سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 92/11/26

 

دلم برایت تنگ شده است ...

برای صفای وجودت و مروه ی عشقت ... برای کعبه ی آرمانها و طواف جانها..

برای صدای جان بخش زائران و اشک های بی ریا تنگ شده است ..

برای خلوت های عاشقانه و نجواهای عارفانه ...  برای صمیمیت دلها و

عطوفت قلب ها برای سعی بین گرداب جسم و اوج پرواز روح  ..

برای سکوتت ، گوش جان بودن و عطر حضورت تنگ شده است ..

وقتی دلم هوایت می کند واژه ها سکوت می کنند ... شعر ها بی وزن شده و

قافیه های دل رنگ می بازند .. بغض نفس گیر شده و چشم بی پرده بدون

افسون نگاه ها در خلوت دل می بارد ..

 افسوس که رسوب های زمینی وجودم را مسخ خود کرده اصالت آدمیتم را

بر باد داده بالهای پرواز روحم را چیده و فسیلی زمین گیرم نموده ..

با دیدن صفای مهرت با خود عهد کرده که رها کنم غیر از تو را ..

در دلتنگی ها به تو پناه اورم و در سختی ها دست های نیازم تنها به سوی

تو باشد و در خلوت با تو بگویم ناگفته ها را ...

 ولی افسوس که عهد را فراموش کرده ،

رسم نمک شناسی میزبان به مهمان را از یاد برده و دست آویز روزمرگی ها شدم ...

دلم بی قرار آسمانیست که گلدسته های مهرت ، عشق را به بالاترین

نقطه ی خود می رساند و کبوتران امید ، وجودتت را به اشک شوق طواف

جان می کنند و گلهای اجابت را قاصدکان به سرزمین دلهای پاک روانه می کنند ...

دلم برای یک لحظه خلوت با تو ...  سکوت به عشق شنیدن صدای تو و

 یک لحظه حس حضورت تنگ شده است ..

دلم بوی عشق را از دست داده .. طراوت را از یاد برده  .... زنجیر های نفس

را به گردن آویخته ... از نامت جملات بر ورد زبان جاری ساخته و معنای

بودنت را از یاد برده ...

 لحظه هایم مواج بی قراری شده که نه دل به دریا دارد و

 نه ساحل را به انتظار نشسته ...

آشفته و مضطربیست که که آرامش را به سرگردانی در کوی تو می جوید و

معرفت حضورت را به عشق می طلبد .

دلم بی قرار آسمان کویت شده ... خسته از هیاهوهای سکوت ،

 افق مهرت را در آیینه ی سجاده ی عشق به شوق دیدن ،

گلباران ترنم های دیده نموده سر بر خلوت راز گذاشته و دست های نیازش

را برای حس گرمای همراهیت در یخبندان های نا امیدی فرو برده تا

جوانه ها ی همراهیت را از پس درنگ ها و فاصله ها ببیند ... 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 92/11/25

 

جاده ایست بس طویل ورودیش معرفت می خواهد و پیمودنش عشق ..

 دل شیدایی می طلبد و نگاه عاشق می جوید ..

رهگذران این جاده  مسافران سر گشته ایی هستند که نشانی آرامش دهنده ی

دلهای خسته ی خود را در اینجا یافته اند ....  به خطوطی سبز از امید منقوش شده

و به لاله های زیبا مزین و بوی عطر گل یاس دل را مدهوش باورش می کند ..

جاده ایی که بر نوید الهی استوار گشته و به عطر سخن معصومین معطر  دل به

پشتوانه ی اعتقادش عشق را باور کرده و مسیر را می پیماید

که در انتهای این جاده تلا لؤ نوریست که خورشید را به سجده وا می دارد

دریایی از مهر است که اقیانوس ها را قطره می کند ..

منجی ای که نجات دهنده ی جان است و سرد کننده ی دوزخ ... ...

اما این جاده فرازو فرود های بسیاری دارد که

 پیمودنش چشم بصیرت می خواهد و فراست عقل ...

گاه غبار تردید آنچنان جاده ی ذهن را در خود فرو می برد که عقل توان تشخیص

را از دست داده زیبایی های معرفت را ندیده و بر وجودش غبار تردید می پاشد ...

