سفارش تبلیغ
صبا

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 94/4/30


 

دلتنگم و خسته ..

 دلم تنگ نجابت آلاله ها شده ...

چندیست که گم شده عطر یاس های وحشی در سراب عطرستان دنیا ..

 شاقیق ها افسانه گشته و  صبوری دل به تاراج بیداد زمانه رفته . ..

خسته ام از سکوت ندایی که به تارج غم رفته آوای مهربانیش ..

حجب نگاهی که مات کرد عمر رفته و بر وادی پریشانی نشاند افکار خسته ..

حال خود محجوب زمانه گشته .. آ

نکه زخم روحش حصار بی پایان اندیشه های کوتاه بود حال خود حصار شرط می زند بر یک نسیم دعا

.. خسته ام .. خسته از نواهایی که نوا نیست و آواهایی که مهر نیست . ..

 گلدسته ها نیز در سکوت کبوتران خود بر فریاد دل نشانده اند آوای دلدادگی را ..

سجاده ها در گمگشتگی صاحبان خود سر به مُهری از راز می جویند روزن نوری تا شبه خیال را به

واقعیت یک ترنم نگاه خسته بر شبنم گلبرگهای خود به پاس اشک های بی دریغ بیابند ..

 چه سخت است آنکه در حصار میله های قفس است ..

دل به اندیشه ی آسمان سرود مبهم عمر می خواند و گریه ی آفتاب ..

چه راحت تعریف میکند نسیم برای عطش بیابان خنکای زلال آبشار دشت مهربانی را ...

 حک شاپرک های خندان بر اشک شمع که سوخته ی پروانه های سرگشته اش است هنر نقش کدام نقاش

است ؟ !!!

 و چه سخاوتمند شده ایم !!

در قحطی احساس ها ، درهای غم ر ا بر روی دیدگان منتظر گشوده ایم ..

در خشکی آسمان،  باران دل را بر دیدگان می نشانیم ..

 شاید از شوری اشکها و گرمی زخم هایشان جان گرفت حس سرد سکوتشان ..

در تمام این زخمها ، سکوتها و سخاوتها !!

دلتنگ بارانی است که برای دلهای کویری و قلب های افسرده و چشمهای حیران

 بخواند آوای ترنم راز را و بشکند سکوت ثانیه های انتظار را ...

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 94/4/28

 

دیشب دلنشین ترین آوا را موج های دریا برای ساحل پریشان زمزمه کردند ..

آن هنگام که غروب سر بر دامان ساحل گذاشت و شن های نرمش را به نوازش رنگ دل گرفت و

 برایش گفت راز زمزمه های پریشان را

گیسوان افکارش را رها کرد و در دست نسیم دریا به دور دست های تنهایی برد ..

از خروش دریا اشک سرود و از دل سر گشته ی خود افسانه ی زخم فاصله ها را گریه کرد ..

 که دنیا سرای سکوت و تنهاییست که دریا با تمام خروشش بازهم ساکتِ تنهاست..

که موج بی تاب ساحل است و ساحل دلتنگ دریا ..

حکایت غریبیست که ماه هیچ گاه در تلاطم خروش موج ها آرام نگرفت

و ستاره ها هیچ گاه پهنه ی دریا را مأوای نجوا نیافتند ..

اشک های هراس شهاب سنگ امید را نقش خیال زدند و

 دامان سیاه شب را مرواریدهای درخشان بخشیدند ..

 گفت اشک ، زخمست .. ناگفته های دل است ... و فریاد درد روزهاست که

دریای مواج درون را بی قرار لحظه ها کرده و ساحل نگاه را جولان مرواریدهای جاری درد می کند

 و چه صدف پر رازیست چشمها که یافته های عشق .. طنین دل و زخمهای وجود را

دانه دانه چون تسبیح پاره ای سد مژه ها  رادرهم می شکند و راهی دشت دل می کند .....

برای ساحل زمزمه کردند که سرای گذر را چون رهگذران ساحل بگذار ....

