سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 93/4/20

 

دلم قطره ایست که برای اقیانوس مهر نگاهت بی تاب در ثانیه های ماندگار شده و

تلالؤ نگاهت را از موج چشمانم طلب می کند ...

دلم برای صحن و سرا .. برای گنبد و بارگاهت تنگ شده است ...

 بسان ماهی تنگی کوچک در کنار دریایی بی انتها ..

 به نامت اشک را مجالی برای پرده پوشی نیست و

 به یادت سرگشتگی مرغ روح را بی قرارم که بام سقاخانه را بهانه ی لب های تشنه

ی خود کرده و بی هوای چشم های بارانیم در آسمان خسال تو پر می گشاید

 که محفل آرامش جسم خسته و چشمان مضطربش

 صحن سقاخانه ی توست با گنبد مهر و پنجره ی اجابتش ....

 دلم برای یک سلامی که مخاطبش تو باشی برای هیاهوی زائرانت...

 برای فریاد خاموش اشک های بی ریائشان تنگ شده است ..

دلم برای غروب صحن سقاخانه آنجا که من باشم و تلالؤ وجود تو

 برای چشم نوازی گنبد مهرت برای صلوات خاصه ات که چشمان را

در بهتی از اشک به سویت معطوف می دارد تنگ شده است .

 چه عالمی دارد با قطرات اشک غبار دل را شستن و

 نگاه مهربانت را در آیینه ی چشمها جای دادن ..

 در جوار عشق تو دل تسبیحی می شود گسسته که

گاه صدای نقارخانه را طنین مهر می جوید و

 گاه باب الجواد را به نام جوادت درب حاجت می زند ..

گاه پنجره ی فولاد را دست محبت می آویزد و بر بند بندش گره دل می زند و

 اشک را زبان گویای جان می کند و گاه مرغ تشنه ی جان را به شهد سقاخانه

سیراب می نماید و گاه در حسرت چشم های ناتوان کبوتران را رصدی از نگاه افق

دارد که چگونه گنبدت را با اشک شوق می شویند و

 بر آستان مهرت چرخ جان می زنند و گاه در سکوتی از غوغای دل ..

سر بر سنگفرش ها می گذارد و بی امان می بارد دلتنگی هایش را بر دامان مهر تو

و گاه مدهوش در عطر روضه ی منوره می شود

 بی خیال از خود و بی توجه به اطراف خود ..

 با قلبی شکسته و چشمی گریان در خیل عظیم جانهای جاری

 رو به سوی تو می آورتا گره دلش را به دست خود بگشایی . ..

چشم از دیدن بارگاهت و اشک از گفتن نجوایش سیر نمی شود و

 صلوات گاه ه گاه زائرانت جان را تسکینی از عطر یادش می دهد و

 اشک های بی امان دل را به استجابت دعای دلی پاک به قلب رئوفت امیدوار می

سازد ..

 دل در هر سو از سرای مهرت قصیده ی بی پایان خود را به قافیه ی دل

بی ردیف اشک ها بر زبان سکوت می سراید ..

 و در غروب بغضها انگاه که ندای گلدسته ها در سرای مهرت می پیچد

 جان دانه های تسبیج پراکنده ی دل را

 از گوشه و کنار خلوتشان به رو به روی پنجر ه ی فولاد و گنبد مهرت کشانده

و ریسمان زلال اشک را پیوند دهنده ی تکه های قلب بی قرای کرده..

 که بدون پلک زدن دست مهرت را به اتصال دانه های جان می طلبد ...  



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 93/4/19

 

خسته از دیاری غریب ..

روزهایش آشنا به طلوع خورشید است و گریان به زخم غروب و لحظه هایش غریب

در کوچه پس کوچه های بی قراری آشنایی از جنس شنم می جوید ..

سرگردان قاصدکانی است که در بهت روز به گل نشسته اند ..

در حصاری از قفس دنیا دور افتاده از اصل خویش است و تنیده به نفس خویش ..

در تلاطمی از دریای وجود کشتی شکسته ایست در گرداب زمان ..

تخته پاره های سرگردان روزهایش ، روحش را می آزارند و در پی سکانداری بی

ساحل ، ساحل سنگی را بی امید سکوی آرامش ،  با طوفان اشک به جزر و مدی از

خروش دل در اشک سحرگاهان می جوید تا شاید در گرگ و میش آرزوها بیابد

گمشده ی خویش را ..

آشنائیست غریب ..از دیاری فراموش شده ...  از سرزمین خاکسترها ...

