سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 91/12/30

می خواهد  باور کند که می توان در اوج تنهایی سایه ای از مهر را

مهمان دل خسته ای کرد...

و مرهمی از عشق را به قلب شکسته ای هدیه کرد ...

می خواهد باور کند که با دست نوازشگری می توان اشک یاس و

نا امیدی را از گونه ای پاک کرد و به جای آن گرمی امیدی را جاری کرد ...

می خواهد باور کند که برای لحظاتی می توان  بهار را مهمان دل خزان زده ای کرد ...

و امید روئیدن تازه ای را به گلهای یخ زده ی وجودی هدیه کرد ...

می خواهد باور کند که می توان با گرمی محبت لبخند بی رمق لبی

را روح بخشید و به زخم های لبش مرهمی از نوازش را هدیه کرد ...

می خواهد باور کند که باران نیز می تواند آهنگ طراوت ، بودن ،

ماندن و روییدن دوباره را

 به  دل های خسته ای که به انتظار سر نوشت و رفتن ، در کنج

خلوت دل فرو رفته ، نغمه ی شادی را از یاد برده وماندن را تنبیه روح خسته ی خود می داند  بسراید ...

می خواهد باور کند که دستهای گرمی از محبت است...

 که دست های سرد ویخ زده ای را در خود جای داده ، لرزش تنهایی را از او گرفته وانجماد بی مهری را در وجودش ذوب کند ...

می خواهد باور کند که می توان با نگاهی از عطوفت ،

نگاه های منتظر ومضطرب را آرام و برای لحظاتی هم که شده برق شادی را در چشمان بهت زده  وخسته اش به ودیعت گذاشت ...

می خواهد باور کند که می توان به تکیه گاه بودنش اعتماد کرده وشانه های لرزانی را به اوسپرده

وترانه ای از پایان تنهایی رابرای گوش های خسته اش زمزمه کرد ...

می خواهد باور کند که موج های خروشان دریا می توانند

خود را به آغوش گرم ساحل سپرده وفراموش کنند اضطراب بودنشان در دریای بی قرار را...

می خواهد باور کند  که می توان در زمانیکه بالهای پرندگان را چیده ....

پرندگان مهاجر را شکار کرده ... کبوتران عاشق را در قفس تنهایی انداخته ...

می توان بالهای از دوست داشتن  وعشق به پرواز مجدد را به بالهایی هدیه کرده

و خانه ی دل را استراحتگاه پرنده ی مهاجر قرار داده ...

ودر قفس تنهایی را بر روی کبوتران باز کرده  و آنها را در آسمان همراهی وهمدلی پرواز داد ...

می خواهد باور کند که نفرت از بودن را می توان به عشق به ماندن تبدیل کرد ...

می خواهد باور کند که همه ی نگاه ها سرد ...

همه ی لبخند ها مصنوعی وهمه ی تکیه گاه هاسراب نیستند ...







نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 91/12/29


 

آسمان وقتی دلتنگ شد که :

که صدای شکستن قلب عاشقی راشنید...

 و گرمی اشک حسرتش را بر پهنه ی وجودی حود حس کرد.

آسمان وقتی دام صیاد روزگار را دید که چگونه پرندگان را اسیرکرده ...

 و بالهای پروازشان را چیده و آنها را در قفس تنهایی انداخته دلتنگ شد .

آسمان وقتی صدای مرغکان در قفس را که برای لحظه ای پرواز ...

 صدای  تمنای خود را به گوش صیاد می رساندند...

و او آنرا آوای خوش آنها تلقی می کرد ،  دید وشنید،  دلتنگ شد.

آسمان وقتی دریغ ابر از باریدن بر دل سوخته و خسته ی کویر را دید ...

 و  وقتی تک درخت روئیده در کویر را می دید که سایه گستر مسافران رهگذر می شد

به امید آنکه  اندکی کام تشنه اش را سیراب سازند دلتنگ شد .

آسمان وقتی هیاهوی سکوت آدمها و فریاد بی صدای دلتنگی هایشان را شنید ...

 وقتی دل شکسته ای را دید که ریختن اشک هایش در تاریکی را

مرهمی بر زخم های روحش می گذارد دلتنگ شد .

