سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 94/3/28

 

زلال باران را از افق چشمانش بگیر ..

در نوازش ستاره ها چشمان خسته اش را ، ماه قصه گویش بشو ..

برایش گهواره ای از عشق بساز و با لا لای محبت پلک هایش را بر غصه ها ببند ..

از عطر گل های وحشی برایش قصیده ی دل بخوان که دشت ،  سبزه ها را در دست نسیم غزل سرایان

بی باک کرده است ..

از صدف های ریز دریا برایش گردنیند آرامش بساز تا طوفان دلش را به صدای امواج عشق آرام بی

قرار کند .. آرزوهایش را با سر انگشت احساس در دتج ترین جای ساحل ،  بر تخته سنگ امید با ضرب

آهنگ قلبت حک کن تا به هر موجی طراوت بودنش را حفظ کند و نگاه شادت را به انتظار بنشیند ..

صفحات خط خورد ه ی روزهای بودنش را .. آنها که به زخم خاطرات انباشته ی غم گشته و مچاله ی

درد  ، به بایگانی فراموشی بسپار و برایش صفحه ی سپیدی از شوق بودن بگشای ..

 قوسی از رنگین کمان عشق را بر باورش بنشان ،  آنچنان با شوق بر آسمان چشمانش زلال آبی مهر

بپاش که هیچ ابر دلتنگی نتواند برق نگاهش را بپوشاند و غم را مهمان رؤیاهایش کند ..

برای لبهای مجروح از زخم های نگفته اش مرهمی قرار بده از اشک و دوست داشتن  ...

 طراوت شبنم چشمانی غریب التیام  می بخشد درد لبهای زخمیش را ..

حصارهایی که روحت را در تنگنای بودن دل آشوب رفتن لحظه ها میکند را با یاس های وحشی

بپوشان.. چشم از لحظات سرد بر گیر و نگاه گرم خورشید را مهمان ثانیه های سرد خموش باش ..

بر واژه هایی که خطوط روزگار بودنت را در زمستان سرد بر یخبندان دل می نویسد  ، گرمی واژه

های امید و لطافت دوست داشتن بریز تا قطره قطره ذوب کند سردی خیالت را و به چشمانت هدیه دهد

 بهار سبز بودنت را ..

شاید از آن سوی  فاصله ها ، دشتی ، دلی را در نسیم یاد و خاطره مهمان سجاده ی اشک کرده

تا دشت بی آلایش وجودت رنگین کمان عشق را بر آیینه ی چشمانت نشانده و

بر لبهای تیره از زخم های سکوتت مرهم هزار لبخند عشق بنشاند ..

برای وجودت این بار تو دلربایی کن و

 شکوفه های عشق را با دست گرم روزگار بر موج های افکار پریشانش بریز

 و به گلی از شوق مهمان شاد روزهایش کن ..



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 94/3/25


 

چه سخت است که در حجم تمام دلتنگی ها باز هم دلتنگ باران باشی و

 در سکوت صداها ، خسته ی یک فریاد ...

 رسم زمانه دل آدم را نادیده گرفت و سیب حواء را چوب هوس زد ..

دروغ را جذاب قهار خواند و صداقت را فراموش شده ی جانها کرد ..

 در فراسوی نگاه  ، زمین را هزار رنگ زد و هزار نقش زیبایش خواند و

بر آسمان تک رنگی پاشید که به نگاه زمینیان غبار یأس دارد و خیسی باران و

بر نگاه مرع اسیر قفس رنگ آبی مهر و دشت پرواز ..

 رسم زمانه است که از کوچه پس کوچه های گذرعمر خلوت یک اندیشه ی آرام را بر گیرد و

جان خسته ات را تا سایه سار یک لحظه آرامش سالها در سنگلاخ روزها و دهشت شبها بکشاند ..

باید سکوت کرد و لب فرو بست که تازیانه ی چرایی می خورد صداقت دل و

هزار تکه ی خسته ی شود غروری که به هزار نای بی نای ، بند بودنش زدی ..