 از برهوت جانها .... از کویر احساسات ..

 پایی زخمی از پیمودن های بی حاصل و جسمی خسته از انتظارهای عبث ..

 روح را سپرده به نگاه بی آلایشی در فراسوی افق در جولان پرواز کبوترهای رها ..

سرزمین خموش دلش را آوایی نیست جز صدای عشق او ..

چشم از ستاره ها بر داشته دل از آرزو تهی کرده و

تک جوانه ای از مهر را در دل کویر به امید بارش بارانی از بهاری نزدیک

 به انتظار روییدن شکوفه های ارغوانی در نگاه رنگین کمان نگه داشته است ..

در این روزهای طوفانی دل ها .. در معراج نگاه ها و تسبیح جان ها ..

در پیوند سکوت شب با دعای سحرگاهان ... در رمز گشایی قفل دلها ..

در مناجات های نیمه شبها و در ترکیب اشک چشم با وضوی عشق

آنگاه که روزه ی عشق را با اشک جان افطار می کنی

و عطر عبودیت را در ربنای جان بر سفره ی بندگی می پاشی...

 از حلاوت مهمان بودنش کام جان را شیرین کرده

و بر سبزه ی استجابتش گره امید می زنی  برای او هم دعا کن ..

در شب های خاص استجابت دعا که دل را معطر به عطر همراهی رب نموده

 خانه ی دل را به گلاب ناب چشم ها شستشو می دهی ..

 خواب از پلک ها گرفته بر سر سجاده ی دل در سکوت شبانگاهان نشسته

و ندای استغاثه ی دل را در بارش خاموش اشک های پر صدا به عرش رسانده

حمد برستار بودنش نموده و بر غفرانیتش چشم امید داری ..

کلامش را وساطت مهرش قرار داده و چتر عشق بر سر می گشایی ..

 برای خاموشِ در دل روزها .. برای غریبه ی آشنا هم دعا کن ..

 شاید در حصار سیم های خاردار از تنهایی ... شاید در ناله ی خاموش تخت

بیمارستانی و شاید در قفسی باز از میله های دنیایی

 آزادی و پروازش را امید به استجابت دعایی بسته که تو در جویباری از قنوت عشق

بر گلدسته های رحمتش زمزمه ی جان داری ...

در دعاهایت خاموش روزها .. غریبه ی آشنا را فراموش نکن ...  



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 93/4/17

 

 

صدای سجود موج های دریا در بی کران سکوت شب در غوغایی خاموش بر پهنه ی ساحل

 تربت عشق را به کدامین اشک معطر می کند که رد پای صدف ها راز دار

مُهریست بر رمز نا گشوده ی دل دریا و چه زیبا در ترنم دیدگان نمناک ساحل

آبشار رنگی گیسوان خورشید دل مسافر را به لبخند طلوع می برد ...

 به تسبیح ، درختان سر به فلک کشیده اند و در بالا دستی فراتر از دست آدمیان

محفل بغض های کبوتری هستند که راه را در بیشه های انبوه می جوید و بر زخم

صیاد روزگار اشک شبنم را مرهمی صبور می خواهد ..

 نمی دانم شب هنگام باد رهگذر در گوش جنگل نجوا از چه دارد ؟ ! که شاخه ها

زمین را سجده گاه خود کرده و زمزمه ی فراق را در هاله ای از ابهام

بر سر حیران سبزه ی رقصان در باد می خوانند و

آوای حزن کبوتر را در گوش زمین نجوای درد دارند ....

 و شاید هر صبح شمع به بیشمار اشک هایی می اندیشد

 که در شب باید راز دار خلوتشان باشد و میزبان سکوت دلشان

 و چه مهربان است پروانه ای که سوز شمع از بی قراری اشک های خاموش را

تاب نمی آورد و تسکین همدردی می دهد گونه های سوزان شمع را با

بالهای نحیف خود تا شاید اشک دل شکسته ای در سجود سحرگاهی

مرهمی از خنکای عشق باشد بر گونه های تفتیده ی شمعی حیران ... 

و چه دلتنگ  است مسافر سرای گذر در این وادی نا آشنا و مسیر پر التهاب...

که او در این کاروان سرای دنیا جا افتاده ای از کاروان عشق است ..

آمد که سبکبال برود ولی افسوس که اسیر افسون لحظه ها شد ..

بالهای پروازش اسیر بند دنیا گشت ..

