سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 92/12/29

 

 

اشک بر دل ، خون بر دیده آمده ..

بال بسته و دل زخمی به جمع شقایق های پرپر آمده ..

شیدای روزهای از دست رفته به مرور خاطرات عاشقی آمده

 مهر سکوت بر لب زده با دریایی از خون به سوی یاران آمده ...

هفت سین سفره را رها کرده به گرد هفت سین جبهه آمده ..

سنگر و سیم خاردار و سر نیزه را بر چشم با خاطراتی مانده از سالهای حماسه آمده

نخل های سر بریده را تعظیم اشک می کند و به صدای خروش اروند زمزمه های

خفته در دل مواجش را مروری از باران چشم می کند ..

به دنبال پلاک های آشنا از شب های عملیات

 افق را بی صدا مهمان غم خود می کند ..

در جستجوی یافتن گمشده ی خود خاک تفتیده را به نگاه حسرت می جوید و

از گرمای خورشید راز ماندگاری نخل های سوخته را می پرسد ...

از اشک چشم وضوی عشق ساخته با پای برهنه دل را به منزلگاه خود می برد

صدای بال زدن پرنده های  عاشق مدهوش دشتش نموده و

 عطر حضور شقایق های پرپر دلش را به هوای پرواز  به آسمان می برد ..

چشمانش را به سیلاب اشک می شوید و

 گونه هایش را بر خاطراتی از جنس پر کشیدن تکیه داده

 زانوی غم جدایی از یاران در بغل گرفته و

به بالهای اسیر در بند دنیایش پر کشیدن می آموزد ..

 بوی دود و باروت  و طنین الله اکبر شب های عملیات

وجود بی قرارش را غزل خوان شعر شهادت می کند  ..

ایستاده بر بلندای قله ی آزادگی پیوستن به جمع پرستوهای رها را با بیتی از تمنا

طلب جان می کند ..

 خسته از غبار چشم ها  ، بر خاک جبهه سجده ی جان می کند ..

وجب به وجب دل تقتیده ی دشت جنون را به احترام گلهای در بر گرفته ی خود

 با گلاب جان عطر افشانی می کند  ..

 دل در دریای خاطرات غرق نموده اشک حسرت بر شبنم دل می زند ..

 جا مانده از خیل سبکبالان عاشق است و

عطر شهادت را در فراسوی افق جستجو می کند

و چه غم سنگینی است به یاد آوری لحظات پر کشیدن پرستو های سفر عشق و

در نیمه ی راه ماندن دردی به وسعت تمام عمر دارد ...

حزن دل را به چشمان خود گذاشته  ..

سر بر خاکی می گذارد که مجنون آرامیده های خویش است و

 زمزمه ی می کند ندای جان را در اشک بی صدا   ... 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 92/12/27

 

 

به نواخت سال جدید دفتری به دستمان دادند آذین شده به سبزی مهر و آراسته

به  شکوفه های مهربانیش ... سفید و دست نخورده  ...تا قرار دهیم یادگارهایمان را

در آن و حک کنیم بر صفحاتش اعمال خویش را ...

سطر سطرش به گذر لحظه ها از دستمان می رفت  .. گاهی بر سطری هزار گفته ی

مبهم نوشتیم و گاه به هفته ایی از آن غافل بودیم .. گذر سطر ها و ورق خوردن

برگه هایش دست ما نبود .. نویسنده و نقاش آن ما بودیم ..

یک سال گذشت ... در روز های پایانی سالی از عمر هستیم و باید سر رسید

امسالمان را در بایگانی عمر قرار دهیم که کلیدش به دست اوست و اختیارش از

حیطه ی ما خارج  ..

نگاهی می اندازیم بر آنچه نوشته ایم ..

 صفحات اولش را تمیز نگه داشته به گل لبخند آراسته نموده . به یاس مهر تزینش

نموده  بر جای جایش عطر عبودیت زده و جلایش را به خطوطی از عشق حفظ

کرده ایم .. اما صفحات بعدی ؟؟

به خطوطی در هم ریخته نوشته ایم .. بر دلهایی ابر دلتنگی کشیده و برای چشمانی

شیارهایی از اشک قرار داده ایم .. دفتر عمرمان را به بهای شکستن قلبی مکدر

نموده ایم .. گاه بعضی از صفحاتش را به کبری از خود بینی مچاله کرده ایم تا ناله

ی درونش را نشنویم .. گاهی بر جوی گذر عمر نشستیم و لی رفتنش را نفهمیدیم ..

به پوشیدن لباس عزا از دست رفتن فردی را دیدیم

ولی خود را تافته ی جدا بافته دانستیم ..

 به جوهر های مختلف بر آن نوشتیم .. گاه به جوهر خودخواهی و منیت حک کردیم

غروری بر آن و گاه به سنگدلی نقش زدیم قلبی شکسته بر آن ..