 که فریاد دنیا در قعر لحظه ها این است

که موج های پر تلاطم زندگی ، هیچ رؤیایی را بر ساحل زندگی باقی نخواهند گذاشت

که حک شده بر نرمی شنها را آب می برد و

نقش گرفته بر سنگ ها را ضرب موج ها در فاصله های تحیر و گریستن محو می کند ..

که تنها خاطری آرام از مسافری مهربان .. آهی از گرمی اشکی سرد ..

زمزمه ی زخمی از دلی و وجوانه ای امید یک نگاه است که در یاد نسیم خاطرات باقی می ماند ...

موج ها تفسیر کردند غم غروب را ...رنگ زدند سیاهی تنهایی را و شکستند بغض ساحل را ..

 قطره قطره در سکوت لحظه ها جاری کرد آوای درد را..  خواند زخم دل را

و سر بر دامان موج های نا آرام گوش داد به صدای گوش ماهی های خاموش پر صدا و

 نقش زد از تمام لحظه های گریستنش بر بوم دل نقش زخم زمانه را ..

 ساحل آرام گرفت..

موج ها هراسان و پرشتاب دل دریا را قعر پریشانی خود کردند

و دریا تمام رازهای پریشانی را دست محوکشید..

 بر گونه های خیس ساحل قرمزی لبخند خورشید زد

و بر گیسوان پریشانش صدف هایی را دانه دانه با آه کاشت ..

در طلوع خورشید ،رهگذر ، ساحل را زیبا دید و

 دریا را وحشی آرام خواند که نگاه طلوع را به رقص اشعه های خورشید

 دلفریب چشمان مسافران کرده است ..



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 94/4/24


طوفان هراس ، دشت دل را در غبارهای یأس فرو برد... تاریکتر از یک فکر خفته در مرابی سرد ..

گلهای نیلوفری امید یک به یک رنگ باختند..

پنجره ی احساس سر درگم افکار پریشا ن خود با ناله ی باد ،

 بی صدا قاب دلتنگی را روی پایه های اشک می چرخاند

 صدای زمزمه ی نجواهای تاریکی کالبد خسته را تا انتهای تاریکترین ابهام سیاهی می برد ..

 شاید آخرین نگاه باشد .. تکرار پریشان این سطرِ دلهره

 شاید آخرین خطی بود که از یک نگاه مهربان بر تارهای سپید مویی به جولان اندیشه ی درد دیدی .

آخرین ستاره را حک زدن در نگاه گریان ماه ..

با تمام وجود همدم جام تنهایی شمع شدن

و حال فهمیدن زجر آخرین شعله در نگاه یک پروانه ی سوخته ...

زخمی بود که روحی خسته را بر باریکه ی یک جوی متحرک

 در ریز نورهای خاموش با فریاد اشک به قعر تاریکی می برد ..

تاریکی ای که نیمی از رنگین کمان نگاهش را به غارت ابرهای یأس می برد

 و خورشید را برای همیشه شاید داغدار طلوع شبهای تارش می کرد ..

در آخرین نگاه ، در مرور تمام خاطرات در زمزمه ی یاد گرفته ها در عبور از دالان های ابهام

بر گذر از هر نور خاموشی در گرفتگی آسمان خیال در بارش ابرهای هراس بر دشت پر اضطراب ..

اخرین نگاه .. خط نوری بود برای یک دعا .. یک ارامش .. یک امید و سبدی از طراوت بهار..

 دل سپردن به نغمه ی کبوتر رها .. غریب شدن در اندیشه ی غربت بقیع و

 گرفتار شدن در حزن نگاه کبوترهای محزونش ..

 دست توسل و اشک به پُرنام بی نشانش ..

 پلکها غرق در اشکی از عشق ...

سایه های ابهام را به انتظاری از روزنه ی امید به تاریکی چشمها نشست ...



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 94/4/6

 

 

گاهی باید گذشت از عمق فاصله ها و رد شد از پیچ و خمهای مبهم روزگار ..

باید از لابه لای دفتر عمر گلبرگهای خاطرات را بیرون آورد ... بر آیینه ی چشمان جای داد و در قاب

قلب نگه داشت .. عطر یادگارهای خوب بودنش ، عبور واژه های دل است از تنگنای لحظه های سخت

باید جاده ی انتظار را به گلهای امید مزین کرد و با خطوط مهرِ وجود کادر بندی نمود

جوانه های شوق را به انتظار طلوع نگاهی رؤیایی جانی دوباره بخشید ..