 دل به دریا زد ولی در گردابی حائل سرگردان ماند

به طمع چیدن گل نیلوفر طعم مرداب را چشید و

همرا ه با طوفان چشم کویر جان را مهمان بی قرار گذر لحظه ها شد ..

 به هم آوایی باران رفت و به نای ناودان بی چتر گشت

و دیگر مژه هایش نمناکی اشک را از یاد نبرد ..

خواست واژه ی تنهایی را از لغت نامه ی روزگار پاک کند ..

وجودش به تمام معنا برایش هجا کرد غم تنهایی را ..

بر قلب شکسته اشک ریخت تا خمیر مایه ی از احساس

 شکسته را پیوندی از مرهم زند ولی افسوس که خود هزار تکه ی زخم گشت و

هزار درد از انعکاس درد آیینه ی چشم ها

که همدمی نیست جز قطرات اشک و مرهمی جز  شوری اشک بر زخم ...

نمی دانم به کدامین عشق و به امید کدامین مرهم ...

شب هنگام کوله بار دلتنگی را بر سر سفره ی دل می گشاید و

 در هیاهوی خاموش زمان صدای سجود لحظه ها را به فانوسی از عشق می رساند

که در قلب آسمان به انتظار بارش چشم هایش دل شب را چراغانی کرده است ..

صدای سجود مسافر دلتنگ در سکوت بی قرار شب ...

آوایی ازا حساس است که از قلب آسمان بر جان تفتیده ی کویر جاری می گردد

 و مژده ایی از روییدن را در برهوت جان

 به شبنم بی امان چشم های خسته هدیه می دهد .. 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 93/4/15

 

 

سیاه می پوشیم ... رُزهای سیاه را داغدار مجلس عزا می کنیم ..

جملاتی کوتاه و رسا در فراق مسافر رفته امان بر سر در کوچه و خانه نصب می کنیم ..

چهل چراغ غم روشن کرده و شمع را اشک ریزان محفل خود می کنیم ...

و از تمام روزهای عمرش یک قاب شیشه ای با روبانی سیاه آخرین خاطره ایست

که از او بر جای جای نگاه همان می گذاریم ..

در تشییع پیکرش قدمها را تند بر می داریم تا او را به

منزلگاه ابدیت سپرده و خود به جریان زندگی بر گردیم ..

گاه در این مشایعت فراموش می کنیم واقعه را و از یاد می بریم وحشتناکی قضیه را ...

مرگ را باور داریم و حق می دانیم اما در حق همسایه و

رسیدن این روز را برای خود دیر می پنداریم و

 به امید روزهای فرسودگی و پیری جوانی را در غفلت می گذرانیم ..

بر سپردن جسم بی روحی در آغوش خاک سرد گاه به نگاهی ، مکث لحظه ها می کنیم

و گاه قطره ای اشک در وداعش بر گونه جاری و بر سنگ لحدش گل روزهای زندگیش را پر پر

 کرده و به ساعت نکشیده او را در حجمی از خاک سرد با کوله باری از اندوخته هایش تنها گذاشته و

خود سراسیمه و با شتاب به افسون هزار رنگ دنیا پناه آورده و فراموش می کنیم

آنچه را که ساعاتی قبل دیدیم و از باورش گریزانیم که

روزی جسم ما نیز اینچنین مشایعت خواهد شد و

 شاخه ی عمرمان در دست باد رهگذر مدفون خاک شده و روح در آغازی دیگر به

 انتظار گشوده شدن دفتر عمر برزخ را در التهاب می گذراند ...

مدام می بینیم حقایق را و کتمان می کنیم وجودش را در مورد خود ...

گاه فراموش می کنیم که مسافر هستیم و دنیا سرای گذر ماست ..

از یاد می بریم که رحل اقامتی که در این کاروانسرا  افکندیم مدت دار است و

 به تاریخ انقضا باید کوچ کنیم به سرای باقی

که مرگ قطاریست در حال گذر و در هر ایستگاهی بسان ایستگا ه های دنیوی

مسافرانی از سنین مختلف و تیپ های متفاوت

گاه به موی سپید و گاه به چشمانی گشوده نشده به دنیا از قطار پیاده شده و

 به سوی مقصد خویش می روند و شاید توقفگاه بعدی نوبت پیاده شدن ما باشد

به بودن در لحظه ای دیگر امید نیست پس نباید به روزی و سالیان نیامده دل بست ..

در گذر از مسیر سرای جاوید تنها خودمان هستیم و کوله بار اندوخته هایمان ..