آسمان وقتی تا زیانه ای سرد وسنگین باد بر پهنه ی دشت شقایق را دید ...

وقتی بالهای سوخته ی پروانه ای عاشق بر گرد شمع را دید ...

 و آواز بی قراری بلبل در فراق گل را شنید دلتنگ شد .

 آسمان وقتی غروب زیبایش را دید ...

که رنگ غروب آرزوهای بر باد رفته را گرفت ودلتنگ شد ، دلش گرفت .

 آسمان وقتی بی قراری موج های آشفته برای رسیدن به ساحل آرام ...

 واشک در یا بر سر گردانی مو ج هایش را دید ...

آسمان وقتی شبِ خودش را همدم نا له های خاموش قرار داده ...

و برقِ اشک های سر گردان بر گونه های خسته را دید . آرام  و قرار را از دست داد .

آسمان وقتی آسمان دنیا شد ... و دید آنچه را که انتظارش را نداشت ...

 و لمس کرد آنچه را که باور نمی کرد ...

 دلتنگ شد و تاب و توان خود را از دست داد ...  

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 91/12/28

                  


امید دل خسته اش شد ...

وقتی که بار سفر را بست و راهی شهر غریب شد ...

در کوله بار همراهش صفا گذاشت و صداقت ...

مهربانی قلبش را توشه ی راه وچشمان پاکش را به رسم هدیه با خود برداشت ...

بالهای امیدش را برای روزهای دلتنگی در کوله بارش قرار داد ...

ولی افسوس که مهمان دلش صفا و صداقتش را به پای ضعف او گذاشت .

مهربانی قلبش را ندید و پاکی چشمانش را باور نکرد ...

روزگار با کفش های آهنین پا روی قلب کوچکش گذاشت  و آن را هزاران تکه کرد ...

خُرد شدن قلب و احساساتش وجودش را به لرزه در آورد .

دست تقدیر بالهای پروازش را از او گرفت  ...

 بالهایش را چید وپرواز که رمز زنده بودنش بود را از او گرفت و او را در قفس تنهایی انداخت ...

مبهوت روزگار شد ... نمی دانست چه باید بکند ...

سخت بود ولی فراموش کرد احساسات و بودنش را...

در اعماق قلب شکسته اش ...

آنجا که پای هیچ رهگذری به آن نمی رسید  ، دفن کرد تمام انتظارش از زندگی را ...

روزها و شب ها دور از چشم همه  ، حتی دور از چشمان خودش بر آن گریست ...

اشک هایی که هر قطره اش وجودش را به آتش می کشید ...

او درِ قلب خود را به روی تمام احساسات بست ...

او نمی خواست دیگران را بیند و در گیر احساسات آنها شود...

تنها مهمان دلش  ...او را ندیده بود ... احساساتش را درک نکرده  ونفهمیده بود.

 درختهای امیدش قبل از جوانه زدن خشکیده بودند ...

و باد سخت خزان دشت دلش را کویر کرده بود ...

چرائیش را هیچ وقت نفهمید ...

در برهوت اضطراب وقتی کبوتر مسافری  را دید...

  که بال در بال کبوتران خسته  از سفر و مضطرب از انجام کاری سخت با صبوری آسمان صحرا را در می نوردید  ...

تا رسیدن مسافران خسته صبر کرده و تکیه گاه دلهای مضطرب شد ...

روزنه ای از دلش رو به دشت مهربانی باز شد ...  

او نمی خواست و نمی توانست که باور کند می توان اعتماد کرد ...

اما چشمان پاک کبوتر مسافر به او فهماند که میتوان به مهربانی چشمی اعتماد کرد ...

در آن بیابان امید و تردید  و در هنگامه ی دیدار و پرهیز  ، آنجا که صداهای نا امید  ، امید را طلب می کرد

مجذوب صدایی شد که آهنگ امید را در اوج نا امیدی برایش نواخت ...

صدایی که امید را به دل خسته اش هدیه کرد ....

و او تجربه کرد دوباره بودن را ...

 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 91/12/28


 

خدایا خسته ام ...

این روزها بد جوری اوضاع دلم به هم ریخته است ... کمکم کن...

خدایا ! بچه که بودم چند تا مراقب داشتم ، تو هم مراقبم بودی ...

