دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 93/2/30

 

 

گاهی چه ساده می گذریم بر گذرها و اتفاقات و

چشم فرو می بندیم بر واقعیات و گوش دور می داریم از فریادها ...

 به ذوب شدن آدم برفی در زیر اشعه های سر کش خورشید...

 لبخندی از بی تفاوتی زده و به استقبال بهار می رویم ..

غافل از آنکه اگر وجودش سرد بود و سرشتش از یخ

 شاید قلبش به شنیدن صدای گنجشکی گرم بود و

 به نوای کبوتری شوق تپیدن داشت ...

گاه  آب روان جوی را به شستن دستی یا انداختن سنگی یا روان کردن کودکی

برای بازی در آن گل آلود می کنیم و ساده می گذریم و می گوییم..

 ساعتی دیگر گل و لای فرو کش می کند و

 غافلیم از اینکه پیر زنی سبوی تشنگی بدست گرفته بر قامت خمیده تکیه داده

و به انتظار زلالی آب ، عمر رفته را به خاطرات اشک مرور می کند ...

به لباس مندرس و کفش های پاره اش نیم نگاهی از ترحم انداخته

پرده ی چشم را کشیده تا رخ شرمگین از فقرش وجدان خفته امان را بیدار نکند

 و دستان سرد و بی محبت خود را در جیب قرار می دهیم تا گرمای سخاوتی از آن

نچکد و برق شادی را در چشمان کودک اسیر غم ننشاند ...

و چه ساده می گذریم بر گذر عمر ... بر روزهای از دست رفته و سالهای تباه شده ..

مرغان مهاجر را همراه سرخوشی شده و آوای آمدن بهار می سراییم

 به خنکایی از نسیم های کاذب به استقبال گرمای تابستان می رویم ..

 به خزان طبیعت ، شاعر شده و نغمه ی دل می سراییم

و به زمستانش آمدن بهار را قصه ی شب های طولانی خود می سازیم

ولی افسوس که به گذشت سال ، ثانیه ای به گذر عمر خود نمی اندیشیم

که مسافری هستیم در حال گذر و

هر آن ممکن است به ایستگاه آخر عمر خود برسیم

چه ساده می گذریم بر سپیدی مو و می فریبیم دل را به جوانی رنگ مو ..

شیارهای کنار چشم را خطوط چشم خوانده و

 فرار می کنیم از واقعیت گذر عمرمان در شتاب ثانیه های عجول ..

 و گاه چه ساده می گذریم بر صدای شکسته شدن قلبی ...

 به حرفی ، نگاهی یا ندایی می شکنیم قلبی را و فرو می ریزیم اشکی را

وجودی را در هم می ریزیم خواب را از چشمانش می رباییم

غرق در دلتنگیها رهایش می کنیم ..

صدای خرد شدنش را و فریادهای خاموشش را نشنیده می گیریم

که گوشی برای شنیدنش نداریم و ساده می گذریم از وجود در هم شکسته اش ..

چه ساده می گذریم بر سختها و چه بی احساس می نگریم بر اشک ها

و چه راحت می خنیدم بر صدای شکسته شدن قلبها و غرور ها ..

 اما چه ساده ایم و غافل .. !!

که او ساده نمی گذرد از ساده انگاری های ما

و بی صدا عبور نمی کند بر عبور خاموش ما

بر فریاد قلب های خسته و شکسته ........ 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 93/2/26

 

وقتی دلتنگی و خسته . ... بریده از همه کس و مانده از همه جا .. وقتی هیچ کس

حرفت رو نمی فهمد و هیچ نگاهی فریاد خاموش نگاهت و غم درونش رو نمی خونه

 ..وقتی در گذر عجول ثانیه ها تو نگاه به عقب داری و آنها آینده را هم پشت سرمی

 گذارند وقتی بغض راه نفس کشیدنت رو سد می کند و حتی اشک ها هم از

همراهیت سر باز می زنند... وقتی برای بیان عمق دلتنگی هایت هیچ واژه ای را نمی

توانی پیدا کنی ... و آن زمان که دلت دریای مواجی می شود که موج های بی

قرارش حتی صخره های وجودت را هم لرزه در می اورد ..

