سفارش تبلیغ
صبا

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 94/12/22

 

هر سال دل مواج دریا خروشان تر از قبل لالای گذر درد بر نگاه رهگذر مضظرب می

خواند و خود مروارید چشمهایش را در صدفی از عشق به ساحل آرم هدیه می دهد ..

چه تُنگ هایی که این روزها در خود خواهد گرفت باله های قرمز رؤیا ، تا لب های پر

طروات کودک زما نرا به لبخند بنشاند و چه سبزه هایی که آرزوی بودنی لحظه ای در

دشت را حبس در سینه ، در ظرفی کوچک ، امید را به خانه ای می بخشد 

 و شاید  هیچ حاجی فیروزی نتواند در لخند ِاشک هایش ، محو کند دلتنگی را از نگاه

کودکی که به تحیر نشسته و در واژه های نا آشنا ، بهار را به هجایی از عمق تفکر،

 رصدی در محال خیال دارد .. او که با دستمالی سپید غبار از سال خانه ای می گیرد،

 شیشه ای را برق جلا می دهد و آیینه ای ار قصه گوی لحظه ها می کند ، از غبار دلش با

اندیشه ی حیرتش چگونه گذر کند و بهای بودنش را در غزلیات کدام شاعر بجوید ؟ که بهار

 او در زمستان یأس ، جا مانده ، کودکی آنسوتر از خیال او ، سرمست از زیبایی یک لباس

و جلوه ی یک کفش لبخند عشق را به دامان مادرش می ریزد و او شب هنگام خسته و

رنجور از تازیانه ی زمان با گامهایی که توان ایستادن ندارد و دست هایی که لطافت

کودکیش در شوینده ها گم شده ، در سکوت شب و تاریکی غم خانه ،  اشک درد را در

دشت کوجک دلش با هزاران سوال بی جواب از زخم سر نوشتش می ریزد ...

 زمان کودکیش را به یغما برده و لباس های کهنه ی دیگران داغ حقارت را به دلش نشانده

.. چرا باید آ غاز بهار او به زمستان پژمرده شدن امیدهایش باشد ؟؟

چرا باید لبخند های کودکانه را از یاد برد و در زیر آوار غم های تبعیض ، قد نکشیده ،

خمیده ی درد شود ؟؟

چرا در دنیای احساس ما ، چشمهای نمناک او جایی برای اندیشه ندارد و آواهای دردش در

قهقه هایی بی خیالی ما دفن می شود ؟ ..

چرا واژه ی بهار برایش بی رنگ است و لطافت دستانش در زمختی احساسات به تاراج

رفته است ؟؟

شاید بهار هم در نگاه بهت او  ، به اشک می خندد و چشمان آسمان را قرینه ی چشمان

نمناکش کرده تا گونه های خسته اش را تسلی همراهی یا زجر بی پناهی دهد ... !!



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 94/12/15


 

نمی دانم به کدامین سو رفته است لحظه هایت که دیگر فریاد خاموش بودن تو را نمی توان

از برگ های انتظار شنید .. پنجره ای که نشان انگشتان تو را حک در واژه هایی پر راز

در خود داشت دیریست بسته بر روی ترنم باران مه بی خبری را پرده کشیده است ....

دیگر نمی توان بر گیسوان پریشان لحظه ها نشان بودنت را به گلبرگی تزیین آرامش کرد .

نمی دانم شاید هیچگاه بر جاده ی انتظار ننشسته باشی تا در میان تمام نورهای دلفریب نور

شمعت را بیابی .. هیچ گاه به انتظار قاصدکی تمام ثانیه هایت را پشت پنجره ی بسته به

سکوت اشک نشسته ای ؟ ...

در این دلتنگی زمانه دلتنگ بودنی از سبز عشق و آبی مهر ، واژه ها را به اسارت حصر ،

کلافی سر در گم می کند که تمام معنایش را نگاه خاموش می فهمد ...

شاید در سکوت گذر می کنیم تا از یاد ببریم که دریا بی ساحل آرامش با موج های پریشانش

مرگ ستاره های لبخند را نشانه می رود و برگ برگ نوشته ها خزان واژه ها را فریاد

دارد ..

در فراوانی لغات دلفریب ، معنای مهر را به چه بیانی باید نوشت تا گم نشود در شلوغی

صرافی دنیا ..

