قیمت سرور خرید سرور قیمت سرور اچ پی قیمت رم سرور قیمت هارد سرور قیمت لپ تاپ قیمت لب تاب قیمت نوت بوک قیمت لپ تاپ ایسوس قیمت لپ تاپ لنوو قیمت لپ تاپ اچ پی قیمت لپ تاپ ایسر قیمت سوئیچ سیسکو قیمت مودم دی لینک قیمت مودم تی پی لینک لپ تاپ قیمت مادربرد قیمت یو پی اس فروش یو پی اس قیمت پرینتر قیمت دوربین مداربسته قیمت پرینترهای اچ پی دوربین مداربسته قیمت گوشی موبایل قیمت پاوربانک قیمت گوشی سامسونگ قیمت هارد اکسترنال قیمت هارد اس اس دی قیمت فلش مموری قیمت باتری لپ تاپ
سفارش تبلیغ
صبا

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 92/3/31

 

 

این روزها نغمه ی آمدنت غزل سرای دلم شده است  .. .


واژه ها  بی قرار از یکدیگر سبقت گرفته و با عشق مفهوم  آمدنت را در گوش صفحات دلم  نجوا می کنند ...

 قلبم از احساس واژه ها به هیجان آمده و


 شقایق های سرخش را برای زیبایی جاده ی آمدنت مهیا می کند....


 عشق به آمدنت فوران دلم شده و


 التهاب های دلتنگی را به امیدی از آمدنت آرام می کند ....


قاصدکان خبری از چلچراغی آسمان داده اند که


آسمانیان به انتظار ظهورت سقف پوش دنیا را


 با نگاره هایی از امید مزین نموده اند ...


خورشید سوز فراق تو را از نگاهش برداشته و


 اشعه های مهر خود را به دامان رنگارنگ زمین می سپارد تا


 از مهر او وجود سرد زمین از سالها دوری و انتظار گرم شده


جوانه های عشقش به رویش در آمده و


 جاده ی آمدنت را به نگاه های منتظر تو سبز نگاه دارند ...


ماه در شادی ستارگان شرکت کرده و قطرات اشک شوق آنها از آمدنت را


 بلورهایی در دامان شب قرار داده تا درخشنده تر از همیشه گردیده ،


 جان های منتظر آمدنت را نوازشی از عشق دهند ...


ابر های دلتنگی ار آسمان وجود رخت بر بسته و


دل را در شوق آمدنت به تپش بر انگیخته است ....


رنگین کمانی از انتظار و عشق قوسی از هزار رنگ امید و آرزو را


در پهنه ی دشت دل ترسیم کرده است که هر


رهگذری محو آن شده رنگ های دنیای را فراموش کرده و


به عشق آمدنت و دیدن رویت از فرا سوی رنگ های امید


مژده ی دیدن گل رویت را به چشمان خسته اما امید وار هدیه می دهند ....


این روزها به سالروز تولدت


آنگاه که زمین و زمان مسخ آفرینشت شدند و


 آسمانیان سر تعظیم در مقابل شکوهت فرود آوردند


 آن زمان که عشق با وجود تو معنا گرفت و عاشقی به عشق تو جلوه پیدا کرد نزدیک می شویم ...


 مولای من  ! از این انتظار طولانی خسته شده ایم ...


به عشق آمدنت روزها را می گذرانیم و


 بغض دل تنگیمان را در شیار های چشم رها می کنیم


تا مسیر آمدنت را با عشق وجودمان بشویند و


 زلالی مهر تو را بر تاری نگاهمان بنشانند ...


این روزها که آسمان شهر را چراغانی می کنیم و


سالروز تولدت را با شربت و شیرینی به دلدارانت تبریک می گوییم


 در آسمان دلمان نیز ریسه هایی از گل های یاس و شب بو درست کرده


برق اشک های انتظارمان را به پایش ریخته ،


 عشق به آمدنت را گرمای آن قرار داده و


امید به لحظه ی دیدار رویت را آرامش بخش قلب پر تپشمان قرار داده ایم ...


 مولای من ! می دانم که خطا کاریم و ناسپاس ، گناه کاریم و عصیان پیشه ...


 می دانم که غبار های گناهانمان ابرهای فاصله را بین ما و تو ایجاد کرده است


و سیاهی از گناه و نافرمانی پرده ای برچشم هایمان کشیده تا لایق دیدن تو نباشند ...


مولای من ! خطاها و نافرمانی و عصیان ما را ببخش ...


ابرهای سالها فاصله را بر حسرت دل خود به بارش وا می داریم


  تا بر دشت دلمان ببارند و غبار را از چشمانمان شسته و


سیاهی گناه را از قلب هایمان بزدایند تا لایق دیدن روی تو شوند ...


 در این روزها و شب هایی که به انتظار سالروز آمدنت خود را مهیا می کنیم و


به انتظار آمدنت عشق را معنا می کنیم


گل بانگ ظهورت از کنار کعبه را آرامش بخش دل های خسته و


چشمان منتظرمان قرار بده و


مژدگانی آمدن عشق را به دلهای مشتاقان با بانگ رسای خود هدیه بده .... 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 92/3/30

 

 

آنگاه که به فرمان خداوند خلق شد از هستی و چرا یی خلقتش پرسید ...


خطاب آمد من تو را خلق کردم برای بنده هایم


تمام زیبایی ها و آرامشم را به تو دادم تا


بنده ام برای رسیدن به من و برای گذر از زندگی از تو استفاده کند ....


تو را وسیله ی تلاش و کوشش و آرامش خودش قرار بدهد تا به من برسد ...


و تو در راه رسیدن بنده به سوی من همراهش باش و شادی بخش دل


خسته اش بگرد ...


دنیا از رسالت خود احساس غرور کرد ...