کاش کوله بارمان سنگین به اشکی نشود که به ناحق فرو ریخته ایم

و وزن به آه سوزان دلی نگیرد .. کاش در کوله بارمان خرده های شکسته ی قلبی مآوا نکند

 که مابقی توشه را بلا استفاده ی گذرکند که

چون خرده های شیشه در ظرفی غذا آن را بلا استفاده نماید ...

در توقفگاه سرای جاوید و در ایستگاه گذر از دنیا تنها جاییی است که

 نباید به نوبت آمدن ، برای رفتن دل خوش داشت ...

که اینجا خارج از نوبت ، مسافران سرای ابدی به اتمام تاریخ بودن خود راهی می شوند

 که گاه صد ساله ای صد و دهمین سال بودنش را جشن می گیرد

و گاه ده روزه ای یازدهمین طلوع خود را نمی بیند ...   

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 93/4/11

 

کاش می توانستم از دست باد رهگذر .. از دل بی قرار دریا از دست جنون شقایق ...

بچنیم گل نیلوفری احساس را و قاب کنم در آیینه ی چشمان تو ...

چشمهایت را به مهمانی آبی دریا ببرم و لطافت شبنم را به مژه های نمناکت هدیه دهم  ..

کاش می توانستم ترانه ی بودن را در گوش قاصدکان زمزمه ی عشق کنم تا

مسافر خسته ی راه ناشناخته را مژده ای از رسیدن بهار بدهد ...

کاش می توانستم شبنم چشم آفتابگردان حیران را بر طلوع فردا بپاشم

تا دیگر هرگز غروب لبخند را به نظاره ی اشک ننشیند ...

کاش می شد ابر دلتنگی آسمان را برای بارشی پاک و بی آلایش مهمان دل تفتیده ی کویر کرد و

 لبهای تشنه اش را به قطره ای از جویبار عطوفت نوازش نمود ...

 نمی دانم در پرده ی شب در سکوت خاموش دشت چه جنونی است بر دل ماه که

 برکه ای را محرم راز های سر به مهرش کرده است و

 چه غوغایی است در دل آسمان که ستاره ها شهاب سنگ را به نگاهی از امید تا سپیده دمان به انتظار می نشینند

کاش می شد گره زد زخم غروب را به مهر طلوع  وناله ی شب را به آوای روز تا

برای همیشه محو می گشت واژه ی دلتنگی وبی معنا هجا میشد لفظ نا امیدی ..

کاش می توانستم در لابه لای تمام حصارها .. بر برگ برگ تمام شمشادها پیچک هایی بکارم افراشته رو به آسمان تا

حصار جان را به دست بی حصار مهربان دلها بسپارند و

واژه های محصور شده در غلاف زبان را در دریای بی ایهام و اشاره ی عشق او رها سازند ...

کاش مادر رؤیا می توانست از صدف های کنار دریا برای کودک منتظر خویش گردنبندی بسازد

که آوای دل آرام دریا را به موج های بی قرار دلتنگی هایش هدیه دهد ...

کاش می شد باران بود و بر فراز ناودانی بلند ، آرام آرام سرود زندگی را برای گلهای پژمرده زمزمه کرد و

 با دل ِ تنگ خسته ای بی چتر همراه شد و اشک های تنهایی را از گونه هایش به سر انگشت محبت پاک کرد ..

 کاش می شد آیینه ی چشمانش را منشوری از مهر می کرد که زیبایی رنگین کمان عشق را بر جانش بنشاند و

 آوای همراهیش را بازتابی به وسعت لحظه های بی قرارش دهد ..

کاش می توانستم سطر به سطر و حرف به حرف نه با جوهر وبر صفحه ی کاغذ که

با باور جان بر قلب حک نمایم بودن ومهربانی وهمراهیت را

تا در کوچه پس کوچه های ذهنم آنگاه که در حیرانی  لحظه های بی قرار چشم به اشک شعی دارم و دل به فروغ پروانه ای

به یاد آورم بودنت را که در انتهای جاده ی فاصله ها به انتظار نشسته ای تا

شکاف های فراموشی را پشت سر گذاشته و جان خسته ام را به دریای یاد تو بسپارم و

در تلاطم بی قراری هایش تکیه بر ساحل آرامش کوی تو دهم ..

بودنت را در نفس هایم بیابم و عطر همراهیت را در لحظه هایم تا

جان خسته را در زلال یادت محو کرده و روح مضطربم را به آرامش آغوش تو بسپارم ..



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 93/4/10

 

در هاله ای از رنگ ها روزها را در فریب لحظه ها سپری کرده ام ..

