سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
صبا

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 95/9/23

روزها ، بی گذر درد می گذرند .. فصل دلتنگی ها .. فصل خزان بهار .. غروب دل .. گنجینه ی

خاک خورده .. سفالین های شکسته .. آیینه ای به انزوا نشسته .. تسبیح گم شده در سر گردانی دانه

ها .... غزلهایی بی ردیف .. قافیه هایی به هم ریخته .. اشک هایی که بر گوشه ی چشم منتظران در

پشت درهای بسته فریاد می زند .. گلی در دستانی که لطافت بهار را گم کرده ، به انتظاری سخت

خشکیده ... زخم هایی که از نگاه های خیره به سقفی سرد ، درد درون را به هزار فریاد به تصویر

می کشد .. فصل درد است ، فصل تحملی سخت .. عبور از پله های سر در گمی با عصایی از جان

شکسته  .. دالان های اضطراب .. نورهایی از شبه هراس .. می شکند در درد لحظه ها .. باید قامت

بهار باشد .. باید ترنم باران بسراید .. گوش کودک نالان ترانه ی امید می خواهد .. ملحفه های رنگ

باخته ی خیال نا امیدی را باید رنگ آبی طلوع فردا ببخشد .. در زمزمه هایی باید هیاهوهای خسته

را گم کند .. هوای تازه می خواهد قلب فرو ریخته ی سپیدار .. شیشه ی شکسته .. خراشه های ترس

.. طوفان دلهره باید آوار درد ها را تحمل کند .. نگاه پریشان آفتاب از پشت ابرهای انتظار، لبخند

صبر را می جوید  .. باید لبخند زد تا پروانه های سوخته غم را از یاد ببرند .. باید بر دریای دل موج

شکن زد تا سد چشمها را در هم نشکند و شعله ی نگاه سوخته را غرق در باران نکند .. در لحظه

های غروب باید بر دیوارهای مانده از آوارهای دلهره هزار رخ خورشید را به تصویر بکشد تا

سیاهی شب ِ درد ، راه خود را گم کند و آسمان خاطری خفته در سرای بی تابی را به مرگ طلوع ؛

سیاهپوش غم نکند .. و لحظه ای نیست تا خلوتش را به شبنمی از دل آرام کند ...

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 95/9/18


ثانیه های انتظار ، سکوت شب را ربوده اند..

شب پره ها نور شمع را به چلچراغ فراموشی سپرده اند ..

ماه در قفس برکه ی دل، قرار را از دست داده و ماهی های سفالی برکه ی فراموشی را نقش بر دلِ کویر می زند ...

تلخ خنده های پروانه ها ، تاب بی قراری می دهد شاخه ی بید مجنون روییده بر چشمه ی باران را ..

انگار فصل تلخ غم است .. فصل  رویش فراموشی.. فصل خزان باورها.. فصل گم شدن صداقت ها

.. سکوت روزهای سرد را ترانه ی گذر جوی ، در هیاهوی قدمهای پرشتاب رهگذران بر گوش خار

روییده بر جاده ی حسرت به صد آوای بی صدا فریاد می زند ..

هر صبح نگاره های خورشید رنگ می زند پرده ی خاکستری خیال را و گیسوان پریشان شب را در

 دست نسیم گذر ، آرام بافتی از ته رنگ امید می زند تا لحظاتی آرام گیرد قاب اندیشه ی هراس و دل

به شب بوی بهار بسپارد ...

دیر زمانیست نفس های بهار به اسارت نقش های دیوار رفته است .. .

بالهای یاس های سرگردان قیچی شده ، پرستوی مهاجر در مسیر فردا گم شده ، و قناری حیران

تقدیرست که بودنش اسارت آزادی و رفتنش مرگ بودن است ..

طوفان لحظه هاست که بید مجنون را آشفته ی بهارکرده است ...  



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 95/9/9

 

این روزها باید با یا کریم ها همراه شد و دانه دانه دلتنگی را در دامن سپید احساس قلم خاموشی زد ..