اشک شوق بر چشمانش نشست و زیبایی لبخند را بر رخساره اش نقش زد


... به رسالت خود می اندیشید و


به انتظار آمدن انسانها روزها را با خطوط زیبا ترسیم می کرد تا


فصل ها زیبایی خود را برای دل مسافران حفظ کنند ...


انسانها آمدند و او با لبخندی از مهر  به استقبالشان رفت ...


 دشت را سر سبز ... شبهای کویر را دلربا


  نجوای باد در گوش درختان را آرامش بخش جان و


 دریا را زینت دهنده ی چشمها و


 صدای موج ها را ترانه ی شاد و رسیدنشان به ساحل آرامش را نوید بخش


جانهای خسته قرار داد ....


دنیا آسمانش را نه جولانگاه عقابان که


محل پرواز هر پرنده ی عاشقی قرار داد که


عشق به پرواز و اوج گرفتن را در سر دارد و رویای پرواز در ذهن ..


 برای دره ها ، پرتگاه ها و مرداب هایش خطوط قرمزی کشید و


 علامت خطر را نصب کرد تا مسافران جاده ی زندگی به


 بیراهه نرفته و در پرتگاه سقوط نکنند ...


انسانها آمدند اما ...


دنیا آنگاه که دید کرکسان و عقابان بر آسمان دنیا چنگ انداخته و


کبوتران مسافر و پرستوهای مهاجر را به آن راه نداده


بالهایشان را با چنگال عناد خود زخمی نموده و


 حسرت پرواز را بر دلشان می نشانند گریه کرد ...


 دنیا وقتی دید کویرش  در حسرت قطره بارانی آرامش خود را از دست داده


زمینش تقتیده گردیده ، خاکهایش به خروش آمده


طوفانی از التهاب ِدل خود بر پا کرده بینایی چشم ها را گرفته و


مسافران را در غبار حیرانی خود فرو برده


 زیبایی های آسمان شبش را فراموش کرده و

 

 حسرت نداشته هایش را می خورد گریه کرد ...


دنیا آنگاه که دید عده ای آنقدر غرق در نعمت هایش می شوند که


 خود و مقصد خود را فراموش کرده ،


 خطوط قرمز ها را نا دیده گرفته و


 برای بدست آوردن دنیای بیشتر انسانیت را به زیر پا می گذار ند با تمام وجود گریه کرد ...


دنیا آنگاه که بعد از باران دلتنگی رنگین کمانی از عشق و  مهر خود به


 آسمان دنیا هدیه کرد تا دلهای تنگ و غمگین


 با دیدن رنگ هایش محو در آن شده و غم خود را فراموش کنند و


 در این میان دید که دخترکی فقیر به دست های کبود خود که


از شدت کار زیبایی و لطافتش را از دست داده و


 به لباسهای خاکستری خود نگاه می کند و


 نیم نگاهی به آسمان دارد و نمی تواند لطافت آسمان و


 زیبایی رنگ های رنگین کمان را درک کند و


 تنها بر حیرانی افکارش از این تضاد اشک می ریزد به


 اشک او در آمد و گریه کرد ...


دنیا آنگاه که دید عده ای دل شکسته و غمگین از


 تاریکی شب برای رهایی بغضشان استفاده می کنند تا


کسی اشک های دلتنگیشان را نبیند گریه کرد ...


 دنیا وقتی دید چلچراغها چگونه با وزش اندک نسیمی خود را


 از دید ها مخفی می سازند و در این میان شعله شمعی تمام و جودش را


 اشک می کند تا در برابر وزش طوفان ها خاموش نشده و


 روشنی بخش چشمهای امید وار باشد در اشک شمع رفت و با او گریه کرد ..


 دنیا آنگاه که دید آدمیان خطاهای خود را به حساب او گذاشته


 خدا را فراموش کرده ،  نافرمانیش می کنند و


 برای رهایی وجدان خود دنیا را مکاره ی هزار رنگ می خوانند دلتنگ شد


و پرده ای از ابرهای دلتنگی را بر روی خود کشید تا


 اشکش را هیچ کس نبیند...


 غصه اش از این همه تضاد را در صدای رعد گذاشت و


 بغضش بی اختیار از این همه نافرمانی انسانها شکست و


در چشمان ابرهای دلتنگی نشست و بارید ...


 آنقدر بارید که از بارش دلتنگیش سیل به راه افتاد برای خرابی زمین و


 از بین بردن انسانهای ناسپاس ...


  که باز مهرش این  اجازه را به او نداد و متوقف کرد ویران بودنش را ...


دریا که تا آن و قت آرام بود و هدیه بخش آرامش به دل مسافران خسته ....


از دیدن دلتنگی  دنیا به هیجان آمد  با او همنوا شد و


 صدای خروش دلش را در موج های سرگردانش قرار داد که بی مهابا به


ساحل می کوبد تا از درد درونش کاسته شود ...


  و دنیا در پس این بارش و بعد از این همه دلتنگی لبخندش برای همیشه محو شد ....


 او زانوی غم به بغل گرفت  و به تنها امید دلش غروب پناه برد ..


 اشک حیرانیش از دیدن این همه تضاد را بر دامان غروب ریخت و رنگ دل محزونش را در نگاه افق به یاد گار گذاشت ...

 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 92/3/29

 

 

روزهایم را در اندشه ی فردا می گذرانم ... دیروزها را از دست داده ام ...


 حال را در حیرانی گذشته و بهت زود گذری روزها می گذرانم و به فردا می اندیشم ...


فردایی که باید بروم ... فردایی که باید دیروز و حال را در آن گذاشته ،کوله باری


بسازم از داشته هایم و با خود ببرم به سرای ماندگار ابدیم ...


لحظه ها با هم مسابقه داده اند روز را از کفم می ربایند ..


هفته ها به سر می آید و من در ثانیه ای ابتدایی آن در جا می زنم


به خود دلخوشی توقف زمان در گذر ثانیه ها را می دهم و


 آیینه ،  گذر عمرم را در موی سپیدم به من نشان می دهد ...


