سفارش تبلیغ
صبا

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 93/3/29

 

 

در سکوتی از جنس یادها در لبخندی نقش بر خاطره ها ..

 اشک بر گیر از گونه های زخمی دل با دست نوازشگری به لطافت باد ..

پرده ی حریر احساس را به همراهی بال کبوتر عشق به پرواز در آور و

 فراتر از خاطره ی غم زده ی زمین به آسمان مهر لبخند بزن ...

ابرهای دلتنگی آسمان را چند صباحی مهمان رؤیا باش ..

بر سکوت بی قرار لحظه هایش و بر اشک های سرخ گون غروبش ...

نجوای گذر غم را زمزمه کن .. دل از زمین بر گیر ..

دشت شقایق را نظاره ی عشق بنما .. بر قاصدکان حیران مژده ی رسیدن را بده

 و بر سراب خیالی نقش واقعیت بزن ..

بگذار نیلوفرهای وحشی رهیدن را از دل رود بیاموزند ..

 به آوای بلبل رستن سبزه را مژده ی زندگی بده ..

حصار خار بر گلبرگها ی لطیف را خالی از عشق نپندار ..

به آوای دل انگیز خوشه های گندم در دست باد دل ثابت ندار که

 زمزمه ی داس است و خش خش خشک خوشه ها که رهگذر جاده ی سفر را

اندکی به فکر رفتن مبهوت گذر می برد...

 اجازه نده باران دلتنگی هایت آیینه ی وجودت را غرق در خود سازد ...

که نبیند هیچ مهری وبازتاب ندهد شمیم هیچ عشقی را ..

 با باران هم آوا شو ... با ناودان بخوان و زمزمه کن سرود دل را بر دشت وجود..

 بگذار شمعدانی های احساس از اشک تو جان بگیرد و

 گلدان های لب پنجره ی چشمهایت به شبنم های بی ریای وجودت طراوت یابد ..

بر روی نسیم مهر ، پنجره ی جان را نبند

بگذار قاب نگاهش را به نسیم داده و در گهواره ی وجود زمزمه کند رازهای درون  ..

بر ناله هایش گوش را نگیر .. اندکی سنگ صبور راز هایش باش ..

 به نگاه های غمگین غروب آنگاه که همه ی وجودت دریای متلاطمی شده و

 موج های بی قرار  حیرانی سد چشمانت را در هم می شکند ..

به دنبال فانوس رؤیایی نباش که در موج های بی قرار دل دیدنش را توانی نیست .

به گلدسته هایی از عشق پناه ببر که

 ستون هایی از نور است که به عرش کشیده شده  ...

 به ساحل آرامش یاد او بر سجاده ی اشک پناه ببر..

 موج های دل را سر خورده از نیافتن ساحل و خسته از نرسیدن...

 به اشک دریا نسپار که در عمق وجود جای دهد طوفان روح را ...

 دل ِمواج را سجاده ی راز کن و به اشک دل وضویی از عشق بساز

 به صدای مؤذن بر ندای رسای الله اکبر پلک ها را بر هم بگذار و

 زمزمه کن بزرگیش را ..

در زلال اشک سر بر ساحل سجود بگذار تا در ترانه ی آرام اشک ..

موج های بی قرار دل آرام شده و به ساحلی پناه آورد ..

که دلتنگ ندای موج است و اشک های بی قرارش ...  

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 93/3/27

 

 

خسته از رفتن  و دلتنگ از نرسیدن  ..

با واژه هایی می نویسم که سخت می فشارد روح خاموشم را ..

 روح آسمانی است و جسم زمینی ..

 وقتی غبار آمدن جسم را گرفت روح را خاکی کرد و اسیر ..

 اسارت اول بازی کودکانه ایست که

 دست های مهربان مادر گهواره ی آرامش می شود و لبخندش شکننده ی اشک ..

اما چه زود بازی رنگ می بازد و

بافتی حقیقی می گیرد و نقشی ماندگار بر وجود می شود ..

