قیمت سرور خرید سرور قیمت سرور اچ پی قیمت رم سرور قیمت هارد سرور قیمت لپ تاپ قیمت لب تاب قیمت نوت بوک قیمت لپ تاپ ایسوس قیمت لپ تاپ لنوو قیمت لپ تاپ اچ پی قیمت لپ تاپ ایسر قیمت سوئیچ سیسکو قیمت مودم دی لینک قیمت مودم تی پی لینک لپ تاپ قیمت مادربرد قیمت یو پی اس فروش یو پی اس قیمت پرینتر قیمت دوربین مداربسته قیمت پرینترهای اچ پی دوربین مداربسته قیمت گوشی موبایل قیمت پاوربانک قیمت گوشی سامسونگ قیمت هارد اکسترنال قیمت هارد اس اس دی قیمت فلش مموری قیمت باتری لپ تاپ
سفارش تبلیغ
صبا

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 93/9/28

 

 

آن روز وقتی خسته از دیدن اشک های دوستم که زخم چوب حقارت معلم چشمهایش... در

اشک خون به تسلی وجودش غوغا کرده بود ... به کوه مهرت پناه آوردم و در صبوریت تو

 مأمن اعتماد یافته و به قامت خمیده ات کوله بار تجربه ی سخت گذر از زندگی را دیدم

...سر بر دامانت گذاشته و سرودم اشک های دلتنگیم را..

نگاه تو جاده ی زندگی من را می دید و من خام لحظه ها ی غم بودم ... تو در اشک هایم

روزهای سخت بودنم می دیدی و من بر دامانت لالای گذر لحظه های تلخ را میخواستم

نجوای اشک هایم شکوه از دل سنگ بزرگتر ها بود و تو به جمله ای آینده ام را به دلم

 سپردی :

 که در روزگاران سخت و کویری احساس بزرگسالی تو دریای مهر باش ..

 برایم دل دریا را مثال آیینه ی پاکی ها زدی که مسافر خسته به آرامش صدایش پناه می برد

به طلوع دلربایش دل می بازد و از خروش موج هایش گوش ماهی های مهر را به ارمغان

 خاطر می برد و دست آخر مسافر رهگذر ، خاشاک همراهش را به دل دریا می ریزد ..

 اما دریا آرام و بی صدا بدون اخم کردن به بی مهری رهگذر نا سپاس پس ماندها را به

ساحل بر می گرداند و باز آرامش مهر است که به مسافر هدیه می دهد ..

خواستی دل دریایی داشته باشم .. کدورت ها را به دل نگیرم و آوای عشق و مهربانی را

زمزمه ی گفتار خود سازم .. بودم آنچه ازم خواستی . در غم غربت زمانه شدم دریای

 خاموش .. طوفان وجود را در اعماق دل به خاک سکوت سپردم . مژه ها را  ساحل سنگی

ساختم که فوران چشم ها را به دیده ای راه ندهد .. زخم خوردم و لبخند زدم ... و تنها در

سکوت شب در خواب کودکان زمین با دل دریا و خروش موج هایش همراه شدم ..

 تو رفتی و من بعد از سالها از غم غربت زمانه ....  خسته از زخم های خورده و شکسته

 از نا مهربانی های دیده ... با قلبی زخمی و احساسی شکسته آمده ام ...

و جای خالیت را بر سنگ مزاری با اشک می شویم ... با نجوای سکوت می گویم که :

دریای تو خسته است.. خسته تر و شکسته تر از آن زمانیکه که سر اشک بر دامانت گذاشت

و از چوب حقارت معلم شکایت کرد .. آن روز چوب اشک زخم  دوستش وجودش را آزار

 می داد و امروز سراسر وجودش خود زخم خورده ی زخم های بی مهری روزگار است ..

نشسته بر پنجره ی احساسی شکسته ....  زخم خورده از غربتی که غریبه هایش را سر

 گردان دشت لحظه ها کرد .. زخم خورده از آنانکه مهربانی را حماقت دانسته و صداقت را

چوب افتراء زدند .. حال دریای تو خسته از موج های طوفانی ... ساحل آرامش را در خود

غرق کرده و در حزن مرغکان دریایی بر اضطراب خود می گرید ..

