سفارش تبلیغ
بستۀ پیشنهادی وب هاست ایران

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 91/11/30

نگاهایی که تا انوقت دیده بودم از جنسی نبودند که می خواستم:

اکثر نگاه هایا سرد بوند وبی روح ....یا اگر گرم بود گرمیش از شعله ی گناه بود وشرارت ...

نگاه های بی احساس  ...نگاه های بی تفاوت بر دردها واشکها .... نگاه هایی در نقاب های دروغین  ... خسته ام کرده بود 

...خسته تر از خسته ... انگار  تمام عمرم را در جستجوی نگاه گمشده ای می گشتم ... که خودش هم برایم گم بود وناپیدا .....

در یک لحظه ی ناب خلوت در حضور محبوب ... برسر سجاده ی اشک وتمنا ...... نگاهم به نگاهش گره خورد  ...گمشده ی سالهای

حسرتم را در چشمانش پاکش  یافتم.....

چشمانش پر از حجب  وحیا بود  ...... حجب چشمانش ماتم کرد ....

امروز که در اندیشه ی خود مبهوت ان حجب نگاه بودم ..... اندیشه ی دیگر دلم را لرزاند ....

خدایا  من چه غافلم که مبهوت حجب نگاهی می شوم که عطا کننده اش تویی .... ولی حجب نگاه تورا نادیده می گیرم  ...

چه خطاها که از من دیدی که به لطف خودت ان را از دیده ها پوشاندی ....

                                   کم مِن قبیح  ستر ته  

الهی ! چه زیانکارم که حجب نگاه بنده ات را میبینم ....  اما از این همه محجوبیت تو غافلم .....

 خدایا ! اگر به لرزش احساس است  ...اگر به مبهوت شدن یا عشق به نگاهی است .. .انرا به سوی خودت قراربده ....

خدایا چگونه در مقابل حجب نگاه تو کیش ومات روزگار نشوم  وچگونه گرمی عشقم را به سوی تو که عاشقم هستی روان  نسازم

... که در مقابل یک  نگاه پاکی که افرینده اش تویی چنین اسیر می شوم ومات  ....

نگاه محجوب تو کجا  ...وان نگاه کجا  ....

نگاهم را پاک وتنها به سوی  وجود کبریایی خودت قرار بده ....              

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 91/11/29


همیشه فکر می کردم ...

ایا دلتنگتر از غروب در یک شهر غریب برای یک فرد دلتنگ ......... لحظه ای وجو ددارد ...                        

به دعوت صاحب دل راهی سرزمین یار دیرینش شدم....               

اوج غربت ودلتنگی را انجا یافتم .

...... گنبد سبز خضراء در هاله ای از غم چشم مشتاقانش را نوازش می کرد ....

در شهر خودش ........ در بین داعیه داران هواداریش چه غریبانه بود  ....غربتی بس عجیب   ............ 

ظاهر ش را ...صحن وسرایش  را اراسته ...ولی قلب نازنینش را در هم شکسته بودند ..........

از خانه ی در دانه اش که روزی محل دلدادگی عشاق با معشوق خود بود خبری نبود ..... دربش را بسته بودند تا محل عبادتش را  همچو جسم مطهرش مخفی نگه دارند ..........

غافل از اینکه نمی توان نور را ... روشنی وعشق را محبوس کینه ها کرد ..... نمی توان عشق را از عاشق دزدید .............

بعد از گذشت سالیان ... هنوز هم شهر بوی غربت وغریبانگی زهرا می دهد ..........

صدای خطبه ی غراء وجانسوز ش در دفاع از ولایت از در ودیوار شهر به گوش می رسد ....

صدای ناله اش که مابین در ودیوار  ...نفاق ودورویی ...کینه توزی وشرارت  بلند شده بود ... رها کننده ی صدای ضجه ی عاشقانش است ... این همه بیداد با منتخبِ الله ....

 در این دیار همه چیز غریب است ...

 غریب تر از عزیزان خفته در بقیع مگر می توان یافت ...

اوج غربت را در ادینه های خلقت در بقیع یافتم ....

همه چیز اینجا غریب است وبوی غربت می دهد ....

در سرزمین بها نه ی وجود خلقت ... در نزد به وجود اورنده ی مذهب تشیع .... شیعه هم غریب است  .... به جرم شیعه بودن توهین می شوی وتحقیر ... به جرم ارادت  متهم به شرک می شوی  ..... در کنا ر بقیع همه چیز غریب است .......