می توان تصویر حک شده بر قلبش را به سیاهی فراموشی سپرد .. می توان واژه هایش را

پشت سد خاموشی در گودال بی توجهی دفن کرد ، اما چشمان منتظرش را به کدام طوفان

هراس باید سپرد تا بر روی برق نگاهش غبار یأس بنشاند و انتظارش را زیر آوار

خروارها سکوت و خاموشی دفن نماید ..

و امروز خسته و دلتنگ مرور میکند لحظه هایی که به نشان بودنت جان گرفت ..

خسته و خاموش بر روی خاک های تب دار نجوا می کرد سکوت لحظه ها یش و محو شدن

یادش  ، آنقدر که نشانی از بودنش به دیاری آشنا نرسد و در لباس سفید عشق خاکهای تبدار

 خاموش را به آغوش کشد ..

ندای امید در قامت سرو آبی ، لبخند بودن را بر جوانه ی روییده از دل خاک سوزان در کنار

ستون عشق به لحظه ای از عمق باور نشاند ..

چگونه می توان بر خاموشی لحظه ها بر طوفان ثانیه ها در دریای مواج زندگی صبر نمود

؟ شاید نشان شاپرکهای امید با نجابت چشمان آسمانی ، دردل همان صحرای سوزان جا

مانده و در روز مرگی ها خود را به فراموشی سپرده و شاید  رسم دیرین زمانه است که

 انتظار را به زجر سکوت پاسخ خاموش دهیم و باران غم را بر نگاه مضطرب ثانیه ها

بنشانیم

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 94/12/9


 

گاهی می توان در امتداد سکوت شب،  شبنم  یاس های سرگردان را دید و پر چین حصار شمشادها را به

زبان ترنم خواند .. با نیلوفرها هم آوا شد و قصه ی تلخ سکوت را از دل خاموش شب شنید ..

می توان رحل حیرانی را اندکی  در کنار دیوارهای تردید بر زمین گذاشت و شمع اندیشه  را مهمان

 لحظه های تاریک و پر هراس دل برد و در کور سوی سوختنش ، دفتر محبت را به سر انگشت مهر او

 گشود و بر سطر سطر آن واژه های عشق را نوشت ...

نوایش را به آسمان برد و بر گلدسته ها فریاد زد که

 در این سرای هزار رنگ پر فریب ،  در رنگ رنگ واژه های طناز و دلفریب

در پشت صداقت ساختگی واژه ها باید تاوان دهی مهر خود را به اشک ..

باید لطافت صداقت  را به دشت فراموشی بسپاری

باید  با جوهر احساس بر لحظه لحظه های بودنت نقش زنی خلوص باورت را بر تنهایی سکوت که

پروانه به عشق شمع بالهایش سوخت ولی افسوس که اشکهای شمع  در دل خلوت شب را ندید که چشم

هایش را به یغما برد و دلش را اندوه درد نمود

که دل فرهاد بیستون لحظه های سخت را به آوای عشق میشکافت و

در تردید نگاه افسونگر شیرین زمان به سکوت لحظه ها جان داد

 که بید مجنون سالیانیست که بر جوی انتظار نشسته ،  با دل پر خروش رود نجوای راز دارد و

نشانی لیلی گمشده اش را از نگاه رهگذران به سکوت خاموشی می جوید

و قاصدک بر فراز تمام دلها در آسمان خیال زمینیان سرگشته است که

بر روی دست کدامین رهگذر نشسته و خبر از طوفان کدامین دل به لحظه ای آرامش دهد..

 شاید بتوان در کوله بار روزها دلتنگیش را جای داد و در پایان هر روز نگاهش را به چشمان غروب

پیوند زد و در حزن نگاره هایش،  واژه های دل را به حصار شمشادها سپرد تا

درباران چشمها غرق نا امیدی نشود

و دل به طلوعی خوش دارد که شاید کبوتر خسته ی رها در گذر از آسمان دلتنگی ها گذرش بر بام دنج

خلوتی بیفتد که به انتظار یودنش ، لحظه ها جان دادند .....

 واژه ها تنها یادگارهای لحظه های سخت دلتنگی ها شدند ...   

 



طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 2
بازدید دیروز: 62
کل بازدیدها: 245223