در یای تو خسته است و طوفانی .. بگو در نبود تو سر بر کدامین دامان مهر گذاشته و زمزمه کند

اشک های دلتنگیش را ....

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 93/9/25

 

 

هیچ گاه وجودش ...غرورش و احساسش را در هم نشکن ...

 وقتی سایه های یأس وجودش را جولان تاخت و تازهای خود قرار می دهد و دشت دلش

در تنگنای حوادث به طوفان فکر و تحیر می کشاند و وقتی احساشس را ندیده گرفته و رعد

بی مهری را به تازیانه ی واژه های برنده بر سرش فرود می آوری و در کشاکش دردِ واژه

 ها شخصیتش را تحقیر کرده وجودش را در زخم های حیرانی مچاله ی درد کرده و

ابرهای دلتنگی را مهمان خیس چشمانش کرده و نگاهش را به غم غروب می سپاری و پرده

ی سنگین و مه گرفته ی شب را بر دیواره ی وجودش می آویزی و همنشین اشک بی

صدای شمع در جام تنهاییش میسازی .....

از خرده های وجودش از احساس شکسته و قلب زخمیش فاصله بگیر ...

وجودش و آیینه ی مهرش را که بر زمین حقارت زدی هزار تکه می شود ....

هزار تکه ای که در آن شکست  مهرت را می بینی ..

وجود خرد شده اش براده هایی می شود زخمی که دفع میکند خاطره ی وجودت را ....در

هم می شکند ندای دروغین محبتت را و جذب می کند نفرت را...

 در خرد ه های خود به دنبال سایه های فراموشی می گردد و صیقل می دهد حقارت حس

 بودن ترا و بر صفحه ی دل می نشاند تصویری از زخم واژه هایت را ....

وقتی وجودش شکست شکسته ای احساس دانه دانه از چشم هایش فرو می ریزد....

دیگر دنبال باران برای بی صدا فریاد کردن نیست .. شکستن بغض در سکوت شب را تاب

رسیدن ندارد .... که بی پرده ی پلک ها سد مژه ها را در هم می شکند و بر گونه های

خسته ی اش جاری می شود و بر پیشانی خاطرش می ماند ، رد پای درد . جا پای حقارتی

که بر وجودش نشاندی..

هر قطره از شکسته های احساس که بر دامانش می ریزد منشوری می شود که باز تاب می

 دهد درد روح و زخم جانش را .. منشوری لرزان که قطره قطره بیرون می ریزد به سوز

 اشک گرمای محبتتت را و به جا پای سردش سرد می کند خاطر مهرت را در وجود او ..

عمر را ارزش زمانی بودن برای شکستن قلبی و خرد کردن احساسی نیست ..

به حقارت واژه ها وجودش را زخم زدن ، بودن عمر را مجالی برای مرهم بر زخم وجود

نیست ..

دفتر عمر با تمام سطرها و حک شده هایش ورق می خورد و و تنها خاطره هاست که بر

 جای می ماند و زخم خاطره هاست که وجود را در لحظه های گذرعمر، ماندگار درد و

 جاری اشک می کند ..

از منشور شکسته ی چشمانش و از بُراده های زخمی قلبش فاصله بگیر ....

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 93/9/23
نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 93/9/21

 

 

جا مانده از دریای جنون .. غرق در اندیشه ی فررار لحظه ها.... در جا می زند

ثانیه های دلتنگی را .. از جنون دل ردیف های اشک را تسبیحی از زمزمه های

خاموش کرده و در دست ثانیه ها می چرخاند اشک خاطرات را ... تا محو کند

غبار دلتنگی را از آسمان مه گرفته ی وجود و مژده دهد رنگین کمان خیال را به

 پنجره ی شکسته ی ا حساس ..

آفتابگردان نگاه خفته ی خود را در سلامی بی ریا نثار خورشید می کند و اشعه

های دلکش او زمزمه های بود ن را بر بلندای قله ی کوه ، ترنم عشق می کنند ..