چه راحت گذشتیم از اشک هایی که به ناحق فرو چکاندیم !!! اشک هایی که حال

صفحات عمر ما را در خود غرق کرده و توانی برای نجات آن نداریم ..

از خدا دم زدیم و به غیر او پناه بردیم ..

 ایاک نستعین گفتیم و دست به روی خلق گشودیم  ..

الا به ذکرالله تطمئن القلوب گفتیم و

آرامش را در دریای طوفانی دل آدمها جستجو کردیم ..

 وضو ساختیم و سجاده ای گشودیم ولی بر کبر و خود خواهی خود سجده کردیم ..

گوش خود را از شنیدن حقیقت باز داشته و چشم بر حقایق بسته و نقاشی هایی بر

صفحه ی عمر کشیددیم که هیچ تفسیری برای آن نداریم ..

گاهی اگر به خطی از مهربانی یادگاری بر قلبی نوشتیم به

 سوز تحقیر و منت گداخته ی سینه ی سوخته اش کردیم ..

 دست گشاده ی مهرش در تمامی لحظات را ندیده همراهیش را حس نکرده و

 چهار نعل بی نیاز سوار بر اسب تکبر تاختیم ..

 و حال که به روزهای تحویل این سر رسید نزدیک می شویم افسوس می خوریم از

گذشته ها ...  از نقش های سیاهی که بر دفتر خود زدیم و از قلب های شکسته ایی

که در لابه لای آن جا گذاشته ایم ..

سر رسیدی در هم ریخته ... به برگه هایی که بیهوده جدا شده به خطوط قرمزی

نقش حسرت گرفته و حال باید جای دهیم آن را در قفسه ی سالی از عمر ..

در این فرصت اندک چگونه جلای از دست رفته اش را بر گردانیم؟؟

 چگونه خطوط ناموزون حک شده بر آن را مرتبی قابل قبول نمایم .؟

 برگه های سوخته و لحظات از دست رفته اش را چگونه باز گردانیم ؟؟ ! !

سر رسیدی از عمر در تحیر و حیرانی از گذر خود به انتها می رسد و

 به آهی از حسرت و نیم نگاهی از پشیمانی بایگانیش می کنیم و

 باز نوبت سالی جدید و سر رسیدی جدید و باز گذر فراموشی بر آن  ...  

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 92/12/26

 

 

خسته ام ..  خسته تر از معنای خستگی و دل شکسته تر از واژه های حیرانش ..

سال اول ابتدایی نزدیک عید بود که معلم نوشتن حرف  - خ -را به ما یاد داد

بر روی تخته ی سیاه با سر انگشتان سفید مهرش نوشت :

خ مثل خدا  و ... ردیف کرد کلماتی که که در قلب خود جای داده بودند حرف

 سخت -خ - را  و در آ خر نوشت  : خ مثل خستگی

 من آن روز نفهمیدم آه معلم در کنار  گفتن واژه ی خستگی از چیست ؟

سر خوش از دنیایی کودکی عمق خستگی را در چشمان مادر

 و دست های پینه بسته ی پدر ندیدم ... آن روز با کلمه ی خستگی جمله ساختم و

 سخت را بی معنا تفسیر کردم ..

 ولی نگاه پر تلاطم و آه معلمم  به هنگام نوشتن کلمه ی خستگی

بر روی تخته پاره ی دلش ، چرایی بود از زمزمه ی مبهم و ذهنم را رها نمی کرد ..

و حال بعد از گذشت سالها در نزدیکی عید نوروز

معلم زندگی برایم مرور کرد الفبای آموخته هایم را در مدرسه ی سخت دنیا  ..

 و من امروز برایش زمزمه کردم ، گریه کردم ، سرودم و خواندم خستگی را

 نوشتم انشایی به تعداد صفحات عمر و ورق زدم تمام برگ های خاکستریش را

 برگه های فرسوده از غم که فرو رفته در غباری  نا آشنا  ..

 بر لفظم روان شده معنای خستگی

 که هر معنایی در خود جای داده کتابی از سر بسته ها را ..

 آه معلم را به سوز دل فهمیدم و به اشک چشم نوشتم  بر خطوطی از چهره که

هرگز ذهن بازیگوش کودکیم به معنای  آن راه نداشت ..

خدایا خسته ام .. خسته از دنیای غباری ... از ابرهای  نالانی که جایی برای باریدن

ندارند... از بغضی که از صدای شکسته شدن خود نیز می ترسد ..

 از تلاطم دریای مواجی که سالیانیست اشک دریا را با خود به سرابی تشنه می برد

و نا امید بر می گرداند ..

 خسته از ساحلی که دیواره های سنگی خود را موج شکن دل دریا قرار داده و

 موج های نا آرام را خموش پر صدای به قعر دریا ی سکوت فرو می برد ..