بانگ گلدسته ها ، صدای روضه ها ، بغض نداها و قدم هایی خسته از پیمودن که تکیه گاه صبر را

در غربت جاده های انتظار می جویند ..

آسمان خاکستری نگاه ، ابرهای دلتنگی و بارش چشمها بر سقف شکسته ی دل در زیر چتر بسته ی

پلکها ، قصیده ی دلتنگی زمانه است در ثانیه های سرد انتظار ..

در غزل خوانی پاییز ، در ریزش برگ برگ قافیه های ترانه ی خزان .. دلتنگی قطره قطره دریای

دل را غرق در جنون خاموشی می کند ..

در پریشانی لحظه ها قاصدک رها، پرده ی خاموشی بر نگاه خورشید امید افکنده و پنجره ی بودن را

به چار چوب سکوت حصار خاموشی زده ، تا پرستوی مهاجر گم کند آشیان مهر را و فراموش کند

نشان آسمان آبی بهار را ..

در سکوت پریشان شب ، دل به آوای باران بسپار، زمزمه های آرامش عاشقانه های قدمهای

خاطرات است که بر سقف بلند شهر فراموشی ،چکامه ای به یادگار نهاده و دل به زمین سکوت می

 سپارد و راهی دیار غربت فاصله ها می گردد ..

امروز بریده و بریده با قلمی شکسته ، از نجابت باران در غربت ثانیه ها ، بند بند دل را به صد قافیه

ی مهر می سراید و شبنم نگاه را در کنار هر واژه طراوت بخش یادش قرار می دهد ...

شاید فردا زمستان گذر دست هایش را قندیلی از اسارت درد بندد و آوای ترانه ی چشمهایش را پشت

سد شکسته ی عمر خاموش نماید .... 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 95/9/3


طلوع و آسمانی پوشیده از ابرهای دلتنگی سرمایی را به ارمغان آورده در سردی احساس ها ، در خم

پیچ کوچه های تنهایی لحظه ها..

خزان رنگ های رؤیا ، ریزش برگهای عمر زمان و سکوت سنگین برف که فله های امید را

پوشانده .. نغمه ی پرندگان به یغمای دلهره ها رفته  ... پنجره های بودنی در دلتنگی آواها بسته شده

و دستی پرده ی سکوت بر واژه ه ای دل انداخته تا در کنار شومینه ی یخ زده ی زمان ، مرگ

احساس را به تماشا بنشیند ..

در نجابت قامت بهار هجای عشق به صد  تازیانه ی خاموشی مرام زمانه نبود  ..

طنیین قدمهای صبر بر سکوت جاده ی هراس در دل تاریکی و غربت ، بی خیالی به نگاه خیس

 باران ، معنایی بی مفهوم بود و شاید بهار بودنش محو شده در زمستان لحظه ها که  قانون دل نوشته

بر نانوشته ها هم جواب اضطراب ثانیه ها را خاموشی نخواند..

آسمان دلتنگی هایش را واژه واژه عشق می کند و بر دل نازک شب به آوای دل نواز ناودان می

نوازد .. دل کویر را به رغم  تمام خستگی هایش به محبت معنایی از عشق یک نگاه خیس می بخشد

.. گونهه ای سرو خمیده در تنگنای زمان را لحظاتی به اشکی از هزاره ی فریاد همراه می شود ..

بر جوی نگاه رهگذر در غم سکوت بی قراری ، سرعت عبور می بخشد و برق نگاه کودک صحرا

را به دامان دشت ، امید فردای سبز می بخشد  .. خورشید را مهمان رؤیاها می شود و برای گرمای

محبتش منشور عشق می گردد و رنگین کمان مهر را تجلی می بخشد و خود درانتظاری سخت در

دل آبی بیکرانش لحظه ها را ....



طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 49
بازدید دیروز: 64
کل بازدیدها: 225255