دلت یک محفل می خواهد و یک مآمن ... یک جای دنج ... یک دست مهربان ...یک

تکیه گاه و شاید هم یک زانوی آرام ، که سرت رو به رویش بگذاری و تمام دلتنگی

هایت را به دست اشک هایت بسپاری و راحت و سبک شوی ..

 اما در این انجماد احساس ها .. در این فاصله ی قلب ها و در گویایی گوش ها ...

 جایی نداری تمام درها به رویت بسته است و دیواره ی قلب ها سدی که هیچ

کلامی و نگاهی رو از خود عبور نمیدهد ..

 آنوقت کوله بار دلتنگی هایت رو بر می داری و همچون مسافری خسته از پیمودن و

نرسیدن ... گم شده در حیرانی و باز مانده در غبار ذهن .... نمی دانی به کدام

سوی روی و در کدام محفل آرام بگیری ..

می بینی جلوی درب خانه اش ایستاده ای .... اجازه ی ورود و معرفی نمی خواهد ..

می شناسدت و درب خانه اش همیشه باز است ... به اولین قدم یک حس خوب پیدا

می کنی ....... در کناری می نشینی..  انگار در دنج ترین جای عالم نشسته ای ...از

نگاه های دیگران خجالت نمی کشی می دانی همه مثل تو هستند ... یک دل خسته

دارند و یک قلب شکسته .. تکیه گاهت را پیدا می کنی ....

سجاده ی د ل را می گشایی و دانه دانه اشک هایت تسبیحی می شود بی شمار از

دانه ... به رنگ دلت به لطافت احساست ..حرفی نمی زنی ... حس بزرگی وجودش

قدرت کلام را از تو می گیرد .... می دانی که می داند نیاز به کلام تو ندارد ..

از چشم های مضطرت و از اشک های بی امانت درد هایت را می فهمد و دلتنگی

هایت را می خواند .. حس حضورش انجماد درونت را در خود ذوب می کند و تو

فقط یک به یک نامش را می بری و بزرگیش را یاد می کنی...  به هر نامی و یادی

اشک دل است که بی پروا بر سجاده ی راز ریخته می شود و موج های بی قرار دلت

را به سمت ساحل آرامش نام و همراهیش روان می کنی ..

در باران اشک جان و تفسیر جنون دل ... ندای مهر و بزرگیش در طنین گلدسته ی

عشق می پیچد و تو را به نجوایی خالصانه و عاشقانه دعوت می کند...

 یه حس خوب آرامش داری و گم شده ات را می یابی ...

 چشمانت زلال سبک عشق را بر خود می نشاند و

 امید رسیدن به ساحل آرام موج های بی قرار دلت را آرامش می بخشد . 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 93/2/25


خسته است و دلتنگ ...

خسته از گستره ی شب و سیاهی روز .. خسته از طلوعی بی فروغ و بامدادی بی

سپیده و خسته از دیدن سحری بی  نسیم و گلی در انتظار  شبنم ..

خسته از خواب طولانی ستاره ها با چشمانی باز در دل سکوت شب ...

 خسته از دیدن اشک باران و بغض ابر و حس دلتنگی آسمان و

 خسته از شنیدن فریاد خسته ی قفس آهنین از نجوای خاموش کبوتر اسیر ...

چه راحت بالهای شاپرک را برای تزیین گیسوان دنیا با دستان سرد و بی احساس

خود می کنیم و پروانه ی رها در باغ آرزوها را در شیشه ای از جنس آیینه محبوس 

روزها می کنیم تا به چرخش سر درگم بالهای خود خشک شود و

 بالهای خشک شده اش را به یادگار در زیر میز شیشه ای ذهن غبار گرفته ی خود

نگه می داریم .

