سفارش تبلیغ
صبا

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 93/11/28

 

 

آبی ترین احساس را موج های بی قراری می فهمند که سراسیمه خود را به ساحل نگاهت

 می رسانند تا دست های مهربانت گونه های پر خروشش را نوازش کند .. و پناه طغیان

سر کش دلش باشد .. آبی چشمان تو را شبنمی معنای طراوت می بخشد که تا سپیده دمان

اشک آسمان را جلای مهر می دهد و طراوت باران را به زمین تشنه اشک شوق می بخشد

.. محو در پاکی و نجابت چشمانت آیینه ای می گردد که به عمر روزگاران در سکوت

خویش گویاترین فریادها را در صدای خاموش فریاد کرد ... آنگاه که  برداشتن نقاب ها از

چهره دید وزخم خنجربر جان را احساس کرد .. از آبی احساس خود کدامین  راز را در گوش جویبار زمزمه کرده ای

که در گذر از شیار چشمان رهگذر سرگردان طراوت می

بخشد خاطراتی از جنس باران ..

 قاصدکان را به سوی کدامین دل با خبری از پایان بی قراری های انتظار روان داشته ای

که آسمان را چتر پرواز دارند و از نشستن بر کف دستی در زمین خاکستری گریز راه

دارند .. در اندیشه ی چه معانی روزها را می گذرانی  ؟ ؟ که واژه ای برای نوشتن نمی

خواهی و دفتری که امانت دار راز دلت باشد را نمی یابی ... که جوهر نگاه بر صفحه هایی

 خشکیده است که دست خط تو را به سطری از قافیه ی دل در ردیف غزلهای بی ردیف با

وزن احساس می خواند ..

آبی نگاه خود را از کدامین آسمان امانت گرفته ای  ؟؟ که پرواز کبوتران را رصد دارد و

مژده بر اضطراب پرستوهای مهاجر در رسیدن به مأمنی امن است ...

 در گوش لحظه های تبدار از سوختن ثانیه های بی بازگشت عمر..  کدام حدیث عاشقی را

زمزمه کرده ای که فروکش کرده سوز سوختن را و همقدم پاهای پر شتابت گشته اند  ...

 در نگاهی از مهر  ، آبی ترین احساس را در گوش سرد زمان بخوان ... تا یخبندان روزها را

 بشکند و شکوفه ای میان یادهای خاکستری گردد ..

آسما ن را به آبی نگاهت مهمان کن .. تا آبی ترین احساس را در چشمان تو ببیند و در

 بارش اشک هایش شادی را به آوای چلچله ها هدیه دهد ...

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 93/11/26

 

 

به انتظار بهار که بمانی  خرد شوی ..  شکسته می شوی ...باید زمستان احساسات را تاب

تحمل بیاوری .. در دلواسی از نرسیدن پرستوها ی مهاجر نسیم را سرگردان کوه و دشت

کنی .. و در انتظار دیدن گرمی مهر خورشید هر صبح شبنم چشمان را که قندیلی بر مژه

های خیس گشته اند به گرمی اشکی باز کنی ..

 خود بهار باش ... که گرمی عشق را بر کنار هر محبتی بنشانی...  که جوانه ی مهر را از

دل سنگ برویانی ....  که شکوفه های دوست داشتن را بر شاخسار هر درختی به نکاه گرم

خورشید تزیین بخش دل صحرا کنی ..

بهار که شوی استقبال پرستوهایی را به اشک شوق می نشینی که بر بالهای نحیف خود

عبور از دره ی فاصله ها را دارند .. در بهار هیچ دلی به دنبال گرمای کاذب شومینه ی

 غرور نیست...  که از سردی احساس ها خبری نیست ..

بهار که باشی می توانی با عشق رنگ خزان را از دل ها بزدایی ... به گرمی امید زمستان

سرد وجود را به زیباترین رنگ بودن بیارایی ..

بهار که باشی نه شاخه گلی که بوستانی از گلهای معرفت را به دیدگانی می سپاری که در

آرزوی یک شاخه گل سالهاست که شکفتن دل زمستان را انتظار می کشند ..