و گاه سم شبهات فضای ذهن را آنچنان مسموم  می کند و در مه تحیر و حیرانی

فرو می برد که چشم مسیر پیمودن جاده ی انتظار را گم کرده  و

 به دره ی انکار و فراموشی سقوط می کند ... سقوطی که گاه وجود معرفت درونش

را خرد کرده و سوی چشمانش برای دیدن حقیقت را تا ابد از او  می گیرد ...

و گاه نا امید های گاه و بیگاه دل ، جاده ی را سنگلاخی می کندکه پیمودن مسیر

را سخت و دور از دسترس جلوه داده کوله ی گذر را بر زمین یأس گذاشته و

 به انتظار نور امید رهگذری می نشیند که بیاید و حسم خسته از پیمودنش را

 با خود به انتهای جاده بکشاند ..

و گاه سایه های شوم جهل و تردید و انکار و فریب مدعیان دروغین

چنان مسیر را وهم انگیز و دود آلود می کند که چشم وجود هر گونه نور ی را وراء

این تاریکی انکار کرده  و کور سوی شب پره ای را نور گمشده ی خود دانسته

و به عشق رسیدن به او در گردابی از نادانی فرو می رود

 که وجودش را در رسوبات ذهن در خود دفن می کند ...

جاده ی انتظار بسی زیبا و پیمودنش بسیار آسان است ..

یازده خورشید روشنایی این راه را بر عهده گرفته و سخنان راه گشای خود را بدست

ستارگانی داده اند که وجب به وجب این جاده را پوشانده اند ..

در کنار هر پیچ خطر و تاریکی دلی ، راه دانانی با تابلوهای روشن راهنمایی

 قرار گرفته اند و برای آرامش جان مسافران این جاده

عطر ظهورش را مژده بخش کرده اند ..

برای پیمودن این مسیر،  قطره ایی از معرفت هم باشد که آب باریکه ایی به دریای

معرفت اولیاء راه داشته باشد کافیست ....

باید با طنابی از عشق وصل به دریای معرفتشان شد و

 نگاه را به زیبایی افق انتظار سپرد و با توکل بر مهرش به امید دیدن رویش

 و لمس کردن حس بودنش بپیماییم مسیر جاده ی انتظار را ...


اللهم عجل لولیک الفرج  

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 92/11/24

 

 

در سکوت واژه ها او نیز جا مانده است ...

خسته از تکرار بی امان لحظه ها .. تیک تیک مبهم پر صدا ..

انتظار پر معنا ... کوچه های  بی قراری دلهای مضطرب .. نگاه خسته و

مبهوت از آسمانی که با عشق می نگرد .. گرمای محبت را می بخشد  .. رنگین کمان

باور را مژده می دهد و عطر گل یاس را به مشام جانهای خسته می نشاند ...

در نجواهای بی قراری عقربه ها ... بر گذر دقایق در ساعات خسته و نگران مرور

 می کند خاطرات را ... خاطراتی به جا مانده از گذر عمر ... خاطراتی که گاه

 سنگینیش قامت سرو را خمیده می کند . گاه سردیش گرد زمستان زود رس را بر

موهای شلاق خورده می نشاند  .. خاطراتی که گاه آتشفشان محبت درونش را در

سردی انجماد خود خفته ی خاموش می سازد و گاه وزش طوفان سهمگینش به

ناگاه بهار وجود را خزانی می کند که گل واژه های امیدش را در تزاحم احساسات و

واقعیات برگ ریزانی می کند که اشک حسرت پزمردنش آن را برای همیشه در دل

خاک سرد جنون دفن خواهد کرد ...

خاطراتی که قاصدکان مهر را بی صدا در کویر چشمان

غبار سوی رهگذرانی می کند که دل تفتیده ی کویر را جولان تلاش خود نموده اند

شاید تک درخت تشنه ی کویر را جرعه ای از خنکای جوی مهر آسمان بنشاند...

