سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 92/4/31

 

 

حاتم طایی عبدی بود از بندگان تو و قطره ای داشت از دریای لطف و بخشش تو ...

بر سر خوانش فقیر و غنی با دعوت و بدون دعوت می نشستند

که سرای مهرش به روی همه باز بود و دست یاریش گشوده ...

خدایا ! در این روزها که سفره ی حاتمیت و بخشش تو

گشوده ی زمین و آسمان شده با دعوت و بدون دعوت تو آمده یم

و از آن بهره ها بردیم

لحظات عرفانی افطار، دعای ربنای آن آرامش را به روح خسته امان

هدیه ای از عشق می دهد

 و دعای سحر این ایام غبار چشمهایمان را می شوید

بانگ موذن تو در ساعات دلدادگی شیواتر شده و نوید لطف و بخششت

در خلوتی عارفانه را به اضطراب درونمان هدیه ای از آرامش می دهد ..

جسممان سکوت و آرامش خود را در انس با تو یافته

و روح را در وصال تو تشنه ی رسیدن لحظه ها می کند ...

الهی ! خود را در میان صفوف مهمانهایت جای داده ایم

و از عطر وجود و همراهیت در این ایام طراوتِ دل را به ارمغان برده ایم ...

خدایا ! به روزهای مهمانی ویژه ات نزدیک می شویم ..

شبهای نجواهای عاشقانه و عارفانه ی دلهای عاشق در راه است ..

شب های که ملائک صف به صف به استقبال مهمان هایت می آیند

 دل های شکسته را می خرند و

اشک های دل خستگان را به دامن می گیرند ..

شب هایی که ماه و ستاره ها به احترام خواص درگاهت

چلچراغ آسمان را به پایشان می ریزند

 و موجوداتت همه بزرگی خواص را به سجده ی عشق می نشینند

 شب هایی که تمام موانع برداشته می شود

صداها خاموش می گردد و آسمان به زمین نزدیک شده

و دل شکسته ی مومن یکپارچه تسبیح شده و تقدیس می کند

 بزرگی و عظمتت را و به رخ دل می کشد بخشش و غفرانیت تو را

اشک هایش را ستاره باران آسمان دلش می کند

 و صدای الهی العفو او دل آسمان را به لرزه در آورده

 و صدای استغاثه اش را به درگاه تو می رساند

باران بخشتت را بر وجود خود طلب می کند

 و در انتظار یک نگاه عاشقانه ی تو

خوبان و مقربان درگاهت را واسطه قرار داده

 روسیاهی خود را با اشک های بی امان فریاد زده

پاک شدن از سیاهی گناهان و

 لبریز شدن کوله بار سفرش از عشق تو را

با اشک قلب و ندای وجود صدایی به عظمت تو می زند

سجاده ی دلش را با عشق می گشاید

سر بر سجده گذاشته

 اشک های طلب بخشش را بر یاس های آن می ریزد

تا عطر حضور تو را در جان خود هدیه ای از عشق و بزرگیت استشمام کند

و در پس فوران چشم ها و شکسته دلی

 نیم نگاهی از تو را به انتظار امید می نشیند

تا خنکای نسیم بخشش تو

را بر آتش اضطراب درونش هدیه ای از آرامش بدهد ...

خدایا ! می دانم که برای ورود به این لحظات و دقایق

و همراه شدن با دلهای عاشق و شب زنده دار

و قرار گرفتن در صف بندگانت اجازه ی ورود می خواهم ...

الهی ! در این ایام باقی مانده تا مهمانی ویژه ات

 چشم به لطف و مهر تو دارم که بپذیری از من مشق بندگیم را و تکلیف عبد بودنم را 

می دانم خطوط انجام تکالیف و نوشتن مشق هایم نا خواناست

و دفتر بندگیم مچاله بی توجهی هایم شده است ...

من از بندگی خود برگی امیدوار ندارم

 اما به غفرانیت و کرم ربی چون تو ایمان دارم

 خطاهایم را بر من ببخش و مرا از صف مهمانانت خارج نکن

 از مهر خودت دفتر بندگیم را تأییدی از رضایت بزن

تا مجوز ورود به شب زنده داری های عاشقانه با تو به قلبم داده شود

 و از قافله ی دلدادگان کوی عشق تو باز نمانم ...

خدایا ! مجوز ورودی می خواهم که تنها مِهر تو آن را به من می دهد

خدایا ! مرا از  مِهر خود محروم نگردان ...  

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 92/4/30

 

غروب زیبا در دریا sunset sea

دلم این روزها به دنبال مرثیه ای برای خواندن و شنیدن و سبک شدن نیست

که خود مرثیه ی مجسم شده است ...

 دل می گوید و اشک تفسیر می کند گفته هایش را ..

درونش به آتش التهاب کشیده شده

 برج و باروهایش را نامهربانی روزگار در هم شکسته است

 گلهای احساس درونش در زیر تازیانه های سرد روزگار

 بی احساس و منزوی شده اند

پلهای امیدش خراب شده و

 خانه ی رویاهایش در آتش حسرت از سوز اشک سوخته است

 ابرهای دلتنگی آسمان آبیش را پوشانده

 و رنگین کمان عشقش را در خود محو کرده اند 

خورشیدِ وجودش تمنای حرارت و گرمی دارد

و ماه برای روشن نمودن خود دست نیاز به سوی ستارگان گشوده است ..