حالا که بزرگ شده ام وتنها تو هم تنها یم گذاشتی...

این روزهای پایانی سال دلم هنوز تو کولاک زمستان جا مانده ...

مَه گناهان جلوی دیدنم را گرفته ... روحم یخ زذه ولطافت خودش را از دست داده ...

بهار طبیعت هم نتوانسته قطره ای از بهار را به دل خزان زده ام هدیه کند ...

شنیدن صدای شاد گنجشککانی که بی خیال از اسیر شدن به خواندن آواز مشغول هستند ...

ودیدن لطافت گلهای تازه روئیده ...

دیدن شکوفه های درختان وجست وخیز ماهیان کوچک قرمز در تنگهای بلورین ...

 و چهره ی شاد ومعصوم کودکانی که برای خرید ماهی ها آمده بودند ...

 هیچ کدام نتوانست حال دلم را عوض کند...

فهمیدم اوضاع دلم بد جوری خرابه ...

خدایا کمکم کن ... امسال بیش از هرسال دیگری به :

                                  یا مقلب القلوب والابصار

                                  یا مدبر الیل والنهار

                                 یا محول الحال والاحوالِ (ت)

نیاز دارم ...

می دونم دلم اسیر هواهای نفس گشته ...

سیاهی گناهان لطافت قلبم را ازمن گرفته ...

و غبار بی تدبیری ها فروغ چشمانم را کم کرده ...

حالِ این روزهایم مثل اسپند  بر روی آتش است که آرام وقرار را از دست داده ...

خدایا ! اگر مجرمم ، اگر خطا کار  ، مجازاتم کن ولی بهار دلم را از من نگیر ...

خدایا ! خودت دستور به عفو وبخشش داده ای ... به دید لطفت بهم نگاه کن وخطاهایم را ببخش ...

الهی ! خودت به طبیعت بدون اینکه بخواهد بعد از گذراندن دوره ی سخت زمستان ،

 طراوت وسر سبزی بهار را می دهی ...

به پرندگان مهاجر ، بعد از سفری طولانی محفلی برای آرامش می بخشی ...

به دستان نیازمند من ... به روح خسته وآشفته ی من هم نگاهی بینداز ...

چشمان مضطرب ومنتظرم را ببین  ... تنهایی ودل شکستگیم را نظاره کن ... وتنهایم نگذار ...

در این برهوت تنهایی ها رهایم نکن...

در این آشفته بازار دنیا دستم بگیر ...

در تنهایی های اسیر کننده تو همدمم باش ...

خدایا ! این روزها برطبیعت باران رحمت می فرستی تا طراوتش را به دست آورد ...

بر وجود من هم باران غفرانت را بریز ... تا سیاهی قلبم را بشوید ...

 تا غبار غفلت را از چشمانم بزداید وبهار و طراوت را به دل مرده ام بر گرداند ...

خدایا خیلی خسته ام  ... کمکم کن ...

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 91/12/27


چه بیهوده بزرگ شده ایم ....

وقتی که بچه بودیم زمانی که فراموش می کردیم  و دفتر نقاشیمان را به گوشه ای می انداختیم ...

اگر یکی پا روی آن می گذاشت  چقدر گریه می کردیم ...

که عروسک نقاشی من دردش گرفته و یا بالهای پروانه ی گلهای نقاشیم زخمی شدند ...

و حال که بزگ شده ایم ... هر روز احساساتمان را به زیر پا هایشان خرد می کنند...

 وشیشه ی قلبمان را می شکنند ...

و ما باید اشک هایمان را در پس پرده ی بی رنگ لبخند مخفی کرده و وانمود کنیم که اتفاقی نیفتاده است ....

بچه که بودیم بادکنک آرزوهایمان را در هوا به پرواز در می آوردیم و سر خوش از پرواز روءیاهایمان بودیم ...

و حال که بزرگ شده ایم از ما می خواهند که که آرزوهایمان  را در قفس فراموشی زندانی کنیم ...

بچه که بودیم یک پفک  وقتی بزرگتری به ما می داد یعنی دادن یک دنیا هدیه ...وچیزی بیشتر از آن خوشحالمان نمی کرد ...

 و حال که بزرگ شده ایم تمام قلبمان را به یکی هدیه می کنیم  و او آنرا ندیده می گیرد ...