در سکوت شب از زمزمه های خلوت خود گردنبند احساس را به دست طوفان دل

داده تا پخش کند شبنم چشمان را بر دامان شب و بنشاند بر سیاهی خیالش نوری

از پاکی اشک های زلال ...  و چه راحت سپیده ی سحر با یک نسیم محو می کند

 تمام دلتنگی های شب را و بر می چیند دامان سیاهش را ...  به او می بخشد

گیسوان طلایی خورشید را و از یادش می برد درخشش اشک های ریخته بر

دامانش را ..

 باران از فراز بودن از آغوش مهربان آسمان به صدایی از رعد به نهیبی از

گلوی خسته ی کویر فرود می آید بر سینه ی تفتید ه ی زمین تا شاید جوانه ای از

 بودن را در دل خاکی سرد و سوخته بنشاند ... و چه راحت  زمین سنگلاخ و

شن زار فریاد ،  راه نفوذ مهرش را بسته و زلال بودنش را غرق در گل و لای کرده

سیلی می شود که سیلی  ترس را بر صورت کشاورز می نوازد ..

و او چه راحت چشم را گشوده نگه داشته عقل دیدن را پرد ه ی خواب کشیده

...گوش را حصار نشنیدن زده ... تا نبیند احساس شکسته که جاری می شود از

 چشم های خسته  ... و نفهمد صدای خرد شدن غروری که وجودی را در هم

شکسته  .... تا با خیال خود راحت باشد از صدای فریاد وجدانی خفته و آن سوتر

روشن دلی در خط بریل می جوید واژه هایی را تا بیابد معنای دلتنگی  را و

ترجمه کند نگاه خسته ی چشم مضطرب را ...

در کنار بودنش دریای از دلدادگی به راه افتاده..  دل های مجنون که به عشق

حسین ( ع ) جان را برهنه ی دنیا کرده دل را گره عشق زده....  و با پای پیاده

ره به سوی قتلگاه با چشم خونین می روند .... و او که مجنون دل پریشان خویش

حصارهای سخت دنیا را گره بودن می زند ... و خود را به چوب دلبستگی

آویخته و به پای دار بودن التماس ماندنی چند می کند ..

 تفاوت جنون است  میان این قلب و بودنش با قلب او و رفتنش ..

تفاوتی از دره ی وحشت بودن تا بی نهایت آسمان رهیدن ....

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 93/9/18

 

 

خسته از افسون رنج ها ....  گرفتار در قعر فریادهای خاموش و دلتنگ از خزان

بهارعمر... نشسته بر پنجره ی شکسته ی احساس ..

گذر خاطر می دهد خاطراتی که نشسته بر قلبی شکسته و می نویسد با سطری از

اشک بر دفتر مرورگر ذهن که غنچه ی احساس چرا در خود خارهای آتشین

دارد ؟ که سنگ شدن چرا ؟ که شکسته شدن بر چه اساس ؟ ...

اگر زمانه  تو را سنگ کرد ... اگر احساسات را به جفای نا مردی از تو گرفت و

اگر به بی وفایی تیر زخم بر قلبت نشاند .. اگر ذهنت را آیینه ی هزار تکه ی

شکسته ی قلبت کرد تو چرا ؟ تو بر چه اساسی می شکنی قلبی خسته را و

قضاوت می کنی بر معیار خود ... از بافته های ذهن خسته ، چوبه ی دار برایش

می سازی و بی تفهیم خطا .. که خطایی نبود ... بر دار شکستن می زنی

احساسش را  ؟ !!  مگر خود زخم خورده ی جفای روزگار نیستی ... ؟ مگر بال

شکسته از سنگ نا مهربان زمانه نیستی ... ؟ مگر صیاد روزگار قلبت را آماج

تیرهای بی احساس خود نکرده ؟ ...

سنگ شدن و قلبی را شکستن .. پنجره ی احساس را پرده ی نا امیدی افکندن ..

قاصدکان امید را در بیابان حیرانی سر گردان درد کردن و اشک را مهمان

 چشمان مضطرب نمودن...  تاوان کدامین زخمیست که او باید بپردازد ؟ !!

