سفارش تبلیغ
صبا

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 92/2/31

 

 

خسته ام و دلتنگ ... نه از دست آدمها و دنیا که از دست خودم خسته شده ام ...

خسته از خودم که چه زود فراموش کردم تو را و از یاد بردم

مهر تورا ...

تو مرا از عشق خودت به وجود آوردی ، از نور خودت در من دمیدی و با روحی الهی وارد دنیایم کردی به من عشق ورزیدی و عشق و

محبت را در درون قلبم جای دادی ..

 تا موجود شوم به عشق تو  و به فرمان تو زندگی کنم و در موعد مقرر به سوی تو باز آیم ...

در لحظات سخت کودکی همراهیم کردی که از مادر مهربانتر و

از پدر دلسوزتر بودی تکیه گاهی از برادر قوی تر و از خواهر به

من نزدیک تر بودی و عاشق تر از هر معلمی به من می

آموختی راه و رسم  بندگی  را ...

 برایم از کلامت راه نورانی قرار دادی تا در تاریکی های روزگار

گم نشوم ... بشارت های پیامبرانت را نیرو بخش دلم به هنگام خستگی  نمودی و برای تنهایی هایم هم صحبتی با خودت را

قرار داده و آهنگ خوش اذان را مشوق من برای آمدن به سوی تو و خانه ات  انتخاب کردی .... خانه ات را ساده و دلنشین انتخاب کرده

 و مجوز ورود به آن را  نه تیپ و قیافه و شغل و موقعیت اجتماعی که قلب عاشق و بندگی قرار دادی ...

 در حیرانی هایم گفتی با تمام وجود واگذار کنم کارهایم را به تو و از صمیم قلب بگویم " توکلت علی الله" و تو حل می کنی

مشکلاتم را و آرام می کنی دل مضطربم را و

 عشقت را با ستار العیوب بودن خود به بی نهایت رساندی ...

و من چه زود فراموش کردم تو را ... از ستار العیوب

بودنت  سوء استفاده کرده و انجام دادم نا فرمانی تورا ..

خطاهایم یکی یکی زیاد شد و هر خطایی فاصله ی شد برای دوری من از تو ....


خدایا ! مهرت را ندیده گرفته و جذب مهرهای کاذب روزگار شدم ... تکیه گاهیت را به فراموشی سپرده و برای داشتن تکیه گاه به هر

دری زدم ...

 توکل بر تو را از یاد برده ، چشم را بر نور تو بسته و خود را در گرداب حوادث روزگار رها کردم

چنگ زدن به طناب محکم عشقت را  فراموش کرده و به تارهای سست عنکبوتیان زمان روی آوردم

 چلچراغ  هدایت را با پرده ی سیاهی از غفلت پو شانده و

 در پی نور شمعی در سر زمین سیاهی قدم گذاردم  ...

پرواز به سوی تو را فراموش کرده و پیله ی انزوای سکون را به دور خود تنیدم  ..

تسبیح روزو شب مو جودات بر ذات پاکت را نشنیده و به ساز هوس دل گوش فرا دادم ...

خدایا ! خسته شده ام از این همه فاصله و دوری  و خسته شده ام از این همه خطا و فراموشی ... خسته شده ام از تو گفتنی که فقط بر زبان جاری

می شود و در قلب اثری ندارد .. .

خدایا قلبم را مَهمور به مُهر دوری از تو کرده ام این مُهر سیاه را به مِهر خود بشکن ..

خدایا ! نیاز به عنایتی از سوی تو دارم و باران رحمتی ...

با عنایت تو که از مِهرت سر چشمه می گیرد عشق به

خودت را در من زنده کن و وجود بی همتایت را بر باور

قلبم بگنجان ...

درهای توبه را به رویم باز کن و دلم را با باران رحمتت شستشو بده ....

غبار غفلت را از چشمانم بزدای  تا بار دیگر تو و عشق تو

 را بینم و قلبم را جایگاه نور خود قرار داده  و سیاهیش را

با نور خود محو کن  ..

خدایا ! زمانی قهاریت تو را از یاد برده و به ستار العیوب بودنت مغرور گشته و مقصد و جزایت را فراموش کردم ...

 

خدایا ! می دانم خطا کارم و گناهکار ولی از پس پرده ی

سیاه گناه چشم به نور بخششی از تو دارم ...

خدایا ! مرا ببخش و و جودم را با سجاده ای از عشق در

حضور خود بپذیر ...

بگذار سجاده ی عشقم را دوباره در حضورت بگشایم  تا

عطر وجودت معطر کند فضای دلم را و اشک توبه بشوید

سیاهی قلبم را و نور امید به بخشش تو روشنی دهد چشمان بی فروغم را ...

 بند بند وجودم را تسبیح گوی تو کرده  و سجده بر ذات

مقدس و کبریاییت را اوج بندگیم قرار بده ...

خدایا ببخش که به بخشش تو نیاز دارم ...

 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 92/2/30

 

 

دنیا کودکی دنیایی است صاف و شفاف  در آسمان آن غباری از کدورت و تیرگی دیده نمی شود  ....

هیچ ابر مه  آلودی آسمان دل را حیران نمی کند  .. اشک تنهایی معنا ندارد

 .. واژه های تقلب و ریا و چاپلوسی  و خودخواهی و .... واژه گانی نا آشنا هستند ....

وقتی کودک بودیم دنیای مان رنگین کمانی از هزار رنگ بود که ما را در

شادی خود محو می کرد  ...