آمده ایم که بر بلندای قله ی انسانیت قرار گرفته و بر فراز قله ی زندگی ببینیم

آسمان آبی را و خاکی و پوچ بودن زمین را ..

دل به آبی مهرش بسپاریم و عشق از خاک سردش بر گیریم ..

 اما این مسیر سخت را چگونه بپیماییم  ؟  

که در گذر از سنگلاخ هایش روح را مجروح نکرده و

در دره هایش انسانیت را جا نگذاریم ؟ .. رسیدن به قله ی زندگی سخت است ...

که مسیر عبورش ، پیچ و تونل هایش قلبها است و احساسات ....

آنگاه که مژه بر مژه های خیس کودک دشت فقر فرو می بندیم و بر سکوت فریاد

نگاه های خاموشش پرده ی نشنیدن بر وجدان می افکنیم ..

 زخمی به وسعت دردهای دل تفتیده ی آن گل پژمرده بر دیوارهای روح می زنیم ..

 آنگاه که چتر مهر امیدش را اسید بی مهری پاشیده و وجودش را هزار سوخته ی

ای می کنیم که آیینه انعکاس درد می دهد باز تاب نگاهش را و ذره ذره وجودش

قطرات اشک را جاری گونه های زخمی دل می کند و نمک زخم بی مهری جان

سوخته اش را تفتیده ی مذاب می نماید ....

زخمی به وسعت تمام احساس او بر روح می زنیم و احساس حقارت بر وجدانش می

پاشیم ..

 و آنگاه که در تونل های سرد و نمناک گذر زندگی بر مسافر مضطرب ، شعله ی

عشق را خاموش کرده و دل بی قرارش را در سکوت وحشت تاریک دل به سوی

نوری می بریم که درخشش اشک شمع است بر بالهای سوخته ی پروانه ی حیران ..

روح می سوزد از بی وجدانی ما و خاموش می شود در عمق نمور سایه ها ...

 آنگاه که در نیمه راه قله ی زندگی در مسیر کولاک و جاده ی یخبندان زندگی

سر بر برف های سرد فرو برده و پرده ی بی احساسی از یخ را بر روی خود کشیده

تا نبینیم یخ زدن تدریجی گل های احساس را و

 نشنویم ناله ی بی رمق شومینه ی دل را

و قطرات سرد اشک دلش را قندیل بر محبت هایی می کنیم که برای ابد طعم گرمای ذوب را فراموش می کند .....

 یخ می زند انسانیت در وجودمان و خاموش می شود شعله ی ندای آسمانی دلمان...

چه راحت روح را اسیر کردیم در خود خواهی ها و بی مهری های خودمان.. ! !

 چه ناجوانمردانه جولانگاه آبی مهرش را گرفته و بند در خاکش کرده ایم ..

خاکی که برای رهیدن از آن آمده بود و

 چه زبونانه اسیر سکوت دردش کردیم و قفل اسارتی تلخ بر وجوش زده ایم ..  

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 93/3/23

 

 

دیشب در رقص باد و نجوای شمشادها ....

در صوت ترانه های انتظار .. در حس طعم شیرینی تولدت .. در لبخند های حک

شده بر لبها ....  در رصد کردن چشمان کودکان پر سوال .... در پیچ و تاب لامپ های

بی قرار ..  در رخ نمایی نور افشانی دست ها بر ستارگان آسمان .....  در بوق ممتد

ماشین های حیران ....

دلتنگم برای دلی بی ریا ..

برای نوری بی مدعا .. برای چراغانی دل ها و آذین بستن چشم ها ....

سالیانیست که به شب میلادت کوچه های انتظار را چراغانی می کنیم و

 به یمن آمدنت شربت و شیرینی داده ..

بر سر بیرق های انتظار گل نرگس را عشق به آمدنت می نهیم ..

اما افسوس که در این همه ازدحام و چراغانی و انتظار و در این فریاد ها و آواها ..