بچه که بودیم یک لبخند مادر یعنی تمام دوست داشتن او ...

و حال که به همان دل خوشی بچگی دل بسته ایم  ،

 باید برای به دست آوردنش راهی کویر دلها شویم  .. دلهای سردی که  هدیه دادن را فراموش کرده اند ...

بچه که بودیم تمام احساساتمان را در یک شعر کودکانه  خلاصه می کردیم و به پای بزرگتر ها می ریختیم ...

 وحال که تمام لطافت احساساتمان را نثار آنهایی که دوستشان داریم  می کنیم ...

 ندیده گرفته و فراموش می کنند دل داشتن ما را ...

بچه که بودیم یک لباس نو ، یک ماهی قرمز...

 ویک اسکناس  100 تومانی بابا بزرگ می شد تمام بهارمان  ، عیدمان ودل خوشیمان  ...

که مارا به خندیدن از اعماق وجود بر می داشت...

  که برق شادی چشمانمان بزرگتر ها را مجذوب خود می کرد ...

و حال که بزرگ شده ایم حاضریم تمام داشته هایمان را بدهیم تا بتوانیم یک لبخند  ولو سطحی بزنیم ...

بچه که بودیم بر بال کبوتران زخمی اشک می ریختیم  گرچه در فیلمی میدیدیم که از تلویزیون پخش می شد ...

و حال که بزرگ شده ایم  بال هایمان را چیده و به تمنای پرواز و ناتوانی مان از پریدن ریشخند می زنند ...

بچه که بودیم وقتی یک کارد دستانمان را خراش میداد  به دهان گرفته و با اشک درمان  آنرا از بزرگترها طلب می کردیم ...

و حال که برزرگ شده ایم هر روز خنجر بی مهری به قلب هایمان زده می شود ...

   وخودمان باید با اشک دیده مر هم گذار آن باشیم ...

چه بیهوده بزرگ شده ایم...

وچه بیهوده بزرگ شده ایم ...

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 91/12/27


 

عاشق دریا بود ... آرامش بخشی ، چشم نوازی و پاکی دریا را دوست داشت...

یک روز که کنار ساحل آرزوهایش نشسته بود و به دریا ی امیدش چشم دوخته بود ...

رهگذر خسته ی را دید که به کنار دریا آمد ... پوست میوه ای را به دریا ریخت ...

دریا آرام بدون اینکه اخم کند یا رنگ آلودگی بگیرد  پوست میوه را از مسافر گرفت ...

وبعد از چند دقیقه با همان آرامش همراه با یک موج دلفریب پوست میوه را به سوی مسافر بر گرداند ...

او عاشق پاکی دریا شد ...

 و در زندگی دریا بودن را برای خود انتخاب کرد ... اما بی توجه با اینکه در یا با ساحل ،  در یا می شود ...

روزها به دنبال ساحلی که به اوپناه ببرد می گشت  . و شب ها در فراق او در سکوت خود فریاد می زد ...

آنچه که او به سویش می رفت ساحل نبود  که سرابی از ساحل بود ...

وقتی دل دریائیش طوفانی می شد...

 و موج های غم درونش برای لحظه ای آرام گرفتن در کنار ساحل بی قرار  شده ...

 و خروش نیاز به سوی آسمان بلند می کردند ... یکی یکی آنها را در خود فرو می برد  ...

و در پهنه ی دل دریائیش اشک می ریخت ... او به موجهای دلش فهمانده بود که دریای  آنها بی ساحل است ...

وقتی صدای مر غکان دریایی را می شنید ...

 و بی قراری موجهای  آشفته برای لحظه ای درنگ در کنار ساحل را می دید ...

 به عمق دریای وجودش پناه می برد ... تا شاهد اشک غمگین موج هایش نباشد ...

روزی سر گشته وحیران در اندیشه ی سر نوشت خویش بود ...

که موج غمی از درونش به تمنای رسیدن به ساحل ،  اشک ریخت و اجازه ی پیدا کردن ساحل را خواست ...

 موج آرام و قرار را از کف داد  و به دنبال گمشده اش به هر سو روان شد ...

در اوج ناباوری گذرش به ساحل خورد  ... یافت آرامشش را وپیدا کرد گمشده ی سالهای انتظارش را ...