افکارش را حیرانی بازهای روزگار بر داشته

 و عقلش از درک آنچه می بیند و احساس می کند عاجز شده است

دلم بر قلب شکسته ی خود از زخم های روزگار

در آشوبکده ی شهر درونش مرثیه ایی از غم می سراید

و وجودم را به آتش کشیده می سوزاند سوخته های قدیمی را 

خاکسترش را در طوفان شیون بر آسمانم جانم پاشیده

 و در تاریکی فرو می برد روشنایی روزم را ...

خدایا ! در این وانفسای حال خودم و مرثیه خوانی دلم

در این تنهایی وجودم و خستگی افکارم تو را می خواهم

 به وجود گرم  تو برای گرمابخشی به خورشید درونم

و به نور وجودت برای روشن کردن دل خسته ام نیاز دارم ...

تنها عطر وجود تو می تواند طراوت و شادابی را به گلهای پژمرده ی درونم بر گرداند

و دستان پر محبت توست که می تواند

سیاهی سوخته های دلم را از وجودم بشوید و پاک کند ذهنم  را از افکار حیران ...

خدایا ! در این تاریکی روزهایم به نور همراهی تو نیاز دارم

 و برای تسکین دل مرثیه خوانم همدمی از جنس نور می خواهم

خدایا ! در این روزها و شبها که خوان رحمتت را

 بدون محدودیت بر عالم و آدم گشوده ای

و همراهیت را نثار دل های خسته و چشم های شب بیدار می کنید

 من نیز خسته و روسیاهی هستم که به دنبال آغوش گرم تو

برای تسکین درد هایم حضور بر سر سفره ی رحمتت را

 اجازه ای از مهر بی پایانت می خواهم ...

خدایا ! آتش التهاب درونم را که وجودم را به آتش سر گردانی کشیده

 با خنکایی از نسیم عشق و بخشش خود آرامشی از لطف خود عطا نمای

و مرثیه ی دلم را به نجوای عارفانه و عاشقانه با خود بدل نما ...

الهی ! دلم مرثیه ی خوان خود شده است ...

در این مرثیه خوانی تنهاست تو رهایش نکن و تنهایش مگذار



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 92/4/29

 

 

یوسف گم گشته ام یعقوب دلم شو ...

خورشید و ستاره در خواب بر یوسف سجده کردند و وجودش درخشید

نور درخشش چشمان برادران را کور کرد و برق حسادت فروغ عقلشان را از بین برد

و یوسف را در چاه حسادت و به گمان خود در قعر نابودی قرار دادند

ولی در واقع در آغوش محبت و لطف تو جای دادند  ...

یوسف محبوب دلها گشت و عزیز مصر شد

و در تمام سالها یعقوب به انتظار باز گشتش

روز و شب را در ثانیه های امید و اضطراب می گذراند ...

 بوی پیراهن یوسف مژده ی بازگشت او را به دل مضطرب یعقوب

 هدیه  ای از عشق و امید می داد ....

خدایا ! یوسفی هستم که گم شده ا م...

 گم گشته ی روزگار و افکار ...

گم شده ایی که نه برادران که خودم ، خود را در چاه

نه چاه عزت و سر بلندی و در آغوش تو

که در چاه گناه و سیاهی و دوری از تو انداخته ام ...

وسوسه ی برادران نبود که وسوسه ی نفسم مرا

به درون چاه گناه و نافرمانی تو انداخت ...

 حسادت برادران نبود که مرا از یعقوب دلم که تویی دور کند

 که خودخواهی و فراموش کردن تو مرا به این روز انداخت ...

لطف و مهربانی تو، ستار بودن و غفرانیتت در تمام روزها و لحظاتم

مرا مغرور به بخشش تو کرد و فراموش کردم راهم را که باید به سوی تو باشد...

نگاه مهربانت را که در پس فاصله ها به انتظارم نشسته بودی

 و آغوش گرمت را که به سوی من گشوده بودی

 و دست های گرم و پر محبتت را که برای یاریم به سویم دراز کرده بودی

همه را در مه افکار سر گردان خود گم کردم و

 صدای دعوتت که مرا به سوی سرای مهر و محبتت فرا می خواندی

 در هیاهوی درونم فراموش کرده و نشنیده گرفتم بانگ رسای پذیرش تو را ...

با کاروان رهایی عازم عزت در مصر نگشتم

که در بند زنجیر خود خواهی و تکبر افتاده و به اسارت نفش خویش در آمدم ...

در بازار برده فروشان دل همسر عزیز مصر را نبردم

که هوای نفس و شیطان درونم عاشق من گردیدند ...

در قصر عزیز مصر به لطف و مهر تو

 چشمه ای حکمت و عزت بر وجود یوسف مستولی گشت

 و من در سرای وحشت درون در دام سیاه شیطان

 عقل خود را از دست داده و بی تدبیر، اسیر نفس خویش گشتم ...

