سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
صبا

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 93/12/28


 

بر کنار حجم خاطراتش بنشین ..

زخم های زمانه اش را نه نگاه ترحم که به فهم نگاهی بینداز ..

با کفش های پاره و هزار وصله ی او در جاده ی سنگلاخ زندگی قدم بزن ..

دفن احساسات در اعماق دریای اشک را تو حس کن ..

آنکه بر سیلی زمانه خندید تا نسیم دردش را نفهمد... بر خاکستر آرزوها دسته گل عزا هدیه کرد..

تا شبنم چشمانش را خلوتی از باور باشد .. با  نگاه افق همراه شو ....

تازیانه های سخت خورشید را بر پهنه ی کویر تماشایی از زخم کن..

فریاد تک درخت کویر را و بغض خشک شاخه های چشم به انتظار را همراهی از لحظه های انتظار شو ..

بر کنار ساحل حیران بنشین ... موج های سرگشته را ببین که چه سان اعماق دریا را رو به ساحل آرام

بی تاب رفتن و رسیدن می شوند و سرخورده از قهر صخره های نا مهربان ..

به دل پر تلاطم دریا در سکوت اشک بر می گردند ..

 ثانیه ای پشت پنجره ی انتظار همراه بارش اشک هایش باش ... آه سرد را از آیینه ی نگاهش بخوان ...

که در حجکم سکوت خود در یخبندان احساسات خاموش  ، هزار تکه ای از درد گشته که سر در تحیر بودن دارد

 و به نوشتن تقدیر سر مشق می کند سرود رفتن را ...

 با نگاهش همراه شو ...  با حال روزهایش قدم بزن...  به استقال بهاری برو که همه در تکاپوی آمدنش هستند ..

 بهار متفاوتش را ببین که نیامده رنگ خزان دارد ... که بر درخت خشکیده شکوفه ای نیست ...

جوانه های امید در خواب زمستان سرد جامه ی سپید رفتن پوشیده اند ..

 کودکی که دلش در حسرت یک لبخند ، به اشک ، بر رهگذران گل لبخند می بخشد ..

تصویر درد می کشد بر نقاشی ذهنش ..

سجاده ی خاموشش را قضاوت نکن .. دلش سجاده ی لحظه ها شده ... خدایش نه در وقت اذان و محراب که جاری ثانیه

هایش گشته .. ندایش زاهدانه نیست از عرفان نمی داند ولی اشک هایش دعای گویاست ..

اندکی بر کنار سجاده ی خاموش بنشین .. راز سکوت شب را در فریاد خاموش یاس های سجاده بیاب ..

با قدمهای شکسته اش همراه شو و در دشت سوزان زندگی در طوفانی از حیرانی

به دنبال سر پناهی از امید بر کاکتوسی تکیه بزن ..

اندکی نگاه غروب را با تأمل بنگر .. تا راز بی فروغی چشمانش  را دریابی ..

در اشک لبخند غروب نگاه جستجوگرانه بینداز تا سرخی افق را دریابی

 و در آسمان آبی کبوتری را ببین که اسیر در قفسی سرد ، بی بال پرواز بی امید پریدن

 نجوای پرواز تا دل رنگین کمان را دراد  .. لحظه ای با ثانیه هایش همرا ه شو...

 فریاد درد هایش را بفهمم .. اشک زخم هایش را ببین ...

 آنوقت بر مسند قضاوت خویش بر ملاک بافته ی خود قضاوت کن رسم دل بی قرارش را ...

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 93/12/25


به انتهای سالی از بودن خود می رسد .. دفتری جلد شده به گلهای بهاری و معطر به عطر حضور الهی

که به حلول سالی نو در دست های عمر گذاشته شد ...  این روزها آخرین برگه هایش در حال ورق

خوردن است.. سالی با تمام ثانیه ها .. لبخند ها و گریه ها ... سکوت و تنهایی ها ...آرزوها و یأس ها ..