به رنگ سبز در جاده ی زندگی بوستان کشیده

و به ترکیب انواع رنگ ها گلهایی بی نظیر بر آن نقش زدم ..

گلی از رؤیا و خیال .. گلی از جنس واقعیت..

گاه خارش دلم را رنجاند و گاه شهد شیرینش مرا زنبور کندو کرد ..

به رنگ آبی زلال رود را کشیدم و آسمان بی همتا ..

به روز کبوتران را سر خوش پرواز دیدم و در شب به نجوای ستارگان گوش سپردم ..

بر طلوع خورشید گیسوان طلایی ریسه زدم و

 برای محو غم غروبش سرخ فام دریا را مثال زدنی نقاشی کردم ..

به تفکرِ دل آراستم رنگها را و نقش زدم لحظه های بی رنگ را

و در تمام رنگ زدن هایم خالی بود بر بوم احساس دلم تک رنگ عشق تو ...

 افسون هزار رنگ شده و فراموش کردم تک رنگ مهر تو را ..

خدایا ! خود در احدیت و ربوبیت .. در خالقیت و مغفوریت ..

 در اسماء حسنی و در ذات خود تک هستید ..

در کوه صفا و در حاجتگاه منایت ... در طواف جانها ، قبله گاه نیاز را

 در مُحرم شدن به احرام بندگی رنگها را در بی رنگی می خواهی ..

 بنده را به تک رنگ زلال می پذیری تا

 صفای ظاهرش امید به پالایش باطنش به مهر تو دهد ..

آنگاه که تو میزبان می شوی بنده را جدای از القاب و عناوین اجتماعی و اکتسابی به

تک عنوان بندگی می پذیری و در میان انبوه دارایی هایش تنها آوردن دلش به

مهمانی خود را می خواهی و در میان تمام دلتنگی هایش

تنها سکوت اشک هایش را ترجمان درون می خواهی ..

خدایا ! در این اشوبکده ی دنیا ...

در هزاره ی رنگها و در افسون جانها و بزک شدن دلها

تک رنگ عشق تو را می خواهم که رنگ  واقعی زند بر خیالم

نقش دهد ذهنم را و راه دهد عقلم را

برجوی معرفت بنشاند وجودم راو به ساحل آرامش برساند موج های خسته ی دلم را

.. می دانم در ره عشق طعم ها به مذاق ، ظاهری خوش ندارند

که داروی درمان  درد هم شیرین نیست

که کندن بیستون بی تیشه ی مهر فرهاد میسر نمی شود

که پیمودن ره عشق برای خاصانت دل نهنگ بود و آتش نمرود ..

جور فرعون بود و شب زنده داری در غار حرا بر فراز کوهی سخت و ناهموار ..

نه خاص که قطره ای از دریای بی کران بندگانتم

که به دنبال تک رنگ عشق تو هستم به هر بهایی که گویی می پذیرم ..

 تلخ و شیرینش .. اشک و آهش را به هر بیان که نمایی می خواهم

که تک رنگ عشق تو حلاوت بر گذر عمر می دهد و

روشنی به چشمان کم فروغ و آرامش به جان خسته ..

 که در پذیرش خود می دانم عطوفت تو بیش از تصور من است و

 مهربانیت تو سایه گستر لحظه هایم ..

خدایا ! به تک رنگ عشقت رنگ بزن وجود محو شده در رنگ بی رنگم را ... 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 93/4/7

 

 

خسته ام و دلتنگ ...

خسته از تکرار غریب روزها ... از فرار لحظه های بی قرار و

 خسته از شنیدن ناله ی خشک پنجره در دست باد هراسان ..

 گلهای پرده ی روزگار فرسوده ی گذر شده و

 آسمان آبیش رنگ به طغیان دل ، باخته .. نقاشی دلها بی رنگ شده و

 مداد رنگی ها در مه خاطرات تک رنگ خاکستری گشته اند ..

 خسته از شنیدن صدای ناله ی قناری در قفس که آوای خوشش رهگذر را مدهوش

می کند و سوز دلش جان را ذوب در اسارت قفل و قفس می سازد ..

چه غریب است افق دور دست ها و چه مبهم است رنگ آبی آسمان ..

غبار ی از کویر جان آیینه ی چشم ها را پوشانده و

 چه سر در گم است مسافر خسته ی جاده ی زندگی که در بین هزاران راه می

جوید تک راه نجات را و در بی رنگی به دنبال پیدا کردن رنگ عشق...