خسته ام از دیدن شادی های دروغین  .. لبخند های مصنوعی ... خسته از دیدن

قلب های شکسته و احساسات فرو ریخته ..چشم های گریان و لبهای به ظاهر

خندان .. خسته از نگاه های خفته در خاموشی ..

طبیعت در حال گذر از فصل خستگی  همه ی سردی و سکوت و بی مهریش را

کناری گذاشته  نگاه گرم خورشید را به زمین سرد هدیه می دهد و جوانه ی امید

و رویش را از دلش می رویاند

 تا فراموش کند سرمای برف را و از یاد ببرد انجماد یخ را ..

ولی دل های آدمیان خفته است ... گرمای مهر را از یکدیگر دریغ کرده و

انجماد بی مهری به هم هدیه می دهند و بر جوانه های امید غبار یآس پاشیده و

 بذر سکوت را در دلها می کارند ...  با لباس و جامه و خانه به استقبال بهار می آیند

و دل در فصل زمستان عمر نگه داشته

 بهار طبیعت را به یخبندان دل دعوت می کنند ..

و من سر گردان و خسته در گذر از روزها حیران از دیده ها و شنیده ها

در این انجماد دلها به انتظار نور شمعی نشسته ام که

 به اشعه ی خورشید گرمای مهر داده و لبخند بهار را به دشت دلها هدیه بدهد ..

 مسافری هستم خسته از پیمودن و در جا زدن ..

 مسافری که راه خود را گم کرده و در دشت انجماد احساس ها

ذوب شدن قندیل های مژه ها  را می خواهد و

 من خسته تر از همیشه در جاده ی زندگی مرور می کنم آموخته هایم از

 حرف -خ - را و با قطرات دلتنگی تفسیر می کنم درکم از آه معلمم را ... 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 92/12/24

 

 

به روزهای پایانی یک سال ِدیگر از عمرمان نزدیک می شویم خوشحالیم از آمدن

بهار و غافلیم که زمستانی دیگر از فصل های عمرمان کم شد ..

در این خانه تکانی طبیعت و در شعف دلها برای آب و جارو کردن کوچه ها و زدودن

غبار از خانه ها سری به خانه ی دل بزنیم و غبار از چهره ی خاطره هایش بزداییم ..

منیت ها را کنار زده ... تارهای تنیده ی غرور و خودخواهی بر پنجره هایش را با

دستان تواضع کنار بزنیم و پنجره های زنگ زده اش را آغشته به زلال محبت کرده

و رو به سوی بوستان دل بگشاییم ..

دیوارهای دود گرفته به گناهان نهان و آشکار را

در خلوت شب با اشک دیده گان بشوییم ..

 فرش دل را با ظرافت نگاه جمع کرده ... برگ های خزان بر رویش را آرام به دل

خاک باغچه ی انتظار بریزیم تا تجربه ای شود برای رویش مجدد  امید ..

شاخ و برگ های خشکیده در انجماد زمستان ،  بی مهری ها را

به آغوش گرم شومینه ی محبت بسپاریم تا ذوب کنند یخ کدورت وجودمان را ..

با درایت عقل حرس کنیم شاخ و بر گ های نهال آرزوهایمان

تا درشکل گیری و توانمند شدنشان فرم زیبایی بیابند از استواری و امید ..

 اگر سنگ کدورتی بر خانه ی قلبمان بر خورد کرده و و جودمان را در هم شکسته

 از خانه ی دل به دعایی برای بخشش پرتاب کنند ه اش بیرون کنیم

 تا حلاوت بخشش در اوج دلشکستگی را احساس کنیم

و اگر احساس هایمان در گذر روز ها در بی مهری های دوستان خرد شده ،

 غرور مان لگد کوب خود خواهی ها گشته و خرده های شکسته ی قلبمان پخش در

وجود گشته و سوزش زخم آن آرام و قرار را از چشمانم گرفته و روحمان را می آزارد

با مکنده ی قوی گذشت جمع کنیم خرده هایش را

 تا بیش از این دیگر وجودمان را نیازارد .. اما خرده ها را جای دهیم در بلوری از

شبنم چشمهایمان .. نه وجودش که خاطره اش را قاب کنیم در نگاه احساسمان

 تا با یاد آوری تلخیش هیچ گاه وجودی را نیازاریم و

سنگ بر احساسی و ترک بر شیشه ی قلبی نباشیم ..

 تمام پنجره های دل را بگشایم .. با نسیمی ملایم از مهر غبار از چهره ی خاطره

هایمان بزداییم و آنها را در نبض جاری قلب خویش قرار دهیم

 حتی خاطرات تلخ را هم نگه داریم که گاه تلخ امروز لبخندیست بر اشک فردا ..