 چه راحت با چکمه هایی از جنس خود خواهی سبزه ها را  لگد کوب احساس

فراموش شده ی خود کرده و آب جاری را در حوضچه ی راکد ذهن خود نگه

می داریم تا شاید از گلوی تشنه ی مرغی مهاجر صید فردای خود را بیابیم ..

چه راحت به دانی اسیر می کنیم کبوتری رها را و

به سنگ ِ سنگدلی زمانه زخمیش نمده و بالهای پروازش را به قیچی بی مهری چیده

و چشم آرزوهایش را تیر نا امیدی زده و در قفس خود خواهی خویش به انتظار

مرگ ، اشک باران لحظه های خاموش قرارش می دهیم ...

خسته و دلتنگ از آدمیت فراموش شده و احساسات منجمد گشته

 در گذر شتاب عمر به کدامین ثانیه ی آرام پناه ببرد که

 وجودش را صدای خرد شدن قلبی نشکند و بغض نهفته ی نفسش گیرش نکرده و

اشکی گدر تندش را نخواهد ..

 خسته از دنیای پر صدای خاموش در بی تفاوتی چشم ها بر اشک های بی امان

 به کدام نقطه از آسمانت بنگرد که نگاه غمگین غروب را در خود نداشته

 و آه حسرت کبوتر را در زمزمه ی خود طوفان صحرا نکند و

 رنگ خاکستری قلبها ی سرد را بر رنگین کمان عشق مستولی نسازد ..

خسته از زمین گمشده در بی تفاوتی ها ، غرق شده در اشک های پنهان و تک رنگ

شده از هزار رنگ دنیا آسمان تو را می خواهد آنجا که رنگ آبی عشق حاکم بر نگاه

هاست و شاخه های مهربانی آویزان دست ها و شکوفه های محبت نقش بر لب ها ...

چه رؤیایی شیرینیست برای کبوتر اسیر قفس ، پرواز در آسمان آبی

 افسوس که فاصله ی قفس زمینی او تا آسمان مهر تو به

 بی نهایت عمر خسته است و گستردگی قلب شکسته ...

ندای خسته ی لب های خاموش را تنها دیواره های قفس می دانند

و پلک های فرو بسته بر اشک های  نهان ...



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 93/2/23

 

 

به لفظ سه حرف است  که هزاران معنا را در خود جای داده است ..

مترادف هایی عمیق ، فراتر از وسعت فهم و درک هم واژه ی لفظ پدر گشته اند ..

که پدر هم معنای مهر است و صبر ...

 کوه را تکیه گاه می شود و اشک را دریای خاموشی می بخشد ...

خستگی را نمی شناسد و تنها چشمانش در پرده ی شفاف خود

 معنا می کند نگاه های خاموشش را ..

شیار های پیشانیش از گذر عمر می گوید و

 ابروان گره خورده اش از جنگیدنش با مشکلات می گوید

 تا راه زندگی فرزندان خود را هموار سازد ..

چین های گوشه ی چشمانش از چین خوردن روحش در زخم های زمانه نغمه ی

راز می سراید که خود زخم خورد و در کشمکش روزگار با ناملایمات به قیمت گسل

گونه ها جنگید تا دل فرزندانش سردی و زخم  آه را بر وجود خود حس نکند ..

سرو قامتی است که تازیانه های سخت زمانه را به جان می خرد

و در برابر اشعه ی گرم و سوزان کویر زندگی تار و پود وجودش را چتر حمایتی بر

سر خانواده  قرار می دهد تا کانون خانواده اش آسیب نبیند ..

 به تلاطم های مواج روزهای سخت زندگی ناخدایی می شود

که کشتی زندگی را با قطب نمای عشق

از گرداب های هولناک زمانه نجات می دهد..

مغروریست که غرورش اجازه نمی دهد در برابر فرزندان خم به ابرو آورده

خستگی بر چهره نشانده و نای ناتوانی بنوازد ..

دست های زمخت از کار و پینه بسته از فشار زندگیش

 مهربانترین و آرامش بخش ترین دستی است که می تواند

حس خوب اعتماد به آینده را به فرزند هدیه دهد ...