یوسف از دام زلیخا فرار کرد و رو به سوی تو آورد

و من از تو فرار کرده و رو به سوی گناه آوردم

یوسف زندان را بر جان جسم خود خرید تا روحش از اسارت در امان باشد

و من روحم را اسیر نفس کردم تا جسمم آزاد باشد ...

یوسف از پس این همه امتحان با سر بلندی

تاج بندگی و عزت خود را بر سرش نهادی

و من مردود در امتحانات و روسیاه از نمرات بندگی

صفت جانشینی تو را از دست داده و هم نشین نفس اماره ی خود گشتم ...

یوسف عزیز مصر شد و در سرای عزت و افتخار بر مسند اعتبار نشست

 و قلبش در آغوش مهر تو می تپید

 و من از تخت عزتی که تو به آدم بودن به من بخشیده بودی

 خود را به زیر کشیده اعتبار انسانیت و بنده بودنم را از دست داده

و فرسنگ ها فاصله ایجاد کردم بین خودم و قلب مهربان تو ...

 از آغوش گرم تو فاصله گرفته و دور شده و مضطرب حیرانی روزگار گردیدم ...

از پس سالها دوری و هجران در سرای اولیه ی گم شدن یوسف

یعقوب به انتظار او نشسته بود

و تو یوسف را به آغوش گرمش بر گرداندی ...

خدایا ! از پس سالها دوری و هجران من از تو

در پشت پرده ها و ابرهای تیره ی فاصله ها

 در ورای این هاله ی سیاه گناه که وجودم را احاطه کرده

می دانم تو یعقوبی هستی که در ذات اولیه ام به انتظار بر گشتنم نشسته ای ...

خطاهایم را دیده و گناهانم را ثبت کرده و نا فرمانیم را نوشته ای

 ولی به انتظار برگشتم به سویت و پاک نمودن خطاهایم آغوش مهر گشوده ای ...

الهی و ربی من لی غیرک  به کجا پناه ببرم

و رو به سوی که آورم که پناه قلبم تویی ...

می دانم در پس تمام نافرمانی ها در گرداب تنهایی و گناه تنهایم نمی گذاری

 و طنابی از عشق خودت برای نجاتم قرار داده ای...

در این تاریکی نفس و سیاهی گناهانم

ذکرت را نوری برای پیدا کردن طناب نجاتم قرار داده ای ...

خدایا ! گم گشته ای خسته ام

که می خواهم به سوی آغوش یعقوب دلم بر گردم ...                    

الهی ! من یوسف گم گشته ام تو یعقوب دلم شو .....

 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 92/4/28

 

http://www.pix2fun.net/wp-content/uploads/%D8%B7%D9%84%D9%88%D8%B9-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-20.jpg

 

دل شیفته و حیران شد ...

 نه شیفته ی مال و جمال که خود در جمال مثال زدنی بود و در مال صاحب مکنت...

 دل شیفته ی حجب و حیا و مهربانی شد ...

در نگاهش عظمت تاریخ دید و در کلامش نجات بشر

پاکی اش معروف و مشهور عالمیان بود و نجابتش زبان زد خاص و عام  ...

نه به یک نگاه و کلام دل باخت که در پس سالها کار و امانت داری او

دل در گروه عشق پاکش گذاشت ...  

او عاشق امینی شد که امانت را به تسبیح امین بودنش بر انگیخت

 و نجابت در برابرش زانوی تعظیم زد

 عشقی پاکتر از عشق آدمیان در نگاهش

و آرامش بخشتر از کلام جن و انس در ندایش یافت

 و عاشق وجودی شد که عالم و آدم به خاطر وجودش تجسم پیدا کرده

 و تسبیح گوی ذات احدیت شده بود ...

آری او عاشق امینی شد که بر گزیده از سوی خدا بود و شاهکار خلقت برعالمیان....

تمام عشقِ وجودش را در طبقی از اخلاص گذاشت

 و در زلالی مهر پاکش بخشید به سر ور کائنات...

در این بخشش مهر و تسلیم نمودن عشق

 سرزنش ها شنید و کنایه ها به جان خرید ...

ظاهر بزرگان تنگ نظر آنگاه که اِسرار بذل مهرش بر امین خلقت را دیدند

 رهایش نموده و طردش کردند

که او ابایی نداشت از این رفتار سخیفانه

 که قلب تپنده ی عالمیان را در ازاء عشقش به خود معطوف داشته بود ...

با عشق تمام وارد زندگی او شد

 که در کودکی زخم یتمی را بر روح خود احساس کرده

و در دوره ی جوانی جاهلیت مردم را به چشم دیده

و در پی نجاتشان خدای خود را با تمام وجود خوانده بود ...

روزگار امتحان می کند پایداری عشق را و زمان می سنجد اعتبار آن را ...

 آنگاه که امین دورانش در  غاری در دل کوه

 سجاده ی نجوای عارفانه و دلدادگی عاشقانه را به امر معبودش گشود

و آماده ی پذیرش امری سنگین می گشت

با تمام وجود  ، زخم سنگلاخ های کوه را بر پایش به جان می خرید

و محبوبش را در دل غار تنها نمی گذاشت ...

