سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 94/9/21

 

 

گاهی جا می مونی از خودت از بودنت از روزها و لحظه ها ...

آنقدر که دیگر سلامت هم لایق جوابی نیست....

که نبودی در خیل رفته ها که جا موندی از کاروان عشق و صفا  ، که جا موندی از محو شدن در یک

رنگی ها ..راست گفت لیاقت می خواهد که بخواهی در خیل عظیم دلدادگانش باشی و

با پاهای خسته اما روان به عشق برسی بین الحرمین و بدون پلک زدن فقط با شبنم نگاه حرف بزنی .

که حتی واژه هایت نیز جا ماندند که

در پرده ی سکوت فقط خط اشک را ترسیم کردند و نثر دل را در سوز لحظه های بدون او ،

قافیه ی چشمان کردند و در قاب نگاه حک لحظه ها نمودند ..

ایوان نجف و ایوان طلا .. قصه ی دلدادگی دلهای مشتاق  ... پنحره ی فولاد و بین الحرمین ..

ضریح جان  و گمشده ی دل .. صدای لبیک یا حسین و آوای نقاره خانه .. دلی مجروح و جانی درمانده ..

سر به زیر خجلت و چشم غبار روب دل  .. سر می گذاری بر ایوان دلت ..

در تنگنای شب و سپیده ی صبح  ... مرغ دل اسیر است که خیالش نیز توان بال گشودن ندارد

که شاید جای هر کبوتری نیست پرواز عشق بر گلدسته های مهربانی که جان خسته اش را آرام کند به

سقای محبت  .. کبوتر سقاخانه شدن دل دیوانه می خواهد  که بنشینی انتهای صحن رو به روی سقاخانه و

پنجره ی فولاد ، نگاه کنی به گنبد عشق و زمزمه کنی زخم ها را ، نوای جامانده و زمزمه ی اشک ها

را  ... که بخواهی حرف اول عشق بنویسی ، با سر انگشتان دلت بر پنجره ی فولاد تمام ناگفته ها را

که خود باران شوی و بباری بدون واهمه از هر نگاهی ...

که حس کنی تنها خودت هستی و خودت  که زانو زده ای مقابل گنبد مهر که

 زمزمه میکنی ترانه ی دل  که بال بگشایی بر خیال خود که دلخوش باشی به محبت صاحبخانه

 عطرعود به دست خادمانش را به خیال جان خسته ی خود خوش آمد گویی بخوانی ..

ولی نیست جایی برای جا مانده  ! که بودن دل زخمی در میان گلدسته ها پریشانی خاطر است ......

جا مانده ای !! بنشین کنار واژه های شکسته ، خط خطی هایت را بنگار بر صفحه ی دل

سلامی بده از عمق فاصله ها ، با د ل زخمی با همان چشمان خیس .. اشک هایت که به هم ریخت

خطوط نوشته ها و دلت را طوفانی کرد شاید تسکین دهد آشوب نگاهت را ..

دل که راهی ایوان طلا شد به فریاد دل و لب خاموش سلامت را بسپار به دانه های اشک که تسیبح دلت

را طواف تبرک دهد بر آستان مهر و گره آرامش بگیرد از پنجره ی فولاد ..

 از ته  صحن رو به روی پنجره ی فولاد،  بغض نگاه خیس  ، شاید واسطه کند نگاه کبوتری ، که بال دعا

بگشاید برای جواب سلامی جا مانده از قافله ی عشق ِ گمشده در اسارت زمان  ....

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 94/9/18


 

اندکی رام از موج های پریشان ساحل ِنگاهی که خط افقش خفته در غروبی سرد خط اشکی به وسعت بی

کرانه های نا پیدا دارد ..

در این طوفان ، در موج سرگردان روزها ، در قفس قاصدک ها ، در خط ممتد انتظار،  در جاده ی یک

 طرفه ی ...  ، در پیله های تنیده ی زمان ، روییده از نگاهی آرام باز هم پروانه خواهد ماند ؟ !!

 در دشت افسرده ی افکار، در گل پژمرده ی واژه ها ، زخم دل کدامین شاعر را به وصف نوشت که

حال توصیف گر لحظه هایش شده است ؟

به ستاره ی چشم اشک شمع را ستود ، به  شبنم رها جام سکوت تنهاییش را همدم شد ....

بالهای پروانه ی حیرانش را به تماشایی از فریاد نشست و در نور شب ِخاموشی ، به دنبال پروانه اش

دل سوخته ی شمع را لحظه لحظه ، قطره بود تا در دل سپید صبح رنگین کمان  بالهایش را در آسمان

بارانی چشمها از پشت نگاه ِغم خورشید ببیند ....

تنها در خیال ماند .. پیله شد افکارش،  تنید روحش را و بالهای نثر ترانه هایش را ربود ...