دوست داشتن ها و رها شدن هایش در حال اتمام است .... دفتری که چونان سالهای قبل با تمام جزئیاتش

بایگانی خواهد شد در پرونده ی گذر عمر ما ...

نمی دانم چقدر سطرهایش با جوهر دل به اشک چشم نوشته شد !! و چقدر معناهایی از عشق و دوست

داشتن در سکوت ذهن با قلم محبت حک گردید بر دیواره ی قلب ...

خدا کند در لابه لای این گذرها رد پای دل ِشکسته ای .. آه جان خسته ای و نم چشم مضطربی بر سببیت

ما جا خوش نکرده باشد ...

نمی دانم در چه سطرهایی از گذر این سال عمر،  به اشک چشم لبخند زده و سر بر دامان غروب از

دلتنگی ها غزلهای بی ردیف به قافیه های دل سرودیم ..

در چه شبهای در دل سحر بر سجاده ی دل نشسته و تسبیح اشک کردیم نجواهای جان را ..

 بزرگیش را تعظیم حکمتش را تکریم کرده و به دل ستاره ها سپردیم فردای پریشان خود را ..

 نمی دانم در گذر از دلها درسالی از بودن چه حک کرده و کدامین خاطره با چه رنگی بر جای گذاشتیم

؟؟.. نکند افسون دل ما جادوی دلی را شکسته باشد و آن دورتر چشمی را به اشک نشانده ..

 نکند در گذر خود سوار بر چهار نعل غرور در زیر سُمان حقارت خرد کرده باشیم غروری را و

شکسته باشیم صبوری دل را ..

 نکند خفته در الفاظ خود آتشی افروخته باشیم که سوخته در خاکستر حسرت و آه کرده باشد جان

مضطرب دل خسته ای را ...

 مرور آنچه گذشته در روزهای پایانی دل را مضطرب از دست دادن سالی بی بازگشت می کند

 که لجظه لحظه اش ثبت در کارنامه ی عمر گشته و به انتظار مُهری از نتیجه ساعات پایانی را می

گذراند... شاید دیر باشد و شادی وقت اندکی جبران ..

کاش بتوانیم در آخرین برگ های دفتر عمر امسال تصویر عشق را حک زنیم ..

با دستمالی آغشته به عطر محبت آیینه ی نگاه را از غبار کنیه بزداییم..

پنجره های قلب را رو به باغ مهربانی بگشایم.. گلهای یاس عشق را از نهان خانه ی جان چیده و در

سبدی از شبنم پاک احساس گذاشته با جملاتی زیبا که نه قریب الفاظ است که سرشته به اشک جان است

تقدیم کنیم به ان هایی که از ما رنجیده اند ... به گلهایی که از خار گفتار و رفتار ما زخم دل برداشته اند

.. اگر اشک بر چشمی شدیم حال با مژگانی خجل افتاده بر زیر غم را از دلش بزداییم .. گر چه خود

غمگین الفاظ خشمش شویم ..

بر واژه ها ردای عشق پوشانده و بنویسیم آخرین سطرهای دفتر امسال را با تمام وجود از محبت و

دوست داشتن .. دوست داشتن آن هایی که عشق و محبت .. جوانمردی و ایثار و زندگی با معرفت را به

ما یاد دادند .. به وسع دل خود گلهای آرامش را هدیه دهیم به دلهایی مضطرب ..

 در خفا از نگاه ها ، شاد کنیم دلی را به گذراندن مقداری از امانت نعمت خداوند بر سر سفره ی

روزگارشان .. به شکفتن طبیعت بشکافیم تنیده های خود خواهی را ... رها شویم از اسارت کینه های

خاک خورده .. آسمان آبی را با زلال عشق تقویمی از سال جدید کنیم که نوشته شود به جوهر رنگین

 کمان آنچه که در قلمرو خورشید است و نوازش نسیم ..