خاطراتی که در افق بی انتهای خود در سپیدی رؤیاهای شیرین کبوتر دل را از

حصار قفس سرد و سنگیت رسوبات زمینی جدا کرده به شوق کوی او بالی از امید

بخشیده پهن دشت آسمان آبی را تا بی کرانه ی لاجوردی مهرش در زیر بالهای

 خود چرخی از شوق زده و نگاه غم گرفته ی غروب را مژده ای از همدلی می بخشد

خاطراتی که گاه سکوت شب  را همراه بغض نهفته ی خود کرده و

 دل آسمان را به رصد شهاب سنگی از امید اشک باران می کند و

سوی نگاه بی رمق ستارگان می شود و گاه بی پروا از عالم و آدم به فشار بغضی

کشنده از خرد شدن احساسات  در ثانیه های مبهم سر بر زانوی غروب گذاشته

گیسوان طلایی خورشید را به رنگ حزن دل آغشته نموده و بی صدا اشک هایش را

به نگاه خسته ی غروب می سپارد تا دست نیافته ترین نقطه ی آسمان را

همدم لحظه های نگران و دل محزونش نماید ..

خاطراتی که در ثانیه های خسته ، دل پر خروش موج را می طلبد

شاید در خروش بی امانش و در سکوت باز گشتش به دل دریا

او را در قعر دریای فراموشی در کنار صدفی محو نماید ...... 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 92/11/20

 

 

حال که طراوت بهار ِنوجوانی وجودش را در بر گرفته

 بیش از هر زمان دیگری به مراقبت تو نیاز دارد ..

رهایش نکن .. به حال خود واگذارش نکن ..

 نگو که از آب و گل گرفته بارورش کرده ای و حال باید خود بروید ...

قد بکشد و تنومند شود ...

نه این زمان بیش از هر زمان دیگری به مراقبت تو احتیاج دارد ..

گلیست تازه شکفته ، جذب نور خورشید می شود پروانه ها را به بازی می طلبد

 دل به آوای بلبل می سپارد ...

 او جذب می شود ولی قدرت تمییز ندارد...

 نمی داند چشمان گرگ هم می درخشد !!!

او نمی داند هر ندایی آوای بلبل نیست  نمی داند که می توان گنجشک را رنگ کرده و به جای قناری جا زد ...

 تو برایش باز گو از رازهای روزگار ...

از تجربه هایی که گاه تمام آرزوها را می گیرد

تا خود به زهری تلخ ماندگار وجود گردد ..

برایش بگو که روزگار تک پرده ی عشق ندارد

که عمر پرده های بی شماری در بر دارد ....

باید بداند که زندگی تک فصل بهار نیست که

 خزان  و زمستان سخت را به دنبال دارد ...

برای پاییز عمر آماده اش کن ...

 نباید به خزان روزگار دلش را زیر پای رهگذران بیندازد

و صدای شکسته شدن احساس و غرورش را بشنود ..

از نهیب زمستان زندگی با خبرش کن ...

باید بیاموزد که در یخبندان بی مهری روزگار به هر نشانه ی گرمی پناه نبرد

شاید آن گرما رشه اش را بسوزاند

در زیر تازیانه های باد سوزان ... در کولاک روزهای سخت و برفی زندگی

 به هر به ظاهر سر پناهی پناهنده نشود ....

شاید آن سر پناه سیاه چالی باشد که

برای همه ی عمر وجودش را در خود حبس می کند

برایش بگو در روزهای نا امیدی روزنه ای به سوی آسمان از دل خود بگشاید

 آنجا که واژه ها حصر در سکوت می شوند ...

ضربان قلب به عظمت وجودش تپنده ی بی وقفه می شود

 جاییکه لب بسته شده و تنها اشک است که می گوید

و دل با معبود خود خلوت می کند ..

 برایش بگشای و حک کن در وجودش سجاده ای از معرفت

مزین به گل عشق ،  معطر به عطر توسل

که هیچ شبهه ای نتواند حک کرده ی تو را در خودش محو کند

و هیچ غباری از تحیر قادر نباشد به نزدیکش بیاید ..

ریشه های این نهال تازه روییده ات را در خاک اعتقادی آنچنان قوی کن

که هیچ طوفانی نتواند آن را بلرزاند..