 در بهار دیگر از صدای ناله ی باد در سوز شبهایی تنهایی و سکوت خبری نیست ... که

آوای زندگیست که دشت را به وجد آورده ...  قاصدکان را پرواز امید بر فراز نگاه ها

داشته و سبزه های روییده از مهر را فارغ از هر خیال تنگی در دامان طبیعت به پایکوبی

لحظه ها می برد ..

 بهار باش که سمبل مهر است و دوستی .. گاه با شاخه گلی غم را از چهره ات می زداید و

گاه با نوازش نسیمی لبخند را بر لبانت می نشاند و گاه در قاصدکی رها ،  امید را در

دستانت می گذارد و گاه به زمزمه ی جویباری خستگی را از وجودت دور می سازد ..

بهار نیز دلتنگ میشود .........

به گاه دلتنگی آسمان مهر را همدم  لحظه های خود کرده نگاه خورشید را با ابرهای

خاکستری می پوشاند تا شاهد بارش چشمهایش نباشد .. و آنگاه که نگاه ها مجذوب زیبایی

طبیعت شده اند  در خلوت خود سرود اشک  می خواند ..

 دانه های باران برای دل های پناه آورده به امید ،  شادی بخش لحظه ها می گردد و

طراوت ده ثانیه ها ..  بهار در اوج بارش چشمهایش نگاه گرم خورشید را به بازی می

گیرد تا بارش دلتنگی هایش نگاه مهربان او را محو غم نکند ..

بهار با چشمهای اشکبار لبخند رنگین کما ن را به نگاهی هدیه می دهد که دلتنگی او را می

فهمد ... تا نگاه خیره به آسمانش فراموش کند که چشم های بهار هم می بارد  ...

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 93/11/24

 

 

گاهی آنقدر دلتنگ و خسته می شوی که مانده از خود و رانده از هر جایی .. محل

دنجی میخواهی که فقط خودت باشی و خودت ..

 دل که طوفانی می شود ... افکار را پریشان گرد باد خود می کند.. دریای

طوفانی دل صخره های وجود را در هم می شکند .... آنقدرسخت که چون کشتی

 شکسته ای سوار بر موج های خروشان یأس و نا امیدی پناهی نداری و مأمنی ..

ساحل آرامی نداری...  فانوس های فکرت خاموش شده ... و ناخدایی را میمانی

که تنها سکانی از وجود درهم شکسته در دست داری ..

 در اعماق تاریکی لحظه ها .. در دلواپسی فکر و خیال ... پیش رویت سیاه چال

های ترس است که تو را در خود می کشد ... در دریای طوفانی وجودت دستی

برای گشودن سجاده ی خاموش نداری ... که یاس های مُهر به لبش ، گلویت را به

بغض می فشارد ..  در درماندگی وجودی سرد و پر آشوب ...  فریادی خاموش

از اعماق وجود ، دلت را سجاده ی راز می کند ... بی صدا و خاموش در تحیر

لحظه ها سر بر دامان دل می گذاری و چشمها را به دست حدیث جان می سپاری

. به دنبال روزنه ای از امید می کاوی باورهایت را ... اعتقاداتت را مرور می کنی

 تا شاید روزنه ای از نور بیابی .. و چون غریقی نا امید  ، دست نجات به سوی

 آسمانی بلند می کنی که می دانی قطره های باران از اوست ..

 دست های خالی ... قلبی اندوهگین و صدایی خاموش  .. وجودت را زخمی درد

میکند ... دشت واژه ها را شخم حیرانی می زنی تا بیابی معنایی و بسرایی نغمه

ی از حال پریشانت ...  ولی درد تو کجا و واژه های تهی کجا ؟؟

 دست های خالی ...  لبهای خاموش ...  چشم های گریان و اعتقاد به وجود او و

مهربانیش تنها دارایی سجاده ی دل توست در طوفان لحظه ها ..