در آشوب افکاری خسته در سکوت واژه ها و در ایهام دل ،  به هزار خط اشک می نویسی بر صفحه ی

عمر که سر مشق بودن را از کدامین الفبای زندگی بنویسم که سادگی را چوب حقارت نزنند و

مهر را به حراج تحقیر سر چهار راه های واژه های تلخ

 به شکستن احساس زیر چرخ های گذر زمان خرد نکند ..

و چه گذر تلخیست که باید بر تمام نامردهای زمانه باز هم لبخند فراموشی بزنی

با اشک دل غرور شکسته ات را جمع کنی و در بازار سرد دنیا پرده ی بی خیالی بر چهره بکشی ..

کاش در گذر تند نگاه ها بر دفتر عمر آدمیان ، آنگاه که دردادگاه روزگار میخواهند بر خرده های دلی

قضاوت کرده و حکمی صادر کنند

اندکی با تأمل خطوط زخم خورد ه ی دل را بخوانند و به هجای حروف اشک  لحظه هایش بپردازند ..

کاش در این سکوت تلخ لحظه ها و بر آتشفشان خاموش ِسکوتی سرد ، باران ببارد ..

اشک های باران ، نگاه مهربانش و آوای بودنش جا ن را بی خیال چتر دلتنگی

 ثانیه هایی بی قرار آرامش می کند ..

تضادی از طوفان و آرامش...  بارش یک دل سیر شبنم آسمان بر دل سوخته ی کویر ..

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 94/3/24

عکس های زیبا و شگفت انگیز از ساحل و دریا

می داند که بهای بودن ذوب شدن در ثانیه های سخت و تلخ است...

 که باید روزها در برابر تیغ نگاه ها قامت استوار داری و لبخند بر لب بنشانی

که آشوب نگاه ها شکستن سرو امیدت را به فال واهی قهوه به انتظار نشسته اند

غافل ازا ینکه فال ِ امید سد شکن تمام نا امیدی هاست ..

می توان در زلال باران گریه کرد و غرور فلبی شکسته را

با ترمیمی از یک نگاه  پر انتظار در مرهمی از شوق به او بر گرداند ..

می توان با خنکای اشک های باران دریای پر تلاطم درون را آرام کرد و

سوز درن را به یاس های سپرد که جویبار امید را به شوق چشمانی شاد به انتظار لحظه ها نشسته اند ..

می توان در سکوت تمام فریادها ، دل به ترنمی از مهر سپرد که زمزمه ی آیینه ها گشته

تا در انعکاسی از آفتاب مهربانی ، سرو حیران در طوفان بودن را آرامشی از آوای باران بخشد ..

آنگاه که سر نوشت بر بلندای آوای عشق در دشت جنون نوشت که

 آوای سالها سکوت  ، نه خفته در دل سرد زمینیان ، که در نگاه آبی آسمان بی آلایش است

شوق بودن به اشک های دلتنگی جان گرفت..  نقش زد بر سیاهی روزها  لبخند آفتاب را

گرچه پلک بسته در حصارها با چتری از عمق فاصله ها دستی بر لبخند آفتاب ندارد  ..

اما اشعه ی بودنش بر کناره های گذر لبخندیست که

 در سایه ی تمام تلخی ها و دلتنگی ها لحظاتی جان را مهمان ثانیه ها می کند ..

 در مدرسه ی دنیا ، در کلاس روزگار به معلمی ِ گذر لحظه ها حک کرد و نوشت با جوهر احساس

 بر صفحه ی قلب که در کنار هر لبخندی شیاری از درد بر گونه کشید ه می شود و خط سپیید بر موی

نوشتن قطره ای از امید با جوهر اشک تا رنگ بودن بگیرد برق چشمان است که به غارت می برد تا نیم

لبخندی بر لب نشاند .. که در سرای رفتن  پای بندی به دلخوشی هایش

بهای گزافش گذر عمر است و رسیدن ِ سر رسید بودن به انتها ..