 زندگی دار گذر است و گذار ... عمر می گذرد بی گذشتن لحطه های تلخ ..

موی سپید می شود ... بر گونه ها شیارهای خسته ی خاموشِ پر فریاد می نشیند

.. قامت سرو برای جستجوی عمر از دست رفته ...خمیده ی عبث گشته ...

 عصایی را تکیه گاه خود می سازد ..

 ستاره ی چشمانش کم سو شده و صبح طلوعی را بر بام عمر خود امید دیدن نمی

 یابد .. اما در گذرِ گذار نمی گذر و بر جای می ماند جای زخم قلبش ...

آنکه تو او را شکستی و به شوری اشک های درد ، زخم طراوت بر آن زدی ..

ستاره هایت را در آسمان دل بشمار...  که برای روشن شدنش سوی چشمانش را

بر سجاده ی دعا گذاشت .. بهار را خوشبوتر از قبل استشمام لحظه ها کن که

 یاس های دل را نذر عطر لحظه هایت کرد ..

اما هر غروب به نگاه غم گرفته ی خورشید ... گذر نگاهی داشته باش...

 که چشم هایش را به سکوت اشک نشاندی ....

و در رنگ حزن غروب ترانه ی حزین قلبش را  آشنای درد باش ...

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 93/9/15

 

 

یازده بهار طبیعت را به سکوت لحظه های سال تحویل با فریاد نهفته ی سفره ی

انتظار آبی محبت پشت سر گذاشته ... اما به روزهای عمر زمستان بودن را

تجربه کرده .. بودنی سخت در کناری پدری سرد و خاموش ..

اتفاق زندگی صدای پدر را از حنجره ی خسته اش گرفت .... و افیون اعتیاد

احساس را از قلب پدر ربود .. در سکوت لبهایش وغم نهفته ی چشمانش رازی

سخت از بودن دردی نهفته است که بی اختیار اشک را مهمان چشم می کند ..

 در انزوای خود بر نیمکت چوبی ته کلاس مرور می کند بهار خزان شده ی

 زندگیش .. در زنگ هنر که بچه ها رنگها را در کنار هم می گذارند تا نقش

زنند زیبایی خاطره ای شاد را .. او در فکر این است که چگونه بی رنگ کند

سیلی نقش بسته از دست پدر معتاد بر گونه های زخمیش را ...

به زنگ انشائ که کودکان دیگر در فکر قرار دادن واژه ها در کنار هم هستند تا

بنویسند متنی زیبا را ... او در فکر این است که چگونه واژه های احساس شکسته

 در خانه را از خرده شیشه های ظرف های شکسته جمع کند ..

و شب هنگام که بچه های دیگر شعر باز باران را به ساز خنده های شاد همراه

کرده و در صدای شاد خود پاهای کودکانه را جست شادی می دهند .... او در

 فکر این است که چگونه باران حسرت را در مه دود افیون سیاه از چشمان خسته

ی مادرش بر گیرد و چگونه در حصار آتش زغال و بوی تعفن اعتیاد ...  لبخند

را بر لبان غروب کرده ی خواهرش بنشاند ..

 و آن هنگام که کودکان دیگر تمرین می کنند شناخت کسرها را  او در فکر جمع

 کردن شکسته های قلب خواهر کوچکش است که در حسرت آغوش گرم پدر شب

را در ناله ی گهواره ی اشک به خواب وحشت می رود ..