 و آنگاه که فرمان بخوان به نام پروردگارت بر قلبش نازل گردید

 و سنگینی مسئولیتی عظیم را بر دوش خود احساس کرد که

 کوه توان دریافت و تحمل آن را نداشت

 آنهم در زمانیکه مردم خدای یگانه  را بیگانه بودند و بت ها را ارزش خدایی داده بودند ....

 مهربان روزهای زندگیش حامیش شد و پشتیبان رسالتش ...

با بینشی آگاهانه پذیرفت رسالتش را ...

 در احوال پریشانش با چشمان محجوب خود آرامش ِ همراهی

 در این مسئولیت خطیر را به جان خسته اش نویدی از عشق داد ...

در اولین گفتگوی عاشقانه با معبود بعد از رسالتش

با تمام وجود اقتدا کرد به مولا و رهبرش ...

آری بزرگ بانوی هستی حضرت خدیجه (س)

از آغاز تا انتهای زندگی خود با ختم المرسلین

عشق را با جان پیوندی باور نکردنی بخشید

 و رضای خالقش از این ایثار را بر تمام از دست دادنی ها یش به جان ِرضایت خریدار شد ....

آنگاه که در اولین نماز آشکار رسول خوبی ها به او اقتدا کرد

و به جان پذیرفت رسالتش را و در سجده ی عشق به مولایش اقتدا کرد

تمام کائنات در برابر بزرگی و از خود گذشتگی ،

مهربانی و وفاداریش سر تعظیم فرود آورده

و عظمت مهر و بخشش و بزرگیش را ستودند ....

 عشق در مقابل پاکی و عظمت او سر تسلیم فرود آورد

 و تسبیح گوی عشق او شد ...

 عشق را ماندگار بر صفحه ی هستی کرد و

 عاشقان را درسی به بزرگی فداکاری و مهر آموخت ...

خدیجه (س) عشق را عاشقی آموخت ...  

 

وفات بزرگ بانوی اسلام . پشتیبان رسالت و اسوه ی عشق و فداکاری تسلیت باد

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 92/4/27

وقتی چشم به روی دنیا گشودیم آنها بودند

که با نگاه مهربان و لبخند شیرین خود به استقبال گریه هایمان آمدند  

و در آغوش گرم خود آرامشی از عشق را به ما هدیه دادند...

در تمام لحظات زندگی کنارمان بودند و عشق را از جان به وجودمان می بخشیدند...

در شروع راه رفتن به قد ما کوتاه می شدند

  و دست هایمان را در دست های پر مهر خود می گرفتند  

و می آموختند که در هر زمین خوردنی باید به فکر بلند شدن باشیم  در جا زدن و تسلیم شدن را از ذهنمان دور می کردند...  

الفبای زندگی را با عشق به ما می آموختند

و الفبای بندگی را در عبادات خالصانه ی خود   بر سجاده ی عاشقانه ی خویش بر باور قلبمان حک می کردند ...

آنها سختی های روزگار را در بغض گلوی خویش مخفی کردند  

تا صدای ضجه هایشان را نشنویم و

 اشک دلتنگی خود را در لابه لای مژگان خود دفن می کردند

تا تلخی دنیا را نبینیم و احساس دلتنگی نکنیم ...

همیشه سختی ها را در قلب خود جای داده

و لبخند را بر چهره های خسته و امید را بر  چشمان پر راز خود می نشاندند 

تا به ما آرامش و شیرینی زندگی هدیه دهند...

در وقت تنهایی و دلتنگی

آغوش گرم و دستان مهربان و نگاه صبور و گوش شنوایشان بود

که سیلاب دلتنگی هایمان را به دامان می گرفتند  و در خود می ریختند

تا سبک شده و  وجودمان از روند بی امان دلتنگی ها تخریب نشود ...

قامتشان خمیده شده تا سرو قامت و رعنا گردیم ...

 موهایشان سپید گشت تا در وجود ما نشاط جوانی بروید  

و لبخند عشق و امید بر لبهایمان حک شود ...

ثبات دستان خود را به ما دادند و لرزش آن را به جان خریدند  

تا در مسیر زندگی با اعتماد به نفس قدم برداشته و به سوی آینده ی زیبا و روشن حرکت کنیم ...

خم های روزگار را به جان خریدند جسمشان نحیف و قلبشان زخمی گردید  

تا ما از گزند حوادث ایمان باشیم  و آینده ی خود را در پرده ای از زیبایی ها  به تصویر عشق در آوریم ...

 حال که پیر و فرتوت شده اند خسته و خمیده گشته  و سوی چشمان خود را از دست داده اند ...

از ما عصای دست نمی خواهند

که چوبی خاموش و صبور را همدم قدم های سست و ضعیف خود کرده اند

 برای اشک هایی که بی اختیار از چشمانشان فرو می ریزد

دست ما را برای پاک کردن جای سرد آن از گونه هایشان نمی خواهند

 که گوشه ی روسری سفیدشان یا دستمال کوچک جیبشان  اشک ها را در آغوش خود می گیرند

دست های ما را برای گرفتن لرزش دستا نشان نمی خواهند

که دست لرزان  را بر قامت خمیده ی خود گذاشته  و هر دو را همدم نجواهای دل خویش می کنند

آنها در پس این همه ایثار و فداکاری و گذشتن از جوانی و خوشی خود تا رسیدن به شادی و خوشبختی ما

تنها از ما یک نگاه مهربان می خواهند و یک لبخند شیرین ...