 به عشق قویش کن... به محبت بارورش نما

به هم صحبتی از صحبت غیر بی نیازش کن ..

 برای مراقبت از گل بوستان زندگیت حصاری از شیشه و سیم خاردار نمی خواهی

برج و باروی منع و کنترل کار ساز نیست..

تهدید و تحقیر را فراموش کن..

برایش حصاری از عشق بساز به مهر خویش مزینش کن و به همراهی استوارش نما ..

پا به پایش باش ... در سکوت ِ فریاد در ازدحام خلوتها یش ...

 تا باور کند مهرت را به خاطر بسپارد عشقت را و

 طرد کند هر چیز غیر از دلسوزی ، عشق و مهر تو را ..

صرف پدر و مادر بودن کافی نیست در گذر از دره ی زندگی پا به پایش باش ... 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 92/11/19

 

 

امروز بیش از هر زمان دیگری به بودن تو در کنار خود نیاز دارد ...

حال که زمستان روزگار موهایش را سپیدی ماندگار داده و سختی های روزهای

گذشته بر پیشانیش راه عبور خود را حک کرده

ونخهای گره های زندگی بعد از باز شدنشان

گوشه های چشمانش را به شیارهایی نقش زده

و غم روزگار لبخندش را در خود محو کرده

برای لحظاتی کنارش بنشین به پاس تمام روزهایی از عمرش

 که ثانیه ثانیه هایش را به پایت ریخت تا سرو در برابر قامتت تعظیم نموده

و صبح طربناکیش را از لبخند تو بگیرد ...

 او از تو بیداری در سکوت شب و در خواب پلک ها نمی خواهد

پرستار دل بر بالین تب دارش و فوران اشک از کنار چشم هایت نمی خواهد ...

نمی خواهد پاهایت گهواره ی آرامشش باشد..

نمی خواهد سرش را در آغوش گرفته و اشک هایش را پاک کنی

 و بر ناگفته هایش سنگ صبور بوده و بر زخم هایش مرهم باشی

که خود هنوز با دستان لرزانش تو را در آغوش می گیرد  و

با لخندش  ، با صبوری و گوش جان بودن و با نگاه مهربان و عاشقش زخم های

روزگار تو را ترمیم می کند ...

 تنهایی هایت را همراه می شود و سایه ی غم را از چشم هایت می زداید ...

او تو را می خواهد وجودت ،  بودنت و صدای مهربانت را می خواهد ...

اندکی کنارش بنشین برای دستان لرزانش تکیه گاه باش

پاهای خسته از پیمودن روزگارش را همراه آرام لحظه ها باش

برای چشمانش که سویش را داد تا تو دنیا را بهتر ببینی برق امید باش ...

 برای وجود خمیده ای که در زیر تازیانه های سرد و بی رحم زندگی

در کویر سوزان روزهای سخت ... در گذر گاه سنگلاخ پیمودن مسیر

 در زیر خروارها مشکلات خم به ابرو نیاورد تا تو درد را حس نکنی

تکیه گاه  اطمینان باش ..

بگذار وجود خسته اش را به بید مجنونی تکیه دهد که

جوانی خود را برای بزرگ شدن و بارور شدنش داد..

بگذا در سایه ی چتر حمایت و همراهی تولحظه ای آسودگی خیال را تجربه کند ...

بگذار احساس کند اشک هایی که برای بزرگ شدن تو ریخته

 حال شبنمی شده که وجود خسته اش را به وزش نسیمی از مهر طراوت می بخشد

بگذار طراوت جوانی خود را در دسته گلی ببیند که تو شده ای

 که وجودش را معطر به عطر همراهی می کند ... به لبخندی مهمانش کن ...

لحظاتی کنارش بنشین و دستان سرد و لرزانش را در گرمای دستان خود

جان ببخش  .... بر گونه های چروکیده اش اشک شوق بنشان 

وگل دعایش را در سجاده ی دل خود طراوت بخش وجود نمای .... 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 92/11/15

 

 

دیگر به نوای باران بر قلب خویش واژه ها را به سیراب شدن از مهر دعوت نمی کند

و دیگر به لالای ناودان مژه بر دریای دل نبسته و غزل اشک نمی سراید

 شعر باران باز باران را تظاهر به فراموشی کرده ... رویاهای کودکانه را از یاد برده

به سکوت چشمهای گنجشک پریشان بر شاخه ی تک درخت تنها ،

فریاد قلب را به آهی از سکوت بدرقه ی نگاه خسته ی باران می کند ....