دریا موج های مضطربش را یکی یکی برای آرامش گرفتن به سوی ساحل آرام  روان کرد ...

 او بعد از سالها ساحلش را پیدا کرده بود ، ساحلی که با او دریا معنا پیدا می کرد ...

بعذ از این همه سال جستجو  و از تمام وجودِ ساحل ، تنها دستهای گرم ساحل  را می خواهد ..

می خواهد دستان گرم ساحل را در دستان سرد خود بگیرد ...

 به چشم های مهربانش خیره شده  و بگوید دریا هیچوقت بدون موج نیست که بخواهد سر افکنده باشد  ...

اگر دریای او موجی نداشت به خاطر این بود که امیدی به ساحلی برای سپردن موجها  یش به او نداشت ...

دریایی که خود دریا دلی را بر گزید ...

 از پس سالها انتظار و نیافتن خسته شده و حال که ساحل آرامش بخشش را پیدا کرده ..

 می خواهد سرش را به روی زانوان پر مهر ساحل گذاشته  و  بگوید از اشکهای  که در فراق او ریخته ...

 و شب هایی که دیوان وار برای یافتن او سوار بر موج های سرکش دلش به هر سو تاخته ...

می خواهد در کنار آرامش ساحل آرام بگیرد ...

 به روی زانوهای پر مهر او به خواب رود  تا شاید به فراموشی سپارد سالهای تلخ گشتن و نیافتن را ...

او از دریا بودن خسته شده ...

می خواهد مسافری باشد که  شن های گرم ساحل نوازشگر روح  خسته ی او ...

و دریا آرامش بخش چشمهای منتظر او باشد ...

 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 91/12/26


هر گز اجازه نده که اشک دلتنگی از چشمانش سرازیر شود...

 که اگر دلی دلتنگ شد وآرزوهایش رنگ غروب گرفت وبهارش خزان شد...

  وموج های دلش بی صدا سر به فلک کشید...

 وبوسه های گرم اشک را بر گونه های سرد خود احساس کرد ...

وخودش  را در امواج خروشان انسانها تنها دید  ...

دیگر هیچ پشتوانه ای اثر زهرآگین دلتنگی را از وجودش پاک نمی کند ....

هرگز اجازه نده که قلبی بشکند ...

که اگر قلبش زخم خورد وشکست  ... دیگر هیچ مر همی نمی تواند جای زخم قلبش را تر میم کند ....

ماهر ترین جراحان نیز از پس محو کردن آثار آن زخم بر نمی آیند ...

قلبی که شکست و هزاران تکه می شود  ...

 پیدا کردن تکه ها وبه هم چسباتدن آنها شاید کفاف عمر کوتاه ما نباشد ...

قلب وقتی شکست هیچگاه به حالت اول بر نمی گردد گرچه به دست ماهر ترین ترمیم کننده ها هم سپرده شود ...

ودر این ایام اجازه نده که سایه ی ابر تنهایی ودلتنگی سایه گستر کلبه ی  کوچک وجودش بگردد ...

که اگر سایه گستر شد  ... خودش بیرون رود سایه اش می ماند  

 

هیچ گاه اجازه نده که موریانه به درخت عمر ت بیفتد که اگر در وجود درخت عمرت لانه کرد تا نابودی کامل  ، آن را ترک نمی کند ...

هیچگاه اجازه نده که آتش به خرمن زندگیت بیفتد که اگر افتاد  تا خاکستر کردن کامل دست از سوختن بر نمی دارد ...

هیچگاه اجازه نده که تکیه گاه بودن تورا به دست فراموشی بسپارد ...

که اگر فراموش کرد  و خود را بدون تگیه گاه دید در طوفان حوادث روزگار زودتر از آنچه که فکر کنی از پای در می آید ...

هرگز اجازه نده که دفتر سفید قلبت با گناهان  خط خطی شود ،

 اگر دفتر قلب خط گناه به خود گرفت با قوی ترین پاک کن ها هم که پاک شود باز هم اثر سیاه خود را بر جای می گذارد ....

هیچگاه اجازه نده که دلت از یاد خدا خالی شود ....

 که اگر دل از امید به خدا  خالی شد جای شیاطین می شود ...