پرده های زخمی چشمانما ن را نیز از فراز مژه ها ی بی قرار پایین آورده

و به نگاهی از محبت مداوایشان کنیم  ... بر رویش قاصدک هایی از مهر قرار دهیم

به طراوت گلهای بهاری تزینش کنیم ... رنگ آبی آرامش را بر رویش پاشیده

کبوتری بال گشوده به سوی افق بی نهایت را در قلبش قررا دهیم

 تا به هنگام دلتنگی ها همدم سکوت و تنهایی هایمان باشد ..

 در اتمام خانه ی تکانی دل  .. سفره ی هفت سینی از عشق را بگسترانیم

در مرکز باورش کلام الهی را گشوده و گوش جان را به آوای پر مهرش بهاری کنیم

بر کنار سفره ، سجاده ای از تمنای دل گشوده  .. دست یاری و همراهی ، نگاه

مهربان و مواطبش را برای قلب خود بخواهیم ..

 عطر حضور و توسل به خاندان پیامبر را بر جای جای وجود خویش بزنیم و

با خانه دلی خالی از کدورت  ... آکنده به زلال معرفت و معطر به عطر گل های

دشت شقایق در بهار طبیعت به استقبال بهار جان برویم ... 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 92/12/22


 

امروز سراغت را گرفتم نه از طلاییه و شلمچه نه از فکه و هویزه .. نه از نخل های سر

بریده و نه از غوغای دلخراش اروند .. خرمشهر و آبادان نبودم .. دزفول و اندیمشک

نمی دانم کجاست .. سقز و مریوان هم نبوده ام  .. پاوه را در فیلمها دیده ام .. از دود

و خمپاره و ترکش و صدای انفجار هم سراغت را نگرفتم که اینها واژه هایی هستند

که در معنایشان گم شده ام ..

امروز سراغت را از دلم گرفتم .. دلی که برای بودن و آمدنت هزار پنجره ی امید

گشوده بود دلی که نگاهت را قاب در خاطر داشت

 و برای دیدن دوباره ی لبخندت سوی چشمان خود را به ستاره ها بخشید

 تا به نگاه شادشان از تو بگویند و لبخند روی قاب عکست را تفسیر عشق کنند ..

امروز با دلی شکسته تر از همیشه دلی که آرزویش دیدن دوباره ی توست به سراغت

امدم .. چه آرام و بی صدا  آرمیده ای .. به سنگی که اسم تو را بر خود داشت حسودیم

شد ...  به رنگ عشق به قرمزی شقایق های عاشق اسمت را  بر رویش حک کرده

بودند ... دستان من از روی سنگی که وجودت را در بر گرفته بود گرمی مهر و

 نوازش دستانت را می خواست ... اما دریغ که قطرات افسوس بود که که وجودم را نا

شکیب به بارش دعوت کرده بود ..

 مثل همیشه ولی از پشت شیشه ی قاب عکست چه با ابهت نگاهم می کردی

 پرد ه ی اشک نمی گذاشت چشمان زیبایت را ببینم ...  با تمام وجود از اعماق دلم

اما بی صدا فریاد زدم ، به اندازه ی تمام سالیان عمرم دلم برایت تنگ شده است دلم

دیدن دوباره ات را می خواهد ...  و تو صبور تر از قبل فقط گوش می دادی و با

چشمان مهربانت نگاهم می کردی  ..

 من زمزمه ی اشک کردم و تو گوش جان دادی ..

برایت از بهاری گفتم که بی تو سالیانیست که رخش را ندیده ام ... از صدای رعد

وجود و نهیب درونم  ... از نبودنت گفتم و تو چه مهربانانه گوش می دادی مثنوی

های تلخ مرا .. امروز همه برای عزیران خفته در خاک هایشان گل آورده بودند  و من

به تمنای دیدن گل وجودت مجنون دشت بهشت شده بودم... آنها با گلاب می

شستند آرامگاه عزیزانشان را و من با اشک دل می شستم خانه ی عشق وجودم را ..

از زمانیکه تو با ل گشودی و رو به سوی عشقت به اوج آسمانها رفتی بالهای من در

غم زمانه اسیر شد ... تو رو به سوی آسمان آبی عشق پرواز کردی و من اسیر قفس

سرد سکوت شدم و امروز آمدم و با تو گفتم از خزان وجودم از اسارت دلم ..  ..

 از چشمهای منتظری که برای دیدن دوباره ی لبخندت سالهاست که در پشت پنجره ی

 احساس ، چشم به راه جاده ی انتظار بی صبرانه نشسته تا شاید قاصدکی از تو

برایش خبری آورد ...

دیگر سردی خاک را حس نمی کنم .. دیگر بوی نم خاک نیست  که وجودم از

سردیش بلرزد گرمی دستان مهربانت را بر گونه هایم  ، عطر حضورت و زمزمه ی

سکوتت را حس می کنم .. کاش تو هم لب می گشودی و برایم حرف می زدی ..