اما در تمام این سایه روشن های غم و شادی

ندای مهری که در کویر سوخته ی جانی خسته ، بارش بارانی را ماندگار کرد که شاید  کویر زخم

خورده را ثانیه ای مرهمی از زلال امید بخشد

آموخت که بر بلندای قله ی یاس می توان فریاد امید سر داد و

تمام تلخند های دل را به لبخندی از شوق بودن کبوتری رها در دل خسته ی آسمان شیرین کرد و

در تنگای سخت روزها و شتاب گذر عمر به فال امید لبخند مهر بخشید ..



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 94/3/20

 

به دید سبزی که بر طراوت واژه ها نهادی قطرات  باران را به تماشای لحظه ها نشستم ..

زلالترین و بی آلایش ترین آوای محبت و دوست داشتن را به وزن ِدل هر رهگذری به قافیه های

چشمانش .. گاه با چتر دلتنگی و گاه با روزنه های امید .. گاه نشسته در ردیف اشک و

 گاه  رها در فریاد هدیه می دهند ..

سخت است از آسمان دل کندن و به اسارت بر زمین نشستن ..

 بال پرواز را بستن  و پای در بند زمین داشتن ..

اما شاید بهایی داشته باشد که از یک نگاه خسته به ثانیه هایی از آرامش پلک اشک را بر گیریم ..

آسمان که می خواهد دانه های مهرش را به دل زمین به ودیعتی از مهر بسپارد

ابر دلتنگی وجودش را می گیرد نفس هایش به شماره ی بی شمار افتاده و

بغض نفس گیر صدای رعد را به شکستن اشک هایش می طلبد و با دلتنگی تمام شبنم های جانش را

قطره قطره در بدرقه ی بغضی خسته به امید رویش جوانه ی از امید در دل کویر .. همدم شدن با

اشک های چشمی تنها در گوشه ای از خلوت وجود .. شستن غبار از آیینه ی یک نگاه .. طراوت

بخشیدن به یاس های سجاده ی یک دعا در دشت شب و

 شاید بذل قطره ای از زلال محبت بر گل برگهای یک گل به سوی زمین می فرستد و

 بر هر پنجره ی احساس تلنگری کوچکی از یاد می زند تا هر نگاه به فراخور وجود خسته اش

سهمی از آسمان بر گیرد .... و چه بسا چشمانی که که براین دلتنگی بسته تا

آوای بارانی نشنیده و پرده ی بی خیالی کشیده تا نبیند احساسی و نشنود ندایی ..

در پرهیاهوترین سکوتها هم می توان زمزمه هایی از دل شنید و با او همراه شد و

غزلهای عرفا ن را با رباعیات یک دل قصیده ی جان نمود .. ..

در یخبندان جان ها می توان دل به گرمای شمعی خوش داشت که

به شوق پرواز شاد یک پروانه و گرما بخشیدن بر دل سرد یک رهگذر

 قطره قطره می بارد بر خروش دل ..

 ستاره ها را به سرزمین یاد برده و برای طلوع یک نگاه امید بر چشمی بیدار در دل شب با

 حرارت شوق به امید روشنایی ستاره های شادی در چشمان شب نشین خلوت دل

به انتهای جام لبریز اشک می رود ..

 دشت دل را به نسیمی از افق یک نگاه دور بسپار

تا در بارش ابرهای دلتنگی در لبخند خورشید و اشک های آسمان

 رنگین کمان عشق را به تماشا بنشینی ..



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 94/3/18

 

گاهی همراهی با دل آسمان و هم آوایی با دانه های باران لبخند نگاه هدیه می دهد به رنگین کمان یادها ..