 تا راه خود را باز جوید سجاده ی دل که محراب نگاه را جایگاه تجلی او قرار داده و

آوای آرامش را از بانگ عشق بخواهد و گلدسته های مهربانی ...  



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 93/12/16


 

سرد بود وسخت شبنم شدن بر یاس هاس سفید ... بر دیوار کاه گلی ذهن لباس عشق را پوشانید .. بوی نم

محبت ، دل آویزی گلاب داشت و جنون مهر .. با مژه ها جارو زد اشک چشم را و پخش کرد بر گونه

هایی که گل لبخند گرفته و دلتنگ باران بود ... بر کویر بودن سبزه ای شد ... تک درختی که ایستاد به

 سختی باور ریشه در دل تفتیده ی کویر ، برای خود قامتی ساخت .. شاخ برگ امید را .. جوانه ی

 روییده از نشاط را باید در زیر تازیانه های سخت خورشید به باوری از عشق نگه دارد ..آوای

جویباری شد که کویر تفتیده را لحظه ای در گهواره ی فراموشی تاب صبر دهد و لالای باریدن باران

بخواند .. بر سختی به سان قول یک عاشق خندید .. در سکوت ثانیه ها هزار بار قامت  مرگ را در نگاه

 خود دید و باز به  فکر شکفتن بهار، زنده شد ..

در گذر روزهای عمر گذرش بر جوی زندگی افتاد که در فراموشی دلها و خواب آدمیان ساعت کوک شده

ی عمر را به نواخت زنگ پایان خود نزدیک می کرد ..

کوله بار سفر بست و مسافر لحظه ها گردید ..

آنی به بودن دل نبست که بودنش در نبودن بود و آمدنش در رفتن...  می بایست سفر را در جاده ی پر

پیج و خم زندگی گاه در دره ی تنهایی ... و گاه در سکوت مرگ لحظه ها .. گاه در نقطه ی امید و گاه

در سراشیبی سقوط آرزوها دنبال کند و جا پای  خود را در لحظه لحظه ی بودن بر دفتری از خاطره ها

نقش زند که بعد ازاو زود فراموش می شود از خاطره ی آدمیان و ثابت به انتظار ش می ماند در ایستگاه

ابدیت .. بر گذر اندیشه از تلخی رفتن  ، بر جای نهاد وزنه های سنگین آمال را ..

آرزوهای سنگین را به دست نسیم صحرا سپرد تا در دور ترین جای بودن به فراموشی روزهایش بسپارد

.. ساده ها را عاشق شد .. دل به رقص شاپرک خوش داست و مژده ی قاصدک .. ذهن بودنش را

بادبادک کودک رؤیا کرد .. گل رز عشق را گوشواره ی مهربانی هایش کرد .. قلب بادبادک را آبی

محبت نقش زد و شوق پرواز را در  دل نشاند.. پرواز در نگاه رنگین کمان .. محو شدن در بال کبوترها

... خندیدن بر فراز ابرها با ریسمانی در دست محکم عشق تا طوفانی غبار بر اندشه ی رفتنش نپاشد و

محو در خود ، بالهایش را نچیند ..

 از بالای بودن دید شکسته شدن پیمانه های عشق  .. فرو ریختن قلب های پر محبت ... زخم خوردن دل

های پریشان . دید که سبزه ای در تمنای قطره ای از مهر چشم از آسمان فرو بسته و التماس دریا می

 کند .. نگاه غمگین غروب از گذر روزی عبث بر مردمان خفته در بیداری عمر را به اشک دید ..

شتاب کودک فقر را دید که چه سان به دنبال تاریکی شب است تا صورت سیاه از واکس زمانه اش را به

اشک های چرایی سرنوشت بشوید ..