دیگر به انتظار رسیدن قاصدک بهار ، پنجره ی احساس را

رو به لبخند فردا نمی گشاید و

 به شوق وزش نسیم امید گلهای شمعدانی را  تزیین قاب خسته ی پنجره نمی کند..

از پشت پنجره ی بسته در بهت نگاه خسته ،

کوچ بی بازگشت قاصدکان از سرزمین دلش را به سرزمین بادهای پریشان

 در سکوتی جانکاه در فریادهایی خاموش به زمزمه ی سکوت اشک بدرقه می کند...

دیگر موج های سرگردان تحیر را مژ ده ی رسیدن به ساحل آرام را نمی دهد ..

دل طوفان زده ی دریا را امید واهی دادن

گردابیست که در خود فرو می بردجان خسته اش را

گردابی که در سکوت خود نابود می کند نای بودنش را ..

 باید به موج بفهماند که با مد دریا همراه شده

 سکوت شب را جولان نهیب خویش قرار داده و تنها اشکهای صدفی خود را

در دامان ساحل به رؤیت نگاه صبح برساند

و چه شاد می شود آن کودکی که به عشق جمع آوری صدف

رد پای احساس خود را بر روی نگاه حسرت ساحل به جای می گذارد .

باید برج و باروی احساس را دیواری به بلندای اندیشه بکشد

 دیواری که دیگر نیازی به پر چینی از گلهای وحشی و شمشادهای خفته ندارد

که زخم احساس را سدی غیر قابل عبور نموده

 و در سکوت تنهایی خویش به نظاره ی آسمان آبی مهرش بنشیند

بالهای آرزوهایش را جولان پرواز داده

کبوتر خسته در قفس را به دلخوشی فرار از تیر صیاد آرام و حیران

 در پشت میله های سرد قفس بالهایش را به خفتنی سرد فرا می خواند

  آنقدر سرد که اشک هایش را قندیلی از ذوب احساسات و سردی خویش کرده

 و حصار سرد میله ها را تنگ تر می کند..

 و شاید در تمام این لحظات تنها امیدش همان جوانه ی روییده در صحرای سکوت

است که پای ستون خشکیده را به انتظار روییدن امید به نجوایی از دل بر

 می خواند و صحرای خسته را نگاه امید می شود به بارش مهری از آسمان تفتیده

تا شاید لبهای زخمی جوانه ای را مرهمی از امید باشد ...

او به سکوت صداها می گوید می نویسد و می خواند ناگفته های چشمهایش را .... 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 92/11/10


 

شاید بتوان گاهی از دل رود نغمه ی زندگی را شنید . در ترانه ی رود بر گذر عمر

بتوان روزنه های عشقش را دید ... از سبزه ی روییده بر کناره ی جوی امید را به

عاریت گرفت و از لبخند شاخه گل تنها ،  طراوت چشم انتظاری را به امید رسیدن

درس گرفت  ... می توان بر شاخه های بید مجنون راز نهفته اش را خواند و سایه

بان مهرش را بر زمینه تفتیده نظاره کرد .. صدای پیچش باد در شاخ و برگ درختان

را می توان به گوش لالای بودن و زندگی کردن شنید ... از شتاب ماهی ها  می توان

تلاطم دریا را به چشم انتظاری دید ، که شاید نگاه ماهی رود هرگز سخاوت دریا را

به خود نبیند ولی عشق بودن و وجود دریاست که او را تشنه ی شاداب در دل رود

 نگه داشته است ... از این همه عطرهای پراکنده ی زندگی می توان یک دشت را

معطر کرد و جان خسته را آرام نمود و برقی از لبخند امید را بر دل نشاند ...

