قیمت سرور خرید سرور قیمت سرور اچ پی قیمت رم سرور قیمت هارد سرور قیمت لپ تاپ قیمت لب تاب قیمت نوت بوک قیمت لپ تاپ ایسوس قیمت لپ تاپ لنوو قیمت لپ تاپ اچ پی قیمت لپ تاپ ایسر قیمت سوئیچ سیسکو قیمت مودم دی لینک قیمت مودم تی پی لینک لپ تاپ قیمت مادربرد قیمت یو پی اس فروش یو پی اس قیمت پرینتر قیمت دوربین مداربسته قیمت پرینترهای اچ پی دوربین مداربسته قیمت گوشی موبایل قیمت پاوربانک قیمت گوشی سامسونگ قیمت هارد اکسترنال قیمت هارد اس اس دی قیمت فلش مموری قیمت باتری لپ تاپ
سفارش تبلیغ
صبا

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 95/4/31


همسفر راه می شوی وهم نفس لحظه ها ..

در عبور بهار بر بی کرانه های جاده ی زندگی اختیاری از انتخاب مسیر نیست ..

نسیم عشق اوست که بذر محبت را در جای جای مسیر اندیشه می پاشد

و قاصدکان مهر را بر کوچه های بی قرار دل به شوقی از ترنم باران غزلخوان می کند ..

جا پای عبور است که بر قلب لحظه ها می ماند

حک می کند بر تراشه های ذهن دست لمس بهار 

می کاود در دالان اندیشه ، روزنه ای از صداقت شمشادها ...

آوای بهار ترنم باران می گیرد و صدای گنجشککان قناری ره به  وجد می آورد ..

هر طلوع نگاه عشق با شانه ی امید ، گیسوان بلند خورشید را بر صورت آسمان می پاشد

گونه های زمان را گلبرگ قرمز به رنگ ملایم عشق می زند ..

پروانه ها در امتداد صبح ، جشن پرواز می گیرند

فارغ از اندیشه ی عمر کوتاه خود ، لبخند شادی را به کودک جستجوگر ذهن هدیه می دهند ..

ابرهای خاکستری دامان آبی آسمان را قیچی غم می زنند

رخسار ه ی دل را در میان مه دلتنگی به سکوت اشک می نشانند ..

صورت پر مهر آسمان ، جشن پروانه های امید ، چشمهای بارانی ستاره ها ،

رنگین کمانی می شود که منشور نگاه را در قابی نشسته بر دل ، هزار لحظه ی بی ثانیه می کند

که آرام می گیرد در لحظه ها وبازتاب می دهد نقش عمقِ ... از فاصله ها ...



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 95/4/30


صدای احساس گلبرگها پشت دیوار غرور رنگ سکوت گرفته و برق شوق چشمها خطوط نقش گرفته

بر پرده ی متحرک بی صبری را تلاقی غم و شادی دارد ..

 آرامشی ست در حس باران بهار که گلهای یاس را بر دشت دل می ریزد...

و طراوت مهربانی را به دست نسیم می سپارد ...

قامت سروی ایستاده ، انتظاری وصف نشده و

دلی که در شوره زار احساسها عاشق دشت جنون گشته ..

لبخند می زند بر نگاه مضطرب زمان  ومی نویسد بر قلب خسته ی بهار با جوهری از طراوت

احساس که  من یگانه ام و آفرید ه ی خدای یکتا  که آغازین صبح را به عشق یادش چشم بگشایم و

 به سلامی از مهر به وجودم ، خودم  را عاشقانه دوست بدارم ..

بارانی از مهر زلالتر از همیشه پنجره ی احساس را می گشاید و

شمعدانی های مهربانی را ترنم بهار می بخشد ..

بر برق نگاهش آوایی خاموش است ..

گلبرگهای سپید ِگذر عمر جای جای دشت شب موهایش را نقش عبور زده اند..

آیینه ی نگاه ، خطوط دل را در قاب دلتنگی پشت پلکهای خیس سر به مُهر سکوت میکند

تا دریای پر تلاطم وجود،  سد مژه ها را در هم نشکند ..

چه سخت است که بغض راه نفس را ببندد و

چشمها در سکوت پر صدای دل امید را بدرقه ی بی صدای خاموش کنند ..

من یگانه ام ... او ... یا تو ..

یگانه اوست که در دل سوخته ی کویر تک جوانه ی امید را رویاند تا طعم عشق را بر کام دل تبدار

کویر بنشاند و غزلهای خاموشی را بی قرار ردیف چشمهایی نماید که راز پر غوغای خاموش دریا

دارند و نجوای آرام ساحل ...

 چشمهایی که یافت ردیف وجود ، پیدا کرد قافیه های احساس و در مه دلتنگی درنجوای ابرهای خاکستری گم شد ... 

a



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 95/4/25

آرام میگذرد جوی نگاه باران از بیشه ی اندیشه .. 