ولی باشد هر چی تو بگویی ... روزی بهم گفتی یادت باشد هر چه داداش گفت باید

بگویی ، چشم .. حالا هم می گویم چشم و باز هم سکوت می کنم ...

  می دانم که نمی خواهی جلوی نامحرمان اشک بریزم  می دانم که  نمی خواهی

شکسته شدنم را ببینی  .. باشد باز هم چون سالیان گذشته سکوت می کنم و

تسلیم می شوم به رضای او .. روحم را کنارت  ... در رنگ عشق شقایق های روی

خاکت و در قاب نگاهت جا می گذارم

و جسم را برای زیستنی معلوم  به قامتی شکسته از غم دوری تو دلشکسته تر از قبل

 با خود می برم .. می روم به انتظار روزی که  نگاهمان در قاب عکس بهم گره بخورد ...

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 92/12/21

 

 

گاه به وسعت خاطره ها .. گاه به حجم احساساتی محبوس شده ..

 گاه به لایه های خفته در نگاه شب .. گاه به فورانی قطرات باران و گاه به

 ریزش اشک از نم خاطره ها فصل فصل می شود عمر زندگی ..

گاه بهار آغاز زندگی یکیست و در گوشه ای پایان زندگی دیگری ..

گاه تک فصل پاییز خزان چشمانی می شود و

گاه سیطره ی  زمستان ، انجماد را بر فصل ها کشیده بهار را خشکانده

تابستان را بی بار کرده و خزان را بر دشت دل غالب کرده و خود می کوبد

بر سر زمین دل تا محو کند سایه های امید را ...

گاه از هزار رنگ آرزوهایت تک رنگ خاکستری باقی می ماند

و نقش می زند بر صفحه ی قلبت غم را و

می نشاند بر چشمانت سایه ی اشک را ...

سخت است زمزمه ی غم دل را بشنوی و سکوت کنی ..

گاه آنقدر زندگی سخت می شود که بغض سنگین را مهمان رؤیاهایت کرده

و نفس کشیدن را سخت می کند اشک را در چشمها خشکانده

 پلک زدن را را رها کرده ، افق جان را به سکوت خود دعوت می کند ..

فصل های زندگی در گذر است...

می گذر در خواب ما می رود از کف بدون اختیار ما ..

زمستان باشد یا بهار فصل شکستن باشد یا شکفته شدن ..

در محو شدن ما در بازی های روزگار

می گذرد بی صداتر از آب روان و سریعتر از باد رها ...

و اگر در این میان برزندگیت تک فصل خزان حاکم شده و

 احساسات در خَم روزگار در پس نگاه های طعن و تحقیر دیگران  در

انجماد بی مهری ها و در تحیر نا باوری ها خُرد شده بر پهنه ی دل گشته ..

اگر تک آوای دلت صدای خرد شدن قلبت است که وجودت را پخش در

ثانیه های زجرآور کرده و اگر از نگاه محبت آمیز خورشید تنهای گرمای

سوزان اشک بر گونه های سرد خود داری و

 اگر قلبت زخم بی مهری ها شده و زخم نهانش از چشمانت فرو می ریزد

در اوج تحیر در سیلاب اشک هایت در افسوس نگاهت ...

خوشحال باش که در اوج تنهایی او را داری ..

 خدایی که خالق بهار است زمستان را هم آفریده ..

اگر به گل عطر دلکش داده به ابر هم قدرت باریدن داده 

اگر قلبت را زخم زدند در عوض چشمانت زلالتر از همیشه می بارد...

 بی صدا ...بی بهانه ... بی پروا  ..

 در بارش چشمهایت درشکستن بغض هایت دست هایش را به سویت می گشاید ..

در اوج دلتنگی در یخ انجماد زندگی به عشق او پناه ببر

 تا وجودت از مهرش گرم شود ..

در دلت محفل انس دارد...

 سرت را در سجده ی اشک بر دستان پر مهرش قرار بده و

 تسبیح پاره ی دل را نذر مهرش کن

 سوز غم را در نجوای درون به اشک هایت بسپار تا فرو ریزند بر دشت دلت

و آرام کنند وجود مضطربت را ..

 عطر همراهیش را که حس کردی

 پلک های خسته ات را اندکی بر هم بگذار

تا آغوش پر مهرش را با تمام وجود حس کرده و

برای لحظاتی انجماد خرد شدن در سرمای بی مهری را فراموش کنی .... 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 92/12/20

 

کلبه ی چوبی کلبه ی آرزوهایم بود

 آن را بر فراز بلندترین جای ذهنم ساختم ...در دنج ترین نقطه ی قلبم جایش دادم

 برایش پنجره ای قرار دادم از احساس رو به بوستان مهر و محبت ...

