کند

 و برای لحظاتی زمان را از یاد می بری و تلخی ها را فراموش کرده

و اشک شوق در سجاده ی جان می ریزی

سر بر ستون عشقش تکیه داده و خاطرات زیبایت را

 با رنگی از مهر بر جانت حکی ماندگار می کنی و به خمیر مایه ی مهرت

 آن را بر قلب نشانده و نفس هایت را تضمین بودنش و

 نبض رگ هایت را بر تازگیش قرار می دهی ....

 و به یادآوری خاطراتی طلوع نزده غروبشان را فریاد می زنی و

فراموشیشان را می خواهی

در دشت دل را طوفانی از اضطراب بر پا می کنی

 تمام وجودت را پنجره های گشوده رو به کویر فراموشی می نمایی ...

می خواهی طغیان بی قرار لحظه هایت و طوفان سر گشته ی دلت

خاطراتی که چون ابرهای دلتنگی سایه گستر وجودت گشته

 و دشت دلت را در سیلابهای بی قراری غرق نموده با خود ببرد ...

روزهایت لابه لای آنچه امروز شده خاطره از دست رفته

و گرد سپیدی گذر عمر بر موهایت نشانده

غبار کویر زندگی را بر چشمانت پاشیده

و به هر طلوعی سویی از چشمانت گزفته و اشک غروب را برایت یادگار گذاشته ...

در مرور دفتر خاطرات

 بعضی را هر ثانیه با اشک چشم می شویم و با گرمای جان طراوت می دهیم

و بر  قلب خود جک می کنیم که با هرتپشش به یادمان بیاید

 و در تار و پود وجودمان قرار می هیم تا برای ابد ِ زندگیمان ماندگار گردد ...

و در مرور بعضی ورق نزده مچاله اش می کنیم

 به دست آه دل می سپاریمش تا به سرزمین فراموشی برده

و اشک دیده ی خود را شستن جا پایش قرار می دهیم

تا محو شود در گذر زمان  .... 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 92/9/23

 

 

گاهی اسیر واژه ها می شویم و خود را فراموش می کنیم

فراموش میکنیم حقیقت وجودمان خ,ستنها و آرزوهایمان ...

از جنس آتش نیستیم ... سوزانیش را نداریم اما گرمای مهرش را داریم ..

از آب هم نیستیم روان و سیال بودنش در وجودمان نیست

 اما زلالیش را به ارث برده ایم ...

چون هوا سبک و رها ... آزاد و بی پروا هم نیستیم

اما لطافتش را به ترکیبی از گرمای مهر آتش و زلالیت آب 

 آمیخته و سرشته به هم داریم ....

می توان فراتر از لفظ بود می توان معنی را تفهیم کرد

باید از  سد واژه ها گذشت

 ایهام را شکست... استعاره را عینی شد و مثال را ملموس کرد ..

به گرمای مهر می توان انجماد قلب ها را ذوب کرد

 دست های یخ زده را در هاله ای از گرمای عشق قرار داد

 و قندیل گونه ها را به گرمای اشک شوق آب کرد ...

گاهی باید زلالیت آب را بر خاطر نهاد

 روان بودنش را بر دشت دل جاری کرد و همراه با نغمه ی دلکش زندگیش

 به سوی دریای آرزوها سرازیر شد

سنگهای سخت را شکافت ... کویر تشنه ی وجود را سیراب کرد

 گلهای پژمرده را به قطره ای شاداب کرد

 و در کنار ساحل آرام سر بر دامان غروب گذاشت و خاطرات آشفته را خواب کرد ...

و شاید بتوان بند اسارت  را از پا گشود

 و بالهای خسته را تکانی داد .... غبار فراموشی را از رویشان زدود

 و به امید مهری پروازشان داد ..

زخم های قلب را به گل بوته های عشقش مرهمی داد

 و به امید وصالش سبکبال و رها پر گشود و تا انتهای افق رفت

 بغض سالها دوری را در سینه ی آسمان شکافت و خود باران شد ...

 بدون چتر بدون خیال .. آزاد و رها  در سکوت جان بارید .........

و در سکوت وجود ، دشت دل را سجاده ای از عشق کرد

و تک درخت کویرش را از انتظار به در آورد

و چشم های بی فروغش را به قطره ای از باران روشنی بخشید ...