خط نگاره هایش را به صد صدا به عمق سکوت کشاند و نوشت بر خط نگاه ، بی قراری های دل را در

 طوفان سر به زیر زمان ...

در این بحبوحه ی طوفان خاموش ، بر پنجره ی احساس تلنگری می زند ،

گاه اشک و گاه خاطره ای از یاد  .. گاه باران دل و گاه طوفان هراسان ، که بگشای پنجره ی احساس را

.. بگذار قطره های باران دل گونه هایت را بشوید و نسیم خاطرات ، موی پریشان افکارت را لحظه ای

رهای دشت خیال کند  و کلام شاعر را نه به نثر و نظم که به زبان دل توصیف کن ...

 و او در تمام لحظات عبور ثانیه های بی عبور به دنبال پروانه اش نگاه را بدرقه ی آسمان می کند

شاید در دل غمگین یک غروب پاییزی در برگهای غم نشسته بر جاده ی پریشانی ..

شاید در سکوت سپید زمستان در دل آدم برفی انتظار در کنار شومینه ای  نشسته بر شب سرد و خاموش

بیابد پروانه ای رها بر خط نگاه با بالهایی به رنگ آبی امید ، به لطافت گلبرگهای نیلوفر مهر..

 ... ؟ پروانه ای خواهد ماند که سد پیله ی سکوت را بشکند و دشت را پرواز امید بخشد ؟؟  

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 94/9/11


گذر زمان را به رخ می کشید و انتهای بودن را یاد آور ثانیه ها بود ..

بر نگاه خسته بر خود ، تهی از زمان شد و عقربه ها را سر گردان سکوت کرد و ایستاد و

شاید تلنگری بود بر ایستادن قلبی خفته درآغوش زمان ..

چه زود گلبرگها پرپر می شوند و قاصدکان گم در مسیر نا آ شنا .....

چه زود آسمان زربافت طلوع  را نگاه خسته ی غروب می کشد و پرده ی حریر شب را سایه سار

 چشمانی می کند که سفید خط انتظارشان ، سایه ی دلتنگی را در چینی غریب نقش بر پیشانی زده تا

اندیشه را به  وادی سکوت ببرد ..

 نگاهی خفته بر تختی سرد .. مژه های ریخته به داروی درد ....

آه دردی که جسم خسته را سوال پیچ خود می کند ...

شاید این خزان ، خزان عمر او باشد که سرمای زمستان او را به آغوش خاک خواهد سپرد و باران

بهاری خطوط سنگی را خواهد شست که تنها یادگار بودن او از سالهای نبودن است  ..

به اشک مرور می کند خط خط هایی که تنها یاد گار او خواهد بود  در دنیای مجازی

بی نام اما با نامی از مهر نگاشت ...

هرگز نفهمید....   که خواند ولی خوانده نشد ، سنگینی درد و دلتنگی غم ..

از واقعیت ،  پنجره ای گشود ....

نگاه  گذر سرد ، در پرده ی بی خیالی رهای اشکش کرد ...

 طوفان لغات ، برگه ها  را به واژه هایی سخت رقم زد ..

گاهی نوشت از حصری عمیق از دل و گاه سرود از طراوت باران اشک ..

از صفای واژه ها نوشت و از مروه ی دل به سختی پیمودن احساس تا خاموشی نگاه

 زمزم اشک روانه ی دل کرد 

نگاه بر قله ی وجود افکند  تا شاید طواف دل را بی خیال مقصد آشنا ، غریبه ی گمنام شود...

ولی گذرها ، وجودش را سنگفرشی از خاطرات کرد که به هر دوری از گریز

 محلی و مجالی برای ترکش نبود ...

 به اشک فراموشی  زلالتر می گشت و به نغمه ی واژه ها  پر رنگتر

و حال خسته تر از همیشه به درد جسم و بی قراری روح ، می نویسد بر صفحه ی دلتنگی هایش ...

جای دنج از لحظه های بودنش که اگر عمرش ثانیه های خاموشی را پذیرا شد...

 و قلب روزهای بودنش همراه ساعت ، بی عقربه ی خاموش گردید ..

بر گذری از تصادف که عبور کردی بر صفحه های مجازی تا بخوانی نوشته ای از دل نوشته ای به

خاک رفته .. در انتهای هر سطری از ننوشته ها و در دل سه نقطه هایی که حال تنها نگاهشان به

نگاهیست که دیریست بودنی را فراموش کرده و نبودنش را نثر سکوت و ترانه ی خاموش واژه ها کرده

بیاب که پاکتر از بهار را می توان در زلال اشکی یافت

که به صداقت دل جاری بی نشان گشت و در لبخند زمان تنها به سجاده ی عشق به زمزمه رفت ....



طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 56
بازدید دیروز: 40
کل بازدیدها: 234128