روزگاران سختی را در پیش دارم ...


 باید مسیر زندگی را با تمام فراز ها و فرود هایش بپیمایم  تا به ایستگاه رفتنم برسم ..


خدایا ! در این مسیر به یاری و کمک تو نیاز دارم ....


در پیمودن مسیر کوهستانی و سنگلاخ زندگی به طنابی از


 عشق و ایمان به تو نیاز دارم که یک سر آن را با عشق تو به قلبم بسته و


 سر دیگرش را در دستان پر مهر تو ببینم ....


طناب های دنیوی پوچ و سست است


می دانم که دل بستن به آنها سقوطم به دره ی تاریک  گمراهی  را در پی دارد ...


خدایا در گذر از کویر سوزناک زندگی


آنگاه که سایه ی یاس و نا امیدی بر وجودم مستولی شده و


 جوانه های امیدم را خشک کرده و درخت آرزوهایم را از ریشه می خشکاند به


 باران لطف و محبتی از مهر تو نیاز دارم که


 ببارد بر کویر دلم و عطشناکی درونش را با خنکای نسیم عشق تو سیراب سازد ...


طوفان سر گردانی  کویر دلم را با نسیم عشق و یاد خودت بیرون بران و برهوت دلم را با یاد خود آباد بگردان ...


 خدایا ! در دشت هموار زندگی آنگاه که فارغ از مشکلات


 جاذبه های دشت مرا به سوی خود می کشاند و


رنگارنگی آن مرا از یک رنگی تو غافل می سازد و


به دنبال آهوان گریز پایش راه اصلی را به بیراهه  می روم و


 در عشق گرفتن پروانه هایش دره های ِ سر راه را فراموش کرده و


در هوای به دست آوردن نیلوفر های وحشیش مرداب را نادیده می گیرم ....


  به بانگ رسایی از سوی تو نیاز دارم که مرا به خود آورده 


مقصدم را گوشزد کرده و هدف از بودنم را یاد آوری کند و


 به یاد آورم که من مسافری هستم که این دشت را باید در نوردم نه ماندگار در آن ....


خدایا ! در لحظه های شب زندگانیم آنگاه


 که مه افکار و حیرانی ِ وجود ، پرده های تاریکی را بر آسمان دلم می کشد و


فروغ مهتاب و درخشش ستارگانش را از چشمانم می گیرد ...


 نیاز به نوری از وجودت دارم که شب تاریک دلم را روشن کرده و


 افقی از افکار روشن را فرا سوی راهم قرار دهد ...


 و آنگاه که در تداخل و تضاد افکار و احساسات و عقل


خورشید  وجودم به هیجان آمده گرمتر از همیشه شده و


 از شدت گرمایش عقلم مختل گشته ، افکارم خسته گردیده و


 تنها فوران احساسات است که یکه تاز میدان وجودم می شود به

 

 راهنمایی و تدبیر تو نیاز دارم که همچو ابری به پهنای بزرگی وجودت خورشید


 درونم را بپوشاند و جلوی اشعه ی سوزانش بر روح و جانم را بگیرد ....

 

 خدایا حال که به فردا می اندیشم خود را ناتوانی می بینم


که در لحظه لحظه ی روزگارم به وجود مهر و عشق و نور وجود  تو نیاز دارم  .. 


خدایا ! در این راه تا انتهایش راهنمایم باش


 امید به تو را پشتوانه ام و باران غفرانت را شوینده ی خطاهایم قرار بده  ...


چشمانم را به نور همراهیت امیدوار و روحم را در رسیدن به سویت پایدار قرار بده ....


اجازه نده ابرهای دلتنگی بر من غالب شده و


 فاصله ساز شود بین من و  عشق به تو


دلتنگی هایم را با یاد خودت به آرامش تبدیل کن و


 وجود خسته ام را با نوازش عشق خودت توانی دوباره برای پیمودن مسیر زندگی ببخش ...

 


 که در پیمودن مسیر زندگی به همراهی و همدلی تو نیاز دارم ...


 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 92/3/28

 

 

تو برایم عشق را تفسیر کردید ... به عشق معنا بخشیدی ...


مفهومش را عالی و خودش را پاک و مقدس کردید ...


تو پر از شوق بودی و زندگی ... جوان بودی و سر شار از آرزوهای قشنگ در


 چشمانت برق امید به آینده بود و قلبت برای زندگی می تپید ...


 آنگاه که دشمن زبون ناجوانمردانه شهرها و مردمان و


آب و خاک کشور مان را مورد تاخت و تاز سر مستانه ی خود قرار داد


 خاکمان را اشغال کرده ، مردمانش را به اسارت کشیده و


 اموالشان را به یغما می برد ..


تو عشقت را و تپش قلب و امیدت را به سر افرازی میهن و نجاتش دادی  ...


 آنگاه که عاشقانه بال گشودی و همراه با پرستوهای عاشق به


 آسمان عشق پرواز کردید و با عشق خود از میهن دفاع نمودی و


تیر کین را به جان خریدید تا خاک میهن را باز پس گرفته و شادی را برای مردمانش به ارمغان بیاوری و


خون خود را در دشت شقایقها  به ودیعت سپردی


و با خون خود به رنگشان سرخی عشق را هدیه  دادید تا


 یادگاری از رشادت و عشق شما باشد برای نسلهای آینده و


به آسمان  عشق پر گشودید و افق را محزون پرپر شدنتان کردید .


عشق را به تمام معنا برایم تفسیر کردید ....


آنگاه که ترکش نارنجک عناد و شرارت بر چشمانت نشست و


 فروغشان را برای همیشه از آنها گرفت ....


 تو دردش را به جان خریدی و تاریکیش را در روشنایی دل و مهرت محو کردی ..


ناله ننمودی و خوشحال بودید که در راه عشق به وطنت و پاسداری از آن


به سرورت آقا ابوالفضل اقتدا نموده و


چون او چشم  خود را در راه حفظ میهن و اعتقادات دادی ..