سکوت ماه .. اشک ستارگان .. و فریاد شهاب سنگ که برای نشاندن لحظه ای امید در نگاهی مضطرب

به سوی آسمان ، عمر را به پایان می رساند ،  فریاد لحظه هایش شد .. و  او در مسیر زندگی بر ناملایمات

دیده سوالی بی جواب نهاد .

غمگین ثانیه ها شد .. آشنای درد ... به قول داده ،  بر چهره تصویری کشید از لبخند ..

 لبخندی با گونه های خیس  نقشی بر لب و اشکی در چشم ....

 یک لبخند خیس ... که نفهمید راز چشمان نمناک و قلب گریانش جز بادبادکی که حال هزار نقش از

تحیر در آسمان غبار گرفته  بر خود دارد و در طوفانی از بودن در حسرت آرامش کبوتری خفته  بر

خاک است ....   

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 93/12/11

 

به سکوت سرد آسمان ، جامه ی سپید شکوفه های یاس پاشید ...  در دلگیری مه یک نگاه ، امید را دانه دانه از

دل ابر تکانیده و قله ی منتظر را لباس نو عروسی از سپیدی عشق پوشانید ...  و بر بلندای احساس نقش بست  

و در سردی روزهای سخت زمستان ، دل به برق نگاه کشاورزی گرم کردکه لبخند سالی پر برکت بر لب می

 نشاند .. صدای دلتنگی ابرها را در انعکاس آوای کوه در رخ ماه ِ پنهان شده از دید کودک غمگین به روایت

اشک تفسیر کرد بر زمین تشنه ایی که انتظار بهار در د ل شکسته ی خود می کشید ..

گاه سخت و سرد تگرگ شد و بارید ...  اما سپیدی عشق را بر بلندای یک نگاه پاک  ، در اوج غرور زیبای یک

کوه در کنار رنگین کمان امید نگه داشت تا شاید بیابد روزی راز دل صبور آسمان ..

به انتظار بهار سنگ های قله را در نقاشی خیال رنگ سبز می زد و خود شکوفه های سفیدش می گشت ..

اما دست تقدیر رقم می زند نا نوشته ها را ... به جریان می اندازد فراموش شده ها را ... و محو میکند پرده ی

خیال را در واقعیتی از بودن ..

انتظار بهار را در دل داشت که به اشعه ی گرم خورشید بر بلندای جامه ی سپیدش ذره ذره آب گشت و روان

شد .. قله ی بودن جای دنج دوست داشتن را باید رها می کرد و جاری می گشت بر سنگریزه هایی که گاه اشک

چشمانش را آبشار زیبا نقش می زدند و گاه جویباری رها ...

 آبشار نیز فرو می ریزد که هیچگاه اشک لا به لای مژه ها جا نمی ماند ..

جویباری کوچک و متفکر با زلالی از آرزوها روانه ی دشتی تشنه ...

به پیوستن اشک های سپید برف  رودی گشت که باید پشت سر بگذارد سطرهای عمر را .. ورق بزند دفتر بودن

را و آرام بگیرد در دل دریای مواج ...

پرواز پرستوها .. آوای منتظر بید مجنون .. شکوه بلبل از دوری گل .. صدای کویر تشنه .. سبوی پیر زن قامت

شکسته  .. و شاپرک هایی که در هراس و ابهام به گل یأس نشته بودند.... جویبار را  رودی کرد پر خروش که

سنگریزه ها را محرم زلال آب یافت و گذر عمر را نشان کودک فردا داد ..

در خروش دلش محو گردید غررو زیبایش ..

 احساسش سکوت را برگزید و طنین گامهایش مرهمی شد بر زخم های زمین تشنه ..

جای دنجش .. خلوت بودنش و قله ی زیبای آرزوهایش اشک هایی شد که روان دشت گردید در ذوب شدن

غرورش .. کاش کودک بازیگوش زمان اشک های سپید برف را به زلال عشق بنگرد و به پایکوبی دل مکدر

لحظه هایش نسازد ..

