سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 94/2/21

 

 

پاک کن اشک غم را از خلوت نگاهش ... بر گیر آیینه ی غبار را از سطرهای چشمانش ..

بنویس از ترنم باران ... از صدای شاد جویبار زندگیت برایش آوای آرامش بخوان ..

بگذار احساس کند که آرزوهایت در دست قاصدکان فصل ها بر کلبه ی دل نشسته

و لبخند شادیت را نسیم به رنگین کمان یادها هدیه  می دهد ..

می داند که خدای شکوفه های بهاری زخم های دل را مرحم عشق می نهد ..

در انتظار لحظه هایش سطری از امید قرار بده که

 ترسیم کند شاخه های زندگیت پر از جوانه های عشق گشته ..

 سکوت .. درد و زخم های پریشانیت روحش را می آزارد ..

 قضا و تقدیر ..سرنوشت یا گذر لحظه ها .. نمی داند که گذرش افتاد بر خطی از نگاهت ...

به نانوشته هایی از غم .. گذر از قفس سرد دنیا را به دل مخواه ...

که برای شمعدانی های پشت پنجره ی احساس ترنم باران بر گلدسته های مهربانی آوای زندگیست ..

یاس های سجاه ی دل بر شبنم ستارگان هر طلوع در دل سپاری به نگاه مهر خورشید

به انتظار لبخندی از روی ماه در قلب آسمان ، تسبیح های اشکی را زمزمه می کنند

که شستن غبار از آیینه ی نگاهت را در باران لطف بی حدش می خواهد ..

این روزها آسمان هم دلش گرفته ..

چندیست که هر غروب صدای رعدش قلب تشنه ی دشت کویر را می لرزاند ...

که نمی داند در این تشنگی جانها آسمان را نگاه بارش امید داشته باشد و

وعده ی قطره ای از جویبار محبت به دل عطش زده ی خود هدیه بدهد...

 یا بغض خسته ی آسمان را در سینه گرفته و بر خشکی نگاهش ..

 بهت چرایی به لبهای خشکیده ی زمین ، شرم از بودن یأس دهد ..

 در بحبوحه ی کویر دلها .. در جنون مرگ روزها  ..

آنجا که در گذر بودن ، معرفت نایاب لحظه ها گشته و صداقت گمشده ی یادها

و اعتماد شاخه ی خشکیده ی بی نامی که یدک کش ظاهر نقابیست که

 به تاراج می برد جوانه های اعتماد قلب ساده را ..

 دل سپردن به باران معرفت و نشستن بر ساحل معرفت و

صدف های اعتماد را از دل دریایی به رنگ آبی مهر جستجوی چشمان کردن

 شاید بی سرزنش دل باشد ..

 اشک ِ درد خلوتی از دریای وجود بودنی بی آلایش..

 به بارش لحظه ها می سپارد چشمان خسته ی مضطربش را ..

 از سطرهای خلوت دلت ، اشک درد را به باران عشق پاک کن

 و سوی امید دلت را به چشمان بی فروغ بارانیش هدیه بده ..

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 94/2/9

 

 

واژه های پریشان .. سطرهای گریزان و دلی که ایستاده در فراسوی یک نگاه ..

ابی بود به رنگ مهربانی واژه واژه گشت بر سطرهای بودن .. درمیان فاصله ها رفت تا انتهای آسمان

مسافر شد که همسفر دلتنگی شود در جاده ی زندگی ...

 در میان تمام زیبایی های بی بدیل کبوتری آسمان را نشانه ی دل رفت

و خط مهر باران را نگاه بارش شد ..

خسته و دلتنگ در میان ثانیه های پر صدا زمزمه میکند ترانه ی خاموش را

دشت دلی که به وسعت فهمش گشوده در سجاده ی لحظه ها بود

حال به وسعت تمام دلتنگی هایش گسترده ی ثانیه های غم گشته..

 تسبیح ِ دل سرگردان در دست نسیم خاطرات بر در پرده ی چشمها می شکند آیینه ی نگاه را ..

 خدایا در میان تمام این فریادهای خاموش تو صدای مهرش باش

 واژه های بی قرارش را در معانی عشق خود قرار ببخش ..

یاس های سجاده ، انتظار لبخند قنوتش را در زلال اشک ها یی می کشند که رو به سوی تو باشد ..

مواج بودن دریا از توست و آرامش بخشی ساحل از نگاه مهر تو ..

سکان دار کشتی ذهنش باش و موج های پر تلاطم دریای وجودش را

در آغوش ساحل آرامت مأمن لحظه ها قرار بده ...