 گاهی داشتن یک عروسک یا یک بادبادک می شد تمام خواسته ها و آرزوهایمان از این دنیا ...

برای پی بردن به دوست داشتن بزرگترها نباید در پیچ  و خم گذر

احساساتشان قرار می گرفتیم تا بفهمیم ...

گاهی یک پاکت پفک یا یکی شکلات بیان کننده ی تمام عشق و دوست

داشتن یک بزرگتر بود برای ما  و ما چه ساده و بی ریا تقسیم می کردیم

این عشق را با بقیه ی بچه ها ..  

وقتی یک قاصدک می گرفتیم در پوست خود نمی گنجیدیم  که او برای ما

خبر خوشی آورده است .... دلمان به نگهداشتنش راضی نمی شد  و رهایش می کردیم تا خبر رسان ، خوشی برای دیگری باشد ....

راحت قهر می کردیم و راحت تر از آن آشتی ...

شاه و پری قصه ها را باور می کردیم و خود را اسیر دیو قصه ها می دیدیم و

منتظر فرشته ی مهربانی بودیم که ما را نجات دهد  ...

چه دنیای پاک و بی غل و غشی بود دنیای کودکی .....

 قلبهایمان انعکاس دهنده ی پاکی روح خداییمان بود ...

اما از وفتی وارد جاده ی رسیدن به دنیای بزرگترها شدیم و فاصله گرفتیم

از دنیای کودکی ... چقدر عوض شدیم ....

واژه های دروغ و تقلب و ریا و خود خواهی نه تنها موجودیت پیدا کردند که

  خوب برایمان معنا شدند ...

آرزوهایمان از حد تصور فراتر رفت و دوست داشتن برایمان امری سخت گردید ...

 دیگر قاصدکان ، پیام رسان خوش خبری نبودند که اصلا آنها را نمی دیدم ...

در کودکی واژه ی شکست و شکسته شدن  مفهومی غریب و نا آشنا داشت 

ولی در بزرگسالی به راحتی هم شکستیم و هم شکسته شدیم ..

 آنقدر برای فهمیدن دیگران باید در پیچ  وخمهای احساسات و شخصیت شان قرار بگیریم که خود بیشتر وقت ها گم می شویم . مهر را از یاد برده و

محبت را به دست فراموشی سپرده ایم  ....

عشق ورزیدن دیگران و تپیدن قلبشان به خاطر ما را ندیده  و

حرفهایشان را درک نمی کنیم .. در کوران احساسات قرار گرفته و انجماد

بی مهری درونمان را به دیگران هدیه می دهیم ....

در بزرگسالی پناه را در بی پناهی و همدم را در تنهایی جستجو می کنیم ...

 دنیا با عظمت و زیبایی هایش آنقدر برایمان کوچک  و تنگ می شود که

قدرش را

ندانسته و رهایی از آن راطلب می کنیم ...

آسمان آبی دوران کودکیمان در بزرگسالی رنگ می بازد خورشیدش بی

مهر شده و رنگین کمانش محو می شود  غبار تیرگی ها و کدورت سر تا سر

آنرا می گیرد و آنقدر در این فضا نفس می کشیم  که تنفس در آن  و دیدن آسمان بی رنگ برایمان عادی می شود  .. .

غبار های حوادث  حیرانی  و اتفاقات  ، شکستن ها و خُرد کردن ها تمام

وجودمان را در بر می گیرد  ...

 چشمانمان در این فضای غبار الود کم سو گشته و له می کنیم احساسات

را  و ندیده می گیریم عواطف  را ....

 واقعیات اطراف را ندیده و سر گرم تخیلات درونی می شویم  در این غبا ر وهم انگیز راه را گم کرده  و به بیراهه می رویم  ...

 آیینه ی کودکیمان را گم می کنیم ....

 آیینه ای که زمانی انعکاس دهنده ی وجود آرام وزیبای درونمان و

ترسیم کننده ی نور خدا در وجودمان بود....

 آیینه ی کودیمان آنچنان در غبار دنیای بزرگسالی گم می شود که خود نیز به دنبال آیینه ای برای دیدن خود می گردد ... 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 92/2/29

 

وقتی با توکل  بر خداوند و

با یاد او قلب هایتان را در گِروه عشق یکدیگر سپردید و دو جسم شدید در

یک روح و با هم بودن را آغاز کردید ...

 برایش بگو از عشق و مهرو دوست داشتنت ... بگذار شیرینی ترانه های

عاشقی را از زبان تو بشنود و ماندگار ترین صحنه های عمرش را از بودن با

تو در دفتر قلبش ترسیم کند  ...

 بگذار بر روی قلب پاکش حک کند مهر تو را و چشمانش از فروغ عشق تو بدرخشد ...

 لبخندش از رضایت بودن با تو باشد و اگر اشکی می ریزد از درد فراق تو

 باشد ... بگذار در کنار تو عاشق بودن و عاشق ماندن را تجربه کند ....

 او که قلب شیشه ایش را با تمام احساسات پاک و زلالش به تو تقدیم می

 کند مواظبش باش ...

 قلبش آنقدر پاک و تمیز است که انعکاس می دهد تمام زیبایی ها را و دو

چندان نشان می دهد محبت تو را ...

هر گونه توهین ، تحقیر یا بی مهری خطی است که بر این آیینه می کشد

... خطی که حتی گذر زمان نیز آنرا محو نخواهد کرد و پاک شدنش نیزمحال است ...