می توان به دل ساکن در کویر خستگی ،  بال کبوتر امید را هدیه داد و نه تا اوج -که

برایش دست نیافتنی است -که بر بالای بام شوق پروازی از مهرش داد .. می توان

سکوت آرزوها را شکست و آن را به دست قاصدکان مهر سپرد و با نسیم امید به

حرکت در آورد و با جریان انتظار استجابت در دستان خدا نشاند آنجا که برای

 استجابتش مسجد و محراب .. عرفه و منا نمی خواهد که دل شکسته و ندای نیاز ...

دست های بر آورده و اشک فرو ریخته می خواهد .... می توان با سکوت شب همراه

شد و این بار نه برای شکستن بغض سینه ...  که برای شکستن دیوار تنهایی دست به

دامان مهر خدا شد ... که برای شکستنش نه تیشه ی فرهاد می خواهد و نه نعره ی

بی قراری مجنون  .. که بیستون دل می طلبد و اشک امید ... نه برای کندن احساس

و مخفی کردن شکستن صدای بغض در صدایش .. که برای پر کردن فاصله ها

نردیانی از عشق او نیاز است ... می توان پله هایش را با آیه آیه های مهرش ساخت و

 بر جا پای اتصالش عشق او را ریشه ی ماندگار کرد .. می توان فاصله ها را به اشک

ندامت پر کرد و در نگاه پر شور ستارگان امید به همراهی مهرش و شکستن دیواره

ی تنهایی وجود را دید و شادی نور شهاب سنگی از دل آسمان روح را برای آرامش

به فراسوی ابرها  در خلوت عارفان به نجواهایی از جنس دل  در سکوتی که همراهی

او در آن است به بانگ تکبیری به رسایی صدای عشق مناره ها که جان را وضویی از

اشک دهد و بر خلوص ثانیه ها رکعتی را به نیاز تمام در برابر بی نیاز آرام بر جان

تشنه ی روح خسته نشانید و نگاه مضطرب را به شکستن بلور های اضطرابش و فرو

افتادنشان در دامان ستاره ها آرام کرد ... شاید بتوان در اوج رهایی از جسم خسته ..

ندای مهرش را در صدی از ثانیه شنید و به انتظار دوباره شنیدنش انتظار شیرین را

به چشمان غمگین غروب هدیه داد و غم را از نگاهش به لبخندی از امید محو ابد

کرد ............

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 92/11/8

 

اندکی بنگر که بر فراز کدامین قله ایستاده ای ؟ برای گذر از سنگلاخ های وجود چه

احساساتی را پل کرده ای ؟ !

اسب غرور خود را با چه واژه هایی نعل نموده و بر دشت احساس چه کسی این

 چنین پای کوبانی ؟؟ !

خرد نمودن شیشه ی احساسات به طعن حقارت هنر نیست

با واژه های بی مهری خود دلتنگی را مهمان قلبی نمودن با خصلت جوانمردی

سازگاری ندارد ... چرا با معیار خویش در مورد دیگرن قضاوت نموده در دادگاه خود

ساخته ی ذهن محاکمه اش نموده و بدون شنیدن حرفهایش حکم صادر می کنیم ..

قضاوت بر دلها تنها برازنده ی اوست که آگاه از اسرار است ...

یادمان باشد سیلی حقارتی که بر صورتی نواخته می شود

و صدای رعد بی مهری که قلبش را شکسته و گونه هایش را غرق در اشک هایی

میکند که خود مبهوت افتادنشان است...  روزی نهیب صدایش دیواره ی وجود ما را

 هم خواهد لرزاند و از اسب غرور به خاک حقارت می اندازدمان ..

تازیانه ی بی مهری را نواختن و وجودی را در هم شکستن هنر نیست

که قلب شکسته آه و اشک را برای ترمیم زخم هایش فرو می ریزد

 که به سوز هر آهی خاطرات ما در وجودش نبدیل به خاکستر می شود

و فرو افتادن هر قطره ای از اشک محبت ماست که قطره قطره از وجودش خارج میشود ...