 سیاهی موی را به آسیاب سپید روزگار داده و

خمیده نموده قامت را در دالان های هزار توی روزها  

و به عاریت ستارگان بخشیده نور چشمانش را و خود هنوز جستجو گریست حیران  

خسته از نگاه غمگین غروب که هر روز افق را به انتظار بی پاسخ

رنگ حرن می پاشد و کبوتران را به آشیانه ی سکوت می برد ..

آفتابگردان از نگاه غمگینش رخ به زیر می افکند

و صدای مرغان دریایی در هم آوایی ، موج ها را آشفته به سوی ساحل می کشاند

 و سر خورده از موج شکن های مهیب به دل بی قرار دریا بر می گرداند

 و آنگاه که آسمان پرده ی سیاه نقره فام خود را بر آسمان دنیا می کشد  

و هیاهو ی روز را در گهواره ی خواب به طلوع فردا می سپارد

 سکوت دلها می شکند و بغض چشم ها فرو می ریزد..

در اوج خواب دنیا سجاده ی نیاز بر پهن دشت دل گشوده می شود

زمزمه های جان معطر می کند یاس های سجاده را به

 شبنم هایی که چشم را امان ماندن نمی دهد 

و بی پروا در تاریکی شب فرو می ریزد بر آتش دل تا تسکین دهد زخم وجود را و

به دست طبیب مهربان مرهم نماید شکاف قلب را

در سکوتی که جان می گوید و اشک تفسیر می کند بی وساطت کلام

و چه زیبا جان می بخشد بر سکوت لحظه ها بانگ اذان و

 گلدسته ها مهر که عشق را فریاد وجودی می زند و جان را صفای بودن می بخشد ..... 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 93/4/2

 

 

بسان لحظه های بی قرار . در پریشانی گیسوان آفتاب بر نگاه منتظر سپیده دم ...

بر راز سکوت دشت شقایق بر حزن از پرواز پرستوها بر جنون لاله های وارونه ..

به افسون خنکای بید مجنون بر رهگذر سوخته در آفتاب ..

 بسان قاصدک های حیران در دست باد سر گردان و

 چون هیاهوی خاموش خاطرات در سکوت شب نالان...

بی قرار است در پس پرده ی انتظار مسافر حیران سرای گذر ..

 به شتاب لحظه ها می ایستد و بر جنون فاصله ها می گرید ..

در گذر از جاده ی زندگی چشم بر آلاله ها بسته و

 پروانه ها را به لطافت احساس از جوی اشک بر حذر می دارد که

 شبنم چشم هایش پیله ای ناتنیده نشود بر بالهای رنگی پروانه ..

 در جام تنهایی شمع اشک را ریسمان خاطرات می بندد تا

 به کور سوی نورش گذر کند از ظلمات تنهایی شب ..

 به خزان دل بر نقاشی بهارِ لب ها ...

سایه می زند سکوت غم را در امتداد ترسیم گریش از بهار سایه ها .. و به سکوت دل

می سپارد صدای حزن گلبرگهای پژمرده بر شاخه های خشک امید را ..

 در گذر از پیچ و تاب های جاده ی زندگی وا می گذارد رنگها را و

 محصور می شود در تک رنگ نگاهش که

 نقش زد آبی مهر را بر چشمان جسجو گرش ..

آبی ای که در صحرای سوخته ی دل قطره بارانی شد بر پیکره ی خاموش لحظه ها

.. رنگ داد به اشک خشک چشم ها و

جاری کرد شیار مهر را بر گونه های تکید ه ی زمان ..

 به رنگ چشم هایش نوشت بر دریا زلال مهر را و

 جستجو کرد در بی قراری موج ، قرار نا آرامش را ...

به چشمان خسته ی کبوتر اسیر در سکوت قفسی سرد می پاشد رنگ پرواز را

و ترسیم می کند آسمان بی انتها و افق لاجوردی را ...

و آسمان دلتنگ از سکوت کبوتر خسته در قفس ...

می بارد جوی چشم را بر رودی خاموش از ناگفته های اسارت و

 به طغیان رود دل می خواهد شکستن قفل را و

 پر کشیدن کبوتر مهرش به آبی بی انتهای چشمانش ....

و او نمی داند که شاید نم چشمانش زنگ بزند بر قفل بسته و

 خاموش کند حنجره ی خسته ی کبوتر را بر سرودن آوای آبی پرواز ... 

 



طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 88
بازدید دیروز: 52
کل بازدیدها: 236052