 عشق را تا نهابت عاشقی برایم تفسیر کردی ....


آنگاه که در محاصره ی دشمن دون صفت افتادی ..


بالهای پروازت را بی رحمانه با سر نیزه ی عداوت و زبونی زخمی نمود ه ....


و  بالهایت را با بندی از سیاه دلی خود بسته و


تو را در قفس سرد اسارت و تنهایی اسیر نموده


جسمت را خسته و روحت را با توهین به مقدساتت آزرده ....


روشنایی روز را از تو گرفته ... شبت را در ظلماتی از یاس فرو برده و


تو در برابر آنهمه آزار و شکنجه خم به ابرو نیاورده


ضعف از خود نشان نداده  از تبر خشونتشان نشکستی و


 امید به پرواز مجدد در آسمان آبی را در دل نگه داشتی و


در تمام لحظه های تنهایی خدا را یاد کرده و برای سلامتی رهبرت دعا می کردی


 عشق را خاضعانه و خاشعانه با تمام وجودت برایم تفسیر کردی ..


آنگاه که در اسارت نوجوانی بیش نبودی ..


 در مقابل خانم بی حجابی که برای مصاحبه با تو آمد


نگاه پاک و معصومانه ی خود را به زمین انداخته و شعر


ای زن از فاطمه به تو این گونه خطاب است


ارزنده ترین زینت زن حفظ حجاب است


  را خواندی و شرط مصاحبه ی خود با آن خبر نگار را


 پوشش قرار دادی ... پاک و ناب بودن عشت را با تمام وجود برایم به نمایش گذاشتید.


شماها تفسیر کردید عشق را به بهترین بیان و عاشقی را آموختید به بهترین شیوه ...


عاشقی را به جوانمردی و عشق را به پاکیش تقدیس کردی ...


از عشق خود کتابی نوشتید ماندگار و از عاشقی خود درسی آموختید پایدار ...

 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 92/3/27

 

 

می خواهم از تو بگویم و از تو بشنوم ... زمزمه کنم نگفته هایم را و بشنوم عاشقانه هایت را ......


 از بی نیازی تو گفته و بسرایم غزل نیاز مندی خود را ..


 از مهر تو بگویم که زندگیم را ردیف کرده ای و


 از قافیه های دلتنگی خود بگویم که وجودم را به آشوب کشیده است ..


همراهیت در تمام مراحل زندگی را تقدیس کرده و


 تنهاییم را در لحظه لحظه ی دوری از تو  ترسیم کنم ....


بودن تمام وقتت در  کنارم را ستوده و بر چشم بسته و ندیدن رویت اشک حسرت بریزم ..


 از چتر حمایتی تو بگویم که با دنیا آمدنم بر سرم گشودی تا آن را همواره با خود داشته و


از سرد و گرم حوادثِ  روزگار در امان باشم و


 من از جا گذاشتن آن در اعماق تنهاییم گفته و


به دنبال سرابی از چتر بودن احساس شرم نمایم ...


تو برایم عشق را در تک تک سلولهای وجودم معنا کردی و


 نهایت عشق خودت را در زیبایی های آسمان و زمین قرار داده و به من تقدیم نمودی و


 من چه غافل  بودم که عشق را در سراب های واهی و کتابهای کذایی جستجو می کردم ...


 عشق واقعی تو را فراموش کرده و به عشق های افسانه ای دل می بستم ...


خدایا ! تو چه مهربان هستی و عظیم که


با تمام کاستی ها ، غفلت ها و فراموشی هایم باز هم پای به پپای من و


 فدم به قدم همچون عاشقی دلباخته آمده و لحظه ای مرا تنها نمی گذاری...


 مهر و عنایتت را بر من ارزانی داشته ، خطاهایم را نادیده گرفته و


 این  عشقت را در ثانیه به ثانیه ی  بر زندگیم جاری ساختی  و


 من چه کوچک و حقیر هستم که تمام مهر و همراهیت را فراموش کرده و


 به دنبال مهر و همراهی واهی می گردم ...


خدایا ! با قلبی شکسته از سنگدلی دوران و


 چشمی نمناک از حسرت روزهای از دسترفته به سوی تو می آیم ...


 می خواهم دوباره صدای عاشقانه ات را در بانگ اذان با دل و جان بشنوم و


 چون کبوتری عاشق به سوی تو آمده و در گلدسته های ِ عشقت مأوا گزینم ..


می خواهم آهنگ زندگیم را  از طنین آهنگ پر مهر کلامت بگیرم و


 روشنایی راهم را از درخشش گوهر ناب  مفاهیم سخنانت پیدا کنم  ...


می خواهم با دید زیبا بین تو زیبایی ها را ببینم و به سبک تو عاشق شوم ...


در مکتب عشقت شاگردی نموده و


گل واژه های مهربانی و وفا و عاشقی را با مفهوم تو معنا بخشم ...


 می خواهم خانه ی دلم ، سجاده ی تمام وقت گشوده شده ی من به سوی تو باشد که


 لحظه ای فارغ از عشقت نشده و و جودت را فراموش نکنم ...


 می خواهم یاس های سجاده ام را از کلام پر مهر تو قرار دهم تا


 هر دم پخش عطر خوشش وجودم را مسخ خود کرده و


 به عشق بوی دلکشش دنیارا فراموش کرده و کنار تو بمانم ...

 

 می خواهم اشک هایم را تسبیحی از مروارید درخشان ِ لطف و بخشش تو قرار دهم تا


 در شب های تاریک ِ دلم راه ِ امید و رفتن به سوی تو را نشانم دهد ...


خدایا ! خسته از دنیا و سراب هایش شده ام ....


 از عشق های کذایی و وفا های دروغینش خسته شده و به سوی تو می آیم ...


خسته و افسرده ام ...


 مرا در کنار خودت بپذیر ...