می خواهند ساعاتی را در کنارشان باشیم و از سکوت سالهای زندگی بیرونشان آوریم ...

 لبخندی از مهر را بر لبان خود نشانده و برقلب خسته اشان شادی عشق را حک نماییم ...

آنها دستان ما را نه برای همیشه که برای لحظاتی می خواهند...

دست های پیر و چروک خورده اما سرشار از گرمای محبتشان را در دست بگیریم  

به چشمان کم سو اما مهربانشان خیره شده

با عشق ِ لبخند خود برایشان آهنگ تشکر و قدر دانی بسراییم

به دستانشان بوسه زده و لبخندی از مهر را  بر لبان خشک و چروک خورده اشان بنشانیم ...

وجود خسته اشان را با لبخند پر مهر و با چشمان سپاسگزار خود عطری از سر زندگی و رضایت ببخشیم ...

 دوستشان بداریم و قدر دان زحمات بی دریغشان باشیم ...   

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 92/4/26

 

 

تقدیر بوده یا سر نوشت ؟

 تبعیض بوده یا بی عدالتی؟

کم کاری ، فقر بوده یا حوادث و اتفاقات روزگار...

 حقیقتی است که وجود دارد ...

 وجود بدن هایی که تازیانه های مکرر فقر را بر خود احساس کرده

و چشمانی که در آرزوی داشتنی و حسرت  نداشتنش اشک می ریزند ...

حال که به لطف مهرش سایه ی رحمت و بخشش

 بر وجود زندگیت گسترده شده و از عشق و مهرش

 روزیت را از عزت به تو رسانده و از نیاز به خلق بی نیازت نموده

 قدری هم به او بیاندیش ...

به او که در حسرت داشته های تو شب را در تبی سوزناک به صبح می ساند

و روز را نا امید از یافتن برای سرازیر کردن عقده هایش

 به انتظار سکوت و خلوت شب می نشیند ...

نگذار در این ایام که چشم ها به لطف مهر الهی دوخته شده و

دلها از خوان نعمتش بهره می برند  

در سفره های افطار و سحریی که به رنگ زیبای رمضان

مزین رنگین کمان مهر الهی شده و

 بوی عطر وجود خدا بر سر آن مدهوش کننده ی جان و تن گشته

 و آرامش بخش روحهای آشفته و مضطرب گردیده ...

 او از نعمت افطار و سحری لذت بخش محروم بماند

تو که در تمام لحظات و روزها از خوان مهر الهی بهره مند هستید

 در این ایام اندکی هم به فکر او باش ....

مگذار دل با صفای پدر خانواده روزه ی لبش را

در برابر چشمان پرسشگر فرزندانش با اشک خجالت و حسرت افطار کند ..

اجازه نده در عطر وجود خداوند که در دل مادر است

 تمنای خواستن فرزندانش در فریاد بی صدای چشمانشان و

در سکوت گوش خراش آه حسرتشان درونش را سوزی از جگر بر دارد

 و اشک خجالت بر گونه ی خسته اش سرازیر کرده

و در لحظات عرفانی و عاشقانه ی افطار

 چشم بر زیر افکنده تا نگاهش در نگاه منتظر فرزندانش گره نخورد ...

اندکی حالشان را با  احتیاط دریابیم

که گرچه دستشان خالی است ولی عزت نفس بالایی دارند ...

 بیاییم و روزه ی جسمشان را با شکستن سکوت انتظارشان

 به لبخندی از رضایت و مِهر بشکنیم

تا در این ایام قلبشان از نداشتن نشکند ...

شاید بودن آنها در کنار ما امتحانی باشد از ممتحن روزگار ...

امتحانی که می تواند با بی توجهی ما سخت باشد

 و در درس بندگی و بخشش در ماه اکرام و تکریم

 مردودی در کارنامه ی بندگیمان باشد

 و مُهر روسیاهی را بر چهره هایمان زده و خجل درگاهش نماید ...

می تواند هم آسانترین امتحانی باشد که

در درس بندگی آن را پاس می کنیم ....

 اندکی توجه و اندکی تفکر به حال آنان

 و بخشش از آنچه صاحب و مالکش خدای بی نیاز است

و به امانت در دست ما سپرده شده....

واسطه ای می شویم که به دست ما مهرش به بندگانش می رسد ...

اندکی بیندیشیم و تامل کنیم در وضع افرادی که در پیرامون ما هستند ..

تکریمشان کنیم و عزت نفسشان را نگه داریم

 و اشک خواستن و نداشتن را از گونه های فرزندانشان

 با دست سخاوت اما بی صدای خود ، پر برکت اما نهان خود پاک نماییم

 که آنچه خود داریم از لطف بی پایان اوست...