در خاموشی ثانیه های درد زمزمه ی دل را به دست شبنم هایی می سپاری که

هزار راز نگفته دارد .. سر را توانی بر سجده نیست که از گذر لحظه ها در

دستان خالی واهمه ی یأس دارد و ترس رد ..

می شکنی ... مگر می شود که رد کند دست نیازت را ... او که گرمی خورشید را

به زمستان می بخشد و شکوفه های امید را به لبخند بهار هدیه می دهد ..

صدای شکسته شدنت را می شنوی ...وجودت در هم می شکند و زخم وجودِ

 شکسته چشمها را باران بهاری می کند که بر طوفان دل می بارد و دریای وجود

را طغیان خاموش می سازد ..

بی اختیار سر بر سجده ی دل می گذاری .. سجده ی دل آهنگ گشودن در بسته

به رویت دارد ... که خود گفته است جایگاه مهرش در قلب شکسته است .... و تو

 حالا شکسته تر از فکر خود هستی .... طوفان بی قرار دل را آرام به عهد به

وفایش می کنی...  پلک بر چشمان مضطرب می بندی و..

 به امید قطره ای از محبتش در دستان نیازمند خود آیه های اشک می خوانی ....

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 93/11/23

 

می شکند خیلی ساده .. خیلی راحت .. شاید وجودش یخ زده  که به هایی از سردی ندایی

در هم می ریزد .. یخبندان احساس .. سرمای سوزناک و زمستانی که قصد رفتن ندارد ..

که رسم آدمیان شده است که هر فرد به وزن واژه های خود ترانه ای می سراید که به معیار

خود به قضاوت می نشیند که دادگاه غیابی تشکیل داده و متهم را بی تفهیم اتهام به چوبه ی

دار می سپارد... داریی که یک لحظه نه که تمام عمرش را بغض چرایی می فشارد ...

انگار محکوم است آنکه صداقت را دوست دارد.. او که فریفته ی یک رنگی گل شقایق شده

است باید تاوان هزار رنگی دنیا را بخورد ...

دیگر د ل را محرمی برای زمزمه نیست که صدای نهفته را باد صحرا می فهمد و انعکاس

کوه آن را به سخریه ی صداهای خاموش می گیرد ..

قاصدکان نقاب بی مهری  بر چهره زده و چشم را پشت پنجره ی احساس در طوفان دل و

باران مژه ها به انتظاری دور مشغول داشته اند ..

خورشید نیز رسم دلنوازی خود را بر زمین نهاده و سرد و بی رمق با طلوعی خسته به

دنبال اشعه ی گرم نگاهیست که در پرتوی نور آن گرمی مهر را بیابد ..

در قانون نانوشته ی دنیا بر دست خط دهان آدمیان واژه ها را به سلیقه ی ذهن معنا میکنیم

.. دوست داشتن را چوب بی مهری زده و در خفای افکار پریشان محکوم به حبس ابدش

می نماییم .. صداقت را بر چسب حماقت در عمق ناباوری زده و در دریای رنگ های

دروغین به هزار ترفند غرقش می سازیم ..

دیده را حکم می دهیم که باور نکن خوبی را از یاد ببر جوانمردی را .. بپندار افسانه بوده

آنچه از عشق و محبت دیدی و از او می خواهیم پرده ی فراموشی بیفکند و جویبار زلالی

که از عشق و معرفت دیده همه را سرابی بپندارد که هیچ واقعیتی نداشته ....

 فکر را به حکمی ناجوانمردانه محصور می کنیم بر بافتهای قانون  روزگار... که باید اگر

سر مشقی دارد از روی قانون عرف باشد و معمول ... که بال دادن خیال به سمت آسمان

جرم است که دست یابی به رنگین کمان عشق را هوسی بیهوده می دانیم ...

 برایش میخوانیم که زمزمه ی دل تو مجرمانه است که دوست داشتنت عبث است که آزاد

آمده ای اما محکوم به اسارتی .. اسارت در قفس سرد دنیا ... حبس در میله های طرد که

بوستان دل چهار دیواری سرد دنیای بودن است..