وجودش نقطه ی اتکایی است برای لحظه لحظه ی زندگی

که می توان برای عبور از کوره راه زندگی در مه حیرانی به آن پناه برد ..

پدر مواج خاموش است .. درونی پر تلاطم دارد و افکاری بس عمیق ..

 امروز و آینده ی فرزندان و گذرشان از پرتگاه های زندگی و

 به سلامت عبور کردن از شب راه آرزوها و آشنا نمودن آنها با قواعد زندگی

و بازی های روزگار دغدغه های ذهن مواج اوست

پدر هزار معنایی است نهفته در یک معنایی بس عمیق ..

وجودی خاموش و پر درد با ظاهری گاه سخت و خشن .

 دریایی که از امواج دلش و راز نگاه هایش تنها سکوت شب خبر دارد و سجاده ی او

آنگاه که سر بر سجاده ی نیاز می گذارد و

 اشک چشم را بر یاس هایی از دعا می ریزد

 تا جاده ی زندگی فرزندان معطر به عطر مهر الهی شود

 و مانع از بیراهه رفتنشان گردد

 پدر دریایی از مهر است و سکویی از آرامش

 دوستش بدار که لایق دوست داشتن است  ... 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 93/2/20

 

 

در سکوت جاده ی انتظار و در بی تابی آلاله های وحشی

 برکه ای خاموش گردید در دل دشتی دور ..

 پرندگان مهاجر را ییلاق استراحت  است و

 آهوان وحشی تشنه کام را سیرابی عطش ..

بی حصاری تنگ است برای ماهیان کوچک

 و زلال و خنکای بی بدیل است برای رهگذران خسته و

 در سکوت شب زمزمه می کند ندای آبشار را

و در صوت نسیم می دمد طراوت بودن را .. به گوش سنجاقک زمزمه می کند

 خروش رو د را و برای سبزه ها می خواند سرود امید را ..

 از دل خسته و خاموشش تنها لبهای سر به مهرش خبر داردند و

سکوت ِ شبِ روزهایش که غروب آرزوها سایه ی شب را بر دلش کشیده و

ستاره های امیدش در دست قاصدکان در انعکاس کویر زندگی در غباری از حیرانی

نور خود را به اشک شمعی دادند که در جام تنهایی خویش بر بالهای سوخته ی

پروانه ی سر گشته فرو ریزد شاید مرهمی بر زخم بالهای سوخته اش شود ..

 و ماه در اندیشه ی دور دست خود در وسعت آسمان بی کران

آنگاه که رنگ آبی مهر را سیاهی شب در بر می گیرد و

شب پره ها روشنی جاده ی خاموش دل ِگریان می شوند

دلتنگ از ندیدن طلوع خود در دل خورشید و

 بی قرار از ندیدن شبنم بر گلبرگهای وحشی و

غمگین از ندای غم ِکبوتر آسمان -که جولان شب و بی مهری آسمان را توانی برای

 درک ندارد که او تنها شوق پرواز را در سکوت نگاه خود دارد -  به سکوت برکه ی

خاموش پناه می برد و در تلاطم طوفان خاموشش قرار می جوید

و در اشک دلتنگی هایش آرامش خود می یابد ..

 فاصله را بی معنا کرده و اشک را هزار معنای خاموش می بخشد

و دل برکه ی خاموش ، منشوری می شود از انعکاس مهر ماه 

و بر دامان گلهای صحرا می چکاند اشک شوق را

و بر زلال نگاه می نشاند آیینه ای از عشق را که جلا می بخشد اشک هایش

و می شوید غبار از قلب محزونش و

 به دست نسیم می سپارد اشک دلتنگی هایش و

چه ساده رهگذر طلوع ِ  صبح ، احساس طراوت می کند

 از خنکای شبنم بر گلبرگ خفته در کنار اشک غم برکه ...  

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 93/2/14

 

 

هزار نقطه ی بی پایان هستی و زنجیره ای از خطوط ممتد....