و ما وسیله ای برای اجابت بخشیدن به خواسته ی او هستیم ...

بخشش امتحانی است دائمی که این روزها بر جسته تر شده ...

 درنگ کنیم وقت به انتها می رسد و باید برگه ها را بالا بگیریم

با چه نمره ای پاس می کنیم

 امتحان واسطه بودن بخشش  لطفش و شاد کردن دل بنده اش ...

 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 92/4/25

 

 

به تمنای دل و اشک نیازش آمده است ....

 قلبش می گوید و چشمش می نویسد...

رویش سیاه و زبانش شرم از گفتن دارد  ؟...

کوله بارش سنگین است از نافرمانی تو ...

روحش مضطرب به کوتاهی از انجام فرامین توست ...

نباید هایت را انجام داده و باید ها را نایده گرفته است ...

زبانش " ایاک نستعین " گفته و دستش به سوی دیگران در تمنای یاری دراز بوده است ..

"الله اکبر " گفته و لی بزرگیت را درک نکرده ..

قامتش خمیده از سنگینی گناهان شده

و چشمانش فروغ خود را در غبار غفلت ها از  دست داده است

به در خانه ی مهرت دخیلی از نیاز بسته است  ...

 احازه ی ورود به سرای مهرت را می خواهد اما مجوز ورود ندارد ...

دلش را سجاده ی راز و نیاز با تو کرده و

اشک هایش را تسبیحی که دانه دانه بر می شمارد خطاهایش را

و ستاریتت را نور امیدی بر ببخش آنها قرار می دهد ..

 به دل خسته اش نهیب می زند و به امید نا امیدش می گوید این معنا را :

                 آنقدر در بزنم این خانه را        تا ببینم لطف صاحبخانه را

خدایا ! دیرآمده ام ... ولی آمدم ...

 سبکبال نیستم با کوله بار سنگین گناه آمده ام ...

بنده ای هستم که از بندگی خود سندی ندارم

ولی دل خوشم که مولایی چون تو دارم ...

تنهایی هستم که در سکوت خلوت و تنهایی خود

 تو را دارم که تو بزرگی هستی و خریداری

که دل شکسته را می خری و اشک ندامت را قدر می نهی ...

 دلم شکسته و پشیمانم ...

از پس فاصله ها رو به سوی تو آورده ام

مسافت های دوری را پشت سر گذاشته

به کوی عشقت به امید مهرت رسیده ام ..

قلبم که انعکاس نور تو بود را

در تلاطم افکار و حیرانی امواج شکسته و خط خطی کرده ام ...

ولی  با تمام سهل انگاری و خطاها آمده ام

 به در خانه ی مهرت  به سرای لطفت  به امید بخشش آمده ام ..

در ماه بخشش و مهر تو با نیاز به درگاه بی نیاز ت روی آورده ام...

 دستم خالی و روحم سیاه است

 اما چشم امید به لطف و بخشش تو دارم ...

خدایا ! تاوان خطاهایم را می دهم ...

که زندگی از من گرفته تاوان دوری تو را ..

 دلی شکسته و قلبی حیران روحی آشفته و جسمی خسته ره آورد خطاهایم بوده است ...

ولی آمدم ... به عطر بخشش تو که نه تنها فضای دلها

 که زمین وآسمان را مدهوش خود کرده مرا به سوی رحمت و بخشش تو کشانده ...

بر این بنده خطا کار ببخش بزرگیت را

 خدایا ! دست های نیازم را در دستان پر مهر خود بگیر

و روح سیاهم را با نور  لطف و کرمت روشن  بنمای

و مجوز ورودم به سرای مهر و بخششت را به من هدیه بده ...

امید واری هستم که هزار امید را در ندای  " ربنای "خود گذاشته

و به امید باز شدن در سرایت

بر کوبه ی عشقت با اشک چشم می کوبد ...

اشک نیازم را پاسخی از مهر خود بگوی 

و لذت با تو بودن را نشانی بر بخشش گناهانم بر من بچشان .... 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 92/4/24

 

وجودش در وجودمان نهفته است و خوان رحمتش گسترده  ....

 مهربانیش بی حد و بخشش بی اندازه...

روحش را در ما دمید و تکریممان کرد

و جای خودش را در قلبمان قرار داد و ما را صاحبخانه کرد

میزبانی است که ما را به مهمانی تمام مهربانی هایش دعوت کرده است ...

لحظه به لحظه دلش متوجه ماست و چتر حمایتش گسترده بر سر مان ...

هر ثانیه به انتظار ما نشسته تا به سویش رویم

و از دستان پر مهرش گل مهربانی بگیریم ...

دوستمان دارد و به دوست داشتن خود افتخار می کند ...

با تمام بدی ها ، کوتاهی ها و نقص هایمان

 باز هم منتظر ماست که به هم صحبتی با او روی آوریم ...

هر چقدر ازش فاصله بگیریم باز آغوش مهرش را به سوی ما می گشاید

 تا خسته از فاصله ها شده و به سویش بر گردیم ...

جای خودش را در قلبمان قرار داد

 تا هیچ وقت احساس تنهایی نکرده و همراهیش را در تمام لحظات عمر داشته باشیم ...