سقفش را از چوب ساختم تا باران موقع باریدن بر آن و شستن جان تشنه اش

از صدای چکه ی قطره ها مضطرب نشود ..

دیوار هایش را از عشق ساختم و به گلهای وحشی تزینش کردم

برایش پنجره ای گذاشتم رو به دریای مواج ...

 تا در دلتنگی هایش با دریا تقسیم کند طوفان  درونش را ..

برایش حصارهای قرا ر دادم از پاکی و عشق  ..

عشق تا برای همیشه نگهش دارد و

 پاکی تا زلال عشق را مکدر به نفس شیطانی نکند ..

 بر فراز قلبم ... در دالان فکرم پله پله با تیشه ی فرهاد بر بیستون عشق

 نقش زدم خاطراتی زیبا که مرا در رسیدن به فراز قله همراهی کند

و پاهای ذهنم را از خستگی رسیدن باز دارد ..

تنها سکوتی که دوست داشتم سکوت کلبه ی خلوت دلم بود

که صدای خاطره ها در آن طنین انداز است

خاطراتی که وجود را محو در شادی کرده و اشک شوق بر گونه ها می نشاند ..

سایه ی مهر خدا را بر وجودش گستراندم و

 سجاده ای از شکر بر مرکز قلبش قرار دادم تا به گاه اسارت بغض

 در خلوت خود سر بر سجده ی اشک گذاشته و بشکند دلتنگی های گاه گاهش را..

بر فراز کوه مه حیرانی جولان تاخت و تاز دارد ..

مه تحیر با پیچش طوفانی عظیم در خود فرو برد کلبه ی ذهنم را

وبه آتش کشید فراز قلبم را ..

بر پنجره ی احساسم سایه ی غم نشاند ... گلهای محبتش را در آتش خود خشکاند

 و سبزه های با طراوتش را در کنار شبنم گونه ها به خاک سرد سکوت برد ..

بر وجودش طوفانی از اضطراب بر پا کرد و

چشمانش را در سیلابی از اشک غرق تحیر نمود ..

حال از آن کلبه ی رؤیا هایم ویرانه ی مانده بر دل

که بوی سوختن قلبش جانم را می سوزاند

و دیوارهای سوخته اش رؤیاهایم را در خود فرو برده است ...

ویرانی بازی روزگار است  ... باید از اول تقدیر را پذیرفت ..

 باید پذیرفت که گل فرجامی جز پژمردن ..

وکویر عاقبتی جز از فراق باران سوختن ندارد ..

کاش دریا باور می کرد که دلتنگی و اضطراب ...

 موج های بی  قرار و رؤیاهای خاموش سر نوشت وجود اوست ..

باید پذیرفت که سر انجام کلبه ی جوبی هم سوختن در آتش ناباوری هاست  ..

 او می سوزد و خاکستر دردش وجودم را در بر می گیرد

بر چشمان غروب نگاهم قصه ی تلخ جنون می نشاند

و سکوت آرامش بخشش طوفانی از اضطراب شده

 که گرداب فراموشی را برای آرامش جان می طلبد ..

بازی روزگار است ..سوختن و خرد شدن و بی صدا اشک ریختن ....  



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 92/12/19

 

 

بر چشم های خسته ... بر دلهای پژمرده.... بر دشت تفتیده ی جان .... بر گونه های

خیس از زمزمه ی اشک و به گوش هایی منتظر شنیدن آوایی از بهار ،  ببار ..

بر چشمان نخفته ی ساحل ... بر بیقراری موج های سر گردان .. بر اشک صدف در

دل دریا .... بر کشتی شکسته  ... بر تخته پاره های احساس سر گردان در رؤیای دریا

بر سکوی خالی از حس پرواز ....  بر لبان تشنه ی دریا .... بر اشک خاموش صخره

های نا هموار ..... بر تک ماهی اسیر در تُنگ تَنگ بی انتهای دنیا ... بر تور خالی

ماهیگر اقیانوس ها

و بر چشمان به غم نشسته ی غروب دریا ببار ..

بر سکوت کویر...  بر دهشت قلب تفتیده اش ... بر تک درخت تنهای خسته در انتظار

بارش ابری از دل سنگی ....  بر زخم های لبهای تشنه اش ببار ..

تو که به بارش آغاز نمودی .... تو که فرجامی جز باریدن نداری ... ببار بر چشم هایی

که باریدن را فراموش کرده و در اشکی سرخ

به تضادی از گرمای خود و یخ انجماد در دور دست ها خشکیده ...

بر سکوت آسمان شب ...  بر دامان ستاره ی نشسته در انتظار دیدن دامان صبح ..

بر سپیدی سحر گاهان .. بر مناره های عشق ....  بر ندای مؤذن جان بر گلدسته های

آرامش  ، ببار ...