و آن هنگام که کودکان دیگر سر در آغوش گرم پدر گذاشته و ستاره های امید

آینده ی خود را از زمزمه ی مهربانانه ی او به دامان  پر محبت ماه می سپارند

او در کنار آتش افروخته ی اعتیاد ... دانه دانه ستاره های امیدش را سوخته بر

خاکستر اعتیاد می بیند ...سوختنی که شادی های کودکانه اش را بر باد فنا داده 

آینده و قلبش را تباه خواد کرد .. چشمانش را به ظلمت حقارت آشنا کرده... عزت

نفس را از وجودش می گیرد  و

هر صبح که بچه ها با کوله باری از عشق با چشمانی شاد به سوی آموختنی جدید

 با عشق بر نمیکت های چوبی خود می نشینند ... او کوله بار فکرهای خسته اش

را بر دوش نحیف وچهره ی غرق در فکر خود خجل از اعتیاد پدر و سوخته از

فکرآینده ی تباه شده بر روی نیمکت چوبیش قرار می دهد...  تا باز مرور اشک

کند اندیشه های تلخ از صدای ضجه ی مادر و شکسته شدن قلب خواهر و ظرف

های خرد شده بر کف خانه  ای سرد و خاموش ..

سنش کودک دبستانی است اما زخم های روحش به عمق تمام دردهای عالم است

 .. چهره ی نحیف  ... قامتی خسته  ... قلبی شکسته و زخم های عمیق  بر روح

 تمام داریی یک کودک یازده ساله از این  دنیاست ...

 ارمغانی ازافیون اعتیاد و هدیه ای از پدری معتاد ....

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 93/9/10

 

 

واژه های سر گردان .. سطرهای گریزان ..دفتری که این روزها هزار برگ تحیر گشته

و کودک بازیگوش الفبای آموختن که درآموختن الفبای زندگی مات تخته ی شطرنج روزگار

 شده است ..ساکت و خاموش با قلمی شکسته در دست که واژه هایی را سر مشق دارد از

 تضادها .. گفتی جمع تضاد را دوست نداری که زندگی با تضادها محال است ..

 حال بگو در این محالات ایجاد شده بر دفتر روزگارش چگونه جدا سازد اشک غروب را

 از لبخند طلوع .. موجهای نا شکیب دل را چگونه در قعر آرام دریای ظاهر جای دهد ..

دانه های اشک دل را چگونه در زیر بارش مهر آسمان بر دل کویر آشنای نگاه خسته کند

که مه غم نگیرد رخساره ی گل شاداب در بارش باران امید ..

آسمان نیز این روزها سر درگم گذر زمان است ... گاه در کنار اشک خود بر پهن دشت

خشک زمین لبخند مهر رنگین کمان را بر لب کودکی گریان می نشاند و گاه بر چهره ی

 مهربان خورشید سایه ی ابرهای دلتنگی را ساعت ها ماندگار می سازد ...

می دانم که بر فراز بودن باید رفتن را تجربه کنم .... که در خواستن ها نخواستن را بخواهم

 که بر پنجره ی نگاه پرده ی ندیدن بیاویزم ..  وسعت مهر ِ ماه را در دل تنگ برکه بجویم

....  ماهی دریا را در تنگ کوچک اسارت به تماشا بنشینم ... صدای خروش موج ها را از

 یک صدف بجویم .... که آرامش زمین را در گهواره ی پر غوغای خاموش شب بجویم ..

اما بگو با پنجره ی احساس چه کار کنم ؟؟ قاب نگاهش را بر روی کدام دشت خشک

 بگسترانم تا خشک شود جوانه ی بودنش ... تا فراموش کند قاصدکان مهرش را ..تا به

دست کویر فراموشی بسپارد قلب خاطراتش را ...تا باور کند که خود در برهوت فراموش

شدگان است  ...تا زمزمه ی باور خود سازد که در بودنی از جنس رفتن است ...که گذر

عمر را در بی قراری لحظه های تکراری ببیند ...

که باور کند تنها احساس ، دشت سجاده ی دل است که یاس هایش در یأس نگاهی سرد و

خاموش پژمزده ی نبودن ِ ردیف های بی ریای اشک شده است ...

که پنجره ی احساسش را به روی قاب نگاه پراحساس ِ بی نیاز بگشاید ...

تا سر بر آغوش مهرش گذاشته  هجای باور کند تضادها را

شاید طوفان دلش در ساحل آرام او قرار یابد ..