اگر خوب نگاه کنیم قله ی غرور نیست که بر فراز آن ایستاده جولان بی مهری می

دهیم .. مردابیست که به زودی ما را در خود فرو خواهد برد و بر وجودمان خط

فراموشی خواهد کشید

چهار نعل غرور تاختن بر دشت احساسی و تازیانه ی بی مهری بر سبزه های

وجودش زدن و دشت وجود را کویری سر در گریبان تنهایی فرو بردن و بغض را

آتشفشانی مذاب در درونش قرار دادن که راهی به بیرون نداشته و مهر درونش را

ذوب در خود می کند جای حیرانی دارد !!!! اندکی تأمل کنیم ...

یادمان باشد تنها غرور و بزرگی داشتن از آن اوست

که کبریای مطلق است و قهار بی همتا ..

شاید شکسته ی قضاوت ناعادلانه و طعن های بی مهری ما

محکمه ای دنیایی برای داد خواهی نداشته باشد ...

 اما داد رسی دارد بی همتا .... شنونده ای بی نقص و قاضی ای عادل  ..

به محکمه ی دل بر  سر سجاده ی خویش می نشیند و

با شکسته های احساس خویش داد خواهی قلب شکسته ی خود می کند .... 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 92/11/4

 

 

دلم برایت تنگ شده است ... برای صفای وجودت مروه ی جانت و عطر حضورت ...

خود اسیر در زنجیر منیت ها و خود خواهی ها گرفتار روزمرگی های خویشم .. قفس

سرد دنیا را بهشت برین دانسته و غرق در آمالش تو را فراموش کرده ام ..

اما مرغ جانم سر گشته ی کویت بی تاب از بودن گشته ،  از فاصله ها به تنگ امده

 و راهی برای وصل تو می جوید ... چقدر فاصله است بین نگاه من و محل قرار تو ...

وجودت را عطر حضورت را در خود حس می کنم ولی غبار غفلت چشم عقلم را

پوشانده و نگاهم عاجز از دیدن رویت گردیده ...

خسته ام ... خسته از بودنی عبث ... از ماندن درد  از فریاد های خاموش و از اشک

های مخفی .. خسته از گریستن با باران ... شکستن به رعد و پناه بردن به چشم

غمگین غروب ... دلم آرامشی می خواهد از حنس تو نوری از یاد تو و عطری ازحضور تو ...

دیگر قاصدکان مهر گذرشان به دل بی قرارم نمی افتد...

 که آنها نیز از وجود خفته ام فراری هستند ..

سکوت شب مأمن رازهایم گشته و جوی اشک نغمه خوان محفل چشم هایم  .. اما

افسوس که سجاده ی خلوتم خاموش گشته و گل های یاسش پژمرده ی حیرانی ،

بر دل خود اشک درد می ریزند ... سر بر سجاده ی خاموش و شمع خفته ،

از دانه های تسبیح چشمانم کور سویی می جویم از نور ، برای رسیدن به کوی تو ...

می خواهم از دلتنگی هایم برایت بگویم  از فاصله ها شکایت کنم و از بی مهری ها

به مهرت پناه ببرم  ولی افسوس که واژه های احساسم نیز در انجماد دنیای نخوت

آدمیان یخ زده و مرغ درون را در سکوت احساسات مهمان پنجره ی بسته ی

چشمانم میکند ...

خسته ام .. خسته تر از آنکه بگویم .. توانی برای نوشتن ندارم در رسوبات زمینی

اسیر شده ام ...  قیچی بی مهری روزگار بالهای پروازم را چیده و زرق و برق های

دنیا بند اسارتم گردیده  ... قفس سرد دنیا را توان ماندنم نیست .. از دنیای یخ زده

 خسته شده ام .. از بهاری که بوی خزان می دهد و از زمستان حاکم بر جانها خسته ام ...

به دنبال عشق تو بی قرار افکار شده ام .. بر سجاده ی خاموش من ندایی از عشق

بدم  ...  بر قلب خسته ام از مهر ببار ... بگذار غبار غفلت نشسته بر جانم را با اشک

چشم بشویم .. بندهای اسارت را به شوق وصال تو پاره نموده و قفس سرد جان را به

عشق پرواز در آسمان آبی مهر تو باز نموده و همراه با جان های عاشق بر فراز

گلدسته های مهرت به هنگام دعوت مناره های عشق به خلوتی عارفانه چرخی از

 شوق زده  در کویت آرامشی از عشق گیرم ...