در گذر از وادی پر تلاطم ذهن ، حصار تفکر عقل را فرا گرفته ، پنجره ی ورود را بسته و در دالان پر

غوغای اندیشه نفس کشیدن را آزموده :

می توان در دیم خاطرات شالیزارها را تشنه رها کرد ..

 می توان بر قامت امید چشمان کشاورز امروز شعله های سر کش تهی را داغ لحظه ها نمود..

 می توان در انعکاس کوه ، فریاد بی صدای دره ی فاصله ها شد و

 شاپرکهای رها را به گل یأس نشاند ...

می توان برسردر دلی عاشق چتری به  وسعت تمام تنهاییش از عشق گشود و در انجماد لحظه ها

دیوانه وار هزار زخم از سکوت ِ دل بهار زد ..

می توان بر دیوار کاهگلی و بی ریای خاطرات رنگ و لعابی از جنس هزاره ی پر فریب پاشید و

کودک صحرا را در تضادی از صداقت و دروغ ، سرگردان در وادی گذر عمر رها کرد ..

می توان دفتر روزگار گشود و قصیده ی دل را ردیف ردیف در مرواریدهای عشق نشاند و

در بالهای پروانه به حصری بی حصار از مثنوی های نا خوانده حک بر دل رنجور نسیم صبا کرد

تا افق نگاه بارانیش را به خطی از رنگین کمان نقش لبخندی ازآرامش بخشد ..

می توان بر شاخه های رسته از امید،  داس یأس شد و خرمن خرمن نا امیدی را به آهی از دلش ،

خاکستری از آتشفشان درد کرد

می توان در نگاه تبدار کویر جرعه جرعه باران را بر رودخانه ی روان در دشت پر گل ریخت

و نگاه طوفانی کویر را به غبار فراموشی سپرد ..

می توان در دل ِ زخمها ، تضادها را زندگی کرد و در بلورهای اشک ، تصویر بهار را به سرگردانی

موج های دل ، حک بر ساحل سنگی گذر کرد تا نبیند اشکهای دریا را ..

می توان نفس را حبس کرد ، بغض را به اشاره ای شکست  و خاموش دهر کرد ...

اما نمی توان صدف یافته در تلاطم زمان را به خریدار فراموشی سپرد

و پنجره ی گشوده رو به نجابت پاکی را به فراموشی دشت پر فریب تظاهر بست ..

می توان چلچراغ ها را حراج غم کرد وشب را بی نور ستارگان به اشک شمع ، صبحی سیاه کرد ..

اما نمی توان نور عشق را حتی در کنار شمع سوخته ی دل تاراج  گذرکرد ..

صدف یافته را باید به گنجینه ی  دل سپرد و به زلال چشمها آرام نجوا کرد تا از خریدار گذر

عمردر امان  باشد ...



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 95/4/20

 

 

گمشده ، مدتهاست که گمشده ... شاید با گشوده شدن دفتر زندگیش بر نگاه کنجکاو دنیا ، او رفته باشد

... می دانی که در سر نوشتت جایی برای شوق بالهای شاپرک نیست ..

تقدیر جایی برای بودنش در کنار جوی گذر عمرت نگداشته است ..

اما در جای جای ذهنت در برگ برگ روزهایت جای خالیش را حس می کنی .. نبودنش را در کنار

اشکهای سر گردان ، در ظلمات سکوت و تنهایی ، در برهوت افق نگاه و در نجواهای خاموش به

هزار و یک زخم ، لمس میکنی جای خالی قطعه ی گمشده ات را ...

به هر طلوعی در نگاه رهگذر باران به لبخند تلخ مسافر زمان ، در بالهای کبوتر رها ، در شعله ی

سوزان شمع خاموش ،در آوای گذر عمر به صد امید واهی می جویی

دل به آوای باران می سپاری ، با نسیم سرگردان راهی دشت جنون می شوی ، غروب را میزبان

لحظه ها می گردی ، زبان شاعری می آموزی ، گیسوان پریشان زمان را به هم می بافی

بر گلبرگهای سجاده ، ترنم عشق می نشانی تا شاید در انعکاس خاموش چشمان خورشید نشانی از

گمشده ی سرنوشت خود بیابی ،

می یابی رد پای نگاه باران را در شن زارهای کویر ، در دل ریگهای سوخته ، در سکوت تبدار آوایی

نهفته ، حجب دلی شکسته با چشمانی که سالها قاب نگاهش را در آیینه ی بسته دیده بودی ، در

هیاهوی مبهم بودن و رفتن ، در سپیدی عشق از دیوارهای زخمی قلبی به یأس نشسته ، در لحظات