می خواهم  آرامش از دست رفته ام را با عشق به وجود تو به دست آورم و


 بر قلبم مُهری از مِهر تو حک کنم که تا ابد شیفته و حیرانت شده غیر تو را فراموش کند . ...


 وجودِ خسته ام را بپذیر و در آغوش پر مهر خودت آرامش را به او برگردان ....

 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 92/3/26

 

 

خسته ام ... خیلی خسته ....


خسته از سردی روزگار و پریشانی افکار ...


می خواهم بالهایم را از صیاد زمان پس بگیرم ...


 همان که روزی زمانیکه در اوج پرواز بودم مرا با تیری از عشق دنیا از آسمان به زمین کشاند


و در دام پر فریب روزگار اسیر کرد ...


 بالهای پروازم را چید و مرا در قفس سرد تنهایی اسیر زرق و برق دنیای بی احساس کرد ...


می خواهم پرواز کنم  و اوج بگیرم و تا دل رنگین کمان در آسمان پیش روم ..


 فراتر از هر خیالی قرار بگیرم آنجا که


دیگر تیر هیچ صیادی بالهایم را در گیر دام زمینیان نکند ...


بروم بر فراز ابر ها  ، دلتنگی هایم را به دست ابرهای دلتنگی بسپارم تا


بر کویر خسته ی دلم ببارند و تک درخت امید مانده در درونش را سیراب سازند ....


 می خواهم از رنگین کمان عشق آسمان دسته گلی از عشق درست کرده و


به پاس سالهای رنج و زحمت مادرم آنرا در گردنش بیندازم ..


 می خواهم از ابرهای لطیف و پاک دستمال حریری از عطوفت و قدر دانی بافته و


 در دست های ضمخت و پینه بسته ی پدرم قرار داده و


 به چشمانش نگاه کرده و بگویم عشقت را در تمام این سالهای زندگیم در


 پس صدای کلفت و چهره ی خشنت دیدم ...


 مهربانیت را در گرمای دستانت احساس می کردم و


 از نگاه همیشه به افق داشته ات احساس غرور می کردم ...


 ابروهای به هم گره زده ات را تفکر در آینده ام دیدم و


 برق چشمانت را اشک دلتنگیت دیده و خواندم ...


 مهرت را بر قلب داشته و به داشتنت هر چند ساده و بی آلایش بودید افتخار می کردم .....


می خواهم در آسمان  ، راه پرواز چند سال قبل پرستوهای عاشق به سرزمین عشق را بیابم ....


به سر زمین عشقشان رفته و شقایق های مهرشان را به قلب خسته ام هدیه بدهم ...


میخواهم عظمت روحم را در عظمت به جای گذاشته اشان بیابم و


 سرود بودن برای رفتن و ماندن برای عزت و افتخار را در


ترانه های ماندگارشان زمزمه ی وجودم کنم ...


 می خواهم به اوج آسمان پر بگشایم ...


آنجا که دیگر صدای شکستن هیچ فلبی نمی آید ...


جایی که دیگر اشک های هیچ عاشقی ریخته نمی شود و


بالهای هیچ پرنده ای چیده نمی شود و


 جاییکه گرد هیچ غباری به آنجا راه ندرد و


سیاهی هیچ گناه و فکر و اندشه ای توان آلوده کردنش را ندارد ...


 جاییکه پاکیش ر از مهر الهی دارد و نورش را از وجود او و


 گرمایش را از عشق معبود دارد ...


می خواهم وجودش را در خود احساس کرده و با گرمای عشقش یخ های نا امیدی و


 بی احساسی درونم را ذوب کرده محو در نور وجودش شده سیاهی ها را  گم کنم ...


آنجا که خودم را به او نزدیک احساس کرده


فاصله ها را با عشق به وجودش کم کرده و


 ابرهای پاک را سجاده ی راز و نیازم با او نمایم ..


می خواهم در بارش ابرهای دلتنگی


سر بر سجده گذاشته و با او نجوا کنم و بگویم راز های خاموش درونم را ..


مهرش چتر حمایتی خود قرار داده  و


 لطفش را پاک کننده ی اشک های یاس از گونه هایم قرار دهم ..


می خواهم سرم را بر زانوهای پر مهرش گذاشته


 چشمهایم را بسته و برای همیشه فراموش کنم خودم را و دلتنگی هایم را ...


می خواهم در زنگین کمان عشق او محو شده و دنیارا فراموش کنم ...

 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 92/3/25

 

 

به انتظار آمدنت روزها رابه انتظار  نشسته ایم ...


 چلچراغی از عشق و امید را سر هر کوچه و چهار راهی روشن کرده ایم که


 بیایید و به انتظارهایمان پایان دهید ....


 با اشک خود چلچراغها را غبار روبی می کنیم و محافظانی از عشق خود بر آنها نهاده ایم تا


توفان شبهات  به راسخیت آن خللی وارد نکند ....


برای در امان بودنت نذر ها کرده و صلوات ها فرستاده ایم ....


هر روز برای سلامتیت صدقه داده و بوی خوش صلوات را در عِطر خوش اسپند پیچیده


 در آسمان شهر می پراکنیم تا عطر آمدنت دلها را هوایی کرده و


عشق به وجودت را در خاطره ها زنده نگه دارد ......


از هر قاصدکی که از راه می رسد سراغی و نشانی از آمدنت را می گیریم و


 پرواز کبوتران در اوج آسمان را به نظاره نشسته تا فرود آیند و


 خبری از آمدنت را در نغمه های خود زمزمه کنند ...


دل هایمان بی تاب لحظه ای آمدنت شده است ...


 لحظه ای که تو بیایی و واژه های ناب را معنا کنید....


 واژه هایی که در گذر زمان بی معنا گشته و مفهوم خود را فراموش کرده اند ...