می توان در دل کویر ستاره های مهر را به تماشای راز زیبایی شب نشست

و از صدای تفتیده ی خروش خاموشش نجواهای مسافر رهگذر را شنید ..

 می توان یک نگاه شد و بر ابر دلتنگی بارید و

 سپیدی افق را به خط ممتد دوست داشتن جلوه ای ماندگار بخشید ..

باید گشود پنجره ی مهربانی را .. نسیم را به نهان خانه ی جان دعوت کرد و

 قطره های شوق باران چشمها را در دستان لطیفش به گلبرگهای شمعدانی احساس  تقدیم نمود

و بر افکار پزمرده ی خاموش ، طراوت سرخی لبخند عشق بخشید..

می توان غزلهای نا تمام را به آوای زمزمه ی دل سرود و با قافیه ی چشمان همردیف لحظه ها کرد ..

باید گذشت از سد واژه ها.. حصارهای بی روح را در هم شکست

با یاس های وحشی هم آوا شد و به همراه نیلوفرهای مهربانی تا انتهای خط افق در آسمان پیش رفت ..

 ار دام بندها گذشت و هم قصه ی کبوترهای رها شد ..

می توان قلب آسمان را جولان اندیشه های ناب کرد و بر رخساره افق رنگ آبی مهر پاشید .. تا رنگ

لاجوردیش نگاه حیران را مسحور خود کرده و لحظه های غم غروب را از خاطر آشفته اش محو کند ..

 می توان با پلک های گشوده و چشمان باز در سکوت شب قدم زد

و راز دلدادگی لحظه ها را  ، در حرارت دل ِثانیه ها و بالهای سوخته ی پروانه ی سر گشته

و اشک شمع نیم سوخته به تماشای اشک دل نشست ..

 شاید شکستن حصار دل و دیدن طلوع نگاه کبوترِ عشق ،  آخرین رؤیای روزهای چشمانی باشد تا شب و

سکوت چشم را با خاطری آرام به استقبال لحظه های پر ابهام برود ..

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 94/4/3

 

در ازدحام روزها ... در گرمای طاقت فرسای لحظه ها .. در کویر نگاه ها و در عطش جانها ...

نمی دانم به کدامین لباس از عشق و معرفت .. صبر و متانت و ...  دعوت نامه ی مهمانی را

 دریافت کرده و در باغ رحمتش مهمان ثانیه های با او بودن گشته ای ..

نمی دانم در گرمای روزها ، دل عطشناک خود را به کدام زمزم ازعشق او خنکای مهر می نوشانی

تا جان تشنه ات را سیراب زلال محبتش کند ..

نمی دانم  ! به هنگام غروب بر افکار پریشان چه سر پوشی از امید می گذاری که

نگاه غمگین غروب را به لبخندی مهمان ثانیه های بی قرار می کند و

پرده ی شب را بی خجلت از سیاهی تقدیرش به عشق روشنایی ستاره های دلش

مهمان آبی آسمان می کند..

نمی دانم  ! در آن لحظه که آسمان با رویی گشاده ، پرده ی تقدیر شب را

 با لبخندی از آبی مهر به استقبال لحظه های سکوت می برد ..

به کدامین فراز از راز های سر به مُهر ،  دست به سوی نجابتش برده و

دامن عرش را با ذکر خود دست توسل زده و

 سفره ی افطار را با سادگی کدام خواسته به پاکی کدام

اندیشه در دشت دل می گشایی و به شیرینی لبخند کدامین شکوفه ی دعا  ، روزه ی دل را به ذکری از

 شکر  ، افطار شوق می کنی ..