 که به لفظ یاد دادی الفبای خواندن را

 و به گذر روزها برایم معنا کردی الفبای زندگی را

و به خطوط چهره ترسیم نمودی گذر عمر را ..

 به روز اول مهر نشانم دادی ره پویایی را و

 در خرداد ورق زدی برایم آموخته های سال را ..

 به خزان طبیعت گام به گام روزهایم آمدی تا وجودم را خزان نا امیدی در بر نگیرد

و به سرمای زمستان دستان سرد و کوچکم را در گرمای دستان خود محو نمودی

 تا فرا بگیرم حس خوب همراهی با دیگران را در روزهای سرد تنهایی اشان ..

 در فصل بهار واژه واژه های محبت و شکفتن را بر درخت وجودم نشاندی

 تا هرگز از یاد نبرم طراوت بودن و سر سبزی امید را...

 و به فرا رسیدن تابستان عمق نگاهت را در

 گزینه ی هزار سوال پیش رویم قرار دادی و

در برابر چشمان پرسشگرم گفتید تابسان فصلی است از زندگی که

 خود باید به تنهایی تجربه کنم خوب یا بد بودنش را ..

 که فصل فصل حکومت کارنامه ی اعمال است  بر روزهای بی انتهای آخرت ..

به امتحانات سخت ، امتحان عمر را یاد آورم شدی و

به نگاه زیرک خود به گاه اشتباهم نگاه تیز خالقم را یاد آور وجودم کردی ..

وازه ی معلم را به ضریبی از (میم) ، بی نهایت ِمحبت برایم معنا کردی ...

 حرف (ع) را پوششی زیبا از عشق پوشاندی و همسفر مسیری شد سراسر عشق ..

عشق بودن .. عشق زیستن و عشق از خود به سوی او رفتن ..

 به آموختن حرف  (ل ) از اسمت که رسیدم مکثی کردی پر معنا ...

 و در عمق آهی از ابهام برایم از لجاجت زمانه گفتی و سختی روزگار

و در برابر سکوت اشک هایم و اضطراب نگاهم لام  الله را برایم معنا کردی

و بر باورم نهادی بزرگی قدرتش و عظیم بودن مهرش ...

 روز جمع بندی آموخته هایم ،  برگه هایم را با نسیمی از مهر به هم پیوند زدی

 و جلدی از محبت بر آن کشیدی و در صندوقچه ی قلبم نهادی

 و رنگ ماندگار عشق را بر آن پاشیدی تا

 هرگر فراموش نکنم معجزه ی محبت را و از یاد نبرم لطافت نسیم احساس را

و من در این فراز و فرودهای آموختن و در گذر عمر

هرگز تو را که بر کوه صبر تکیه زدی ، بر کلام پر مهر الهی توسل نموده

 و واژه واژه های معرفت را در زیبای لبخند و چشمان مهربان خود به من هدیه دادی

از یاد نمی برم و زلال عشق به تو را هرگز در حجم خاطره ها و

غبار گذر روزها محو نخواهم کرد و

 همیشه دوست داشتنت را بر شبنم احساس خود گذاشته

 تا وجودم به عطر یاد و نام تو طراوت لبخند و پاس داشتن نامت را از یاد نبرد .. 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 93/2/12

 

گاه به دنبال یک نگاه .. یک لحظه سکوت .. حس نمودن ثانیه ای از آرامش

و دیدن قطره ای از مهر ، واژه ها را در می نوردیم ...خاطره ها را مرور می کنیم

 از زمزمه های خود دیوانی از غزل به ردیف و قافیه ی دل می سراییم

و به قاب لبخندی از عشق مُهر ماندگاری بر آن می زنیم

 که به مهرش عاشق آفریده شده و به دنبال عشق می گردیم ..