 بالهایش را در رسوبات زمینی نگه داشته و برایش لالای زچر آور پرواز می خوانیم ..

محکوم است به بودن که باید فکر را مهار زده ...  اندیشه را از آسمان باز دارد که نجوا را

 فراموش کند ... زمزمه را ازیاد ببرد که سجاده ی خاموش شود ... که در قنوت بغض کند

و در سجده لب فرو ببند ....و تنها آزادیش بارش چشمهایش باشد  ... که به شکسته شدنش

گریه کند که به خاموشی چشمانش اشک بریزد که میله های قفس بودن را با اشک جلا ی

 ظاهر دهد...  که ببارد ...

که با دل آسمان همراه شود ...

 که با آوای باران  بخواند و زمزمه کند ترانه ی غم را در ناله ی غمگین ناودان ....



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 93/11/21

 

غروب که میشود نگاه سرد تنهایی دشت د ل را در خود فرو می برد و رقص سرگردان

 سبزه ها در دست باد که باید سکوت شب را به شبنمی از دل بیداری لحظه ها بدارند تا

طلوع ، نگاه مهربانش را در لبخند زندگی بخش خورشید به جنون بید داده و دلش را به

انتظار دیدن لیلی عمر به شمردن یاس های مهربانی ببرد ..

 خسته و دلتنگ در نگاه غروب می نشیند...  و غم غروب در فراق آلاله ها را بهانه ی

چشم ها کرده و مژه ها را بی قرار بودن ترنم خوان زمزمه ی دل می کند ..

آسمان بغض کرده و در هوای کبوتر مسافرش گاه چشم خیال را از چنگالهای باز دل خون

 داشته و گاه بندهای گسسته ی صیاد را در هاله ای از اشک از دل مخفی می دارد ..

 غم غروب غم جدایی ها و فاصله ها ست .. فریاد رفتن و محو شدن .. بستن چشم است و

 گشودن دل .. باید پرد ه ی شب را باور کرد .. سکوتش ...  بغضش ...  دلتنگیش را هیچ

آوایی یارای همدلی نیست که خود در سکوت لحظه ها می شکند و رخ ماه امید را در برکه

ی دل مسافر رهگذر می نشاند و چه شکوهی از غم دارد د اشک های اسمان که پرده ی

شب را چراغانی دل می کند تا چشمان کودک رؤیا بر بال شهاب سنگ آرزوها به خواب

امید  رود .. غم غروب آوای از دست دادن یک روز از بودن است و نرسیدن ارزو ..

 که بالهای شکسته .. که محبوس در قفس سرد بودن در دل زمینی بایر و خشک  ...انتظار

آسمان داشتن را چه سود ؟؟ که بندهای بودن که آرزوهای هزار رنگ سرابی ...  بالهای

پرواز را در چسب رنگهای دروغین فرو برده و تنها چشمانی منتظر به سوی آسمان برایش

 به قطره های اشک نگه داشته است ..

کاش در غم غروب بغض آسمان بشکند و در آوایی از دل تکیه گاه شانه های لرزانی باشد

که سر بز زانوی غروب گذاشته و زمزمه ی اشک می کند دلتنگی کبوتر رهایش را ...

رنگ حزن غروب ، افق دل را پریشان خاطره هایی می کند که حک در اشک هستند و نوشته بر قلب ..

 کاش باران ببارد و پریشان لحظه ها را همدم چشم باشد و هم آوای دل ....

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 93/11/16

 

گاهی تمام ثانیه ها می شوند واژه هایی نفس گیر و لحظات سطرهایی که در جاده ی بی

بازگشت بودن .. نفس کشیدن را در انتظاری از قلم ِ نگاه در حبس بغض نگه می دارد تا

شاید مژه ها با جوهر زلال دل بر قاب پنجره ی احساس حک کنند اشک واژه ها را ...

بیانی نیست ... قلمی نیست ... که لب از بیان فرو بسته نگاه خسته..