به هر طلوع از شبنم چشمانی که تو برای طراوت بخشی گاه نا امیدی بر گل های وجودش قراردادی

تسبیحی می سازد ردیف به بند دل و میخواند بر تک تکشان آیه های مهر تو را تا

در دست قاصدکان محبت تو بشوید غبار دلتنگی را از دل خسته ایی که

آسمان عشق تو را جولان پرواز دارد و به گلدسته های دوست داشتنت ترانه ی دل می خواند ..

سطرها گریزان هستند و واژه ها بی قرار .. جوهر دل جویباری جاری چشمها گشته

و لحظه های خاموش به رخ می کشند  ناتوانی قلمی لرزان را که دیگر توانی برای نوشتن ندارد ..

شاید سکوت تعبیر تمام این لحظه ها باشد .. شاید تفسیر کند زمزمه ی اشک را و

 بخواند نا نوشته های دل را .. سکوتِ قلم روزهایش .....

 سکوت صفحه ی خلوتش .. فریاد تلاطم وجود است

که سطری را نمی یابد که تخته پاره ی اندیشه را در میان امواج افکار به آن بسپارد ...

سکوت پر صدا .. دلی مضطرب .. نگاهی خسته و اشک های جاری ...

شاید سر مشق برگ های باقی مانده ی دفتر عمرش باشد که باید با قلم دل بنویسد بر لحظه های بودن ...

سکوتی که ....

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 94/2/3


نه صدایی...  نه آوایی  ...  ترانه ی درد است که می پیچد بر شاحه های جدایی ..

 کاش در تاریکی لحظه ها ، در غم غربت زمان... در کویر رهایی و سجاده ی گویایی خاموش..

شمیم گل یاس ترانه ی عشق نمی خواند .. کاش ندای دل در اوج گفتن های خاموش

 در سبکی اشک ها گلدسته های مهر را نشانه نمی رفت ..

چشم بسته بر رنگ ها ، چرا باید  رنگین کمان ِمعرفتی از بودن را در شماره ی نفس های بی شمار از

پس پرده ی اشکی ببیند که دیر زمانیست که طلوع را از یاد برده است ؟؟ ..

در صحرای تحیر در بارش بی امان آسمان دل بر دشت وجود ، لحظه ها جان گرفت ..

دوست داشتن معنا گردید و تصویری از عشق حک ابد شد بر دیواره های قلبی حیران

و نشت بر آیینه ی چشمان قاب نگاهی که مژه ها سد کردند برق نگاهش را

و لحظه ها در آغوش خود گرفتند حجب مهرش را ..

می گوید سراب است دیده هایت .. باید فراموش کنی یافته هایت ..

که ره جداست در پوییدن راه بودن که فاصله است بین آسمان و زمین ...

تو که سرمشق جدایی را بر صفحه ی دلم به هزار خط و زبان می نگاری

 تا درشکسته های غرورم فراموشی یافته هایم را بیابی  ..

بگو جلا دادن هر لحظهه ی خاطرات با اشک چشمها را چه پوششی از رنگ فراموشی زنم ؟؟  !!

نوای قلب را با کدامین سر پوش محو در طوفان فراموشی کنم ؟؟

که محوی نیست جز محو شدن خودم در اشک های پریشان ..

نقش ِ برآب ،  روان می شود چون سیال ماده اش ...

 لحظه های در ترنم باران رنگ بهار می گیرد و ساعتی بعد عاشق پاییز می شود...

نقش بر سنگ ،  سخت است لحظه های شکل گرفتنش که سر سختیش چکش عشق را بر نمی تابد ..

دیوارهای سنگیش گرمای مهر را رد می کند ..

اما دست عشق ، رسالت دوست داشتن را در صبر لحظه ها با قلم احساس و جوهر اشک در فروغ دیده

و حبس نفس ،  ذره ذره حک می کند و نقشی در پس صبر زمان ماندگار می سازد

که بیستون را در یادها می گذارد و تیشه ی فرهاد را قصه ی عشق  می سازد

نقش بر سنگ می ماند در تلاطم یادها ... اشک می شود درعمق فاصله ها ..

و نغمه ی دل می گردد در عبور لحظه ها ..

 دیواره ی قلب را حصار سخت سنگ نبین ...

که وجودی از غم نهفته است پشت دیوارهای سنگی ..

 تار و پود وجودش را در نقش مهر از او گرفتن برایش ارمغان مرگیست خاموش که غروب را همدم

لحظه ها می کند و ابرهای دلتنگی را بارش ساکت ثانیه ها ...   



طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 86
بازدید دیروز: 52
کل بازدیدها: 236050