 چشم انتظاریم که بیایید و واژه ی مهربانی را معنا بخشیده ... وفا را تفسیر کرده ،


 دین محمد (ص) را زنده نموده و عبودیت را در عبادتی خالصانه به تصویر بکشی ...


چشم انتظاریم که بیایید و سردی را از خورشید گرفته و به نورش جانی دوباره ببخشی ....


غم را از چشمان ستارگان زُدوده و پهنه ی آسمان شب را


 آرامشگاه چشمان منتظر و خسته ی ماه قرار دهید ...


چشم انتظاریم که بیایید تا شادی را در نغمه ی کبوتران سبکبال نشانده و


 در افق دور دست لبهای فرو افتاده از غم را به لبخندی از شوق  بگشایی ...


بیایید و عشق را در مکتب عاشقیت خود به شاگردی پذیرفته و دل ها را به نور خود جلای باطن دهید ...


دلم این روزها بی تاب لحظه ای آمدنت است ...


روزها را در گذر ثانیه ها با اشک به انتظار می نشینم که تو بیایی و سردی اشک را با دست


های گرم خود از روی گونه های یخ زده ام پاک کنید ...


برای آمدنت غبار دل را با اشک چشم می شویم تا لایق حضور نور وجودی تو گردد ..


می خواهم از تپش قلبم که انتظار آمدنت را  دیر زمانیست که در تپیدن دارد و


 اضطراب  و هیجانی که وجودم را در بر گرفته طوفانی بسازم تا


ابرهای دلتنگی فاصله را که با بی مهری خود ایجاد کرده ام به کناری زده و


 گرمای وجودت را مژده بر عالمیان دهد ...


عشق آمدنت را در عشقی از نور به نظاره نشسته ام ...


 یاس های امید انتظارم را یکی یکی در جای جای جاده ی انتظار قرار داده تا


 قدومت را به وقت آمدن گلباران کرده و عطر خوش آمدنت را بر آسمان دلها بپاشند ...


این روزها آمدنت را با اشک چشم به انتظار نشسته ام


 تا در زلالی وجودش و شفافیت مهرش و غلطانی آرزوهایش


 امید به آمدنت را به نظاره بنشینم ....

 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 92/3/24

 

 

جسمش خسته و ناتوان شده بود از زخمهای روزگار ...


آنقدر خسته که صدای چکا چک شمشیرها را می شنید


 صدای ناله و استغاثه ی کودکان که آسمان را به فریاد وا داشته بود دلش را زخمی


و اشکش را روان می کرد


 حیرانی و سر گردانی زنان ِکاروان را در زخم روح می گذاشت که


چگونه در سوگ همسران خود بی تابی را به دل زمین تفتیده هدیه می دهند و


 اشک های خود را نثار لبهای تشنه ی زمین  می کنند و


 جسم او ناتوان تر از این بود که مراقب و محافظی باشد بر کاروانِ خسته ...


که حکمت حکیم در امان بودن امام دوران را در خستگی و ناتوانی جسمش در آن


برهه قرار داده بود ....


در میان این همه ضجه ، اشک های او ابرها را از ریختن باز داشته بودند ...


 آسمان بغض گلوی او را در دل خود گرفت ..


 دست هایش به سوی آسمان بود و اشک هایش شعله ور می کرد آتش درونش را ...


ظهر عاشورا قتلگاه ، سنگ را به اشک خون وا داشت و


 این همه ناجوانمردی در حق اولاد رسول خدا رنگ ِ دلتنگی و غربت را بر آسمان


کربلا پاشید ..


سوز دل کاروانیان خاک را برای همیشه تفتیده کرد و


 صدای ناله ی کودکان سکوتی پر از صدای حزن و فریاد داد خواهی را به آن


سرزمین هدیه کرد ...


این همه فریاد و ظلم و ضجه ی بی پناهی کودکان روح خسته اش را نیز در هم شکست ...


 سنگینی اسارت دختران رسول خدا  (ص) قامت سروش را خمیده کرد ...


اشک های دُر دانه ی امام حسین (ع) قلبش را شکافت ...


 او از این همه بیداد از درون خُرد شد و شکسته گردید...


 اما نگذاشت اشکش را احدی ببیند و قامت خمیده اش را دشمن به لبخند بنشیند


 .... آنگاه که  دشمن دون صفت با رذالت و پستی کاروانیان را اسرای غریبه خوانده


و در اذهان عمومی واقعیات را کتمان کرده  و


حق را پوشانده و ناحق را بر مسند حق نشانده و با تزویر آن را آراسته و


 ریختن خون امام دوران را حقی بر خود دانسته و


خانواده اش را در کمال جسارت و پستی غنائم جنگی معرفی کرد ..


زخم جسم را فراموش کرده و زخم دل را بر عمق جان نشاند و


 در خطبه ی غرائی معرفی کرد خود و خانواده اش را ..


نسب کاروانیان به رسول الله را بر شمرد و عظمت اسراء را به آنها بازگردانید ...


بارش سخنان حقیقت گویش رنگهای دروغین باطل را کنار زد و حقیقت را آشکار


 کرد  .. سخنانش آنقدر تاثیر گذار بود و


واقعیات آنقدر رسا و شیوا در کلام رسایش به تصویر کشیده شد که


چشم ها باریدن گرفت و سنگ ها به فریاد بر خواستند ..


 دلهای مردمان نفاق پیشه آتش گرفت و


 سوز آن شهر را در خاکستر تیرگی و زبونی از آنچه انجام داده بودند دفن کرد ...


در دوران زندگی خود آنقدر از مدعیان جوانمردی  نامردی دید که


آنها را محرم گفتگوی خود ندانسته راز های درونش را با خدای خویش باز گو می کرد ....


 تنها همدمش سجده گاهش بود و تسکین دهنده ی روح خسته اش گفتگوی عاشقانه اش با خدا بود ...


اوج لذتش در سجده بود و صبر  ، آهنگ آرامش را بر روح خسته اش می نواخت ...