 قلم نایی برای نوشتن درد بر صفحه ی زخمی قلب ندارد که روزگار سرای درد است و

جاپاهای زخم .. اندیشه در حیران است و چشم گریان که آوای خوش چمن و رقص دلفریبش

در دست باد صحرا ... صدای خش خش داس است در هیاهوی زمان...

 به اندیشه مسافریم و به منطق رهگذر ..

در آشوبکده ی دنیا که بی همرهی دل قلم شکسته ای هستیم در میان طوفان واژه ها ..

 در دار گذارها و گذرها .. لب فرو می بندد از نوشتن سوزها ... که واژه ای نیست که

بفهمد معنی درد را که چشیده باشد لمس نگاه زخم را ... بر دیوار از ناله ی آوار نوشتن ...

 بر روی بودنش دست خطی از یادگار کودک دیروز نوشتن ... نه در فهم رهگذر امروز

 است و نه در خاطر مسافر دیروز ..

قلم در اقیانوش واژه ها در دریای جوهر دل می شکند در فهم لحظه ای از درد و حیران

واژه ایست تا بیابد در او معانی دل را که از زبان او بگوید احساس خود را ..

در طوفان واژه ها خاموش می شود بر جوهر نگاه  و می سپارد سکوت ثانیه ها را به

باران چشمها تا قاصدکان خسته را چتر دلی باشد بر فراز اشک آسمان ..

 روزها تبدار سوختن عمر است و لحظه ها هراسان تا شاید بکاهد اندکی از درد زمان و چه

زود می گذرد عمر خسته در گذر جوی زندگی

که عصای بودن را گامهای رفتن کرده .. بر موی ، سروده های گذر از جاده ی سخت

زندگی را به ضرب تارهای سپید جان ، تصویرگری گذرِ زمستانی سرد و سخت کرده ...

کاش می شد عمر را بخشید به آوایی که جان داد کویر چشما ن را...  که معنا کرد بودن را

 وبه ترسیم در آورد خطوط معرفت را ..

 ذهن سرگردان روزهای آشفته و مضطرب لحظه های سخت ، حیران از هزاران واژه

ایست که به معنای یک واژه نیایند ... که فهمی نیست بر دشت کویری دل دشت با طراوت

شقایق جز تصویری از کبوترهای رها از بند بودن .. که اسیر در قفس سرد بودن هیچگاه

نمی تواند به تصویر فهم بکشد پرواز در آسمان بی انتهای عشق ...

که رنگ آبی مهر در درک آسمان است و طوفان دل دریا ..

 ندایی نیست .. واژه ای نیست ...

جز اشک های بی صدا تا طراوت بخشد جان خسته ی تو را در گلی از جنس دعا ....    



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 93/11/10

 

 

سطرهایی نا تمام از واژه هایی ساکت که به ردیف خاطرات نقش گرفتند و با قافیه ی دل

جاری بر صفحه ی بودن شدند .. سه نقطه هایی که هیچگاه پرده بر نداشت از ضعف واژه

 های خاموش ِ پر صدا و تنها نقشی شد که سرانگشت احساس آن را بر پنجره ی یخ گرفته

ی ذهن حک کرد و تصویری کشید بی بدیل از دوست داشتن مهر در سردی احساس ها که

تضادی شد از حرارت دل  و قندیل چشمها ... که رهگذر را به فکر جنون نقاش برد و

مسافر جاده ی عمر ، لیلی روزگار خواندش ....

طراوتی از گل جوانمردی بر قامتی سرو در حجب نگاهی سر به زیر آغاز کرد سرودن

اولین بیت از غزلی بی پایان که صداقت را در میان امواج دروغ روزها ، مرواریدی ناب

از برای چشمان جستجوگرش گردید ... که در ازدحامی سخت از بی تفاوتی دلها ... که

عصای پیر را شکسته و تکیه گاه بودنش را لرزان حیرانی کرده بودند .. دست کمک گشت

 و پای رفتن.. قدمهای خود را در بیابان عشق شکست تا قدمهای لرزانشان حقارت ضعف

نگیرد و سرود ، شاه بیت جوانمردی را و آغازگر بیتی شد از غزلی ناتمام ...