عاشقی هستی که حق صحبت با معشوقت را نداری ..... حتی حق اشک ریختن از دوریش را هم نداری ... در اینجا اشک هم غریب واقع  شده  ...

کبوتران بقیع هم غریب  هستند  .... از بال زدن وپروازشان غربتشان را می فهمی  ....

 از این همه غربت تمام وجودت از هم پاشیده می شود ... صدای فریاد داد خواهیت  از این همه ستم در حق اهل بیت  وغربتشان  در همهمه ی کلاغان مدعی گم می شود ...  

 

دلت تنگ می شود از این همه غربت وغریبی ..  نه در غروب که در لحظه لحظه ی اینجا غربت وغریبی وجود دارد ..

اینجا دلتنگی نیز خودش  از این همه غربت  .... دلتنگ می شود ....                                                                                                                                                                                                                                                                          

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 91/11/27



چند سال پیش کوله بار بی تجربگی رابستم... با دعای برو به سلامت وکاسه ی ابی که اب نبو د ... اشک چشم مادر بود  که بدرقه ی راهم می کرد ... کوچ خود را شروع کردم....

قبل از شروع کوچ پدر ومادر هر چه گفتند تو توان کوچ کردن نداری  .... تاب تحمل سختی های کوچ ودیدن صحنه های دلخراش ان را نداری .... با اشک چشم وتمنا رضایت را طلب می کردم .... می گفتم سر نوشت من در کوچ است .... چون پرستوها .... اگر ثابت بمانم  ...چو اّبی راکد گندیده می شوم  وبی جان .... روحم می میرد  ....وجسمی بی روح می مانم ....

وبدین سان کوچ خود از دیار مادری راشروع کردم ... اّن روزها پرستوهای عاشق دسته دسته به سرزمین  شقایق ها سفر میکردند ....  من نیز همراه اّنان شدم ....

در انجا روح های بزرگی وجود داشت ... بزرگتر از حد تصور من .... اما تیر های زهر الود دشمن کین  هر از گاهی شقایقی را پرپر میکرد  وپرستویی را با رنگ افق هم اغوش می کرد  ....اوایل سخت بود دیدن شقایق هایی  با ان عظمت وبزرگی ...که به راحتی پر پر می شدند وپرستو هایی که خونشان افق را رنگین می کرد ...دیدن این صحنه هاروحم را به درد می اورد ......

دیگر انجا چشم بهونه ی برای گریستن نمی خواست ... با قلب های پاره پاره ...   شقایق ها را جمع می کردیم با  اشک چشم شستشو می دادیم ... جسمشان را در خاک ویادشان را برای ابد در قلب خود نگه می داشتیم ...

سالها گذشت خو کردم به این دیار .... دیگر کوله بارم پر شده بود از روحیات جوانمردی وبزرگی  پرستوها وشقایق های عاشق....چشمانم لبریز شده بود از دیدن چهره های خاک گرفته ای که سرشار از عطر  بهشتی بود ... .... در این دیارِ سرکشتگان  محل رفتن بود وپر کشیدن  ... پرستو بودند  ولی تا بی نهایت افق پر می گشودند  وبه جایی می رفتند  که نه چشم توان دیدن داشت ونه عقل توان درک کردن ........ بالهای سست من توان همراهی با انان را نداشت وهر دفعه از قافله ی سبک بالان عاشق باز می ماند .... دیگر فهمیده بودم که جنس من از انها نیست .... روح من لیاقت همراهی با ان روح های ملکوتی را ندارد ......                       

چندی گذشت ودشمن کین با لاجبار ترک ان دیار کرد ...... پرستوهای به جا مانده از این خیل عظیم  با چشمانی اشک بار ودلهای غم گرفته از دوری یار ان ... راهی دیار هایی شدند .... هر کدام به سویی ..... من نیز باید می رفتم ..... می گفتند الان نه این دیار که تمام دیارها به این پرستوهای دریا دل نیاز دارد .... ناخواسته از ان دیار کوچ کردم  ....ولی دلم ثبات وماندن در دیاری رانداشت ...هر از چند سالی از این دیار به ان دیار از این شهر به ان شهر  می رفتم ..... ولی گمشده ی من جای دیگر بود ...... هر چه بیشتر می گشتم کمتر می یافتم ....