دل هایمان غرق در سکوت است .. سکوتی بی پایان .. سکوتی بر هزاران فریاد ..

شهر را چراغانی می کنیم اما افسوس

 از نور شمعی از  معرفت که بر ذهن تاریک خود روشن کنیم ..

 انتظار را به لفظ پر و بال داده و در اوج فریاد های رسا به گوش آسمان می رسانیم

ولی معنای انتظار را قیچی تردید زده و

 در حصاری از شکسته های معنایی در سکوتی خاموش نگهش می داریم ..

به هر کوی و برزن سیصد و سیزده را نقش بر آمدنت ترسیم کرده و

 سواران سبز جاده ی انتظار می کشیم ولی

در ازدحام بی شمار خود نمی یابیم وجود سواری  بی مدعا از هزاران نفر پر مدعا..

بر نورهای مصنوعی بر شادی آواهای کذایی

لبخند به نشانه ی شوق بر تولدت می زنیم ..

اما افسوس که در این بازار پر فریب ِ نور ها و رنگ ها

ظلمت واقعی دل ها را ندیده و اشک تلخت بر فراق را نمی بینیم ...

 به شادی آمدنت جشن می گیریم ولی

در غم درونت از غیبت و اشک تنهایی ات ، تنهایت می گذاریم ..

در اوج زیبایی شهر دلتنگ شدم برای خرابه ای از دل ..

کنج خلوتی از آشیانه ی وجود که نور معرفت تو را

چراغانی خاطر غم زده ی کوچه  های انتظار کند و

 اشک تمنای ظهورت را بر گل های نرگس سجاده ی جان بنشاند تا

 سر خوش از عطر دل انگیزش معنایی از عشق و امید ببخشد آمدنت را ...

 و کاش نهان خانه ی دل را چراغانی معرفت می کردیم ..

شب به پایان رسید و طلوع خورشید محو کرد در خود نورهای کذایی را

و سکوت سحر در خود خاموش نمود آواهای خالی پر صدا را......

 و همچنان چشمان کودک پر سوال،  افق را به انتظار آمدنت

رصد به دنبال نوریست که در خود محو کند طلوع خورشید را

 و آوایی از ظهورت که به فریاد در آورد سکوت خاموش سحر را  ... 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 93/3/20

 

گاهی بایدبروی . .

دست بکشی از آرزوهایت و خواستن هایت را قاب کنی و

 در نهان خانه ی دل به صندوقچه ی سکوت بسپاری ..

گاهی باید با دست خود گل آرزوها را پر پر کنی و

 به دست طوفان تند صحرا بسپاری تا پخش در اعماقی کند که

 می دانی دیگر جمع کردنشان محال است ..

گاه باید با قاصدک همراه شوی .. قاصدکی که در نیمه ی راه قطره های باران او را

نقش بر زمین می کند  و رسوب در خاطره ها  ...

و گاه باید چلچله ها را به کوچی عکس از بهار وجود به زمستان ناخواسته همراهی

کنی ...

و چه خوب است که در این رفتن ها و شکستن ها و در سخت های جانفرسا و

 در سکوت دل بتوان با باران همراه شد .. همسفر باران شد و هم نغمه ی دل ...

باران اشک تفتید ه ی کویر است که در سختی لحظات در تنهایی روزها

 تازیانه های بی رحم خورشید را به اشک صبر تحمل کرد و دم نزد ..

ذره ذره محو شد و در سطحی بالاتر از زمین و فراتر از درک زمینیان

ابری گشت سایه گستر دل تنها در بیابان خاطره ها ..

دید زمین بایر را .. درخشش چشم جوانه ی امید را و صبر تک درخت منتظر را ..

فهمید خستگی چشم هایی که در سکوت خشک خود ...

آسمان را تمنای اشک شوق دارند ....