اشک های داد خواهی و دلتنگیش را در سجده گاه عشق


 به دست معشوق خود می داد و سکوت و خلوت شب را محرم رازهای دردناک سینه


اش می دانست ..


. سجده از سجده های او معنا گرفت و


 خضوع و فروتنی در مقابل خضوعش در برابر پروردگار زانو زد ....


گفتگو و دلدادگیش با خدا درسی شد برای عاشقان دلباخته ...


بر این همه جنایات لب شکایت فرو بست و صبر کرد بر رضای معبود خود  ...


که صبرش صبر را در مقابل خود به زانو در آورد ...


 عشق به معبود از عاشقا نه های او معنا گرفت  و


نجوا های عاشقانه اش با خالق هستی سر مشقی شد ماندگار


 برای تمام عاشقان الله در تمامی  دوران ها ...  


 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 92/3/23


 

از تبار عُشاق است و عشق را از عاشق واقعیش آموخته است ...

در مکتب الهی درس عاشقی را فرا گرفته و

 از کلام و رفتار پیامبرش جان دادن در راه اعتقاد  ودین را با

قلمی بر نور بر قلب خود حک کرده و

 در شاگردی نزد ولی و مولایش وفاداری و شجاعت را آموخته است ...

 در تکلیفی ، ایثار و از خود گذشتگی را به بی نهایت مرتبت خود آموخته است ....

 امتحان داده و آزموده شده است ... که عشق واقعیش نمره ای فراتر از نمره گرفته و رضایتمندی مولایش مُهری بر آزمونش زده و

کارنامه اش دفتر عشقی شده که دلدادگان دوران

از آن درس ها گرفته و فداکاری ها نموده اند .....

عشق به برادر پایش را در رکاب کرد و راهی سفر ...

چشمانش از محبت او لبریز بود و قلبش به عشف سالارش می تپید ...

 آنگاه که دشمن زبود بن بستی از عناد و کین بر سر راه کاروان زد و رود رونده را در پشت

سدی از بی وفایی و دروغ و عنان و فریب به توقف وا داشت و

 حسادت و کینه توزی و کج فهمی را تیری کرد به سوی قلب نازنینی امام شیعیان ...

 عَلَم کاروان را به دست گرفت و از مهر و فای خود سپری ساخت به دور برادر تا از تیر عناد

کین در امان باشد ...

عشقش پروانه شد که دور وجود سرورش به چرخش در آمد ...

علمدار سپاه بود و سپه سالار لشکر امام حسین (ع) ...

و عشق را با چرخش پروانه وار خود به دور کاروان به تصویر می کشید ....

 آنگاه که دشمن ِزبون ، پستی را از حد گذرانده و پویایی آب را در گردابی از سنگدلی و قساوت خود نگه داشت و

ضجه ی کودکان از تشنگی را به آسمان رسانده و

 چشمان نا امید و گریان مادران را به سوی فرات خیره داشت ...

 چشمهایش بارید و قلبش آتش گرفت ..

صدای ضجه ی کودکان را تاب نیاورده و به قلب سیاه دشمن زد تا راهی به سوی آب باز کند و لبهای زخمی تشنگان را به مرهمی از

آب مداوا نماید ...

 یک تنه در مقابل صدها نفر ...

ترس برای او واژه ای گنگ بود و نا مفهوم و عشق به رهبر و مولایش بود که تام واژه های ناب را برایش معنا می بخشید ..

 دستش که به آب رسید ... خنکای آب عطش درونش را تسکین بخشید ...  زلالی آب در

دستانش لبهای تشنگان منتظر را ترسیم کرد و

 صدای خروش نهر ، ناله ی کودکان از فرط تشنگی را برایش زمزمه کرد ...

مشکش را با عشق آب کرد و در هاله ای از اشک چشم بر دوش گرفت ...

آنگاه که پستی و رذالت وجودی را در بر می گیرد ضجه ی کودکان را خوش می آید و از

سیراب شدن کودکی نیز واهمه دارد ...

دشمن دون  صفت تمام سعی خود را کرد و ساقی ِ سوار بر اسب ِرهایی را در محاصره ی زبونی خود

در آورده و از هر سو زِهی از ترس را در کمانی از کوردلی قرار داده و به سوی پرچمدار سپاه

روان کرد ...

اعضای وجودش را یکی یکی با زهر کین  زخمی نمودند ....

 اما عشق رساندن آب به لبهای تشنه ی کودکان زخم را بی اثر  می کرد و بر عشقش رفتنش

به سوی سپاه می افزود ...

و آنگاه که تمام امیدش را که در ظرف آبی قرار داده بود تا لب سوخته ی تشنگان را تسکین

بخشد به تیری از رذالت نا امید گشت و قطرات آب اشک ریزان از اتفاقاتی که افتاده بود خود را

 درگرمای خاک تفتیده نهان می کردند ...

نتوانست نا امیدی چشمهای منتظر و صدای گریه ی کودکان از تشنگی را تاب بیاورد و

 از سنگینی ضجه های کودکان تشنه و فر یاد آبی که به جای لبهای زخمی تشنگان بر خاک

 جای می گرفت  .... توان خود را از دست داد و از اسب به خاک تفتیده ی کربلا فرو افتاد

و خاک سوزان قطرات اشک علمدار سپاه حسین را که بر این همه پستی و رذالت اشک چرایی

ریخته و بغض کودکان در گلوهای خشکیده را در اشک خود به سوی خاک تشنه روان کرد را

 با قلبی سوخته در بر گرفت تا

 گوهری ماندگار از رشادت علمدار سپاه را در نه در سر زمین کربلا که در کل زمین و آسمان به یادگار گذارد ...

عشق در مقابل عشق حضرت ابوالفضل (ع) به سالار خود زانو زد و سر تعظیم فرود آورد ...

وفاداری و از خود گذشتگی و عاشقی از رشادت او معنا گرفتند ...