کاش سبو به دست منتظر برایش آوایی از عشق بسازد تا از یادش ببرد شکسته شدن غرورش را ..

کاش طراوت گل سرخ لبخند را بر لبان زخمیش بنشاند .. و کاش شاخه ی سرگردان بید مجنون بر گونه های او

آرام بگیرد و شبنم جانش را به دست محبت بر گیرد... .

او به  آوای سکوت می رود ... تا در لحظه لحظه های رفتن تصویر خاطره ها را نقش بر قلب زند ..

دست تقدیر رفتن را رقم می زند و زمانه هجای فهم میکند صبوری دل در اشک آسمان را ....



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 93/12/10

 

 

می گوید نا گفته  های دل را ... می نویسد غزلهای چشمان را ... و می خواند قافیه های زندگی را در

 ردیف های از گذر عمر در تلاطم روزها ... با خطوطی نشسته بر چهره ی زمستانی ، که خرمن موها

را درخشش الماس می دهد ... به سطرهایی که نامریی دید رهگذر است و آشنای ذهن پریشان ... با

جوهری که گاه طراوت گرفته به اشک خاطره ها ... و گاه تنیده در منطق ذهن ، در ترانه هایی که عقل

آن را پالایش می کند و احساس بر بلندای عشق طبل رسواییش می کوبد...  در دفتری از ثبت شده های

فراموش شده ... در حجم خاطراتی که گاه شوری اشک بر زخم دلش چشم را هم پیمانه ی جام تنهای

شمع میکند ... و گاه لبخند فراموشی آنی بر درد های زندگی را به ضرب نگاهش هدیه می دهد ... او

می نویسد در هیاهوی روزها ، سکوت واژه ها و فریاد معانی را ... و می دمد آوای عشق را  در نی ای

که به گذار دشت بانی دل  ، کویر زندگی را تار خود زد و سنگلاخ های بودنی سخت ،  زخم خطوطی به

یادگار بر آن نهاد ...  تا در انعکاسی از فریاد کوه بپیچاند در دشت دل  ، سرود اشک های زخمی را ..

 می دمد آوای عشق را در نی ای که چونان تخته پاره ای سوار بر موج های بودن با تلاطمی از نگاه

خسته  .. نه مرغکان دریایی را نشانی از عشق یافت و نه عمق دریا را صدفی یافت که جوهره ی

ارزش دوست داشتن داشته باشد ... که متلاطم بودند مرجان های دریایی در دست طوفان  ... و به سوی

 بادها می چرخیدند قایق های رها ..

 غواص عمق دریا را با نگاه تیز خود معامله ی جان می کرد تا سفره ی انتظار چشمان کودکش خالی

نماند .... و ماهیگیر تور  را به صید ماهیان می فرستاد تا چراغ شاد خانه اش روشن بماند ..

 و موج بی قرارِ دل پر خروش دریا  ، سر بر دیواره ی صخره ای  ساحل می گذاشت و اشک خود را در

دست نسیم رهگذر لبخند شعف بر لبان مسافر از راه رسیده  می نشاند ..

 ندید رد پای عشق را جز بر نگاه خاموش کبوتری خسته که کویر را مژده ی باران داد و کوه را

انعکاس مهر بخشید ... به صدای مرغکان دریایی بر فراز ساحل غروب را هم پیمانه ی اشک ساحل

کرد و موج را مژده ی خروشش در سکوت شب بخشید ..

بر نی ای هزار تکه دمید آوای مهر را  و بر لب خاموش مسافر لحظه ها گذاشت تا بگوید ناگفته ها را

و بنویسد غزلهای پریشان را ... و بخواند قافیه هایی عشق را ... به ردیفی از مهر و دوست داشتن در

آوایی از سکوت با جوهر اشک بر صفحه ی دل .... که تنها سطر پیدایش شیارهای اشکی باشد که به

آوای  خسته ی نی ِ دل سد مژه ها را می شکند و جاری میشود بر قلب بودن ..