به دل ستبر رعد نهیب مهر زد و دیواره های بغضش را لرزاند و

 فریاد انعکاس مهرش در کوه را مژده به بارشی از مهر به دل تفتیده ی زمین داد

باران اشک سپید و بی ریای آسمان است که جاری می شود بر گونه های زمین 

باران گاه چتری می شود برای دلی بی چتر که

زیر نم نم بارش آن آمده و دانه دانه از چشم فرو می ریزد دلتنگی ها را

و با آوای ناودان زمزمه می کند غم درون دل را

و گاه باران چتر بغض بر می دارد از سقف گریان دلی و

 فارغ از حصار واژه ها در ترنم چشم ها می بارد خاطرات را و

 تسکین می دهد جان خسته اش را  ....

گاه باران خود نیز می گرید ..

 اشک باران که جاری می شود دست های مهربان خورشید از پشت ابرهای دلتنگی

برای پاک کردن گونه های لرزان باران می آید ..

زمزمه های محبت خورشید اشعه ی دلکشی از مهر را بر دل آسمان جاری می کند

که در زلال قطره های اشک باران و دست نوازشگر خورشید ....

رنگین کمانی از محبت است که صحنه ی بی نظیری از زیبایی را

 نقش بر چشم ها می زند و ماندگار بر قلب ها ....

همسفر باران شو و اشک های باران را به خاطر بسپار ....

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 93/3/19

 

 

حکایت عجیبی دارد دفتر دل .... هزار نقطه ی بی سطردارد و هزار سطر بی انتها

خطوطی ساده دارد ولی خواندنش سخت است ..

 ورقه هایش مجلد شده به دیواره ی تپینده ی قلب و سطر سطرش آغشته به مرکب

خاطرات است .. دل نوشته هایی که گاه نویسنده اش اشک بود و گاه آه ..

گاه آتشفشان وجود ، مچاله می کند برگهای وجودش را و

 گاه رنگین کمان مهر باز تاب می دهد نم نم باران احساس را ..

در لابه لای تمام سطور و ورقه هایش زلال اشک است که گونه ها را غرق در شبنم

هایی می کند که گاه جان می بخشد و گاه جان می ستاند ..

گاه خنکای نسیمش تبسمی از مهر را بر لب می نشاند و گاه سوزش آن چشم را

فواره ی مذاب می کند و قلب را دشت بایر احساس ..

گاه تمام فصل ها را در سطری دارد و گاه ورقه هایش خزانیست که عطر بهار را از

قصه ها شنیده است .. گاه یخبندان زمستان عواطف  ، احساسش را منجمد در

قندیل هایی کرده که هیچ شومینه ای از محبت ، گرمای ذوب را به مژه های

خشکیده اش نمی بخشد و گاه سبک از خاطراتی است که به  وزش نسیمی به

حرکت در می آید و عطر خوش بودن را در فضای جان منتشر می کند و گاه  

سنگین به وزن اشک هایش چسبیده به قفس دل است که دل را طوفان سر کش

می کند و موج بی ساحل..... گاه به دنبال سالهای از دست رفته اش در عقب گردی

از حیرانی در مه ناباوری ها به دنبال سوالهای بی جواب می گردد ....

و گاه امروزش را در ترس از دست دادن فردا در گذز با شتاب ثانیه ها از دست می دهد ....  

و گاه لبخندی از رضایت بر گذر ثانیه ها دارد و امیدی به رسیدن آینده در چشم ..

گاه سطور نوشته اش طلوع را بی نشان است و غروب را رد پایی دارد و شب را

غزلهای بی پایان سروده است ...... و گاه سطر سطرش مژده بر طلوعیست از عشق و

مهربانی  که غروب را از یاد برده و دشت شب دل را به ذخیره ای از مهر خود

تا سپیده دمان روشن به شبنم شوق نگاه می دارد ..

گاه همدم اشک شمع است در جام تنهایی ... و گاه مرهم بالهای سوخته ی پروانه

است در سکوت لحظه های جدایی .. گاه بال پرواز است برای ذهن خسته ... 