دل که از امید به خدا خالی شد به دست نا اهلان روزگار تاراج می شود ...

انسانیت وپویایی را به دست فراموشی سپرده وبه گندابی راکد تبدیل می شود ...

دل که از یاد او غافل شد  کاروانسرایی می شود که هر روز محل حضور غیر او می شود ...

وهرگز اجازه نده ....

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 91/12/25


دوستت دارم  نه اینکه چون عاشقت شدم دوستت داشته باشم .

نه ... دوست داشتن از عشق بالاتر است .

عشق ممکن است آنی به وجود آید وبه همان سرعت  هم از بین برود ...

عشق ممکن است با یک گل به وجود آید که با پژ مرده شدن گل  ، آن عشق هم  از بین میرود.

عشق ممکن است با یک لبخند به وجود آید و با یک اخم  محو می شود .

عشقی که با یک چهره ی زیبا به وجود می آید با دیدن زیباتر نفرت می شود.

اما دوست داشتن  لحظه ای به وجود نمی آید  بلکه ذره ذره در وجود نقش می بندد .

وقتی یکی را دوست داشتی ، تنها  خودش برایت مهم است ... 

وقتی دوستش داشته باشی  هر اتفاقی که برایش بیفتد  باز هم دوستش دارید .

دوست داشتن موهبتی است که خداوند به انسان داده است برای آرامش او ...

تا به هر کس که لایقش است این موهبت خدادادی را هدیه کند .

دوستت دارم چون تو را  لایق دوست داشتن دانستم .

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 91/12/24


 

این روزها بد جوری دلم گرفته اگر قبلا اشک هایم را مخفی می کردم ....حالا باید خودم را از اشک مخفی کنم ....

خوش به حال طبیعت که بی توجه به هیاهوی آدمها در حال دگرگونی و نوشدن است ...

ولی امسال دل من از دیدن سبزه و طراوت  گلها شاد نمی شود ...

صدای کبوتر های مهاجر نوازشگر گوش های زنگ زده و پرواز پرستو ها آرامش بخش چشمانم نیست ....

با دیدن این مناظر دلم بیشتر هوای تو را می کند  ....  امسال  من بهار را با تو می خواهم ...

به هر گوشه که نگاه می کنم  در لا ب هلای زیبایی ها وخنده های ظاهری  ....

قلب های شکسته و گریانی می بینم که مرغ جانم را در قفس تن بی قرار می کند ....

کفش های پاره ... دست های کودکانه ، اما پینه بسته از کار زیاد ...

نگاه های پر از اشک مادرانی که در خجالت چشمان فرزندان خود ،

سوی خودشان را از پس پرده ی اشک به لبخند  نزده ی کودکان خود سپر ده اند ....

نگاه های متفکرانه ی پدرانی که دست خالی خود و چشمهای منتظر فرزندان را در آرزوی طولانی بودن زمستان فرو برده است ....

قلب های پر از حسرت کودکانی که دیدن ویترین مغازه ها را به خزان دلش هدیه می دهد تا شاید رنگ وبوی بهار بگیرد ...

  و دیدن آدمهایی که چشم خود را بر روی تمام نیاز های دست های نامرئی بسته ...

و گوش های خود را بر روی ضجه های بی صدا بسته اند  ... قلبم را به درد می آورد ....

از قدیم که مژده ی آمدن تورا می دادند ....

تصور آمدن تو همراه بود با رفتن غمها  ... با خندیدن لبهای که تا به حال نخندیده ....

آمدن تو با مژده ی ترمیم دلهای شکسته همراه بود ...                                                                                                           

با تو دیگر نباید برای شاد شدن منتظر بهار بود  که زمستان هم بهار است ...

آقا جونم ! تو که پیش دلهای شکسته ای ... امروز دلهای شکسته را دریاب ...

دلهای بی قرارت را با آمدنت آرام کن ...

غفلت ها وسستی های ما  .. گناهان  وبی توجهی  هایمان شده ابری که سالهاست خورشید دل ها را در پشت خود مخفی کرده است ...

امروز از پشت این ابر تیره در آی ... رخ بنمای و دلهای منتظر را شاد کن ....

من امسال بهار را با تو می خواهم ... دلم را در حسرت دیدن بهار وجودیت نگذار ...