 مواظب باش که اگر بر آن خط افتاد .....

اول مهر تو و عشق تو را در خود می شکند ...

اجازه نده که غبار تنهایی بر آن بنشیند که اگر نشست اول بودن با تو را در خود محو می کند ..

 و اگر با ندیدن او و احساساتش قلبش را شکستی..... مطمئن باش که هرگزترمیم نخواهد شد ...

 قلب که شکست اثر آن ، درد و خاطره ی تلخ آن برای ابد ماندگار خواهد

شد و هیچ جراحی قادر نخواهد بود اثر زخم و درد را از قلب شکسته بر دارد

... قلب که شکست .....

ابرهای دلتنگی آسمان دل را می پوشاند و باران تنهایی است که از

چشمانش فرو می ریزد و رنگین کمان شادی برای همیشه در مَه حیرانی وجودش گُم می شود  ..

 قلبش که شکست گرمای عشق تو، به تدریج از آن خارج می شود و سردی

و بی مهری هایت جای آن را می گیرد ....

  قلبش با چشمان گریانش هم آوا گشته و می گرید و هر قطره اشکی که از

قلبش فرو بریزد ، دریای است که بر آتش محبت درونیش نسبت به تو می ریزد و آن را خاموش می کند ...

 وجودش سرد و بی احساس می شود تظاهر نمی کند ولی درونش را انجماد

بی احساسی در بر خواهد گرفت  و اگر لبخندی بر لبش می بینی غم انگیز

تر از غروب خواهد بود  که لبخند تلخ اشک است بر غروب آرزوهایش  ...

وقتی قلبش شکست در اشک بهت و تنهایی او

 تمام گلهای وجودش غرق خواهد شد و بهار وجودش

مهمان خزانی خواهد شد که حتی به یک برگ سبز نیز رحم نمی کند و

زمستانی را حاکم وجودش می کند که از شدت سرمای آن

ریشه ی درختان عشق و امید درونش خشکیده  می شود و

 وجودی که زمانی سر سبز ترین بهار با دل انگیز ترین رایحه ی عشق را دربر داشت ...

 کویری می شود که در حسرت یک جوانه خواهد ماند ...

 دشت دلش شوره زاری می گردد که اشک تمنای همراهی را در دامان خود فرو می ریزد ...

کبوتران آسمان وجودش ، سوزان بودن بی مهری کویر دلش را تاب نیاورده  ،

پرواز را به فراموشی سپرده و برای لحظه ای درامان بودن از

 سوز سوختن به دام صیاد روزگار پناه آورده تا راهی قفس سرد تنهایی شوند ...

و آنوقت ببین تو چه کردی  با این فلب ...

قلب پاکی که در آغازین سفر ِ ما بودن  همراه تو شد  چه گونه وجود

نحیفش را در طوفان بی مهری ها قرار داده... تازیانه های یاس را بر آن نواختی ...

 پاکی و جلای قلبش را از او گرفتی  ، غبار تنهایی را بر آن نشاندی و

محبوس در حبس بی مهری ماندگارش کردی ...

مواظب قلبش باش .... نگذار بی مهری هایت آن را بشکند ....

 که اگر قلبش شکست  عشق  توست که در او می شکند  ، پوچ شده و

همراه با طوفان بی مهری که خود به وجود آورده ای به دست فراموشی سپرده می شود ...

مواظب قلبش باش که هدیه ایست بس پاک و مقدس که در دست توست ...

مواظب قلبش باش ...

 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 92/2/28

 

 

به امر وخواست او سوار بر قطار زندگی شدیم ...


قطاری که قبل از سوار شدن آن به هر کداممان گوی زمان داری را


دادند که ایستگاه پیاده شدنمان در آن نوشته شده است ...


گویی که اندرون آن از چشم همه پنهان است و فقط خود حکیمش از آن خبردارد و بس ....


قطار زندگی درجات مختلفی دارد  و هر کس با توجه به لیاقت و


تلاش و خواسته اش در یکی از درجات مادی یا معنوی آن قرار می گیرد ...


کوپه ها در بست و اختصاصی است ... و هر مسافری با توجه به


روحیاتش همسفرانی از جنس خود انتخاب می کند ...


 تنوع را می توان در افکار مسافران این قطار دید ....


یکی خودش را با ساز و آواز سرگرم می کند و در کوپه ی دیگری


زمزمه ی عارفانه به گوش می رسد ...


یکی در پی چیستی خود و مقصدش است و دیگری در پی هوای نفس و حالش است ...


یکی سنگی شده که مدام بر جان و روح مسافران بر خورد کرده و


 قلبشان را زخمی می کند و دیگری طبیب روحی می شود که به دنبال ترمیم جراحات روح از این کوپه به آن کوپه می رود ....


تنوع در گفتار و رفتار مسافران زیاد است .... ولی مقصد و راه پیمایش یکی است ...


 هر از گاهی قطار در ایستگاهی متوقف می شود و تعدادی مسافر از آن پیاده و یا سوار می شوند ....


در این پیاده شدن ها همه جور قشری به چشم می خورد ... خیلی ها سوار نشده باید پیاده شوند ... 


گوی هر کس در ایستگاه مقصدش باز شده  و صاحب خود را به مقصد نهایی رهنمون می سازد ...


مسیر قطار زندگی پر از فراز و نشیب است ..


گاهی از دشت صافی عبور می کند که اطراف آن پر است از گلهای شقایق که در سایه سار بید مجنون آرام گرفته اند ....