گاه وزش نسیمی از عشق ما را تا اوج آسمان آزاد و رها می برد

و گاه به کمرنگ شدن واژه های ازمهرِ عشق تا عمق جهنم سوزان خیال فرو می رویم

و درون خود را به شعله های ابهام می سوزانیم

و عمق این معنا ار از یاد برده ایم که :

آب در کوزه ما تشنه لبان می گردیم          یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم

به دنبال تجربه ای از عشق تجربه می کنیم غم ها را و

 به جان می خریم شکسته شدن ها را و

 به راحتی می پذیریم جریحه دار شدن احساسات و غرور مان را

در حالیکه از عاشق واقعی خود که لحظه به لحظه پا به پای ماست غافلیم ...

 او که عشقش بی منت است و با تکریم همراه

عاشقی که مجنون در عشق آفرید و فرهاد را ماندگار بیستون دل کرد

 او که واژه های عاشقانه اش هیچ گاه طراوت و سر زندگی خود را از دست نمی دهد

 .. با سرکشی دلش را به درد می آوریم و با طغیان ، زخم بر مهرش می زنیم

 باز هم به هنگام ندایمان با لبخندی از عشق به اسقبالمان می آید ..

سکوی آرامشی است برای موج های بی قرار دلمان ..

و گوش بی انعکاسی است برای شنیدن حرفهای سر به مُهرمان ...

در اوج تنهایی در اشک  دلتنگی هایمان دست های نوازشگر مهربانش است

 که گرمی عشق را در گذر قاصدکی از مهر به شکوه لبخند بر لبانمان می نشاند ..

نباید به دنبالش روزها را بپیماییم و ساعت ها را به انتظار بنشینیم

که خود هر لحظه در پی بهانه ایست برای با ما بودن ..

به تاریکی شب ، نور گلدسته های مهرش را به چشمان بی فروغمان هدیه می دهد

 و ندای عاشقی را بر بلندای مناره های عشق به گوش فلک می رساند

و کلام عاشقانه اش مرغ جان را به پرواز تا بی نهایت عشق و آرامش سوق می دهد ..

 برای با او بودن هزار رنگ پوچ نمی خواهد

 که تنها وجودت را می خواهد و قلب پاکت را ..

هر چه بی آلایشتر محبوبتر و هرچه دلشکسته تر مقربتر ..

دور بودنمان را تاب تحمل ندارد و به هزار بهانه ما را به سوی خویش می خواند

بر خطاها مُهر بخشش زده و نه در تنگنای واژه ها سد شود

 که آغوش مهرش را گسترده به سوی بنده ی خویش دارد ..

او که در سکوت جان عاشقی می کند و در فریاد عشق گوش جان می دهد ..

که خود آفریننده ی عشق است و عاشق واقعی ...   

دریایی از عشق است که هر کس را به فرا خور دید و  معرفت خود و

به عمق خواسته اش از عشق بی پایان خود می بخشد

 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 93/2/11

 

 

گاه عمق حرفهایت ... سکوت لبهایت ...  غروب چشم ها و تلخی لبخندت را تنها او

می فهمد... و می داند سنگینی قلبت را که در زیر خروارها

ناگفته توان بودن را از کف داده ...

و در پس هر سکوت شبی ..دل بر طلوعی از مهرش خوش داریم که رنگ بخشیش

به دست اوست و بینایی چشم هایمان برای دیدنی دوباره به خواست او ...

می خواهم ابهام را از واژه هایم بردارم و فریاد بزنم

 خدایا ! خسته ام و دلتنگ .. خسته از خود و دلتنگ از دوری تو

از فاصله های جان فرسا و از واژه های غریب و معانی پوچ خسته شده ام ....

خسته از پیمون ها و نرسیدن ها ..

خسته از شکستن عهدهایی که بارها با اشک دل بسته شد

 و به لبخندی از مه گسسته گردید .

دلتنگ از ندیدن همراهیت و نشنیدن  صدایت

که تو بارها صدایم کردی که آشناترین صدای وجودم بودی..

ولی من در انتظار شنیدن صدایی غریب صدایت را نشنیدم

پا به پای ثانیه های زندگیم آمدی و در تمام لحظات

دست مهربانت را چتر حمایتی دلم قرار دادی و من غافل از تو

 در جاده ی نامعلوم زندگی به دنبال رؤیایی از آشنایی می گشتم

 برای لحظه هایم شاخه های با طراوت با تو بودن را قرار دادی

 و من در عمق نگاه خاموش خود زمزمه ی تنهایی را صدا می کردم ..