دیگر تنها پرستوها نبودند که می دیدم ..... کبک .... کلاغ ... کرکس ..... عقاب وگنجشککا ن رنگ شده به رنگ قناری ... لا شخور های مترصد فرصت  ... فراوان بود  وکمتر اثری از پرستویی بود .... دیگر سراب شده بود دیدن دشت پر از شقایق .... وانچه به وفور می دیدم..... گلهای مصنوعی بود با رنگ ولعابی مصنوعی تر از خودشان ....

خسته شدم .... از دیدن این همه تضاد بین محفلی که با ان انس گرفتم  ومحفل های  که  به اجبار به انها کوچ کردم  ......

 خدایا دیگر از کوچ کردن خسته شده ام .... از این همه تضاد قلبم شکسته ... وروحم افسرده شده ....

خدایا ارامش می خواهم .... ثبات می خواهم ..... دیارش برایم مهم نیست.. . .. ساکنانی از اهل دل می خواهم ......                                                                                                                                              

هم نشینی با پرستوهای عاشق .... وپرواز در دشتی پر از شقایق می خواهم ....


 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 91/11/25

روزگاریست که امدنت رابه انتظار نشسته ام.... این انتظار را از زمان کودکی دارم ...... 
imam zaman 080

روزهای جمعه که میشد اول صبح مادر بزرگ مرا صدا  می کرد ....  مقداری پول بهم می داد ومی گفت این رو به نیت سلامتی اقا امام زمان بینداز توی صندوق صدقه... بعد خودش برات اسفند دود می کرد.... بوی خوش اسفند که تو فضا می پیچید  .... مرا هم با خودش به کوچه ی ا نتظار می برد...... مادر بزرگ از تو می گفت وامدنت ... واینکه مژده ی امدنت به روز جمعه داده شده .... انقدر از خوبی هات برام می گفت که من نیز بی صبرانه امدنت را انتظار می کشیدم..... وقتی غروب جمعه می شد با چشمانی پرسشگر به مادر بزرگ نگاه می کردم.... و او  که انگار حرفهایم را از چشمانم می خواند..با بغضی در گلو می گفت ...می اید ....حتما می اید ...باید منتظر بمانیم ...بعد یک شکلات به دستم می داد  ومی گفت این جایزه ی امروز تو ... تا هفته ی بعد خدا چه خواهد .... 

و الان من هر روز هفته به انتظار جمعه می نشینم ... در دعای کمیل پنج شنبه شبها امدنت را از خدا می خواهم... صبح جمعه که میشه... خانه ی دلم را جارو می زنم واب می پاشم ... چادر سفیدم که هدیه مادر بزرگ است را سر می کنم  ودر کوچه ی انتظار همراه با دسته گلی از یاس سفید به انتظار امدنت می نشینم...در لابه لای سیل جمعیتی که وارد این کوچه می شود تورا می جویم .. ولی افسوس ... افسوس که چشمان من توان دیدن تو را ندارد ......... نا امید نمی شوم در غروب جمعه همراه با زمزمه ی دعای سمات ...با تمام وجود و از پس پرده ی نازک اشک از خدا امدنت را می خواهم .... می دانم که خود نیز دلتنگ امدن هستی

...پس چرا نمی ایی ...

در اوج دلتنگی از رهگذران کوچه ی دل دادگیت از تو می پرسم ....وانها با لبخندی مژده ی امدنت را می دهند...... باز هم به انتظار می نشینم.... غروب شد ویک انتظار دیگر به سر امد .... اما تونیامدی .......

 انتظار امدنت با انتظارهای دیگر فرق می کند  ..... سخت است ولی شیرین است ....  وقتی به کوچه ی انتظار نگاه می کنم  در انتهای ان روشنی می بینم .... پر از امید وبشارت ... اما این کوچه پر از پیچ وخم وپستی وبلندی است .. دلداده ای که از کوی

دلدادگی تو عبور کرده بود می گفت ..... زمانی می ایی که این پیچ وخم ها و... مر تفع گردد ...... اقا جونم مدتی ست که استین

همتم رابالا زده ام تا به وسع خود در  مر تفع شدن مسیر امدنت بکوشم .... تونیز کمکم کن .... اقا جون کمکم کن تا این انتظار شیرین امدنت را به فرزند خود نیز بچشانم ....

همچنان منتظرت می مانم به امید روزی که بیایی ..... منتظرم که بیایی ...... ناامیدم نکن .....

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 91/11/24

امروز وقتی داشتم از پنجره ی دلتنگیهام به کوه های پر از برف وسر به فلک کشیده ی شهرمون نگاه می کردم به یاد روزهای افتادم که بی پروا وفارغ از هر گونه سایه ی شومی  در اسمان رویاهای زندگی پرواز می کردم....