 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 93/9/7

 

 

تنهایش نگذار .. رهایش نکن ... حتی اگر نبودی فکرت و مهرت را در حصاری از عشق

برایش ماندگار کن.. در سکوت شب دلش آوای خوش مهربانی باش .. در کویر روزهای

سخت دلتنگیش احساسی از جوانه ی امید به بارش باران شادی باش .. هیچ گاه اجازه نده

اشک هایش را در جام تنهایی شمع بریزد و خلوت دل را با اشک سوختن او به غوغای

خاموش روز برساند . ..

برای شبنم چشمهایش دامن دل بگستران .. قلبت را دست های مهربانی کن که با ظرافت

احساس و مرهمی از عشق جای زخم اشک را از گونه هایش می گیرد ....

او ستون عشق خیمه ی زندگی توست ....  جای بودنش را در اعماق قلب خودت قرار بده

.. ستون که از عشق و احساس محکم باشد طوفان صحرای کویر هم نمی تواند لرزه ای بر

 ثبات بودنش بیندازد حتی اگر پوشینه ی خیمه ات سیاه چادری از دست های تهیت باشد ...

ساکنان سرزمین این خیمه ، امن ترین جای بودن در عشقی پاک و بی آلایش را خواهند

داشت ...  خیمه  را به رنگ های مصنوعی آراستن ... به ظاهر دیوارهایش رسیدن

....پوشینه ای از زر بافت ی گران بر آن نهادن و بر ستونی لرزان بر پا داشتنش .... بر

باد تزلزل می دهد خیمه گاه عشق را ...  در صدای طوفان درون گم میکند آوای دل را ..

 دل پر آشوب ، امنیت را چه گونه هدیه دهد !‌! که خود گرفتار غوغای سکوت نا امنی

روزهاست ..

بر آسمان دلتنگ وجودش تو ابر بارش باش ... بگذار امید به گذر ابرهای دلتنگی را در

بارش کلام  پر مهر تو ببیند و در افق همدلی چشمانت رنگین کمان عشق را نظاره گر باشد

 .. ثانیه هایش را پر از آوای پر مهر کلامت کن ... جا پای وجودت را بر قلبش با عشق

استوار نما ...  بگذار از بودنت ... از مهر و وفایت احساسی عمیق بر قلبش نقش ببندد ..

آنقدر عمیق که هیچ بارش برف یأسی نتواند آن را در خود محو کند و غبار هیچ طوفانی

نتواند نقش آن را از قلبش پاک کند ..

 هر لحظه بر چشمانش طلوع همراهی بتابان و به قلبش گرمی عشق ببخش ... تا در گذر از

روزهای سرد و سخت زندگی از ذخیره ی مهر تو برای عبور از احساس سر گردان خود

استفاده کند ..

کنارش بمان وبرایش بهترین باش ...  تا خیمه ی زندگیت پر ثبات ترین کلبه ی عشق جهان  باشد ..  

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 93/9/2

 

 

خسته از دنیای پر فریب .. از رنگهای بی رنگ .... از راه های بی باز گشت .. از افکار

تهی .. چشم های ظاهر بین . عدالت خفته ....  خسته از میزان هایی که طبل تو صدا را

بهای دُر گران می دهد .. کلاغ را بلبل خوش آواز خوانده .. دشت شقایق را زمین بایر نسل

گذشته دانسته و عروج عاشقانه ی کبوترهای سبک بال را بندی کوتاه از افسانه های خیال

می داند .. خسته از غوغای پر صدای قلب های خاموش .. چشم های بیدارنمای خفته ..

چهره های پر نقاب .. اندیشه های تهی .. خسته از دروغ هایی که مدال صداقت می گیرند و

 صادقانه هایی که مُهر حماقت میخورد.. خسته از آسمان بی طلوع دلها که مه بی وجدانی

ستاره های وجدان را به خوابی ابد فرو برده ..

جای دنجی میخواهد آکنده به عطر حضور تو .. رنگ شده به تک رنگ عشقت .. نورش

چلچراغ همراهیت و طنینش آوای دلدادگیت باشد که به رسم عاشقی نجوا کند با تو زمزمه

های جان خسته را ... جای دنجی از صداقت واژه ها .. از رو راستی چهره ها ...جایی که

تمام رنگها بی رنگ شده و تک رنگ مهر تو باشد که خود نمایی می کند ..