جست و خیز پروانه ها بر روی گلها زیبایی مسیر را دو چندان کرده و پرواز کبوتران


در آسمان آبی در عرض رنگین کمان شادی صحنه ای رویایی از زندگی را  به وجود می آورد ...


و گاه از مسیر سنگلاخ کوهستان عبور می کند که در هر لحظه بیم سقوط در دره دل مسافران را به لرزه در می آورد  ..


گاه ساحل آرامش بخش در جلوی  چشم ها مجسم می کند و


زمانی وارد فضای پر مَهی می شود که مسافران همدیگر را گم کرده و خود را فراموش می کنند  و


زمانی از کویر عبور می کند که غبار طوفان های شن آن بصیرت چشمان ضعیف را کور کرده و


گرمای آ ن صاحبان اعتقادات ضعیف را می سوزاند  ...


و گاه از تونل های تاریکی در مسیر خود عبور میکند ...


موقع عبور از تونل ها گروهی به نورِ موجود بسنده نکرده و به طمع روشنی بیشتر رو به نورهای دیواره های تونل آورده و


خروج خود از قطار و سقوط را به دنبال دارند ...


گروهی هم در این ازدحام و هیاهوی گیج کننده ی جمعیت ...


در تنوع مسیر و پر فراز و  نشیب بودن آن ، هیچگاه خود را و مقصد نهایی خود را از یاد نبرده 


به سر چشمه ی مبدا و مقصد ایمان داشته  دل را برای گذر از این فراز و فرود ها در گِروه محبت و عشق او سپرد ه اند ..


توکل وِرد زبانشان است و توسل آرامش جانشان  ...


در غبار حوادث حِفاظ تقوا و بصیرت را بر چشم کشیده و


در عبور از تونل تاریک زندگی نور وجودی الله را بر قلب  خود نشانده اند  ...


برای در امان بودن از آتش سوزان کویر ، کلام رب را پشتوانه ی اعتقادات خود کرده و


مژده ی رسولانش را امید بخش دل خسته اشان قرار می دهند  ..


در توهمات و تداخل افکار و اعتقادات نظر ولی امرشان را حجت قرار داده و


در خستگی های مسیر عبور عشق وصال معبود است که جانشان را نیرو داده و توانشان را دو چندان می کند ....


قطار زندگی سالیانی است که بی وقفه در حرکت است و هر کدام از


 ما به انتظار باز شدن گوی خود هستیم که در کدام  ایستگاه زمانش   به سر آمده  و ما را به مقصد نهایی رهنمون می سازد ...


شاید ایستگاه بعدی نوبت پیاده شدن ما باشد .... 

 


 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 92/2/26

 

خسته و دلتنگ است .. خسته از این دنیا و دلتنگ از بی مهری ها آن ....


هر گز دنیا را اینقدر بی وفا و مردمانش را تا این حد بی مهر تصور نمی کرد ...


روزی که قلم به دست گرفت برای نوشتن خواسته ها ، آرزوها و دوست داشتنی هایش ،

 

 عشق درونش برای نوشتن بود که قلم را به تکاپو وا داشت تا بنگارد حرف


دل را بر صفحه ی ماندگار وجودش  ...


او می نوشت و می گفت برای دلش .... دلی که او را درک می کرد


  حرفهایش را می فهمید ، تنهایش را احساس کرده و اشک هایش را میخواند ...


وقتی از کبوتر نوشت  .. آسمان خالی دلش پذیرای کبوتر مسافری شد  که


عشق را به او هدیه داد  ..


محبت بود که رنگین کمانی از دوست داشتن را سایه سار آسمان دلش قرار


داد ... ستارگان شب را به مهمانی دشت سیاه رویاهایش فرا خواند و از نور


  آنها روشن نمود امیدهای خاموش شده اش را ...


 صدای غرش آسمان ، دلش را به لرزه در نمی آورد  و باران دلتنگی را برای همراهی با اشک هایش دوست می داشت ...


 او تنهایش را فراموش کرده و مهر خورشید را گرمتر از قبل بر وجودش


 احساس می کرد ....


برای لحظات سرد ِخاموشی درون ، قله ی دنجی از احساسات را انتخاب کرد و به آن پناه برد ...


 جاییکه فقط او بود و احساساتش ، رَد پایی از هیچ رهگذری در آن دیده نمی شد ...


 و بالهای هیچ عقاب تیز بالی نیز توان رسیدن به بلندای آن قله را نداشت  ...


وقتی دلش که تنها حامیش بود او را تر ک کرد ... نوشته هایش را نخواند تا حرفهایش را نفهمد ،


بر چشمانش پرده ی تردید کشید تا اشک هایش را نبیند ...


جای دِنج و خلوتش را پر از قار قار کلاغان بد صدا کرد  ...


 لبهای زخمیش را جولان تاخت و تاز بی مهری های رهگذران غریبه ی آشنا کرد ...


 وجودش در سردی احساسات یخ زد .. شکوفه های بهاری که تازه در


وجودش شکل گرفته بود رنگ باخت و خزان را مهمان دلش کرد  .... 


پنجره ی گشوده رو به سوی قله ی دنجش را مسدود و قاصدکان خوش خبر


وجودش را  با طوفان بی مهری رانده و راهی کویر سوران تنهایی کرد


 چراغ رویا هایش را خاموش و سردی ِ تنهایی و سکوت را مهمان دوباره  وجودش کرد..