بودن در دل دریای خروشان زندگی در تلاطم روزها و طوفان اندیشه ها به دست موج های بی قراری 

می سپارد دل پریشان را ...در طوفان دل مضطرب گذر می گردد و به صدفی از آموخته ها به دنبال

واژه نغزی می گردد که آرام کند طوفان درونش را .. اما دریای طوفان زده که ساحل آرامش ناپیداست

به گذر یأس فرو می برد گذر روزها و پریشان می کند خاطر ملتهب زمان را . ..

به کشتی دنیا سبک بال آمدی با کوله باری از احساس زلال تا مهربانی را به فلب ها هدیه دهی و

جوانمردی ر ا به یاد ها بیاموزی...

در گذر خاطرات نقش مهر بزنی و بر جا پای بودنت در دشت وجود گل یاس محبت بکاری ..

جوانه ی امید را باران عشق بخشیدی و دل کویر را به نور ستارگانش زیبای اندیشه کردی ..

 کوله باری از احساس ناب با غزلهای ما بودن که رسم و نامی نبود جز

 نامی دل شدن که بر صفحه ی دل جای گرفتن ..

سخت است با کوله باری از بودن سراسر احساس  ، قرار گرفتن در روزگاران سرد و یخ زده .. آنجا که

آ تشفشان دل هایش گرما را از شعله شمعی طلب می کند و

بارا ن  ، طراوت بودنش را بر اشک گونه می جوید ..

زخمی شدن از زخم نا جوانمردانه ی روزگار سخت درک است و فهم .. که ناتوان نوشتن است قلم که

می داند در قالب واژه نمی گنجد دلتنگی بودنت .. آلام روحت و زخم های احساست ..

اما می داند یک تخته ی پاره ی شناور در مواج روزها در قنوت چشم ها در آیینه ی چشمان که تمنای

بودن یاس وحشی را دارد می تواند روزنی از نور باشد به فراسوی رنگین کمان مهر .. تا وجود را از

دل سپردن به موج های وحشی خاطرات سرد  ، ابهامی از درستی باشد ...

در پشت لبخند چهره ، وجود را در غم محو نکن ...

می دانم حق یاس های وحشی حصار دلفریب شمشادها نیست که  عطر بودنش که مهر وجودش  ، روزگار

 بی مهر را نشاید ... ولی شاید شاخه ی پژمرده ای  ، از آیینه ی شکسته ی چشمانش  ... طراوت زمزمه

  های پایانیش را از آهنگ شاد رهیدن یاس وحشی از خاطر غم  میخواهد ...

 که رهایی او از حصار غمها و شادی نگاه پر غمش را هر طلوع از قاصدکان رها در دشت احساس به

هزار شبنم شوق میخواهد ..

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 94/3/17


 

قدم به قدم در ثانیه ها جاری است ..

سایه گستر لحظه های بودن گشته ...بی دعوت دل به مهمانی وجود می آید

و جا پای خود را بر مژه ها گذاشته و جاری دشت دل می گردد ..

سایه های دلتنگی .. چتری که وجود را غرق در بارش چشمها می کند ..

سایه ی سوزانی که نه وجود خسته را که زمان بودن را هم در خود می سوزاند ..

به آمدنش رد می دهی خیال بود نش را به صدای گنجشککان رها ..

 به پرواز دلربای کبوتری در دل آسمان ... اما سایه ی بودنش آسمان نگاهت را غبار غم می پاشد ..

گاهی میخواهی مهر طلایی خورشید را که خوشه های گندم را

زر دل کشاورز و شکر نگاهش کرده دست نوازشی بکشی تا لحظاتی محو در نگاه مهربانش شده

وفراموش کنی دلتنگی زمان را ..

صدای خش خش داس و خوشه های بریده ی گندم .. زمین خالی و نگاه منتظر بچه گنجشککی که زمین

 را به دنبال  دانه است و آسمان را به دنبال نگاه مادر . خطی است از گذر زمان که دستت را نوازشگر

 آرام گونه های خیست می کند ..