و گاه بند اسارت است برای جسم در لحظه ها جا مانده ...

تپنده به ضربان قلب است و به هر تپشی حک می کند نقشی بر دیواره ی قلب ..

مرور خاطراتش مستندیست زنده و گویا ..

رسم الخطی دارد ساده .. نه به خط کوفی است و میخی .. نه زبان بیگانه را دارد .... 

و نه گویش نا آشنا ..

رسم الخطش ساده به جنس دل است و به فهم احساس  .... 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 93/3/16

 

 

بغض آسمان که می ترکد و صدای رعد ، وجودش را در هم می ریزد هزار تکه ای

می شود که بی امان و بی هوار گاه نم نم و گاه به فواره ی زخم دل می بارد بر

دشتی از زمین که راز دار اشک های نهان اوست ...

گاه اشک آسمان فریاد کودکیست تنها که در کشاکش درد ها چه زود بزرگ کرده

است او را روح بی احساس زمان ... که انگشتانش کوچک است و بر دوشش کوله ی

سنگین از غم های بزرگ .. چشم هایش به دنبال ماشین های اسباب بازی است و

 دستان کوچکش می شوید ماشین های آدمهای اسباب بازی شده را ..

و گاه فریادیست از حیرانی و چرایی مادری که سرای وجودش را گهواره ای امن کرد

برای جان کودکش و دستانش تاب آسایش او شد ...  وجودش تکیه گاه قدم های

سست او ... زمزمه ی جانش لالای امنیت شد برای کودک مضطرب ... که شکل

بگیرد و تنومد شود گوهره ی جانش ... و حال سرای سالمندان شده کلبه ی حیرانی

 مادر ... و عصای تکیده ی خموش بر خود می کشد قامت رنجید ه اش را ...  و

صدای پنجره های نالان زمزمه می کند بهت تنهایش را ...

 و گاه اشک آسمان صدای ناله ی خاموش غنچه ایست که نشکفته بر شاخه ی

آرزوهایش پرپر شده در دشت فراموشی به دست جسم هایی بی احساس که چشم

بسته در گذر جاده ی زندگی لگد می کنند احساسات را و می شکنند شاخه های

امید و به دست باد خزان می سپارند لبخندهای زندگی را ....

و گاه اشک آسمان صدای کویریست تفتیده .. که آتشفشان درونش مذاب کرد

ه است ریگها را ... و زخم های خورده بر جانش به فراموشی سپرد ه است سبزی

زندگی را ..جان دردمندش به ستوه آورده طوفان صحرا را ... و او  برای ریشه

های خشک و تشنه ی تک درخت وجودش .... چشمی سکوت به انتظار قطره ای آب

آسمان را رصدی می کند بایر بر قلب تفتیه ی خود ...

و گاه اشک آسمان بغض نهان چشم ها است در فریاد خاموش لبخند ها ...

لبخند هایی که ترسیم می کند نقش خسته ی زندگی بر گوشه ی لبی .... و جاری

می سازد بر گونه های جانِ ،  مذاب های روان از عمق زخم جان ... و چه ساده

کودک دشت زندگی در باور خود می جوید انعکاس طراوت را در شبنم خشکیده بر

جوی احساس ..

 و گاه اشک آسمان .. اشک دل محزون خویش از فریاد سکوت دیده هایش دارد بر

پهنه ی زمین ... تا بشوید غبار را از چهره ی غم گرفته ی کودک زندگی ....

 و به چشمان خسته از بارش تنهایی اش هدیه بدهد رنگین کمانی از سادگی ...  

 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 93/3/13

 

 

از صفای مهر تو تا مروه ی جان من سالها سعی است و فرسنگ ها فاصله ..

زمزم چشمانم خشک گردیده و زمین تفتیده ی دلم در پی سیراب کردن لب های

 کودک عشق ،  بی قرار تر از همیشه از مروه ی جانم به سوی کوه صفای تو سالهاست

که مسافری بی باز گشت شده است ..