گلهای پژمرده ی احساس را طراوتی از بودنش بخشید

 و غبار از پنجره ی قلب شست و رو به مهرش گشود ...

باید از سد واژه ها گذشت  ... از اسارت ابهام خارج شد

و عشقش را فریاد زد و غم دوریش را در شبنم های وجود گذاشت

 و رنگین کمان مهرش را به تجزیه ی وجود تحلیل جان کرد .. 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 92/9/21

 

 

همیشه غروب که میشه دلم بی قرار تر از روزهای دیگر

 کوله بار دلتنگی هاش رو بر می دارد و سر گردان و حیران

 به سوی مقصودی نا معلوم آواره کوچه های بی قراری می شود ..

در نگاه غروب غمی نهفته است به عظمت دنیای سکوت آدمها ........

مبهم و نا آروم ، هزار رنگ بی رنگ

 نمی دانم چشم به انتظار رسیدن کدامین قاصدک بوده

 که از نیامدنش پهنه ی افق را به رنگ خون در آورده

و به ندای قلب شکسته ی کدامین کبوتر در قفس ، ناله ی غم می سراید

غروب غمگین و محزون روی از زمین بر تافته

و آسمان را جولان نگاه خویش می سازد

به آمدن سایه ی شب  ، قلبش فشرده ی غم می شود

به غروب کبوتران نیز سر گشته و سراسیمه سینه ی آسمان

 را در چرخش اضطراب خود ،  آبی مهرش را رنگ ماتم می پاشند ..

 بالهای نحیفشان افق عشق را به غمی از فاصله ها در می نوردد

 و قطرات اشک غروب را بر نگاه اشک بار خود گرفته 

تا دامان سیاه شب را جرقه ایی از روشنایی بخشند

چشم های غمگین غروب شبنم های سرگردا ن را بر گونه های احساس می نشاند

 و چه سوزان است شبنم اشک غروب که تا نهایت جان

 را در غم سکوت خود می سوزاند ...

به غروب مرغکان دریا حیرانی موجهای خسته را تاب دیدن نیاورده

و نغمه ای از سوز می سرایند تا شاید همدردی برای موج های مضطرب باشند

نگاه غمگین غروب دل را بی تاب بودن می کند

 و شراره ی درد را در جانش می افکند

 در سکوت دل و  نغمه ی وداع با طبیعت

 بانگ مؤذن از گلدسته های عشق است که

 روح را به پرواز در آیینه ی چشمان غروب وا می دارد

 و دل را به سجاده ی عشق گشوده ی جان نموده

 بر یاس های نیاز باران دلتنگی می بارد

شاید دشت کویری جان را جوانه ای از روییدن  مژده دهد

و غروب این زیبای غمگین به صدای دلنواز مؤذن سر بر دامان مهر شب گذاشته

بغضش را در سکوت جان رها کرده

و اشک دلتنگیش را به ودیعت مهر به دشت آسمان سپرده

تا رهگذران دشتِ احساس ، ستارگان را همدم ماه دانسته

 از فروغ زیبایشان فارغ از اشک های غروب لذت ببرند ...   

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 92/9/20

 

تلخ تر از سکوت است و شور تر از نمک ...

زخمش عمیقتر از زخم جان است

 و فریاد خاموشش از صدای شکستن بغض آسمان گوش خراشتر ...

سردیش انجماد بوران زمستان دارد

و سوز درونش دشت دل را کویر بی رویش می کند ..

 به هر درخشش خود فروغ چشم را می برد و

 به هر فرو افتادنش قلب را در منگنه ی تنهایی

 به فشار بلعیدن احساس  ، میخ بر جسدی بی روح می کند ..

آنگاه که قافیه های اشک ، بی ردیف غصه ها ی دل

 مجنون فریاد های قلب و تپنده تر از نبض پر خروش آبشاری می شود

 که صورت را غرق در خود نموده لبخند را محو کرده

و گونه ها را سیلی تنهایی زده و سر را به به زانوان غم تکیه داده

 و در فریاد خاموش خود دشت دل را به طوفانی از چرایی در می نوردد

و ردیف ِ واژه هایش را شبنم های یخ زده ی احساس قرار می دهد

 بوستان را بی خیال شده خار را غزل خوان می شود

 عطر گل را از یاد برده غبار تنهایی را به طوفانی از آشوب بر دل می نشاند ...