 طلوع روز را امیدی برای دلهای خسته و نا امیدمان قرار داد

 و سکوت شب را محفلی برای بیان دردهایمان ..

او دردها و رازهای بندگانش را می داند و بی تکلم آنها می خواند

اما عاشق گفتگوی بنده با خود است ...

 سجاده های عشقش را هدیه ی قرار داد تا در لحظات اوج عاشقی

و دلتنگی بنده ، عاشقانه هایش را با زمزمه ی اشک هایش بشنود

و هم صحبتی با خود را آرامشی بر دل خسته ی او قرار دهد ...

دعوت گلدسته هایش به تسبیح و تقدیس ذاتش

 نه از برای نیاز اوست که بی نیازیست مطلق و بزرگیست بس مهربان ...

از برای خواستن و گفتن ماست که دلی خسته داریم و روحی مضطرب

 تا در گفتگو با او جان خسته ی خود را آرامشی از مهرش دهیم

و در هم صحبتی با او دل مضطرب خود را

نوید همدلی از جنس نور ببخشیم...

 و شهر رمضان را خاص خود قرار داد

 و باران غفران و بخشش را در ثانیه به ثانیه ی آن جاری ساخته

 تا هر عاشقی که به کوی دلدادگیش می آید

خود را در زیر باران لطفش شستشویی از عشق دهد

 جانی دوباره گرفته و سبکبال در پروازی عاشقانه

به عمق رنگین کمان مهرش نفوذ کرده

 و از برای آخرت خود رصد کند توشه ایی از لطف و مهرش را ...

خوان مهرش در این ماه گسترانده

 و همه را با دعوت نامه ایی از عشق به سوی مهمانی خود دعوت کرده است

درهای لطف و بخشش را باز نموده

 و برای نشستن بر سر سفره ی خود دلی عاشق می طلبد و چشمی امیدوار

عاشقی که به عشقش لذایذ ظاهری و مادی را ترک کرده

تا لذت با او بودن را بچشد و چشمی که گناهان خود را

 با اشک انابه می شوید و امید به دیدن نور و جودش

 در پس این شستن عارفانه و عاشقانه در قلب خود دارد .

مهربان مطلقی است که مهربانیش را به اوج خود رسانده

 تا دلدادگان کویش و عاشقان وصالش از مهر بی حدش توشه ایی بر گرفته

و کوله بار سفر خود را انباشته از مهر و بخشش نموده

و با قلبی صیقل داده و شسته و چشمانی از غبار غفلت تهی شده

 ادامه ی مسیر بندگی را تا رسیدن به سرانجام و

بر گشت به سویش بپیمایند ...

مهربانیست که در مهربانی همتایی ندارد

و در اندازه ی مهرش حد و حصری به میزان عقل در نیاید ...   

 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 92/4/23

 

 

اگر دریای وجودت پر تلاطم شده و

موج های درونت سر گردان و پریشان برای رسیدن به ساحل آرامش

دیواره های وجودت را در هم می کوبد و

 قطرات دلتنگی اشان را به دامان اشک هایت می سپارند

 و اگر مرغکان دریایی وجودت آوای خوش را فراموش کرده

نغمه خوان دل غمگین دریاییت از برای ساحل هستند

 و در سکوت پرواز خود فریاد دل دریاییت را در گوش ساحل می پیچانند

و اگر چشمانت همه وقت در غروب مانده

و نگاه غروب را همدم تنهایی هایش نموده 

دل غمگینش را به رخ او سپرده و اشک دلتنگی در دامانش می ریزد

و اگر صدای طوفان دل دریا زده ات روحت را آشفته

 و جسمت را خسته کرده است  ...

موج های سر گردان دریای وجودت را به ساحل آرامش یاد او بسپار ...

ساحلی که گنجایشی به وسعت تمام دلهای عاشق دارد ...

ساحلی که به انتظار در آغوش کشیدن  موج های سر گردان

چشم به انتظار دریا نشسته است ...

 ساحلی که آرامش را به جان خسته ی مسافران راه زندگی هدیه می دهد ...

یادش، نامش و ذکرش ساحل آرامش توست ..

 موج های طوفانی دلت را برای آرامش به او بسپار

 به کنار آرامش یادش بیا

و سجاده ی تنهاییت را را در آغوش گرمش بگشای

 امواج دلت را یکی یکی در آرامش مهرش جای بده ...

اشک هایت را در دستان پر مهرش بسپار

تا صدف هایی شوند در وجودت که سکوت تنهاییت را به مهر او پیوند زنند ...

ناگفته هایت را بر ندای قلبت بگذار

 و بی واسطه ی کلام زمزمه کن نجوای درونت را با او

که حرفهایت را بی تکلم می داند و بی بیان می خواند

 و عاشقانه در سکوت آرامش بخش خویش با تمام وجود به ندای درد هایت گوش دل می سپارد

و دست مهربانش را به مهمانی اشک هایت برده و سردی وجودشان را به عشق خود گرمی محبت می بخشد ...

دل طوفان زده ات را به عشق وصال او آرامشی از مهرش ببخش ....