نام تو را نقش بر لب دارد به تمام روزهای زندگیش .

به دور خانه ی مهرت طوافی به هر طلوع و غروب داشته اما افسوس که هر طوافش

شکسته شد به لبخندی شیطانی از نفس درون و به یادی از غیر تو ..

در هر طواف عشق روی بر گرداند به سوی غیر تو

و به حجرالاسود نیاز  ، دست بالا آورد به سوی تو و اشک ریخت که می شود غلام

کوی تو و باز در دور طواف فراموش کرد بیعت خود را و شکست عهد جان خویش را

بر ستون جمره ی نفس ، توان سنگ زدن ندارد که

 سنگ ریزه هایش در میانه ی راه به گودی  هوی و هوس افتاده و

 قهقهه ی سر خوشی شیطان نفس را به همراه خود دارد .....

 او دور افتاده از مقام ابراهیم جان ، گاه در ازدحام افکار فراموش کرد شاخصه ی تو

را و در آشوب ذهن آشفته ی خویش صدها رکعت نماز گذارد ...

 اما افسوس از دو رکعت نماز عشق ...

با رکوع معرفت و سجده ای غرق در خنکای زمزمی از شناخت تو

که بشوید خستگی جانش را و سیراب کند کودک عشق درونش را ...

و حال در پی سالها تلاش بیهوده با داشتن جانی خسته از پیمودن و نرسیدن

سعی خود را به سوی کوه صفای تو شروع کرده است ...

می خواهد طواف کند وجودت را طوافی به عشق .. سعیی به معرفت نماید به سمت

تو و جمره ی وجودش را به شکوفه های عشق تو مقهور نماید ...

در این وانفسای روزگار در غبار افکار ...

از باران معرفت خود بر دشت دلش ببار

تا زمین تفتیده ی وجودش غبار توهم را بشوید و

 آیینه ی معرفت درونش بتواند نور همراهی تو را در سخترین لحظات زندگی

منعکس وجودش کند .. در سعی وجودش در سنگلاخ های نفس ، تکیه گاه قدم

هایش باش تا افکارش نلغزد و از جاده ی معرفت عشق تو به بیراهه ی نفس نرود ..

در رمی جمره ، توان دست هایش باش تا بدون شک و تردید شیطان درو ن را براند

و از خنکای زمزم مهر تو ، جان تشنه اش را سیراب نما تا به مرداب های سمی برای

رفع عطش پناه نبرد  ..

 در باران رحمتت در طواف وجودش جانش را شستشو بده

تا تکبیرة الحرام بند گی را با تمام وجود گفته و

 طعم دو رکعت نماز عشق را در خلوتی عارفانه بر وجود تشنه اش هدیه دهد . 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 93/3/12

 

 

در گذر زمان در خستگی اندیشه ها و در فروکش کردن طغیان چشم ها ...

به هفته و ماهی و سالی از بزرگداشت و یاد بود فراموش می شویم و

 در نبود ِ وجودمان یادمان کم رنگ می شود و

در شیار اشک هایی که بر بوم نقاشی دل ریخته می شود

رنگ بودن ما از خاطره ها پاک می شود و کم کم کمرنگ می شود ..

آنقدر کمرنگ که در غبار تراکم افکار محو می شویم ..

 به جای  طلوع نگاه هایمان شمعی را بر سنگی سرد می گذارند

و عطر همراهیشان را پخش در گلبرگهایی می کنند که

 به ساعتی پژمرده شده و در دست باد پراکنده می شوند و

 به زودی از سالهای زندگی .. از خنده ها و گریه هایمان ..

از تلاش ها و خواسته هایمان ، تنها چون خاطره ای تلخ یا شیرین می مانیم نقش بر

ذهن های سر گردان ..