به اشک هایش اندکی خیره شو و به نگاهی از تأمل بنگر ...

زلالی وجودش را در آن ببین

که چگونه از فراز زندگی به فرودی تلخ اسیدی شده و قلبش را در خود می سوزاند ..

 با هر ریزشی از چشمانش فرو ریختن مهر و محبتش و

 خالی شدن دشت وجودش از احساس را به اشکی تلخ بدرقه کن ..

اشک های سرد ، گلهای طروت را بر صورتش می خشکاند و فوران احساسش

آبشاری می شود از آتشفشان در وجودش ..

آتشفشانی که سوز نامهربانی ها به فوران وادارش کرده

و حال در خود می بلعد تمام مهربانی ها  را و در وجودش باقی می گذاد

 خاکستری از آرزوها ی بر باد رفته و خاطرات فراموش شده ...

قافیه های اشک بر وجودش غزل نامهربانی می سراید

 نغمه ی یأس را زمزمه ی جانش می کند و وجودش را خسته از بودن

 به انتظار رفتن به پشت پنجره ی غبار گرفته ی احساس می کشاند ...

به هر قافیه ای از اشک می بازد ردیف دل را و

 از دست می دهد ستون مهر را و فراموش می کند برق شادی را ..

برای قافیه های بی قرار اشک هایش ردیفی از همدلی بسرای ... 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 92/9/19

 

 

چه رهگذرانی که آمدند و رفتند و آرزوهایشان را بر او نوشتند ...

اشک هایشان را به دامانش سپرده و دل تنگیشان را با چشمان غروبش تقسیم کرده

به طلوعش خاطرات زیبای خود را زنده نموده و همراه با صدای مرغکان سر گشته

 اش نغمه ی دل را به زبان سکوت بر شن های نرمش جاری کردند ...

گاه با خروش موجش همراه شده و دیواره ی صخره ای دل را لرزاندند

 و گاه به رنگ آبی مهرش خیره شده  آرامش را بر دل نشاندند

و ساحل این خاموش پر صدا در بین مسافران رهگذر

 به دنبال مسافر خویش آمدن ها را به انتظار شوق می نشست

و رفتن ها را با اشک فراق همراهی می کرد ...

ساحل ، سر گشتگی موج ها در دل دریا را با فغان دل همراهی می کرد

سرود انتظار خو د را به دل نسیم سپرده  و نسیم به گذر خود

موج ها را بی تاب بودن کرده ، دل دریا را جولانگاه خروششان نموده

و مشتاقانه به سوی ساحل روانه می کرد

موجها در پشت دیوار صخره ایی موج شکن

سر خورده و نالان در اوج ناباوری به دل دریا باز گشته

و اشک نا امیدی خود از رسیدن به ساحل آرام را به صدفها می سپردند ..

شاید روزی اشک های دلتنگیشان مِهر ساحل را بر خود احساس کند

و ساحل ، آرام و پر صدا به انتظار سکوت شب

 لحظه ها را به اشک دل گذرانده همدردی د ل شب را به انتظاری سخت می نشیند

به لبخند رهگذران لبخند اشک می زند و

 به آرزوهایشان ترسیم می کند آرزوی خود را ...

وجود پهناورش تَنگ در دل ِ تُنگ احساس گشته و

ماهی می ماند که بر لب دریا بر خشکی بی کسی در نگاه حسرتِ آب جان می دهد

طاقتش از خروش بی امان موج ها ، خسته

 از اشک دریا که صدف ها را همدم خود بر گزیده اند

و از دل تنگ خود، بی تاب شده و نگاه غمگین غروب بر پهنه ی دل

و انعکاسش در دل دریا ، مجنون بی قرار روزگارش می کند ...

به پرده ی سکوت شب می شکند بغض خو د را و فریاد می زند دلتنگیش را ...

فریادی که تنها دل بی قرار موج می شنود و اشک دریا می بیند ..

به مَدِ ماه  ، فغان دل می سراید و به جزرش که موج را

نرسانده به ساحل آرامش به سوی دریای ملتهب بر می گرداند

 غزل تنهایی داد ِدلها می زند ..

چه سخت است امیدت را در چند قدمی خود داشته باشی ولی نتوانی

 به آن دست یابی ... چه دلتنگ است خروش بی قرارش را ببینی و

نتوانی برای بی قراری هایش مأمنی آرام باشی ...