...ولی دست نامهربان تقدیر چه زود بالهای نحیفم راچید واسیر قفس دتیایی کرد.....

ای دنیا .... تقدیر ... سرنوشت ...یا هر انچه که تو گویی..... بالهایم را به من برگردان ....

بالهایم را به من برگردان ... ولو برای چند لحظه ای .... که در حسرت پرواز مجدد همچو شمع ارام و بی صدا می سوزم ....

روزگاریست که در این قفس ارام وقرار ندارم.... از بس برای رهایی خود را به در ودیوار قفس زده ام روحم خسته و زخمی شده است... دلتنگ پروازم ....  می خواهم  پرواز کنم ...

اما این بار نه در اسمان روءیا ها ... که در اسمان صداقت وصمیمیت... که دراین قفس تنگ دنیایی ...چندیست که صفا وصمیمیت .... مهربانی وصداقت .. وفا وهمدردی ...کمرنگ شده است  ودارد به دست فراموشی سپرده می شود ...

روحم خسته از این همه ناملایمات .... نفاقها  ... وبی تفاوتی هاست ....

می خواهم پرواز کنم.... اوج بگیرم .. وتا بی نهایت اسمان پیش روم ..... در اسمان لاجوردی بال در بال خسته دلان عاشق پرواز کنم ... می خواهم انقدر بالا روم و اوج بگیرم  که دیگر ...  صدای شکستن قلبی را نشنوم... . ریختن اشکی در تنهایی را نبینم ... دستان سرد ولرزان از نبود گرمای محبتی  را نبینم ...ودیگر شکستن هیچ شیشه ی عشقی وگریه ی عاشفی را نبینم....

می خواهم پرواز کنم در اسمانی که سرتاسر ان پر باشد از رنگین کمانهای  عشق ودوستی ... وانچه از انجا دیده می شود ...چشمهای امیدوار وقلب های عاشق باشد ....               

ای صیاد روزگار مرا از این قفس تنهایی رها کن ... بالهایم را به من برگردان ..وبگذار به پرواز در ایم ...

اگر خواستی دوباره مرا به دست اوری با تور هوس اسیرم نکن ... که بعد بالهایم را بچینی  ...وزنده بودن را ازم بگیری ....

در حال پرواز تیری به قلبم بزن وبگذار شادمانه در اسمان  دوست داشتنیم در حال پرواز جان دهم .... که من بعد از ازادی دیگر تحمل برگشت به این قفس تنگ دنیایی را ندارم ....

می خواهم پر واز کنم ... بالهایم را بده ...

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 91/11/23

                             

 

 

               دلتنگ ان خا نه ی نورم                         دلتنگ لحظه ای ناب حضورم                         

               دلتنگ   مطاف و قبله ی دلها                 دلتنگ لبیک  اللهم لبیک انجا

               دلتنگ میقات وصفا    ومروه                  دلتنگ   نم نم   باران   رحمه

               دلتنگ صحن وسرا وکبوتراتم                  دلتنگ اشک های در سجودم  

               دلم     انجا   کنارت  جا ماند ه                 روحم از   همرهی جسم باز مانده

              ظهر   عرفات  هیچ  نرود از  یادم               انجا نماز عشق روبه سویت خواندم   

              خاک   کعبه   چه   دامن  گیر است             روح با جسم اینجا در گیر است 

              در    منا   ندیدم  اثری از منیتی                 صحبت از تو بود وسفر پر هیبتی

             سفرباید از خاک بر افلاک کرد                     سفرباید باجسم وروان پاک کرد

            روحم انجا سر گشته وحیران شد                  در جستجوی تو به هر سو روان شد

            گاه می جست تو را در اشک دیده                  گاه   می خواند   تو  را به دور کعبه

           دلم در سکوت لحظه ها جا مانده                    دلم در کنار جبل   الرحمه   مانده    

          نگاهم در کنار تو در جستجوی اوبود                شاید اینهمه خیره شدن به سوی او بود                  

         شنیده بودم اینجا محل یافتن گمشده هاست      گمشده از هر جنسی که باشد اینجا پیداست         

        گه در صفا گه در طواف می جستم اورا              گهی در سیلاب اشک سجده می خواستم اورا   

        عاقبت قلبم لبریز از عشق حضور شد                 دلم مجنون وار عاشق رسول نور شد   

دلتنگی هایم را بعداز سفرحج نوشتم .