قلمش نتوانست این بی مِهری ها را تحمل کند و بنویسد بر قلب خسته اش خاطره ی سرد رفتن او را ...


 قلم نیز در این سردی احساسات او را تنها گذاشت  و از نوشتن اشک نامه اش سَر باز زد ...


 زبان لب را از بیان فرو بست و در بُهت و ناباوری  ، حیران ِ مه ورودی ِ دل قرار گرقت ..


 و او که زمانی با عشق می نوشت حال با اشک چشم می نویسد از سرابی که به سراب بودنش دل خوش داشت ...


 ولی دست بی رحم روزگار سرابش را هم از او گرفت ...


 با اشک چشم می نویسد تنهاییش را و می جوید دنجی لبهای زخمیش را ......

 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 92/2/25

 

 

این روزها دلهای شیدا و عاشق گشته و در انتظار آمدن به کوی تو و

شرکت در مهمانی عاشقان که تو میزبان آن هستی لحظه شماری

می کنند ...

دلهایِ شیدا خود را مهیا کرده و می خواهند از هر جهت لایق شرکت

 در این مهمانی باشند ... که تو در مهمانیت جلای رخسار و زیبایی اطوار نمی خواهی ...

 جلای قلب شرط بزم توست و زیبایی درون .. .

گروهی به مهیا نمودن خانه ات پرداخته و غبار از آن بر می گیرند

 و عده ای به شستن غبار دل پرداخته و در سکوت و خلوت شب با

ندای یا ربِ ستارگان هم آوا گشته ، مِهرت را واسطه قرار داده و

دعوت نامه ی مهمانی را طلب می کنند ...

می خواهند چند روزی در کوی تو و در جمع عشاق تو باشند ... تا

شاید به واسطه ی لطف تو بر بندگان خاصت ، آنها نیز مورد  بخشش قرار گیرند

که وقتی باران رحمت و غفران تو باریدن می گیرد همه ی مهمانانت

را در بر می گیرد و می شوید سیاهی قلب ها را و پاک می کند غبار چشمها را ...

و تو چه عالی میزبانی هستید که امر به ماندن لحظه لحظه ی

مهمانانت در کنار خود نمودی ...

مهمانی که قبل از ورود به خانه ی تو کنا ر می گذارد مَنیت ها یش

را ، شغل و مقامش را فراموش کرده عبدی می شود که  نیاز به

توجه معبود دارد و عاشقی است که عشق دلدادگی او را به سوی

معشوقش می کشاند . دل خالی از غیر تو کرده و زمزمه می کند

ترانه های بودن با تو را ...

 گاه اشک هایش را مفسر دلدادگی قرار داده  و گاه زمزمه های

 عارفانه پرده می گشاید از سِر درونش ...

 سکوتش از تفکر است و بیانش از عبادت ... خلوت می کند با تو و می گوید رازهایش را ...

  تنهاییش را با یاد تو پر می کند و غم دوری تو بغضش را می شکند

می خواهد کارنامه ی بندگیش را تو امضاء بکنی  و مُهر عاشقی بر آن بزنی ...

این روزها کبوتران مسافر نیز به عشق تو رو به سوی گلدسته هایت

آورده اند  و می خواهند سرود عشق را از گلدست های حاجت ، طنین انداز آسمان شهر نمایند و

 مدهوش کنند عاشقان دل خسته ی کوی تو  را ...

 با بالهای خود تزئین می کنند صحن و سرای میهمانی را  و با اشک خود می شویند غبار گلدسته های عشق را ...

 صدای خوششان از فراز گلدسته ها  ، آرامش بخش دلهای منتظِر است 

و بال زدنشان ایجاد کننده ی خُنکای نسیم روح بخش توبه ...

همه خود را مهیا می کنند تا چند روزی را معتکف کوی تو باشند

 از عشق درون بگویند و با عشق معبود جواب بشنوند ...

 سیاهی قلبها را با اشک چشم می آورند و با باران توبه و انابه پاکی دل و لبخندِ رضایت طلب می کنند ...

معتکفین کوی تو همه عاشق و دلباخته اند ....

 مُهر قبولی بر طاعتشان بزن و شیرینی بخشش را هدیه ی عشقشان قرار بده ...

 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 92/2/24

 

 

امروزه واژه ها درتضادِ تعبیر و تفسیر ما آدمیان از خود و

 در تناقض بین درک و فهم ِعقل و احساس و منطق ، لب فرو بسته و

 تعبیر خود را به دست ما آدمیان سپرده اند ....

 در قدیم واژه ی قلب و دل مفهومی بس مقدس بود  و پاک ،

 جایگاهی بود محل حضور خدا ، دور تا دورش با حصارهایی از ایمان و تقوا

پوشانده می شد  و در جایی دنج و دور از دسترس قرار می گرفت و

تنها یکی آنهم طالب حقیقی با عشقی پاک و راستین که رمز ورود به حریم

دل بود ، حق وارد شدن به درونش را پیدا می کرد  و

وقتی می آمد برای همیشه ماندگار می شد ....

ولی امروزه قلب را مفهومی کرده ایم بی ارزش ،

 آنرا بر سر راه هر رهگذری قرار داده و درش را به روی هر غریبه ای می

گشاییم ...  پاکی و دنج بودنش را به فراموشی سپرده و

کاروانسرای رهگذرانی کرده ایم که چه بسا راهزنانی هستند که برای به یغما

بردن آن وارد می شوند ...