ساحل در نگاه شب ... در بی قرای لحظه هایش،  لب تشنه اش را نمی از اشک زده

و شوری آن ، لبهای زخمیش را تحیرِ تشنه در کنار دریا سکوتی تلخ می نشاند ..

شاید در سر نوشت ، او باید فراتر از احساس باشد و در بلندای دشت نیاز 

بی نیازی را به حروفی گنگ و مبهم تفهیم دل خسته ی خود کند ..

در اندیشه ی بازی سر نوشت ، چشم بر هم گذاشته و

 ناله ی موج حیران را با اشک های ناتوان خود پاسخ می گوید

و اشک ها چه ماهرانه می شویند ظاهر دلتنگی ساحل را ...

آنقدر تمیز محو می کنند آثار دل خسته اش را که به طلوع خورشید

رهگذران زیبایی لبخند خورشید را در انعکاس دریا می جویند

 و ساحل را آرامترین جای دنیا می دانند

تنها صدف ها و شاید چند تکه چوب ِ آنطرفتر

 از دل پر خروش ساحل خبر دارند و

ناله ی موج سر گشته به دل دریا را همراهی می کنند ..   

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 92/9/17

 

با شتاب می آید و با عجله می رود و صدای پایش در تمام ثانیه ها می پیچید

 زمان را غرق در خود می سازد اما دست یافتنش سخته  ..

نگاه کردن بهش و نگه داشتنش محال است

هرچه بیشتر به دنبالش بگردی بیشتر از دستش می دهی

 به هر کجا بنگری در گذر می بینیدش ..

 ثبات و ایستایی ندارد و ثبات تو را با خود می برد

در شکوفه های بهار محو آمدنش می شوید

و در نغمه ی بلبل و کوچ پرستو ها به دنبالش می گردی

خود را در صدای شکستن بغض آسمان و رعد گوشخراش

 در سردی زمستان و کولاک بی مهرش نشان می دهد ..

 طلوع هر صبح خورشیدت را به تنهایی ماه پیوند می دهد

و ستارگان را  هنوز به تماشا ننشسته ،  سپیدی صبح را بر چهره ات می نشاند ..

برای دیدنش به گذرگاه آیینه نیازی نیست

 صدای رفتنش را در انعکاس کوه نمی خواهد که بشنوی

 به دنبال دیدنش کویر را پشت سر گذاشتن کاری عبث است

در خودت در وجودت و در نگاهت گذرش را می بینی

 بر سپیدی موهایت رد پای عبورش را می توان به نظاره نشست

جا پای گذرش را بر گوشه های چشمت جا گذاشته است

سکوت لبهای پر صدایت از تحیر زود گذرش نغمه ی خاموش می سراید

و کم سویی چشمانت از جستجوی بی امانت به دنبالش می گوید

 و قامت تکیده و پاهای خسته ات از دویدن و نرسیدن به گِرد پایش غرلها می سراید

زمان همدم لحظه ها و فرار بی مثال است ...

در اشک لبحند هایت در گذر خود شبنمی شکسته را بر لبت می نشاند

 و برق مصنوعی لبخند را بر آن می کارد

سوزش گرمی اشک را بر گونه ای یخ زده ات قندیل احساس کرده

 و فریاد مژه ها را اوست که بر دشت دل طنین انداز می کند ..

اندکی در گذر زمان همراهش شو ..

شتابش را دیدی بی ثباتی دنیا را یاد آور خود شو

 در طلوع خورشید نگاه غمگین غروب را دیدی

 شادی دنیا را گذار ببین و غمش را نا پایدار

 در سپیدی موهایت تیک تیک خسته ی ساعت عمرت را ببین

 که نالان و بی رمق روزهای آخر بودن و ماندن را طی می کند

و نیم نگاه خسته به باطری خود دارد که چه زمان شارژ دنیایی بودنش

 به انتها رسیده و باید به کوک ابدی شارژی ماندگار شود ..