دعا برای مشتاقان زیارتش یادمان نرود.

 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 91/11/21

 

امروز سالروز  تولد دختر کوچولوش بود ... با عجله از خونه زد بیرون تا کیک تولد دخترش را که سفارش داده بود بگیرد ....

...چقدر دخترش را دوست می داشت اما بی حالی وضعیف شدن روز به روز اون بد جوری ذهنش را مشغول کر ده بود...

امروز روز گرفتن جواب از مایش دخترش بود .... خودش را جلوی در ازمایشگاه دید ... جواب روگرفت ... با خودش گفت بهتره تا اینجا

هستم  جواب را به پزشک هم نشان بدهم وخیالم راحت شود که فرشته کوچولوم طوریش نیست ...

دکتر با یک مقدمه کوتاه گفت ...متاسفانه دختر شما سرطان خون دارد ... وباید هر چه زودتر شیمی درمانی راشروع کنید ...

دیر متوجه این بیماری شدید ... نگذارید در مان نیز دیر شود.... مات ومبهوت ماند ... نمی توانست باور کند ... این چند وقته حدس هایی

زده بود ... ولی همیشه ارزو می کرد واقعیت نداشته باشد... خودشو جلوی در خونه دید  .... با دیدن دخترش پاهاش لرزید .... زانوهاش

به زمین رسید .... دختر کوچولو بی خبر از همه جا... فکر کرد مامان برای به اغوش کشیدن او زانو زده است ... خودشو به اغوش

مادرش انداخت... زن بیچاره محکم دختر ک را در اغوش گرفت ... با اعماق وجود وبا تک تک سلول های بدنش ...اما بی صدا خدا را فریاد

زد وکمک خواست .... ودخترک از این همه فریاد ... فقط تپش قلب مادر وگرمی اشک او را بر گونه های خود احساس کرد ...


عکس های باکیفیت از بچه های خوشگل و ناز

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 91/11/17

جوانی گفت با پیری دل اگاه

که خم گشتی چه میجویی در این راه

جوابش گفت پیر خوش تکلم

که ایام جوانی کرده ام گم

...

!!!



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 91/11/16

 

در اوان جوانی بود... سال اخر دبیرستان ... عاشق امام حسین (ع) بود وارادت خاصی به حضرت زهرا (س) داشت...

...شروع سال تحصیلی ا وهمراه شد  با اغاز حمله ی عراق به ایران ...اخبار جنگ را مر تب دنبال می کرد ...

وقتی دوستانش از جبهه بر می گشتند به سراغشان می رفت واز حال وهوای انجا وخاطراتشان می پرسید ...

بعضی از خاطرات دوستانش از چیز هایی که شنیده  یا دیده بودند ... دلش را به در د می اورد وبدنش را می لرزاند ...

او خانواده واز همه مهمتر خواهرش را خیلی دوست می داشت ... چادر خواهرش برایش از قداست خاصی بر

خوردار بود...او همیشه چادر را هدیه ای ارزشمند از جانب حضرت زهرا (س) می دانست ...

               ...هدیه ای که باعث حفظ خواهرش از نگاه های دزدان عفت می شد...

               ...هدیه ای که لطافت گل برگهای وجود خواهرش را از اسیب تند بادهای شهوت حفظ می کرد...

هدیه ای که همچون سدی خواهر مهربانش را از نگاه های برنده وهوس الود هر زگان حیا مصون نگه می داشت ...

            ...دشمن را چشم طمع دوخته به خاک میهن وناموس خود یافت ...

در ان بحبوحه امری مهمتر از درس یافت ...کتاب درس را به زمین گذاشت وکتاب زندگی را به دست گرفت ...

...او کلاس فیزیک وشیمی و... را ترک گفت... ودر کلاس جانبازی وایثار حاضر گشت ...

....قلم وخودکار را به زمین گذاشت ... کلاش وتیربار را به دست گرفت ...

...معلم کلاسش را ترک گفت ...ورو به سوی معلم زندگیش .امام حسین (ع) اورد ...

...او در ان بحبوحه ی امتحان واز مایش جان خودش را داد ...تا چادر خواهرش بماند ... 

 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 91/11/15

تقدیم به تما می کسانیکه

با یک خاطره ی خوش یا

 در یک سالگرد خاطره انگیز

مهمان این پست می گردند.                                              



   1   2      >
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 2
بازدید دیروز: 62
کل بازدیدها: 245223