  نمی دانم در سکوت لحظه های شب ... در خلوت خود ،  کدامین شمع را

با گدازه های دل روشن اندیشه کرده و گلهای سجاده را به شبنم چشمان طراوت بخشیده و

دانه های اشک استغاثه را با بند دل به ردیف بی شمار واژه ها در آورده

تسبیحی از زمزمه های عاشقانه ساخته و در دست لحظه های بی قرار

ثانیه به ثانیه در ذکر دل جاری داری تا نوای دلت را به دعای سحر گره زده و

طلوع آرزوهایت را در خط سپید صبح با بانگ گلدسته ی عشق به افق مهربانی مژده ی دریافت بگیری

نمی دانم !  به هنگام شنیدن بانگ گلدسته ها که جان جسم را بر لذایذ می بندی

زبان کدام اندیشه و فکر می گشایی ؟ و از دریای کدام فکر ناب ِحضورش و وجودش جان را سیراب

لحظه ها می سازی که گرمای خورشید و لبهای تشنه ات را تاب تحمل بیاوری ..

در تمام سطرهای ابهام از اندیشه و حال تو در این ماه مهمانی ، این را می دانم که جانی و نگاهی در

 لحظه های پر شتاب ثانیه های عجول ، خط افق بودن را در فریاد ثانیه های خاموش

دشت کویر وجود نگاه به ترنم بارانی دارد که یاد دعا در خود دارد و

 شکوفه ی استجابت را از دستان گشوده به سوی آسمانت ، شهد شیرین لحظه های تشنه می خواهد ..

ترنم باران .. نسیم یاد دعا .. سحر های ماه رمضان و زمزمه ی چشمهای بارانی ...       

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 94/4/2

 

 

هر صبح  طلوع نگاه خود را بر پنجره ای باز می کند که

 آفتاب سطرهای آن ،  پنجره ی روشنی روزهایش  است ..

 پنجره ای که گاه خطوط باران خورده اش دشت د ل را در غم شقایق ها به انزوای خود می برد و

گاه خطوط مبهمش  اندیشه را بر مرکب خیال تا بی نهایت  جاده های پر راز به تاختی از هزاره ی

جستجو به ناکامی فکر می کشاند ..

گاه واژه های پر رازش ، ذهن را در جستجوی معادلات خویش به سمتی از نگاه افق می کشاند و

گاه در دشت مخمل رؤیا ، گل یاس جلوه گر چشمان می شود به

عمق تمام باورهای زیبای یک ذهن از حقیقت دنیا ..

نگذار دشت شب در خود بپیچد خطوط پنجره ی بودنت را ..

سکوت شب با زمزمه ی ستاره هایش دلنشین بوته ی محبوب شب است ..

نجوای ماه در آن گوشه ی آسمان در نیم رخ پیدایش ازحریر  ِابر ِ غم شاید زمزمه ی لبخند توست که

مژده ی آن را در طلوع لحظه ها از دل تنگ ستاره ها به برق شبنمی از عشق می خواهد ...

در همهمه ی بی صدای شب در غزل خوانی نسیم خاموش ، گوش دل بسپار که خبر قاصدکان را در

عطری از گل یاس بر بی قراری بید مجنون و در لالای گهواره ی زمین روح را حریر یاد کشیده و جان

خسته را نوازش می دهد .. بر ابرهای دلتنگی دفتر خاطرات لحظه های ناب یادت را بگشای آن دم که

در اوج خستگی هایت دعوت نامه ی مهر را بر ثانیه های انتظار زمان گذاشته و خستگی  جسمت در

 فراز و نشیب های یک کوچ پر احساس می خواهد تا روحت را آرامش عشق بخشیده و جانت را از

 صفای وجودش آرامش مهر ببخشد ..

لبخندی از استجابتی شیرین در صفای دل و مروه ی آمال  ، محو می کند رخ ابر دلتنگی را و برق شاد

چشمانت را در آیینه ی نگاه به انعکاسی از دشت ستاره ها به دل آسمان می رساند ..

در سردترین شب های اندیشه ، باز هم پنجره ی بود ن را باز نگه دار  ، شاید در هوای سرد یک اندیشه ی

بودنی سخت ، گنجشککی راه  به دل واژه ها زده و به گرمای دل پنجره ی احساس پناه در لحظه ها می

برد تا اشک شمعی را به تماشای راز بنشیند ..  

 



طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 2
بازدید دیروز: 62
کل بازدیدها: 245223