قیمت سرور خرید سرور قیمت سرور اچ پی قیمت رم سرور قیمت هارد سرور قیمت لپ تاپ قیمت لب تاب قیمت نوت بوک قیمت لپ تاپ ایسوس قیمت لپ تاپ لنوو قیمت لپ تاپ اچ پی قیمت لپ تاپ ایسر قیمت سوئیچ سیسکو قیمت مودم دی لینک قیمت مودم تی پی لینک لپ تاپ قیمت مادربرد قیمت یو پی اس فروش یو پی اس قیمت پرینتر قیمت دوربین مداربسته قیمت پرینترهای اچ پی دوربین مداربسته قیمت گوشی موبایل قیمت پاوربانک قیمت گوشی سامسونگ قیمت هارد اکسترنال قیمت هارد اس اس دی قیمت فلش مموری قیمت باتری لپ تاپ
سفارش تبلیغ
صبا

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 95/2/30

 

 

در انتهای  جاده ی پر پیچ و خم هم که باشی .. در سکوت شبی سرد که گرمای بساط  آتش یک دوره

گرد خسته  ، تو را به مکث تا انتهای افکارت وا می دارد باز هم دل پر آشوبت نگاهش به آسمان گره  

فکر می خورد ...

لمس حس آبی دریا و همراه شدن لحظاتی با دل پر غوغایش فکر مسافر ساحل آرام است ..

با خروش باد همراه  شدن و نجوای افکار را بر یالهای پریشانش گذاشته و درختان را به همهمه ی

مبهم از مفهوم ترانه ی ذهن به تکاپوی صدایی دلنشین قرین لحظه ها کردن ، مأمن خوش شاعر

خاموش از هیاهوی زمان است ....

 درا ین میان دشت را وا می گذاری،  جنگل را بی خیال میشوی،  ترانه ی دریا را به دل ساحل می

سپاری و دل به  آسمانی می دهد که مید انی سهم تو از آن تنها نگاهیست از دور،  خیلی دور آنقدر

که اندیشه ی تصور ذهنت هم به آن نمی رسد. ..

 ولی در دل این دور بودن ، نزدیک می یابیش  ، آنقدر که هم کلامت می شود که زجر سکوتت را

می فهمد و به قطره هایی از دل همراهی  می کند ..

آنگاه که پهنه ی گسترده ی مهرش را جولان پرندگانی می بینی که رها از اندیشه ی درد قفس در

آغوشش دل ربایی می کنند شبنم های دل را در دست های نشسته به قنوت نیاز، طراوت بخش لحظه

هایش می خواهی ..

دل عجین بودنش می شود و همراه ثانیه هایش ، هر صبح به انتظار دیدنش پنجره ی دل را می

گشایی حتی اگر چشمانت توان دیدن رابسته باشد .. به رعد دل پر خروشش امن یجیب را آرامش

لحظه هایش می خواهی ، به نگاه تبدار خسته بر پیکره ی زمانش ، خنکای نسیم مهری را وصل

جانانش می خواهی تا زخم سوختنش را تسلی مهر دهد  .. به تنگنای غروب ِ واژه هایش ردیف های

دل را نذر زدودن غم هایش می نمایی تا سیاهی شب را در نگاه روشن ماه فراموش کند ..

و سهم تو از گستردگی بودنش ،  نگاهیست در مهی خسته که توان دیدن را می رباید و انتظار را بر

مژه های بسته می کارد ..

سهمی از حس یک رؤیا ، نه در خواب و سراب خیال ، که در  پهنه ی گسترده ی آسمان بهترین

بهانه است برای بودن توانی خسته از سراب دنیا  ..

 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 95/2/26

 

 

در نگاه هزار رنگش تک رنگ خاکستری بود و

گیسوان افکارش پریشان تراز آنکه چارقد تمرکز را گره ثبات بزند ..

بادیه نشین دل و صحرا نورد ذهن شده بود ...

و دشتی به وسعت جولانگاه طوفان افکارش از گلهای آبی نجابت خالی ..