و کاش در این خاطره ها جاری اشک بر گونه ای و زخم بر دلی نباشیم و

کاش به یاد دلی از ما آه حسرتش را بر نیاوریم و

خاکستر دل سوخته اش را پرده ی سیاهی بر روی خود نکشانیم ..

در گذر سر خوش روزهای زندگی چگونه عبور کرده ایم بر رهگذران راه زندگیمان ؟

خواسته یا ناخواسته چند قلب شکسته را در کارنامه ی زندگی خود داریم ؟

 برای ارضاء حس خود برتر بینی و ایستادن بر قله ی تکبر چند

 نردبان از غرورهای شکسته را با میخ های سرد بی خیالی بر هم بسته و پشت سر

گذاشته ایم ؟

برای تسکین دل بیمار خود زبان را خنجر بر چه دلهای کرده و

 برای خنکای آتش حسادت خود چند عیب بر وجودی زده

 و گوشه نشین دل خسته اش کرده ایم ؟ ..

در برابر چشمان منتظر و دست های نیازمند ..

 دست خساست خود را در جیب بخل با چه رویی پنهان کرده  !

و در برابر فریادهای سکوت چشمان منتظر، لبخند را به نفس خود هدیه داده ایم ..

به زودی فراموش می شود وجودمان ...

از یاد می رود نقش لب ها و رنگ چشم هایمان ..

قامت غرور انگیزمان به زیر خروارها خاک دفن می شود و

 عکسمان به قاب فراموشی دلها سپرده می شود ....

اما فراموش نمی شود رنگ خاطره هایمان از ذهن ها ..

تلخ های از ما به جا مانده که وجودی را می سوزاند ..

وجود ما را در دل خاک سرد می لرزاند و

 لبخندهای شادی و رضایتشان از یاد ما...

 صلواتی است که آرامش را به روح مانده در برزخمان هدیه می دهد ..

به زودی فراموش می شویم از صفحه ی روزگار...

 اما فراموش نمی شود خاطره هایمان از ذهن ها ... 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 93/3/11

 

 

قلم از حسین (ع) می نویسد و دل می خواند نانوشته ها را ...

واژه تعریف می کند حسین (ع) را و اشک تفسیر می کند جنون دل بر عشق بی

پایانش را .. به شنیدن نامش پرده ی مژه ها نمی تواند فرو افتادن اشک های

دلتنگی را مانع شود ..

قلم ، قلم فرسایی می کند از حاشیه ها

او می نویسد از واژه ها .. از زمین تفتیده سوختگی دل ترسیم می کند و

 بر نام آب  حک می کند لبهای تشنه را ..

قطره قطره اشک های آسمان را بر صفحه ی دل می چکاند و

 فریاد و ناله ها را در بی تابی از دست دادن قرار دلها...

 نقش ابد بر سکوت غم دیده ی غروب می زند ...

اما وقتی به نام حسین (ع) می رسد و می خواهد ترسیم گر عشق باشد در بین

الحرمین می شکند و در برابر هزاران واژه ی بی قرار سکوت می کند ...

 شاید عظمت عشق است که وجودش را توان توصیف نیست و

 شاید راز دلدادگی برادر است که می خواهد دو سوی عرش را با هم ترسیم کند

سر بر تیغ تراش می سپارد تا توصیف کند زخم خنجر بر گلوی عشق را ..

 وقتی اسم حسین (ع) می آید و سکوت قلم ..

دل می خواند طوماری نانوشته از هزار ناگفته ی جان را

و به تک رنگ جنون دل ، رنگ می زند آشفتگی تاریخ و بی قراری خطوط دلها در

گذر زمان را ...

نوشتن از حسین (ع) لیاقت می خواهد و به عشقش دل دادن شهامت

و من در سایه ی واژه ها می جویم گم شده ی خود را که

 ذهنم را توانی بر ترسیم نیست ..

گم شده در غبار زمان چگونه توصیف کند شفافیت آیینه را ؟؟..