 فداکاری هایش در سر زمین کربلا کتاب بی انتهایی از عشق را رقم زد که

 قطرات خونش به تمام صفحات این کتاب رنگی ثابت و ماندگار پاشید و

عشق و رشادتش آن را به هر زبان و هر گویشی برای تمام انسانهای آزاده ترجمه کرد ...

حضرت ابوالفضل اسوه ی عشق شد برای همه ی عالمیان  در همه ی دوران ها  ..

فداکاری با نام او گره خورد و جوشش خون او

 عشق به رهبر و مولا را در تمام روزگاران برای تمام عاشقان زنده نگه داشت ....  

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 92/3/21

 

خیلی خیلی خسته ام و دلتنگ ... خسته از خود و دلتنگ از زمانه ...

 مانده از خود و بیگانه با دنیا ....

 با عشق خودت و به مهرت روحت را در من دمیدی و

 به امید بندگی و عاشقی روانه ی دنیایم کردی  ...

قلبم را با عشق خودت پر از مهربانی کردی و و جودم را از نور ت مملو نمودی ...

دنیا را تحت سیطره ام قرار دادی تا زیبایی هایش را زیبا دیده و

 سختی هایش را در گذر زمان فراموش کرده به شناخت تو روی آورم و

 همچنانکه تو مرا به عشق آفریدی من نیز تو را بشناسم و

 با شناخت عاشق تو شوم ...

مهرت را در وجود خود نشانده و راه پر فراز و نشیب رسیدن به تو را با توکل و

پشتکار و ایمانی راسخ طی کرده و به سوی تو باز آیم و

 برای همیشه همدم مهرتو شوم و از عشق بی پایانت بهره مند ....

و خدایا ! من چه خطا کارم و غفلت پیشه ....

 راه را به بیراهه رفته تو را نشناخته و

خود را در هیاهوی مبهم زمان گم کرده ام ...

 مهرت را ندیده ..عشق حقیقی تو را فراموش کرده و

 دل به سراب های بسته ام که می دانم سراب است و ناپایدار  ..

 وجود پاک و بی آلایشم را که بهم داده بودید صفحه ای قرار دادم برای نقاشی .....

هر روز بر میل ِخواست و هوای نفسم نقشی در آن کشیدم ...

گاه تیره گاه شاد گاه حک کردم صفحه ای آشنا با ذهنم و گاه کشیدم نا آشنایی بر

وجودم ...

 نقاشی هایم در بر هم شد و گنگ ...

 اشتباهات و تداخل خطوط را هم پاک نکردم  که پاک کنم پاک کننده نبود

 خطاها را پاک نمی کرد که خود پخش کننده ی جوهر خطا بود بر صفحه ی دلم ...

رنگ ها ثابت شد و ماندگار ..

 شفافیت صفحه ی وجودیم از بین رفت  ...

 رنگ ها در هم تنیده شده و روز وجودم را چو شب و شبش را بی مهتاب و بدون

 ستاره غرق در تاریکی کردند ...

 خدایا ! خسته شده ام از تداخل و تضاد ها ....

خسته شده ام از رنگ های بیرنگ ..

 خسته شده ام از بومهای  که سرابی از هزار رنگ است و واقعیتی خاکستری دارد ....

حتی رنگ ها نیز در توهمات ، واقعیت خود را فراموش کرده به دنبال حقیقت گویی رنگ سیاه از خود می گردند ...

دیگر در این فضای پر آشوب ذهنی...

 نه جسمم جایی برای ماندن می خواهد و نه روح میلی به وابسته شدن دارد ...

خواستم سجاده ام را گشئده و با تو بگویم اندو ه و غم درونم را ..

 دیدم گلهای یاس سجاده ام پژمرده شده اند و  تسبیح واژه هایم اشکی شده برای

طراوت بخشی یاس های پژ مرده ...

بر سر سجاده ی دل می نشینم و

 می شکنم بغضی که سالها گلویم را در اسارت خود فرو برده با صدای رعد ترس از

خشم تو ....

 می گویم با تو و می خواهم از لطف و کرامت تو ...

ابر دلتنگی وجودم را که فاصله انداخته مابین من و تو بر صفحه ی دل به بارش وا

می دارم ...

 خطاهایم را در نفس بغض قرار داده و لطف و بخشش تو را در قطرات اشک ...

 بغضم نفس هایش تند می شود و قطرات اشکم فوران می گیرد ..

می خواهم آنقدر با تو بگویم و

 اشک بر صفحه ی دلم بریزم تا بوم نقاشیم پاک شود .....

 پاک پاک ... پاک از هر رنگی و خطی و نقاشی ایی ...

می خواهم آنقدر ابر دلتنگی وجودم ببارد تا محو شود در بارش آن رنگ های ماندگار شده بر وجودم ...

می خواهم اشکهایم آنقدر از سوزش پشیمانی و حسرت دوری از تو تند شود و

ببارد که پاک کننده ای قوی شده تمام جِرمهای وجودم را بزداید ...

آنقدر ببارد که مهر تو از پشت ابر دلتنگی خود را نشان داده و

در بارش تند اشک هایم رنگین کمانی از مهر تو را بر صفحه ای دلم نقش بزند ..

رنگین کمانی از رنگ های عشق و مهر و محبت و دوستی تو...

  می خواهم در پی این بارش و شستشوی بوم نقاشی وجودم ....

 چشم های خسته ام را پس از سالها بیداری و چشم انتظاری بر هم گذاشته و

در آغوش پر مهر تو خستگی هایم را فراموش کرده و

 وجود پاک اولیه ام را در دستان گرم و پر مهر تو قرار داده و رضایت مندی از عبد

 خطا کارت را در چشم های زیبای تو به نظاره بنشینم ....

 که خسته شده ام از این فاصله ها و خسته شده ام از دوری از تو ....

 



   1   2   3      >
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 67
بازدید دیروز: 64
کل بازدیدها: 227719