در برهوت جان ها در گریزانی اندیشه ها از کرده ی خود ... و در اشک یأس بر ورق های

 رفته ی دفتر عمر ندای همراهی و مغفرت رب را در بانگ امید گذاشت و ستون های

 لرزان دل را به ستون های خیمه ی گاه عشق پیوندی از امید ِبخشش داد و زمزمه ی طلب

 مغفرت را به زبان دل بیاموخت .. در بارش اشک شوق از پرده ی چشمها و در طواف دل

کعبه ی جانها ، پل ارتباطی قلب مضطرب بود و نگاه خسته  ...

خود سرود رهیدن بر لب داشت و آرزوی پرواز تا بی نهایت افق در دل ..

بر بلندای نگاه مضطرب آرامش ساحل بخشید و دل طوفانی خود را به مهر صاحبخانه ی دل

آرام می نمود .. طراوت بود ن را به جوانه ی امید بخشید و همراهی سوزان دل را محفل

چشم آشنای مسافر گمشده کرد ..

سجاده ی دل را زبان گویا بخشید و مژه ها را در سکوت خود همدم قطره های باران دل

 کرد که بی بهانه در سکوت مبهم واژه ها می شوید غبار جان را تا بیابد مصراع های

ناگفته از غزل ناتمام را ..

غزلی ناتمام سروده ی باران که مفسرش اشک است و بیانش زمزمه ی خاموش  ...

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 93/11/5

 

سرگشته و پریشان در کوچه پس کوچه های بی قراری روی خط ممتد عبور در

طوفان ذهن ایستاده در پشت چراغ قرمز های عبور ممنوع در انتظاری سرگردان

نه بن بست یأس است که خیال را بشوید و بر بند سکوت عمر آویزان کند و نه

روشن و باز که فکر را تا انتهای افق مهر سیر دهد..

ساعت ها در ثانیه می گذرد و عمر، سر گردان ِثانیه ای از بودن است .. روئیدن

جوانه ای از امید در دل کویر در پای ستونی از بودن  و رفتن .. سوز شمع است

و سوختن پروانه.. مرگ لیلی دهر است و سکوت فرهاد کوه کن .. که دیگر تیشه را

 یارای همراهی با عمق واژه های دلتنگی نیست ..

 فرو می افتد سیب از درخت یاد و جاذبه ی عشق آن را به دل رود حیران می

سپارد تا در جوی گذر یک عمر، نقش بندد بر دستان سبو شکسته ای منتظر و

بنشاند لبخند امید را بر لبان خشکیده اش .. در همهمه ی آشفته ی داس ها...آوای

گنگ خوشه های گندم است و زمزمه ی مبهم دهقان پیر ... چرخهای آسیاب

را توانی سخت می خواهد که در سکوت سنگین خود به باری مرگ بگیرد دانه

های گندم را ... که کودکی آنسوتر خیره در شعله های آتش  تنوری داغ ، بوی

تازه ی نا ن را بر سفره ی دل می گذارد  ..

 در گوشه ای دیگر در رقص نورهای کذایی در ریسه های طویل بی پایان شب

در صدای شادی رهگذران در خنکای شربتی که کام را شیرین کرده و د ل را

خنکایی از لبخند جشن می بخشد .. سکوتی خمید ه دارد رفتگری که صف بی

 انتهای لیوان های وا رفته بر زمین را زخمی از جشن دارد و کمری از درد ..

 که زندگی دار تضادهای ناهمگون است ... گفتی که تضاد ها را بازتابی نداری ..

راهی نیست که در کنار لبخند نقاشی شده بر لب ... اشک دل است که از گوشه ی

چشم بی صدا ، در دل پر صدای ناله فرو می ریزد .... که در سکوت شب،  فریاد دل

است که خواب را از پلک های بسته می رباید ..

 که نمی دانی در جشن تولد لبخند بر ساالی از بودن زنی ؟  یا اشک بر سالی از

 کف رفته بریزی ..