در گذشته واژه ی عشق مفهومی الهی داشت ... و هدیه ای بود از سوی خدا

که به پاکترین افراد آنهم با معیاری الهی هدیه می شد و

ثباتی داشت به طول عمر دنیا و وسعتش به اندازه ی دل دریایی عاشق بود ..

ولی امروزه واژه ی عشق بازیچه ای شده برای سپری کردن لحظات و خُرد

کردن احساسات ...

امروزه عشق به راحتی با یک گُل به وجود می آید و با پژمرده شدن آن گل  پژمرده و فراموش می شود ...

زمانی با یک لبخند نقش می گیرد و با یک اخم رنگ می بازد ...

گاهی با یک کادو ی شیشه ای به وجود می آید و با شکستن آن نیز خود میشکند و از بین می رود ...

 مفهوم عشق در قدیم شادی و سر زندگی را به قلبها هدیه می کرد ...

ولی مفهوم عشق در این زمان از پس شادی موقت خود قلبها را می شکند و

غم و دلتنگی ماندگار را مهمان قلبهای شکسته می کند ....

در قدیم واژه ی حیا و عفت مفهومی بود که از آیات شکل گرفته و عزت و

غرور دارندگانش را دربر داشت . به لطف این دو واژه چشمها پاک بود و قلبها صاف .

و امروز این دو ، واژگانی بی مفهوم گشته اند که خود نیز در بی غیرتی گم

شده اند ...

حیا و عفت نه تنها زن و مرد نمی شناخت بلکه هر دو به داشتنش افتخار

کرده و نشانه ی بزرگ منشی روح می شمردند ...

 و امروز حیا و عفت را از جوارح ظاهری برداشته و فقط به پاکی قلب

 سرایت می دهند

 در حالیکه این سوال را بی جواب می گذارند که :

 وقتی حیا از ظاهر بر داشته شود و چشم در پی هر نامحرمی کوچه پس

کوچه های گناه  و ناپاکی را رصد می کند و به هر لبخندی لبخند بزند و

خود را در معرض دید هر چشمی قرار دهد !!!

چه گونه در این سَم وجودی قلب می تواند از آفات بی قیدی در امان بوده و

 آلوده نگشته و پاک بماند ؟.....

در قدیم شکسته شدن و شکستنِ احساسات واژه هایی بس دلهره آور بود

که هیچ فردی سراغی از آن نمیگرفت

 ولی امروزه  امری رایج شده است که به استقبالش می رویم

 به راحتی سنگی شده که برشیشه ی نازک قلبها فرود می آییم ...

احساسات را خُرد و جریحه دار کرده و بر خُرده هایش جشن شادی گرفته و پایکوبی می کنیم و

 گاهی در کمال بُهت و حیرت آنچنان قلبمان شکسته می شود که

 تا آخر عمر باید با آهن ربای اشک به دنبال جمع کردن خُرده هایش

 در فراسوی دیده هایمان باشیم ...

 دیروز در سکوت ، تفکر معنا می شد و تدبر،

 گاه دال بر رضایت بود و زمانی از شرم و حیای درون سخن می گفت و

امروز سکوت ، فریادی بی صدا است ، اشکی است که از پس لبخندی تلخ

فرو می ریزد ، غم نهفته ای است که چشمها آن را به تصویر می کشد

 و بیانی تلخ است که بی بیانی آنرا روایت می کند ...

و امروزه در این تناقضات عجیب و تضادهای تفسیر ما از واژه گان ،

واژه ها از معنا شدن لب فرو بسته و سکوت کرده اند و

 تعبیر معنایشان را به دست ما داده اند ...

 که هر کدام با فهم خود تعبیر می کنیم واژه ای را و می نویسیم بر لوح

وجود تفسیرش را ...

و گاهی چه بد تعبیر کنندگان و چه ناقص تفسیر نویسانی هستیم ...  

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 92/2/23

 

 

 

این روزها که روزهای دلدادگی  و عاشقی عبد با معبود است  ..


آنگاه که برای انس بیشتر با خالقت رو به سوی او آورده و


سجاده ای از عشق به وسعت دل دریاییت در حضور کبرییا ییش می


گشایی و می خوانی او را از صمیم قلب و نجوا می کنی ترانه های عاشقاته ی با او بودن  را ..


تویی که خدا هر دم هوات رو داره و سایه ی مهرش را بالای سر خودت احساس می کنی  و


قلب عاشقت را به او سپردی ... وقتی غرق در تنهایی خود با او شدی  دل از زمین و زمان بریدی و به مِهر  او پیوند زدی..


وقتی دلتنگ خواسته های معنوی و رفتن شهادت گو نه ات هستی  ...


وقتی تنها از او می گی و فقط از او می خوای ...