به پای اندیشه ی دردش ، در داربست روزها نقشه ی ایل رها را قاب چشمان کرد تا در هیاهوی

خاموش ثانیه ها ، خسته از جاده ی پر پیچ زمان ، با سر انگشتان احساس نقش زند تارهای قالی خیال

و ببافد با تار و پود ذهنش نقش اسب وحشی رها در گذر بادها ، که یالهای پریشانش ،  باد را جادوی

خود کند و چکامه ی گامهایش کوه را محکی از انعکاس باور درون دهد ..

فراتر از خیال یافت در دشت تفتیده ی هراس ، در کویری سوخته تر از نای زمان

در صلابت گامهای بی ادعا و در نجابت راهوار لحظه ها ، در چشمانی که گل نگاه را به چالش با

گلبرگهای بسته کشید و مژه هایی که هم کلام سنگریزه ها بود تا غبار گذر رهگذران ، آیینه ی دلش

 را در نگاهی از آدمیان دور از نگاه سکاندار مهرش ننماید ..

شاید قرار روزها سوختن در ثانیه ها باشد تا نگاه تب دار باران را بی چتری از آشفتگی خیال همقدم

لحظه ها شود و در بیت های بی ردیف ، دل را در قافیه ی باران گذاشته و در دفتر دل بسراید

لحظاتی ناب از آهنگ بودن زمان ..

یافتن غزلی ناب در شاه بیت های سکوت از گلبرگهایی که  فهم نگهش را نگاهی نسزد

که دل بسته را دل می خواهد و زخم دیده است که مرهم درد می داند ... 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 95/2/23


 

با بودن یاس ها می توان بر روی پنجره ی شکسته ی دل با مهی از طوفان نا آرام ِ شبی خسته ،باز

هم به سر انگشتی از مهر خطی به یادگار نوشت ..

زنجیرها سخت ، دالان ها تنگ ، بغض ها خسته و

بارانی که لالایی می خواند در دل شبی نالان و به بهت نشسته ..

در کشاکش دهر ، در عبور یادها ، در گذرگاه خاطرات ، درحبس نفس در لحظه های بودن ،

چشم هاست که می سراید تراژدی کهن آب و آیینه و می خواند قصه ی دلتنگی ماه و برکه ..

آن لحظه که خزان به حکمی نا نوشته به یغمای یأس برد گلبرگهای امید و رعد کوهساران حیرت را

به جان شعله های سرکش تحیر انداخت و سوزاند دشت دلی را در سردی عاطفه ها ...

سوی ستارگان شب بود که برق چشمانش را به غارت می برد و قصه ی دلتنگیش را ماه در چشمانی

از صبوری شبنم ها به نسیم صبح می بخشید ...

روزگار لبخند اشک را هدیه ی  درد از  لحظه هایی می داد که در قاموس ذهنش هم غمگینی

خیالشان نمی گنجید و

 امروز در کنار یاد یاس ها ، خط امید بود که برایش ترسیم کرد لبخندی در دل

غروبی به غم نشسته .. لبخندی که جاده ی انتظار را عطر امید بخشید و گلهای ارغوانی را در دل

پیچک های عشق به سوی آسمان به لبخندی از اشک برد  ..

به انتظار بودنت شمشادها عهد بسته اند که طراوت را به دل کویر سوخته هدیه دهند و هر صبح ترنم

قاصدک را در گلدسته های آبی  مهر بنشانند تا کودک اندیشه ی خیال  چهار راه ذهن را به رمقی

خسته از نای بودن به انتظار دستان سخاوت ِ تهی  در غبارها نگردد  ....

امروز لبخند اشک در حریر غبار گرفته ی چشمها یش به شوق معنا گرفت و

 باران را به نغمه سرایی در دل تفتیده ی کویر غزل خوانی از ترنم طراوت لحظه ها کرد ... 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 95/2/16

 

 

رقص پروانه ها در دامان سبز دشت عمر ، طنازی نسیم با خوشه های پریشان گندم

است که زن صحرانشین را به هم آوایی با رود دعوت می کند ....

ترنم خروش دل است که بادیه نشین را به خلوتی از لحظه ها هم نگاه غروب دارد و

همکلام سکوت شب ..

شاید باید به زمزمه ای از شکر، لبخند را هدیه داد به طوفان سرکش دل ..