دریای محبت تو را در بی کرانه های زندگی خود ندیده گرفته

و در اوج غرور هزار تکه ی بی مهری زمانه گشتم

 از سکوی آرامش تو فاصله گرفته و سوار بر تخته پاره ای

 دل مواج خود را بی امید به ساحلی از آرامش هزار فریاد اشک  دادم

 و غرق در سیلاب چشم هایی شدم که مسیر خود را در دل طوفان زده ی وجود گم

کرده بود ...

 و حال به سوی تو می آیم با قلبی شکسته و توانی خسته ..

با کوله باری سبک از عشق تو و سنگین از روسیاهی خویش

با امانتی که به دستم دادی تا محفل و مآنوس تو باشد

و من آن را در فراز و فرود های زندگی از کف دادم

و حال با هزاره ی خرده هایش شکسته تر از قبل به سوی تو می آیم ..

 نه بر در خانه ات ، جایی ندارم ، که بر سر سجاده ی دل می نشینم

و سر بر آستانت که لیاقت می خواهد سر بر سجده گاهی از عشق تو می گذارم

واژه ای برای گفتن عمق درد هایم جز دانه ای از تسبیح پاره ی دلم ندارم ...

جز سخاوت در اشک هایی که خود به من دادی تا تفسیر کننده ی

 لبهای خاموش و قلب پر غوغایم باشد ..

در این گستره ی خوان رحمتت درک قطره ایی از مهرت می خواهم

 و نسیمی از آرامش وجودت

تا وجود طوفان زده ام را در ساحلی از آرامش تو به ثباتی از عشق برساند ... 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 93/2/8

 

 

سکوت است .. سرد است و سنگین است .. سایه گستر دلش نگاهی غمگین است ..

قاصدک رؤیاهایش در حصاری از تورهای زمانه اسیر شده و شبنم آرزوها بر

گلبرگهای عمر ننشسته تبخیری از مه سوزان آه درون گشته است .....

شاید خواستنش ، روان شدنش درست نبود

تا روی قله است سپید و دست نخورده باقی می ماند

 باید غرورش را در سردی جان حفظ کند و دشت دلش را ردای سخت کوه بپوشاند

و چشم از دور بر مهر خورشید بدوزد

 بدون آنکه دل به گرمای طلوعش در یخبندان زمستان عمر بسپارد

و یا باید بپذیرد روان شدن را و

 در ازاء پذیرش گرمای مهر خورشید باید غرور صدر نشین بودنش را بدهد

و روان شود و با اشک چشم پشت سر بگذارد سنگلاخ های کوه را ..

 همان ها که مانع بود برای رسیدن پای رهگذران و

 چشم تحسین بود بر صبر صدر نشینی برف غرور بر قله ی سرد زمستان ..

برای روان شدن باید اشک شود باید بگذرد ..

باید بر خود بپذیرد راه ناهموار را ، سراشیب های تند کوهسار را

 و سنگ های سخت مسیر را و

 شادی و  دلگرمی او در این تصمیم بر دل کندن از قله ی غرور

شاید لبهای تشنه ی کویری باشد که در دور دست ها

نگاه حسرت بر سپیدی او دارد و آه سوزان بر تشنگی خود و

شاید جوانه ای در دل خاک که کنار جوی خشکیده به صدای دلنشین گذر آب

برای روییدن و سبز شدن نیاز دارد و شاید سرود مزرعه ی گندم در دل دشتی

منتظرکه زمزمه ی آب را به صبری بی پایان برای رسیدن بوته ها

 به انتظار لحظه ها و گذر روزها می گذراند تا دشت بان گذر آب را بر روی او

 باز کند و ساقه های تشنه اش را به مهری از محبت آب سیراب نماید

و شادی تنها آوای دل خسته و تنهایی گردد که فرسنگها از خود فاصله گرفته

 تا باز یابد وجود رفته ی خویش را در سکوت شب و ناله ی گنگ فرداها

و شاید زمزمه ی امید باشد گذر اب که ذهن خسته اش را

به گذر روز ها می برد و فرا رسیدن فرداهای نامعلوم ...