آن هنگام که مروارید های زلال و غلتان چشمانت را بر یاس های سجاده ی عشقت می ریزی تا


هوای اطرافت مدهوش عطر گلهای وجودت گردد  ... آنگاه که در سجده  ، بر تنهایی و حیرانی خود در قیامت اشک پریشانی ریخته و


وجود لا یتناهی اش را به کمک می طلبی  ...  آنگاه که موج های مضطرب درونت را برای یافتن ساحل آرامش رو به سوی کلام پر


مِهرش فرا می خوانی  ... و آنگاه که ابرهای دلتنگی از دوری معبود  وجودت را در بر می گیرد  و


بغض ِآسمان دلت را می شکند و آرام و بی صدا اما عمیق و پر معنا بر دامان دلت فرو می ریزد و


دست های نیاز و حاجتت را رو به سوی او که تنها بر آورنده ی حا جات است می گشاید  و


آنگاه که با تمام وجود  یا مَنْ اَرْجُوهُ لِکُلِّ خَیْرٍ را زمزمه  می کنی و


امید خیر بدون قید شرط را از وجود بخشنده اش طلب می کنی  و


 "وَآمَنُ سَخَطَهُ عِنْدَ کُلِّ شَرٍّ را


نتیجه ی توکلت بر او برمی شماری  و و قتی بزرگی و بخشندگی بی حسابش را


که تنها وجود بخشنده ی او چنین بزرگی و بخششی را سزد در


 یا مَنْ یُعْطی مَنْ سَئَلَهُ یا مَنْ یُعْطی مَنْ لَمْ یَسْئَلْهُ وَمَنْ لَمْ یَعْرِفْهُ تَحَنُّناً مِنْهُ وَ رَحْمَهً 


یاد می کنی زمانیکه به اوج دلدادگی با او می رسی و برای خود مطلق خیرها  را چه در دنیا و جه در آخرت طلب می کنی  و با


نوای خوش زمزمه می کنی  خواسته ات را :


  اَعْطِنی بِمَسْئَلَتی اِیّاکَجَمیعَ خَیْرِ الدُّنْیا وَجَمیعَ خَیْرِ الاْخِرَهِ  و


آنگاه که رفع مطلق  شر را از وجود پاک و زلالش طلب کرده و زمزمه می کنی


 
وَاصْرِفْ عَنّی بِمَسْئَلَتی اِیّاکَ جَمیعَ شَرِّ الدُّنْیا وَ شَرِّ الاْخِرَهِ و


آنگاه که عطاء خواسته هایت را را از پادشاهی وجود و بخشندگیش بر می شماری و


آنرا نه حق خود که از فضل او می شماری و حرف دلت را در قالب این جمله گذاشته  و


با اشک چشم می گویی


فَاِنَّهُ غَیْرُ مَنْقُوصٍ ما اَعْطَیْتَ وَ زِدْنی مِنْ فَضْلِکَ یا کَریمُ یا ذَاالْجَلالِ وَالاِْکْرامِ یا ذَاالنَّعْماَّءِ وَ الْجُودِ 


و آنگاه که نجات خود از  آتش جهنم را با تمام وجود طلب کرده  و زمزمه می کنی


یا ذَاالْمَنِّ وَالطَّوْلِ حَرِّمْ شَیْبَتی عَلَی النّارِ و


آنگاه که سر تا پا عشق و توجه شدی به سوی او و


وجودش را بر سجاده ی عشقت احساس کردی و از زیادی گناهان دلت شکست و اشکت روان شد 


برای او هم دعا کن .. برای او که چشمانش به لبان تو دوخته شده و قلب مضطربش در پی آرامش بخشی دعایی است که


تو در حقش می کنی  ... تو که به فضل رب امید داری  او نیز به فضل تو امید دارد  ..


او که شکوفه های دعایش را در دستان پر مِهر تو به ودیعت گذاشته  تا شاید


از خلوص نفسهای  عاشقانه ی تو و اشک های بی قرار دلدادگیت  ...


دعاهای او نیز  رنگ اجابت به خود بگیرد  و در دستان پر مِهر تو مُهر شکوفایی و بر  آورده شدن را بخورد...



فراموش نکن گرچه از دید  ِتو او لایق دعا کردن نیست ...


شاید از بهر دعای تو او نیز دلش بارانی گشته  و شسته شود سیاهی قلبش  ..


قضاوت بر قلبش را بگذار برای قاضی قلب ها ...


و آنگاه که دلت شکست به یاد دل شکسته ی او بیفت و برای ترمیم زخمهایش دعا کن..

 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 92/2/22

 

 

وقتی باران شد لبخندی از رضایت بر لبانش نقش بست


 او خودش پاک و زلال بود و پاکی و طراوت بخشی را انتخاب کرد ...


 در خیال خود می شست سیاهی زمین را ، گلهای طراوت می ریخت بر دامان دشت  ،


 رود را شادی کنان به سوی دریا روان می کرد  و


 موج های دریا را به سوی ساحل آرام خود همراهی می کرد ..


 گونه های آدمیان را از شوق خیس  و لبخند شادی را بر لبانشان می نشاند 


با این افکار شیرینِ خود ،  بی تاب باریدن و آمدن به سوی زمین شد ...


آنگاه که برای باریدن او خورشید رخ در پشت ابر پنهان کرد و دل آسمان


آبی را ابرهای تیره در بر گرفت  باران برای اولین بار گریه کرد ...


باران وفتی دید آسمان خروش ِدرونش و برق اضطراب چشمانش را  در


صدای وحشتناک و نوری خیره کننده گذاشته و همراه با بارش باران بر سر


آسمان دنیا فریاد می زند گریه کرد ...


باران وقت ابرهایی را دید که بغضی خسته در گلو دارند و دلی شکسته


ولی چشمانشان خشک شده و در بارش غصه ی درونشان با ابرها همراهی


نمی کند گریه کرد ...


باران وقتی دید موقع بارش او پرندگان سراسیمه به دنبال سر پناه می


گردند


 کبوتران پرواز در اسمان آبی را  رها کرده و


دود کشی را چتر حمایتی خود قرار داده  به زیر آن کز می کنند و


 برای پروازی مجدد انتظار پایان بارش باران را می کشند بغض کرد و گریه


کرد  ..