کویر نشین لحظه ها را باید به دشت پر تلاطم دل برد تا شاپرک های امید را به تماشای

عشق بنشیند و بر خوان سفره ای مهمان فکر شود که رنگین کمان را از دل بارانی

آسمان نقش زد و آبشار را از زلال چشم های رود آفرید ..

شاید دلتنگی هم نقش مهر اوست  که دل را به سویش فرا می خواند و عاشق را صبوری

عشق می آموزد .. به تشبیهی شیرین شوری اشک های درد را به بارانی از جوی محبت

می شوید و پریشانی دلی آشفته در دست طوفان را به گیسوانی بی تاب در دل لحظه ها

می سپارد ..

قطره های اشک را مرهمی بر زخم های سر به مُهر می نهد که آرامش طلوع را از

وراء نجوای گریان شب هدیه می دهد و لطافت گلبرگ های ذهن ِصبح را وامدار شبنم

های بی قرار چشم بر سجاده ی دل در طوفان جاده ی شب می داند ..

سِر را در عشق و سرور را در عاشقی به ودیعتی از لحظه ها سپرد که به دست یافتنش

ترنم ها را شاعرانه ردیف دل سازی و در فراقش دلتنگی ها را به نثری از نظم به

ردیفی از اشک با قافیه های سکوت بر سطرهایی آرام از گلبرگهای احساس حک کنی تا

غروب نیز به آوای دلت رنگ بگیرد و بازتاب زمزمه ات را در چشمان به غم نشسته

اش بیابی ...

رازیست در دلتنگی ....

که معنا می بخشد تنهایی را و زمزمه می کند نهان از دل ارغوانی گلی از فراق گل واژه ای از نجابت باران را .. ... 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 95/2/14

 

 

دل به یغمای سکوت رفته .. شاید همچون موجی به اشک نشسته در دل دریا یا چونان قاصدکی به

خواب رفته بر شبنم  جاری بر گونه ی کودک صحرا ...

واژه ها در حصار بغضی سنگین ،  جای گرفته در صندوقچه ی امانی دل ، شسته شدند به لب تشنه ی باران

.. به چه  باور داشت کویر با زخم های وجودش .. زخم ها نمک گشته اند یا تازیانه ها زخم  ؟ !

آوای رود  ماهی خفته بر تنگ بلور رؤیا را به اسارت حبس می برد و شاید سراب اوست که نقش گرفته در

آغوش برکه ی سنگی در آشوب آرام ماه در تنهایی  مهستان بی نام..

تغییر کرده اند زمزمه ها  ، جاده ی پر پیچ بود ن را به طوفان دل بدرقه ی تلاطم آواها دارند 

که صدایی نیست تا مژده دهد بارانی که ببارد و زمزمه ای که بخواند ..

در حصر سکوت ها و در تاریکی لحظه ها نشانی از گمشده ی دل نیست که نگاهی را برق امید دهد و چه

راحت به زجری سخت در مه خاموشی ، شعله ی شمع ِامید ، دل به آتشفشان خسته می سپارد تا ذوب شود

بسان اشکی که فرو می ریزد و جا پای خود را در دل نهنگ شب به فراموشی لحظه ها می سپارد ..

عطر یاس ها به تاراج زمانه رفته است وندای مهربانی در زیر نهیب خروارها سکوت به بغض دلتنگی تنها

قطره ای شده که بی مهابا چشم را دریاچه ی پریشان می کند ...

آشنای دل بود پرستوی مهاجر...  بالهای نجابت ، کویر سوخته را شوق خنکای  نسیم رهگذر از دل بارانی

داده بود .. در فراموشی گلبرگها ، امید چشم ملتهب انتظار را ، سوخت آرامش قرار لحظه هایش و ثانیه های

بی قراری در گذر پر شتاب خود به رخ می کشند نگاه منتظرش بر جاده ی پریشان دنج بودنی از یاد را ..

در غم لحظه ها آوای باران است که دل را در تلخ خندی بر لب همراهی اشک دارد ....  

 



طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 24
بازدید دیروز: 70
کل بازدیدها: 232203