و شادی هم اسیر در گودالی شود از سکوت و برکه ای گردد

که انعکاس می دهد تصویر ماه را و امیدوار می کند و شاید هم نگران شهاب سنگ

 گذر در شتاب آسمان را ..

 روان شود اشکیست که جاری میگردد و سطر به سطر دفتر عمر را

به هزار ثانیه ی ننوشته می نویسد خاطراتی تلخ و شیرین و

گاه کشنده و نفس گیر بر قلب خود وکاش در تمام فراز و نشیب ها

 فرود و روان شدن..  در هر بر خوردی و به هر تقدیری زلال سپید خود را حفظ کند

 و معرفت پاک بودن را به بهاء روان شدن از دست ندهد

که زلال معرفت و پاکی اشک های روانش جان میدهد

 تشنگان جاده ی بی انتهای گذرش را ..  

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 93/2/5

 

 

گاه تند و گاه آهسته می بارد از دل خسته ی آسمان بر پنجره ی احساس

و میخواند نغمه ی دل را به زبان چشم ها ...

گاه همراهی می کند چشم محجوب آسمان را و

 نم نمک فرو می ریزد قطرات دلتنگی هایش را بر گلبرگهایی

که طعم آفتاب سوزان را بر پرده ی حریرِ رخ خود احساس کرده

و شبنمی از امید را برای بودنی از طراوت می طلبند ..

و گاه همراهی می کند ناله های رعد را در انعکاسی از صدای رعب بر سنگدلی کوه

 و به لرزه در می آورد قامت ایستاده ی کوه را به غم نهفته ی خود

و سرازیر می کند اشک همراهی دل سنگی کوه را

 برای فغان های بی امان رعد در دل آسمان خاموش ..

و گاه برای همراهی چشمانی می آید

که تنها باران را برای رهایی خود از بغض نهفته در سینه می خواهند

که بی خیال از چشم های پرسشگر و نگاه های کنجکاو قدم بزند

در زیر قطرات باران و چتر کنند خاطرات خود را ..

خاطراتی که گاه چتر دلش را به سوز آهی بر خاکستری از غم بر رخسارشان می

نشاند و گاه طراوت باران را بر گونه های تکیده اشان هدیه می دهد ...

و در همه حال باران برای زدودن می بارد

و گاه بر دشت دل به حجم احساس می بارد و

می زداید غبار را از سکوت خاطرات رها شده در کلبه ی ذهن و

گاه می بارد بر کویری خسته از تنگنای روزگار

به حجم باورش بر رویش جوانه ای در دل سوزان کویر ..

گاه به آوای بارشش بر سقف شیروانی خانه ی خسته ی تنها

مژده می دهد همراهی آسمان با راز نهان دلش و گاه می شوید

 غبار خستگی را از چهره ی معصوم کودک کار سر گردان دشت رؤیاها..

گاه زلالش در برابر زلال نگاه کودک واکسی کم می آورد و

 غرق می شود در جوی نگاه های سیاهی که زلال دست های سخاوت را

 فراموش کرده و سیاهی بی توجهی را بر سپیدی قلب خود نشانده اند ..

و گاه در سکوت شب تسبیح دل شکسته ای می شود

که سجاده ی راز را در نگاه خسته ی خود گشوده و یاس های امید را

برای استجابت به قطرات اشک بر دشت دل می نشاند

 و سوی چشمان خود را به ودیعتی از صدفهای بی شمار به دل آسمان می سپارد

 تا بشنود صدای امید را از آوای باران

و بخواند زمزمه ی محبت را از نغمه ی خاموش ناودان ...  

 



   1   2      >
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 56
بازدید دیروز: 40
کل بازدیدها: 234128