 به گذر زمان همراه شوی

 جا پایش را در لحظه ها دیده و سرعت عبورش را

 بر سرسید انقضای تاریخ عمر خود دیده

وجود مهربان رب را ریسمان توسل بسته

لطفش را بر عبور خود از گذر لحظه ها خواسته

افق محزون را جولانگاه نگاه خود ساخته

بارش ابرهای دلتنگی از دوریش را روانه ی دشت دل نموده

 و سر زدن جوانه ی بخشش را بر مزرعه ی بندگی خود

به معجزه های از مهر و عطوفتش خواهان شو ...

در عبور لحظه ها گذر شتابان عمر را ببین

و بی ثباتی دنیا را از رفتن سریعش دریاب ... 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 92/9/16

 

آرام و بی صدا به جلو می رود بی علامت است و بی نشان   ...

اما اثرگذاری عمیق است

 شعله هایش وجود را در بر می گیرد و خاکستر تباهی را بر قلب می نشاند

دودش فروغ چشمان را گرفته و عقل را مختل می کند

قدرت تشخیص را فلج کرده و راه را برای دیو سرکش انتقام باز می کند ..

شعله ای کینه قلب را در بر می گیرد و

 وجود نحیفش را به مجنونی سخت بدل می کند که

جز غلبه ی جنون انتقام چیزی آرامش نمی کند

زیبایی های بخشش را برایش بی مفهوم جلوه داده

 زلالیت عفو دیگران را از خاطرش برده ..

اعتقادش را از دست داده کلام رب را نشنیده گرفته

 و جز به انتقام به چیزی نمی اندیشد

در کنار شعله های سر کش انتقام

 حسادت چون موریانه ای وجودش را می خورد و آرام و آسایش را از او گرفته

 سر کش و حیران جنون دلش می کند

و تنها تسلی وجودش فکر گرفتن است و انتقام

شیوه اش برایش مهم نیست  مقصر بودن یا نبودن مخاطب را فکر نمی کند

و تنها به اندیشه ی شیطانی خود ،  درک لذت انتقام می اندیشد ...

غافل از آنکه این شعله های خاموش قبل از  هر چیز

وجود خودش را در هم می سوزاند

او را از عرش الهی از خلیفه الله بودن به قعر رذالیت و پستی می اندازد

 منفور فرشتگانش نموده و مغضوب خدای رحمانش می کند

 وجودش را در دودهای مسموم انتقام و کینه رو سیاه ابد می کند ..

سیاهی که دیگر به هیچ بارانی شسته نمی شود

و به هیچ اشکی پاک نمی گردد سیاهی که تعمیری ندارد

نو سازی در آن صورت نمی گیرد

 رانده شده از درگاه خالقش می کند و شرمنده ی وجدان خود می سازدش ...

خنکای انتقام و اوج به بار نشستن حسادت لحظه ایست نا پایدار ...

 اگر بر صورتش سیلی نواختی اگر به غضب اشکش را فرو ریختی

اگر در جمع آدمیان رسوا و خوارش نمودی

 و اگر به قهر انتقام بهار زندگیش را خزان نمودی

 و لبخند را از روی لبانش محو نمودی

شرمنده ی خانواده اش کردی و منفور دید گان فرزندانش نمودی

و به آرزویت رسیدی و آتش کینه ات فرو کش کرد

جواب وجدانت را چه گونه می دهی ؟

صدای شکسته شدنش را چگونه تحمل نموده

و شخصیت خرد شده اش را چگونه جمع خواهی کرد ؟؟

به لحظه ای آرام شدن ...

 ارزش عمری آشوب خاطر و نا آرامی و عذاب وجدان ندارد ...

اجازه نده شعله های خاموش وجودت را در خود بسوزاند ..

به گاه خشم سجاده ی مهر بگشای

 به اشک دیده در خلوت نیاز خود با معبود جان ها

آتش کینه و انتقام خود را خاموش نما

دیو حسادت را در گلبرگ های مهر او شرمنده ی حضور در وجودت بنما ..

وجودی که محفل عشق اوست به آلاینده های سخی مکدرش نساز

روزنه های وجود او را با سموم کینه و انتقام مسدود نکن

 به مهرش توسل بجو و به خنکای حضورش خودت را آرام کن

شعله های خاموش را بی خیال وجود شو

و بارش عشقش را تسلی جان زجر دیده ات قرار بده

و داوری را به خودش واگذار کن

 تا در محکمه ی عدالتش به لبخند پیروزی خارج شو ی ..  



   1   2      >
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 50
بازدید دیروز: 64
کل بازدیدها: 225256