 که معنای عشق در هیچ واژه ای نمی گنجد جز در تفسیر اشک های یک نگاه پریشان  ... 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 93/12/5

 

 

آنگاه که در سردی نفس های بی احساس قدم در کوچه های غربت شهری غریب گذاشته و نگاه پر امید

خود را به دنبال محفلی آشنا روانه ی کوی دلدادگان کرده.. بوی غربت بقیع دلت را پریشان لحظه ها

کرده و قدم های لرزان خو درا جا پای قدم هایی می گذاری که روزی پیامبر عشق و مهربانی آنجا را

 شرمسار حضور خود کرد و حضرت زهرا (س) از زخم زمانه خاک را محرم خود یافت ..

آنگاه که بی قرار ثانیه های درد شده و به زخم های خفته ، دلت زخمی می گردد و چشمانت مضطرب ..

و در بارش نگاه خود که نمی داند مکث بر کدام عطر خاکی کرده و دست بر کدام نشانه ی درد بگذارد و

 زمزمه کند آوای دلتنگی خویش را  به آوای اشک بر جویبار نگاه  ...

آنگاه که در طلوع نگاه خود شبنم چشم را به نگاه خورشید می بخشی تا عطر معصومیت خفتگان در بقیع

 مشامت را لحظه ای فارغ از تمام درد های نا آشنا آشنای زخم خود کرده و دست گذر نسیم بر گونه های

 خود را  لمس کرده و بر غروب نگاه های عشق در مظلومیتی جانکاه اشک می ریزی

و آنگاه که دل از آدم و عالم برداشته به دنبال ماه بقیع ستاره های چشم را منظومه ای هزار بارش کرده

که شهاب سنگ امید را در آسمان خاموش بقیع به رد روشنی از اشک می یابی ..

 و آنگاه که در هر طلوع و غروب در هیاهوی صداها و در فریاد خاموش لحظه ها در غربت غمها و

آوای گام ها .. دل را همکلام نگاه  خاموش و پر صدای کبوترهای بقیع کرده ...  آسمان غم گرفته را

بارشی نمی یابی جز چشمهای به خون نشسته ی کبوترانی که آسمان عشق را رها کرده .... پرواز بر

گلدسته ها را از یاد برده و عجین شده اند با خاک های تفتید ه ای که بوی  مظلومیت خفتگان خود را

پخش در جان ها کرده و اشک بر چشمان ...

یاد کن از نگاه های منتظری که جا مانده پشت پنجره های آهنی ... در زمزمه ی اشک پرندگان بقیع

زمزمه کن نداهایی که به جان تو آشناست و به گوش زمانه غریب ..

آن هنگام که دست خود را به خاک بفیع تبرک کرده و جلای جان از غبار زمانه را از صاحب خانه ی

مهربانی ها به اشک تمنا طلب کرده و دست به سوی آسمانی گشوده می داری که ندای تو را به لبیکی از

مهر جواب تمام درد هایت داده و فرش مهرش را برای آرامش لحظه هایت در کنار خانه ی امنش

گسترانده ... برای مضطرب لحظه ها پریشان ثانیه ها و جا مانده در دیار آشنای نا آشنا  ... به صفای دل

دعایی نما که شکوفه های مهر رب بر بلندای درخت وصل است و ایمان ... و قامت شکسته ی  پای در

 رسوب زمانه و دست در بند های روزگار برایش توانی نیست که بچیند شکوفه ای از مهر را و ببوید

عطر استجابتی از عشق را ..

 که  تو اتصال دستان در بندش باش و تکیه گاه قامت شکسته اش ...

تا مسیر اشک هایش به بیراهه نرود و

 ستاره ی چشمانش در معرفت نگاهش عطر بقیع دل را به مشام جان خسته اش برساند ...

 



طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 49
بازدید دیروز: 64
کل بازدیدها: 225255