سکوت دل در بیابان ذکر او در کنار اشک های نشسته بر جاده ی تحیر ، می یابی گمشده ی پازل

روزهای بودنت ، در یک آن در سجاده ی گشوده ی عشق و اشک کامل میشود تصویر امیدت ... ،

بعد از سالها می یابی و خود گم می شوی در دلتنگی های زمانه ، در حصر فاصله ها ، در سکوت

ممتد خطی بودن از زمستانی سرد و خاموش که نشانی ندارد از قلمی که گلبرگی به یادگار کشد ،

انتظار لحظه ها در هم می شکند تک درخت مانده در کویر سوخته ،

هر بامداد در مه افکار، پنجره ی گذر را می گشایی شاید بر دل تنگ نسیم صبا ، قاصدک بال شکسته ای بیابی ...

 گم می شود در هیاهوهای خاموش فردا و به خاک می رود شمعدانی های برکه ی خالی ....



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 95/4/14


 

آرام زمزمه می کند در گوش باد خاطره ی بهار را ...

آشفتگی نسیم سرگردان ، قرار را از باغچه ی انتظار ربوده  ..

اشک هایی روان ، قلبی زخمی و تنگ کوچکی که ماهی دریا را به اسارت لحظه ها برده ..

آوایی غریب می خواند بر پشت میله های ایستاده بر سکوت جاده خطوط راه راه  زمان ..

نگاهی خسته دنبال می کند جا پای یاس های وحشی را بر کناره های کویر سوخته

حس تلخیست لمس اشک ستاره ها در بغض زمان در میان فاصله ها

قامت سرو انتظار شکسته ، طوفان ، آشیان قرار کبوتر را در هم شکسته

کودک زمان کوله بار سفر می بندد ..

دفتر شعر گشوده ، شاه بیت غزل گم شده

 قافیه های سرگردان در ساحل پر آشوب ، دل به موج های پریشان داده اند ..

آوای بید مجنون قرار را از از رود می گیرد و

او اشکهایش را به سنگریزه ها به محرم ستاره ها می سپارد

تا در سکوت شب در دل آسمان روشن کند نگاه نشسته بر جاده ی شب را ..

 بهاری نیست  ، چشمان ابر بر سراب دنیا خشکیده ، گلهای نیلوفری پژمرده  ،

شمعدانی ها در زیر تازیانه ای خورشید مرده ،  آرام می گیرد دل طوفانی در نگاه پر راز مرغکان دریا ..

سایه ی سنگین غم بر نگاه غروب 

 شانه ی صبر می زند افکار آشفته ی صحرا را ..

گلدسته ها دست مهر به آسمان داده ، مؤذن در سکوت می شکند بغض دلتنگی دشت را ..

تیک تیک ساعت ، ترانه ی گذر عمر ، نقش خاطر او

غروبی غمگین و چشمانی که غبار می گیرد از آیینه ی خاطره ها .. 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 95/4/11


 

دل که در حصار واژه های هراس قرار می گیرد ،

قلم در بیابان ذهن می شکند و ریشه ی جوانه ی

امید در دل تبدار زمین می سوزد ....

 پنجره به انتظاری سخت گشوده میشود ، باد سرگردان در

انعکاس فریاد خاموش کوهها ، رقص مرگ خوشه های دشت آشفته ی افکار را به نگاه بسته ،  به

اشک خود می بیند ...

جوی در گذر لحظه ها آوای التهاب زمان را می نوازد و کبوتر تشنه ، ابرهای

خاکستری را نگاه باران دارد ...

آن سو تر در کنار برکه ی صبر،  می بافد مجنون زمان رشته های افکارش را

چشم بر هم می نهد و زمزمه می کند دلتنگی درونش را

 دلتنگی بهار ، به جنون خزان می کشاند یاس های خاموش را..

زمزمه ی خسته ی رود از گذر لحظه ها ، قصیده ی بی انتهای رفتن می سراید با دلی تنگ در پای

شاخسار سروی شکسته ...

صدای خسته ی پنجره و شیون باد سرگردان را آسمان می فهمد و

بغض نگاهش را به دل باران می سپارد ..

سخت است بی نشان را نشان یافتن و ستون غرور را به پای اشکهای دلتنگی شکستن ...

شاید باید در کنار افکار خسته انتظار را ذبح کرد و امید را به چوبه ی دار زمان آویخت

انجماد را باور کرد و در دره ی افکار ، خاموش شد

سکوت دل را بر گزید و به پای پیمانه ی شمع در دل شبی سرد و تاریک بر سجاده ی جنون قطره

قطره باران شد و

کتاب دل را به آوای خیس و دلتنگ چشمها سپرد .... 

 



طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 24
بازدید دیروز: 70
کل بازدیدها: 232203