آقا جونم ! تو که مهربانی ،  فریاد دل های خسته ی ما را د ریاب ....

نگاه های غرق گناهانمان را لایق دیدار وجوت بنما .... اشک  های پشیمانیمان را تطهیر کننده ی آن قرار بده ...

دل های شکسته و اشک های قلبمان را جبران خطاهای محرومیت از دیدن رخت قرار بده ...

می دانم که تو نیز خود دلتنگ آمدن هستی ....

کوچکیمان را به بزرگی خودت و سستی هایمان را به عظمت خودت ببخش و بیا ...

آقا جونم صدای آرامش بخش ظهورت را از کنار کعبه  ، بانگ سال تحویل امسالمان قرار بده ...

???  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 91/12/23


در این روزها طبیعت به دنبال یافتن اصل خویش است :

سبزه از دل خاک سر سبزی و طراوتش را می جوید ...

گلهای بهاری زیباییشان را از بهار و دشت آوای خوشش را از پرندگان مهاجر طلب می کند.

و کوه پژواک صدایش را که به دست کولاک سپرده بود در آرامشی دلنواز باز می جوید ...

درختان که قبل از رسیدن فصلی سرد ، سر سبزی خویش را به ودیعت به دل خاک سپرده بودند ...

حال با مهربانی برای روییدنی دوباره آن را باز می جویند .

باد خشونتش را در دل زمستان دفن کرده و تازیانه ی سوز سردش را به فراموشی سپرده  ...

و خنکایی شده که هر و جودی را به وجد می آورد ...

 و چشمه ساران از پس گرمای خورشید آهنگ تلاشی دوباره برای رسیدن به دریا را می نوازند

وچشم رهگذران را به خو د خیره می دارند ...

من نیز به دنبال اصل خویش هستم ...

اصلی که آنقدر عزیز بود که خداوند از روح خودش در آن دمید و او را خلیفه الله نا م نهاد ...

اصلی که به خاطر پاکی وجودیش سجده گاه جن و ملک قرار گرفت ...

و به خاطر عطوفتش جایگاه عشق الهی شد ...

اما این اصل زمانی است که در لابه لای رنگ های زمانه گم شده و رنگ باخته است ...

هر روز به رنگی در آمده  ، رنگ واقعی خویش را از دست داده است ...

این اصل زمانی است که در پس نقابهای دروغین هویت خلیفه اللهی خود را از دست داده ، و هویت های پوچ  زمانه گرفته ...

قلب خودش را که زمانی محل عشق با خدایش بود و تنها معبودش در آن ر اه داشت را جایگاه رقص و پایکوبی شیاطین قرار داده ...

شیاطینی که آنها را نشناخته به حریم خود راه داد  و حال باید شاهد نابودی خود به دست آنها باشد ...

اصلی که لطافت واحساس خود را از دست داده ...

تبدیل به سنگی شده  که هر دم بر شیشه ی قلبی می خورد و در کمال خونسردی آن را می شکند ...

اصلی که نزدیک بودن خود با معبود را فراموش کرده ...

او که روزی آنقدر بالا رفت و اوج گرفت  که جبرییل از ادامه ی راه باز ماند  ،

حال از پس فرو افتادگی روح  ، به قعر ذلت سقوط کرده است ...

می خواهم اصل وجودیم را باز یابم  ... من آن را به ودیعت به کسی یا جایی نسپرده ام که بخواهم پس بگیرم ...

 آن را در فراموشی و سستی خود گم کرده ام  ... در ها له ای از غیر واقعیات پوشانده ام که نوع واقعیش را گم کرده ام  ...

در زیر خروار ها خار وخاشاک و دروغ و فریب و نفاق وحسادت  ... دفن کرده  وحال جای واقعی آن را فراموش کرده ام   ...

نیاز به باران سیل آسای بهاری دارم تا غبار را از چشم بزدایم و در اعماق قلبم نشانی از محل دفن اصل وجودیم بیابم ...

در این روزهایی که طبیعت برای زندگی مجدد به دنبال بهار خویش است  ...

من نیز می خواهم اصل خویش را پیدا کنم ... دگر گونی من در گروه وجود اصل خویش است ...

 

 



   1   2   3   4      >
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 86
بازدید دیروز: 52
کل بازدیدها: 236050