بگذار از بارش تو خاک بوی غم خو د را باز یابد

و دل سرد زمین به گرمای اشک های تو رویشی دوباره بگیرد ..

بگذار با چکه ی تو از سقف خانه ی پیر زن روستایی احساس کند که خدا برای

سکوت  تنهاییش همدمی از جنس زلال آب فرستاده  ..

تو ببار تا پسرک واکسی، مُهر سیاهی روزگار را از وجودش

 با اشک های تو شسته و بر جوی دل روان کند انتظاری از زلالی آینده را ..

ببار بر دل پر خروش رود تا در آغوش بگیرد سکوت تو را

 و لختی بیاساید از غم بی انتهای فردا ..

تو ببار بر چشم هایی که به انتظار تو کویر دل را می کاود و از ریشه ای سوزان  تک

درخت کویر سرودن آوای بودن را می خواهد ..

باران ببار بر زخم های دل کبوتر خسته..........

او که افق مرگ را به انتظار نشسته ...  بالهایش زخم به تاوان روزگار دارد و

به رسوب در نمکی جانسوز توان پریدن را افسانه دانسته

 با اشک چشم می شوید زخم های خویش را و

 به دنبال قفسی از جنس سکوت دیوار های صحر ا را چنگ رهایی می زند

باران ببار که چشم های خیس به انتظار بارش تو

آسمان دل را رصد نگاه خسته ی خود کرده و به دنبال دامان غروب می گردد ...

ببار باران ... ببار بر کویر جان ... بر دشت تفتیه ی وجو د  ، ببار ... 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 92/12/19

 

 

چشمان معصومش فکرم را اسیر بغض خود کرد ... به کنارش رفتم

مژه هایش را پرده بر چشمان خود قرار داد تا غم نهفته ی درونش را نبینم

وجودش تبدار غصه بود و دستانش لرزان ناگفته هایی در گلو مانده

 گرمای دستانش وجود مرا به آتشفشان درونش برد ..

گدازه های غم از گودی چشمان بر دشت گونه هایش جاری گشت و

 وجود با طراوتش را پژمره ی خاکستر درد کرد ..

به اصرار من مُهر از لب گشود و باز کرد

 صندوقچه ی سنگین از غصه ی قلب خویش را ..

با چشمانی خیس از شبنم وجود گفت  :

 خانم معلم شما خواستید بنویسیم آرزوهایمان را ..

 بغض بریده بریده کرد نهفته های درونش را ... بر وجود پر احساسش دستی از مهر

کشیدم و در زلال اشک هایش غمی سنگین دیدم ..

 در اشک باران  بر گونه هایش در هق هق جانکاهش گفت :

 زمانه ضربه ی سنگینی زد بر تار و پود وجودم .. به تقدیر سر نوشت و حادثه پدرم

بینایی و شنوایی خود را از دست داده  و

 من هر روز شاهد زجر پدر هستم و اشک های مادر ..

 سکوتی سنگین بر خانه ی ما حکمفرما شده 

غم سایه گستر محفلمان شده و لالای اشک گهواره ی شب های من ..

آرزویم دیدن چشم های پدر است و شنیدن گوش های او ..

 می خواهم برای یکبار هم که شده  آرام و بدون زبان اشاره صدایش کنم و

 او صدایم را به صوتی از مهر جواب دهد  ...

 می خواهم  رها از زبان اشاره با او بگویم نگفته هایم را

می خواهم خود را در اغوش پدر انداخته محو در برق نگاهش شده

 ببینم تابناکی روزهای آینده ام را ...

با بغضی جانسوز ادامه داد : خانم معلم گفتی بنویسم از آرزویم ..

آرزوی من دیدن دوباره ی لبخند است بر جان لبهای تفتیده ی مادرم و

 شکستن سکوت جان خانه است با صدای مهربان پدرم

 می خواهم پدرم را صدا کنم در غم ها به آغوشش پناه ببرم

و جان تشنه ی خانه را به ندای مهربانش سیراب کنم ..

 در کنار واژه های نفس گیردخترک دیگر مژه ها پرده بر چشم نمی افکندند

که خود نیز در دریای اشک هایش غرق شده بودند ..

دخترک با زبان کودکانه ی خود از آرزوهایش می گفت و

بر عدم وجودشان اشک حسرت میریخت ..

قلبم از سنگینی غم درونش به درد آمد ..

با این سن کم با این کوله بار سنگین غم  ...با داشتن حسرت آرزوهایی زیبا بر دل..

 با نگاه هایی سنگین از اشک ..

از شکسته شدنش شکستم ..

او که می بایست در دشت با طراوت کودکی قاصدکان را به دنبال آرزوها

دنبال ِخیال خودکند  ... چگونه  پژمرده ی غمی سنگین شده...

 کودکی را از یاد برده و سیلاب اشک بر جان می ریزد

می بارید در مسابقه ای با ابر بهار و ترسیم می کرد در هق هق صدای شکسته...