 پیر دهر گفت که باید تا به روز موعود  رفتن صبر کرد در این جاده ی بی

 بازگشت زندگی .. باید در اندک مجال عمر، عشق را سکوی پرواز داد و نفرت

را چال در خیال کرد .. باید انتظار را سبز دانست و امید را برگ بودن داد، آنهم

در زمستان وحود در دشت بایر دل ..

او گفت که زندگی دار تضادهاست ... که  در قلب باید قاب دوست داشتن نگه

داشت و چشم را از ابراز مهر بر گرداند .. او گفت که باید از آتشفشان وجود و

یخبندان احساس ها آیینه ی بودن را سالم نگه داشت ...

 کاش تدبیر جمع تضاد ها در رخ  یک دل را نشانی از عمل می داد ...

تا نقش می زد بر دل

 همچون تضاد نگاه مهر خورشید در اشک آسمان  رنگین کمان مهر را



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 93/11/1

 

چندیست سکوت کرده  و بیان را در لابه لای سطرهای سفید چشم انتظار گذر روزهای

 سخت کرده است ..دیگر برای حرفهای ناگفته همدم خاموش نیست ... واژه هابرایش

سنگین شده و نایی برای ضرب زدن زمزمه ی دل بر صفحه ی منتظر کاغذ ندارد ..

 به تداعی معانی بغضی می شود نفس گیر که در درد سینه شکسته می شود و پخش میکند

 احساس چشمان را بر صفحه ی بودن .. ..

 مدتیست که  دیگر توان درک ندارد .. در همهمه ی مبهم و گاه غمگین در قاب نگاهی

خسته مانده است .. نگاه پریشان کودکی دارد که سراسر درد است .. که ذهنش آشفته است

و آواره ...  که در کلاس الفبای نوشتن به دنبال الفبای بودن است .. چشمانی که هزار سوال

ناگفته دارد و غمی نهفته ...

می نویسد بر صفحه ی سرد بودن با جوهر اشک غزلهایی بی پایان از سطرهای بی ردیف

با قافیه های دل در گذر عمر .. سکوت  پر غوغای خاطرات که از پنجره ی احساس هر

لحظه خود را به نسیم یاد داده و به بازی اشک می گیرد گیسوان کودک خیال را ..

در کلاس عمر می آموزد که سرای بودن سرای امتحانات سخت است . ... سرای تجدید

شدن و در جا زدن .. سرای سکوت و گریستن .... زمان یادگیری های فشرده ... که بودن،

کتابی وسیع از تجربه های تلخ و شیرین در گذر یک عمر کوتاه است ...که لحظه لحظه اش

بر گزاری آزمونهای سخت است و نفس گیر ...

که گاه از سادگی سوالی می بازد و گاه در اندیشه ی معادله ای سخت زمان را از دست می

دهد که گذری نیست برای عبور از این وادی سخت جز عشقی بی پایان ... که آنهم دستخوش

 طوفان روزگار شده ... که گاه با باران تقسیم می کند نگاه خسته اش را و با چشمانی

خاموش می بارد بر دشت دل .. آنقدر که غرق می شود تمام احساسش و جز سرابی از غرقاب

 آرزوها باقی نمی ماند بر صفحه ی دل نشانی از بودن ....  و گاه  تشنه ی بی پایان کویر

 شده کوله بار رفتن را بر مژه های خیس دلتنگی گذارده  مسافر جاده ی غبار گرفته ی ذهن

 می شود تا  در طوفان دل کویر گم کند اندیشه ی درد را و شاید از خارهای تشنه ی بیابان

بیابد قطره ای از صبر بودن را ...

 که نگاهش غروب است و دلش سکوت شب ..

 آسمانی مه گرفته که دیدن رنگ آبی مهرش رؤیای کبوتر اسیر در قفس سرد بودن است ..

 در آهنگ گذر عمر در سرود واژه های ذهن در نواخت مژه ها ضرب آهنگ اشک را..

سکوت قلم است که فریاد را غلاف خاموش کشیده و ذهن را پرده ی ساکت پر صدا ....

 



طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 2
بازدید دیروز: 62
کل بازدیدها: 245223