وجود سرد و خاموش دلت را با زمزمه ی کلام پر مهرش روشن و گرم نما ...

همراهیش را در لحظه لحظه ی زندگی به تماشای عشق بنشین

 و آوای خوش گلدسته های عشقش را همدم لحظات غمگین غروب وجودت بنما

که عشق وصالش غم را از دلت بر می گیرد

و رنگین کمان مهرش رنگ غروب را از رخساره ی وجودت می زداید .

 و مژده ی زیبای رویت آسمان آبی را

به چشمان خسته ی غرق در غروب شده ات هدیه می دهد ...

به ساحل عشقش پناه ببر که نه سراب است و نه مجاز ...

 واقعیتی است فراتر از تمام واقعیت ها ..

مهرش را در همراهی  لحظه ها و همدلیش را با تمام وجود درک کن

 و امواج پر تلاطم دلت را به ساحل آرامش یادش بسپار ...

 غرق در عشق او بشو...

و در کنار مهرش آرامش را به جان خسته و روح مضطربت هدیه ای از عشق بده ...

ساحل آرامش دل طوفان زده ات یاد اوست ...

موج های متلاطم وجودت را به آرامش بخشی یاد او بسپار ... 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 92/4/22

 

خسته بود و افسرده ...

از بازی های روزگار خسته شده و

 از دیدن نفاق و دورویی ها تظاهر کردن ها و نبودنها افسرده شده بود ...

از آدمهای که سر در لاک خود کرده دیگران را ندیده

و مهربانی را فراموش کرده روز را به گذر روزگار

در نهان خانه ی تاریک خود سر می کردند خسته شده بود ...

از کبک هایی که برای ندیدن واقعیت سر به زیر برف نموده

غافل از آنکه حقیقت وجودی آنها بر همه آشکار است خسته شده بود ...

از سنگ هایی که دست بی مهر روزگار بر قلبش زده و

 وجودش را در زخم های بی امان خونین روزگار کرده بود

 و نمک را پوشش تر میمی داده

وجودش را در سوزش ترمیم جانکاه می سوزاند خسته شده بود ...

جوانه های امیدش از دیدن این همه ناملایمات خشک شده

 و وجودش ،کویر شوره زاری گردیده بود که در حسرت نسیمی خنک

و قطره ای از باران تازیانه های طوفان را به جان می خرید

 و اشعه ی سوزان خورشید را در چشمان خشک و تفتیده ی خود جای می داد ...

دست تقدیر را باور کرده و با نسیم رهگذری همراه شد و به کوی دوست آمد

وجودش خسته تر از آن بود که بخواهد کوی دوست را با جان خسته اش بپیماید  ...

در محضر عشقش سجاده ی رازهایش را گشود

 سر بر قلب زخمیش نهاد

زبان را از گفتن فرو بست که واژه ها را توان درک دردهایش ندانست ...

اشک سالها همدمیش را در سکوت زبان و هیاهوی دل مفسر رازهایش قرار داد ...

در اوج تنهایی و دل شکستگی

دل خاموش و زخمیش را رو به سوی معبودش گرفت و

در خلوتی که از عشق عاشقان و نوای دلنشین عارفان

 در صحرای راز و نیاز ایجاد شده بود گفت ناگفته هایش را با او

که می دانست و قبل از بیان اشک هایش خوانده بود تفسیر واژه هایش را ...

چشمهایش می گفت و قلبش می گریست ...

در اوج دلتنگی و سیل اشک هایش

از پنجره ی باز رو به سوی خدا قاصدکی از مهر وارد سر زمین دلش شد ...

اشک هایش را به دامان گرفت

و و جود تاریک و خاموشش را با رنگ سفید خود که از نور خدا داشت روشن کرد ...

قاصدک نسیم خنک عشق و محبت را وارد شوره زار دلش کرد

و کویر تفتیده ی جانش را به بارشی از امید مژده ی رویش دوباره داد ...

 کبوتر مهری را وارد آسمان دلش کرد و

 سکوت درونش را غرق در نغمه ی خوش امید نمود ...

ورود قاصدکِ مهر سختی های روزگارش را به دست فراموشی سپرد

 و مرهمی از عشق و امید را بر زخم های قلبش نهاد ...

 اشک های شادیش را در سجده ی شکر ریخت و

 پنجره ی باز رو به خدایش را با اشک چشمانش غبار روبی عشق او کرد ...

قاصدک مهر، مهر خدا و عشق او را برایش به ارمغان آورد

 و وجود خسته و ناتوانش را امیدی از عشق و نشاط بخشید ....

جسم خسته اش را توانی و روح آشفته اش را آرامشی از مهر عطا کرد ...

قاصدک مهر وجود نا امیدش را به عشق خدا پیوند زد

 و ابرهای دلتنگیش را به دست آسمان سپرد تا

 بر پهنه ی دلش ببارد و شوره زار دلش را به دشتی سر سبز از امید تبدیل نماید ...

قاصدک مهر ، مهر خدا را بر جان دلش نشاند و

 عشق او را به جان خسته اش هدیه داد ....

 



   1   2   3      >
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 89
بازدید دیروز: 52
کل بازدیدها: 236053