آنجا که نورش به چلچراغ معرفت است و رنگین کمان زیبایش سایه  روشن های دست های

به قنوت جان کشیده شده است  .. جایی که ابعادش کوچک است اما آرامش حجم جهان را

در خود جای می دهد که فرش های گسترده اش سجاده ی دل است که با عشق گشوده می

شود در ردیف هایی از اشک نیاز که نوای روحبخشش صدای مؤذن است و ستون هایش

مناره های عشق تو ...

 و من خسته از تلاطم روزهای بی پایان... از طوفان افکار پریشان .. خسته از سکوت

دشت بایر وجود از تازیانه های هراسان خیال  و از نگاه مضطرب و پریشان زمان .. خسته

از گذر ثانیه هایی که در شتاب خود درجا می زنند لحظات را و به آنی در خیال ثبات

بودنشان می گیرند سالی از عمر را ...

جای دنجی میخواهم از خانه ی مهر تو ..

 کوله بارم خالی از پیش نیاز ورود است و دست هایم تهی اما پر از تمنای مهر تو ..

پای بسته در وزنه ی سنگین دنیا اما با چشمانی بی قرار و مضطرب و خاطری آشفته

 داراییم از بودن یک عمر نبودن است ...

که جای دنج مهرت را سکنای دل می خواهم که بر سجاده ی روزها بنشینم ....که در قرار

و نگاه در فغان و فریاد در گذرهای بودن و لحظه های رفتن ، جویبار مهرت را در هر

دمی از نفس  لحظه ها فراموش نکنم ..

 خسته از دنیای هزار رنگ جای دنجی از تک رنگ مهرت را میخواهم ... 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 93/9/1

 

 

مستقر است در میان قلبی خسته ... جا خوش کرده در دیواره ی احساس شکسته .. بر

بلندای قله ی بودن پرچم درد آویخته.. در عمق دره های سکوت شبه ترس انداخته ... وجود

را چون جنگلی هراسان در دست طوفان افکار پریشان در هاله ای از مه فرو برده ...

و بر دشت طوفان زده ی دل پرده ی شب افکنده ..

کاش قاصدک ِ انتظار از سفر بر گردد و در جاده ی سرد رفتن نغمه ی بودن بسراید ...

 ترانه خوان سکوت ساحل شود و موج سرکش را ساحل آرام ببخشد ..

 غم را از نگاه غروب بر دارد و به مسافر سرگردان راه را نشان دهد ..

 سایه ی تنهایی را از گلها بر گیرد ...  شمشادها را از حصار سرد بونی سخت به دست

نیلوفرهای وحشی بسپارد ...  قاب پنجره ی خاطره را به یاس های مهر مزین کند ...

 شب بوهای مهربانی را پشت پنجره ی خاموش به ضربه ای از نسیم ِ آرام  بر قطره های

شبنم چشمانی مضطرب بنشاند و خیمه گاه درد را که تار و پود وجود را به هم گره ی زخم

زده و صدای آه را زخمی بر جان کرده به سر انگشتان مهر از هم بگشاید ..

 واژه های دلتنگی را با اشک آسمان بشوید و در سنگلاخ فراموشی محو نماید بودنش را ...

کاش قاصدک انتظار از سفر بر گردد و

 شیشه ی سکوت شب را به صدای مناجات ستاره ها بشکند ..

بر بلندای وجود از بزرگیش مناره ی عشق بسازد ... زمزمه های دل و ناگفته های جان را

در ردیفی از سکوت به بیان اشک  به سخن در آورد .... به تقدیس بر وجودش جسم را به

سجده ی جان آشنا با سرشت پاک خویش کرده و روح را تا اوج رنگین کمان یادش به شوق

 بال پرواز دهد... به تسبیحش واژگان را خاموش و دل را گویا به شماره های بی شمار کند

تا قلب خسته فراموش کند خیمه گاه درد را و از یاد ببرد روزگار شکسته را ...

 



طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 25
بازدید دیروز: 70
کل بازدیدها: 232204