باران وقتی دید از پس بارش او و فضای طربناکی که ایجاد کرده  پرندگان


خوش صدا بیرون آمده و در غیاب او برای آسمان بدون باران نغمه سرایی


می کنند گریه کرد ..


 وقتی نگاه مضطرب گلهای دشت را به هنگام بغض آسمان دید که بی صدا


فریاد می زنند بر دشت مبار ،


که ما در بارش تو غرق می شویم دلش شکست و گریه کرد ..


باران وقتی تک درخت روییده در کویر را دید که


 برای بارش باران دستهای نیاز به سوی آسمان بلند کرده و


 برای لبهای زخمیش و زمین ترک خورده و دل سوزان کویر تقاضای بارش


باران را دارد ولی هیچ ابری حاضر نیست پوشش محبتی بر


 روی آسمان کویر ایجاد کند اشک ریخت و بی امان گریه کرد ...


باران وقتی نگاه آن پیر زن روستایی را دید که یکی یکی چکه های سقف


 ترک خورده ی خانه اش را می شمارد و


 با صدای هر چکه قلبش از فکر فرو ریختن سقف خانه اش فرو می ریزد


و در نگاه خاموش و سردِخود پایان بارش باران را طلب می کند  گریه کرد


 ...

باران وقتی دید موج های دریا با بارش او دیوانه وار به خروش آمده و


 در پی آرامشی دست نیافتنی ، مهر و آرامشِ بخشی ساحل را ندیده گرفته


و او را در خود غرق می کنند گریه کرد ...


باران وقتی دید با بارش او آدمها در خانه های خود رفته و


گرمای شومینه را  همصحبت خود قرار داده  و


تنها دلهای شکسته هستند که به زیر بارش باران آمده  و


 اشک های دلتنگی خود را به دست باران سپرده  بر


حیرانی و بی پناهی خود اشک حسرت ریخته  و باران را بهانه ای


 برای گریستن و مخفی نمودن اشک های خود می خواهند گریه کرد ..


باران وقتی اینهمه بی مهری را نسبت به خودش دید ،


راز دلهای شکسته را هنگام بارش خود شنید ...


 وجود گرم و مهربانش در سردی احساسات تلخ قرار گرفت و یخ زد...


و قطرات باران دانه های تگرگی شد که دل زمین را می شکافت تا غصه ی


باران را به آغوش سرد خاک بسپارد ...


باران هم گریه کرد ...

 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 92/2/21

 

 

این روزها کبوتر دلم تاب وتوان خودش را از دست داده


 آشیان امن خود را در طوفان روزگار از دست داده و


 راه باز گشت به لانه را در مَه توهمات گم کرده است ...


در گذر از کویر زندگی بالهایش سوخته و از بی مهری های روزگارش قلبش


 زخمی گشته است ...


حیرانی وجودش را در بر گرفته و امیدِ درونش را به یغما برده است .


برای یافتن آشیانه اش به هر دری زده و به هر بامی پر کشیده ... 


از بس در این راه به دیوارهای بن بست و سیم های خاردار روی دیوارها برخورد


 کرده بالهایش زخمی و روحش آزرده گشته است .


 در این سرای نا امیدی کور سویی از یافتن مسیر است که او را خسته و نالان به پرواز و یافتن وا می دارد...


خاطره ی  شیرین آشیان گذشته اش و آرامشی که وجودش را غرق در خود


 کرده بود و بوستانی که خرایی طوفان را حس نکرده و صدای هیچ کلاغی


آرامشش را بر هم نزده بود ،  تتمه ای از عشق یافتن مجدد آشیان آرامش در وجوش باقی گذارده  او را به تلاش و تکاپو وا میدارد .


 با قطرات اشک خود می شوید غبار جاده ی راهش را تا شاید بیابد گمشده ی خود را ...


از ترس اسیر شدن در دست صیاد روزگار و برای فرار از چنگال شاهین آسمان به کاکتوس های سر راه پناه می برد  ...


ابرهای دلتنگی ،  آسمانِ روزش را سیاه کرده و قطرات اشکِ تنهایی سوی ستارگان شبش را از او ربوده اند ...


 نغمه های شادی را از یاد برده و غروب ِدلتنگ را همنوای دل محزون خویش کرده است


 در حسرت پرواز بی دغدغه در آسمان آبی با رنگین کمانی از عشق و دوستی ،  سر به گریبان فرو برده و اشک نا امیدی می ریزد

...

خدایا ! حیرانی کبوتر دلم را ببین و راهی به سوی خودت فرا روی پروازش نشانش بده ...


 آشیان انسش را کنار گلدسته ی عشقت و زمزمه ی آرامش بخشش را نجوای دلدادگیش با خودت قرار بده ...


 تنهایش را با عشق و امید به خودت پر کن و در برابر طوفان حوادث


 و ریزش تگرگ های فریب و نیرنگی  ، از مِهر خودت برایش چتر حمایتی قرار بده  ..


 وجود بی همتایت را در باور قلبش بنشان و تکیه گاه ثابت و استوار بودنت را به او بفهمان  و


سراب بودن تکیه گاه های دنیایی را نشانش بده...


وجودش را از عشق خودت لبریز کن  تا درد های قلبش را فراموش کرده و تر میم زخمهایش را از تو بخواهد ...  

 

 



   1   2   3      >
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 2
بازدید دیروز: 62
کل بازدیدها: 245223