سر مشق دلم از فصل فصل زندگی حسین (ع) را

 از تولد عشق تا شهادت حزن آلودش را به دست چشمانم می سپارم تا

با قلم آغشته به مرکبی از حزن دل خود بنویسد بر صفحه ی دل ..

 قلم چشم نیز می شکند و می بارد با نامش بی وقفه بر سطر سطر خطوط دلم

 شاید بشوید غبار تیرگی و بزداید نالایقی از دیدگان مضطربم را

 و بسراید از نجوای دل بر جنون دلدادگی و

 هزار تکه ی حزن شود در دوری و فاصله های عمیق ...

شاید روزی با قلم شکسته ی دل با اشک دیده

بنویسد بر سنگفرش های بین الحرمین که

 قلم را شکسته شدن در توصیف بین الحرمین بی دلیل نیست ... 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 93/3/8

 

 

انعکاس صداها حکایتیست مبهم و پر راز ....

که کوه انعکاس از صدای  نهفته ی درون دارد و باز تاب فریاد فاصله ی خود است با

عمق صدا .. می گیرد راز نهانش را و در بازتاب خود هزار سازی می کند از آوای

نهفته و به گوش دشت می رسانذ قصه ی ننوشته ای از راز درون پر غوغا را ...

صدای آبشار انعکاس ضمیر نا خود آگاه فرد است و نجوای دل او ..

گاه صدایش ترنم زندگی می خواند برای مسافری خسته که رحل اقامتی اندک بر

کنار دشت رؤیا انداخته و گوش به آوایی از مهر سپرده تا بزداید خستگی هایش را و

ترمیم نماید آلام روحش را و

 گاه صدایش موج پرخروش بی ساحل است برای کشتی شکسته ی زندگی که تخته

پاره های نا امیدی وجودش را در هم می شکند و خروش دریای وجود ،  امیدش را

به سرابی از ساحل می رساند که خود نیز در پی ساحل آرامش موج های دریا را به

امید خبری از فراسوی نگاهش به انتظار می نشیند ..

صدای پیچش باد در انبوه درختان برای گوش آشفته به آوای خسته ی درون ...

  قصه ی تداعی شب است و جاده ی تاریک بی انتها .. بی همراه . بی همسفر در

جنگلی تاریک که ستاره هایش را مَه به یغما برده و رخ ماهش را ابر دلتنگی پوشانده

و او اسیر در وَهم خیال می جنگد با سایه های خیالی ترس آور  ...

 و برای درخت پیر روزگار آوای گذر و ناپایداری است بر

 لبخند های تلخ و شیرین روزگار ...

و صدای رود ، گاه صدای گذر است بر ناگذرهای سخت.....

 زمزمه ی سوزِ دل برف است و سختی یخ .. قصه ی تلاش چشمه است و سختی

سنگ و گاه آوای زندگی بخش است بر کویر تشنه .. مژده است بر دل خاک تفتیده

و سرود جان بخش است بر سبزه های به انتظار نشسته ...

و ردیف بی ردیفی واژه ها که نقش می گیرد بر سطرهای لرزان ....

گاهت ترسیم گر نجواهای دل است که بی قافیه و بی وزن قرار دادی ..

به وزن دل  می نشیند بر شبنم های نگاه و جاری می شود بر گلبرگهای گونه ها

و حک می کند بر دل خاطره ای ماندگار ...

که گاه فریاد است بر تمام سکوت ها .. لبخند است بر رخ زخم ها و سد است در

مقابل سیلاب ها و

گاه اسیر در حجم معناهای جاری غرق می شود در معنای خود

 نقش می زند معنایی جدید که فهمی را به عمق می خواند

 و عقلی را به تحیر از سکوت خود وا می دارد ..

و چه راز مبهمی است  در انعکاس صداها....

 که به آوای دل معنا پیدا می کند و به حجم خاطر تفسیر می گردد

و به شبنم اشک جان می گیرد ..  

 



   1   2      >
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 2
بازدید دیروز: 62
کل بازدیدها: 245223