خدایا ! مرغ خسته ی جانم را به به آغوش گرم خود پذیرا باش و

جان حیرانش را به لطف خود آرامشی از مهر عطا نما ....... 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 92/11/2

 

در خروش موج گم می شود به آغوش ساحل پناه می برد

صدف را به شوق هم نشین می شود و با اشک های دریا همراه گردیده

بالهای مرغان دریایی را بال پرواز شده و

 همهمه ی دلتنگیشان را به بارش نم نم خود پاسخ می گوید

 بر برگهای سخت مانده بر درخت صبر دست نوازش کشیده 

و شاخه های لرزان تک درخت کویر را پناه گاهی از امید رویش می دهد ...

به بارش مهر خود بر سینه ی تفتیده ی کویر

وسعت زخم بی مهری ابرهای تیره را مرهمی از احساس می کشد

و لبهای تشنه اش را قطره ای از بارش عشق می نوشاند ...

 به حال  زار پرندگان حیران در آسمان مه گرفته

که به دنبال آشیان آرام خود فراسوی مه را به انتظار ِ نا آرام نشسته اند

اشک تقدیر ریخته و خجل از بارش بی امان خود بر آشیانه ای خسته

به دل پر خروش رود پناه می برد تا دلتنگیش را بدست او داده

و در سکوت دشت شب بشکند بغض نهفته اش را

 و خود اشکی شود از دل باران ..

به بارش مهر خود زمین و زمان را در بر می گیرد ...

 بر چشمان تنهای کویر باریده و به اشک های صبرش بوسه ی مهر زده

گونه هایش را می شوید و بر جان خسته اش لالای بودن می خواند ..

خجل از چشمان پر حسرت پسرک واکسی به

سفیدی قلبش تعظیم طراوت کرده و سنگینی رنگ سیاه سختی روزگار را

از صورتش پاک نموده و به پای گریه های نیم لبخندش

 با تمام وجود اشک می ریزد

آنطرفتر سنگینی غم دل کودک وزنه بدست را

 با وزنه ی احساس خود سنجیده تاب تحمل دل غمگینش را ندارد

و جاری در جویی می شود که

 هر روز چشمان جستجو گر کودک را دنبال می کند ..

بر پنجره ی احساس خفته ای می کوبد

گل تنهای پنجره ی خاک گرفته را همراه با وزش نسیمی

قطره ای طربناک از امید هدیه می دهد

و غبار از دل تنگش به بارش خود می شوید ..

به رخ حزن گرفته ی خورشید که در دست ابرهای دلتنگی

مخفی نگاه ها یی شده که تنها امید زنده  ماندنشان طلوع هر روزه ی اوست

نا شکیب می بارد ... بی صدای پر خروش ، آرام نالان ...

آنقدر که ابرهای سر سخت تسلیم بارش مهرش شده

پرده از رخ خورشید بر می گیرند و

باران  ، چشم نوازی رنگین کمان عشق را

 به چشم های خسته ی دوخته به آسمان آبی هدیه می دهد ..

باران بر ناودان کودکی ضرب آهنگ عشق می زند و

بر سقف خانه نوای احساس می کوبد

 و بر ندای آبشار ترنم زندگی می بخشد ..

 قاصدکان را به وجد اورده

تا خبر امید را به دلهای خسته ی آنسوی دشت انتظار هدیه دهند ...

باران از فرود خود از دل آسمان تا نغمه ی خاموش زمین

 درد ها را حس کرده غم را دیده  اشک ها را همدم شده

 به آهی ناله ای کرده  بر لبخندی خندیده و به انتظاری امید داده

 ندای مهرش را پخش در حجم احساس کرده و

شاید خسته از خستگی دلهای خسته  ، خود آغوش ساحل را می جوید

تا در آن آرام گرفته و در غروب با صدای غم گرفته ی مرغان دریایی

همراه شده در چشمان غمگین غروب نشسته

و آرام و بی صدا بر دل خسته ی دریا ببارد ...

مهر باران خود مهر پذیرش ساحل را می جوید  



طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 56
بازدید دیروز: 40
کل بازدیدها: 234128