  پیکر زخمی آرزوهای خود را  ...

شرمسار از خواسته ی خود بر این موضوع انشاء ...

دستان دخترک را در دست گرفته به پیشانی غم خورد ه ی زمانه اش بوسه ی عشق

زده و چشمانم را به دریای مواج دلش سپردم و

با او آرام و بی صدا اشک ریختم ..

حس کردن دست های کوچکی که باید زخم آرزوهایی دست نیافتنی را برای

همیشه بر شانه های لرزان خود بکشد ... باران را بی بهانه مهمان چشم هایم کرد ..

هر دو با هم گریستیم  ... چشمان او به خاطر شکسته شدن سبوی آرزوهایش

 و من از حیرانی تحمل قلبی کوچک با آن بار سنگین غم بر دوش ..  

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 92/12/17

 

 

به طواف عشق رفتم به حرم رهم ندادند

 که تو در بیرون چه کردی که به درون خانه آیی ....

 عزلت نشین خراب آباد دلم ..

مثنوی هایم بی ردیف و بی قافیه غزل خوان چشمهایم شده و گونه ها یم را به

ردیفی از اشک رسوای عالم می نماید

جسم در حصار محدودیت ها و محصوریت ها ی قفس تن ، آوای رفتن سر می دهد

 و روح آرام و قرار بدن را از کف داده خود را به درو دیوار وجود می زند

بند اسارت از پای گشوده و سر گشته و حیران به دنیال بارانی از عشق

رو به سوی آسمان آورده ...  بارانی که ببارد بر جان خسته اش  ..

بشوید زخم های وجودش و محو کند غبار چشمانش را ...

کبوتر سرگردان عشق را در گنبد زرد طلا یافته بارگاه مهرش را تمنای جان دارد

گرچه می داند چشیدن شهد سقاخانه نه هر لبی را سزد

که راه یافتگان کوی عشق را می طلبد و تشنگان بصیرتش  که 

( بهشت را به بها می دهند نه به بهانه )

بی قرار در فراق و اشک ریزان در هجر...  خاک بقیع را طوطیای چشمان

کرده غمش را بر جان خسته نشانده

در گریستن بر هزار زخم کهنه اش ... زخم های دل را به سکوت وا داشته

و پنجره های حصار عشق را به تمنایی از اشک لمس وجود می کند

چه سرد است و درد ناک زهر کین ..

مگر می توان عشق را در پشت میله های اهنی محصور کرد ؟؟

 مگر می توان مرغ جان را از به چشم کشیدن خاک بقیع  محروم کرد ؟

کبوتر جان خاک بقیع را جلای وجود می کند

 بر وجود هزار زخمش اشک دل می ریزد .. و در بال زدن کبوترانش

 اوج مظلومیت خاندان عشق را به چشمان غم گرفته ی آسمان می سپارد ..

بقیع محفل چشمهای خسته است و جانهای سوخته ...

اینجا دیگر غربت دل معنایی ندارد 

زخم های وجود بی رنگ گشته  زخم ظلم بر خاندان رسول بیداد می کند ...

 در بقیع جان سوخته حرف می زند و اشک گداخته مرثیه سرایی می کند

اینجا محفل غریبان است و پناه چشمان بی پناه ..

بوی بهشت را می توان در بقیع شنید و دست مهر ر ا بر سر وجود خسته دید ..

اینجا محفلیست که در اوج نا آرامی آرامت می کند ...

  غم چشمانت را فهمیده و بی صدا همنوایی می کند ..

مرغ جان بقیع را  آرامش چشمان خود کرده

سنگینی جسم را در در دهشت سکوت وجود رها کرده

تا اوج آسمان دل پرواز می کند ..

کبوتر جان  ، سر گردان رؤیاها  ... خسته از بودنها و نرسیدن ها

آسمان عشق را تمنای پرواز دارد ..

 بر چشمان خسته و مضطربش ای آسمان ببار ..

بگذار شوره زار دلش به پرواز رؤیاها جان گرفته هوای بودن بگیرد ..

 عشق را نه در جسم خاکی که در فراسوی نگاه او

به چرخی از گلدسته ی مهر در غوغای خاموش بقیع می خواهد ...

 مرغ جان سر گردان قفس تن و عزلت نشین خراب آباد دل است ..

حصار جان را شکستن نه توان بالهای نحیف است

که همراهی او می طلبد و دست مهربانش ..

در کویر جان با اشک ، گنبد طلا شستن و خاک بقیع را بوییدن

 خاطر آرزویی است که شاید مرغ جان را از قفس تن جدا کرده

به نسیمی از مهر آرامشی ابدی به او دهد ..

 

 



   1   2      >
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 88
بازدید دیروز: 52
کل بازدیدها: 236052