می اندیشی به ثانیه های رفتن .. به روزهایی که زمین باز هم پر از خوشه های گندم خواهد شد و

 نسیم با گذر مهرش دشت را به بازی احساس گرفته و سبزه ها را به رقص بودن پایکوب بی قرار می

کند . زمانی که جاده ی گذر جدا شده از گذر دنیا  و شاید دلتنگی دیگر این صحنه را به فکر می اندیشد ..

 در امواج پر تلاطم روزها محو می شوی تا فراموش کنی دلتنگی را ..

سایه های دلتنگی دریای دلت را بی قرار کرده و ساحل وجود ت را به موج های مضطرب در هم

میکوبد .. به صخره های شنی وجود می نویسی حکایت دید جانت را و مضطرب تر از قبل به دنبال

واژه ای هستی که زمزمه کنی..

 در مه روزها مه شکن چشم خسته ای بودن .. در کویر بودن خنکای قطره ی امید نگاهی گشتن ..

در بی تفاوتی دلها و  شکستن احساس ها عصای شکسته دلان گشتن ..

خواستن دل را به رفتن لحظه ها به امید جان زمزمه سرودن نشانی از مروت نیست ..

واژه ای را در خور بیان نمی یابی ... که شکوفه ی احساس را بر شاخه ی کدامین واژه به امید جان بنشانی

 که تمام امیدت را فریاد کند ؟؟

 که سایه های دلتنگی ، واژه ها را در خود می کشاند و مهر سکوت را بر شکوفه ی لبانش می نشاند

و تنها شبنم احسا س است ک بر روی گلبرگها به رنگ پر غم دل می نشیند ...

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 94/3/14


گاهی باید ورق زد .. چند صفحه ای از خیال را در اندیشه ی سفید نگه داشت و

 فصل جدید رویش را با آهنگ  مهر آغاز کرد ..

از سر خط ،  واژه های احساس را نوشت و به انتهایش سه نقطه های گویا گذاشت ..

باید آیینه ی دل را این بار نه با اشک دلتنگی که با شبنم شوق شست ..

شوق از مهر او ...  و گل لبخند را از دستان مهربانش هدیه گرفت و

بر صفحه ی بودن روبانی از عشق نهاد و به گل محبت آذین کرد ..

باید بذر عشق را از قاصدکان گرفت و به رویشی از ا مید در دل کویر به ودیعت نهاد ..

 شاید بتوان نگاه مهربان خدا بر طلوع روزی از بودن را از آوای سر خوش و بی وقفه ی گنجشککان

پشت پنجره ی احساس شنید و به نوازش نسیم که گیسوان دشت را در تلاطم مزرعه ای شاداب پریشان

لحظه های دلربا می کند ،  نگاهی از قدرت او انداخت

 که دل دشت را اینسان به نوازش نسیمی غرق شادی می کند ..

اگر دل آشفته ی خو د را به او بسپارم با او چه می کند ؟ !!

باید خود ِ گمشد ه را در میان امواج نا آرام زندگی پیدا کرد 

واژه ها را از حصار ابهام خارج کرد و به غزلهای چشمان ردیف عشق نمود

و با قافیه های محبت بر صفحه ی دل نوشت که میتوان با باران چشمها همراه شد ..

چتر همراهی او را به دست لحظه ها گرفت و با تمام دلتنگی ها باز هم لبخندی از مهر را بر لب نشاند

که نشانه ی عشق اوست که نشأت گرفته به محبت اوست ..

کاش می توانستم در این فصل جدید از احساس ، غم را از نگاه غروب بگیرم و

 رنگ قرمز چشمانش را در آبی دریای امید محو کنم و

 برق ستارگان را به چشمانش خسته اش هدیه داده و ماه را به پای آواهای خاموش و پر صدایش بنشانم

تا او نیز در کنار تمام دلتنگی ها و اشک هایش لبخندی از بودن با تمام وجود هدیه بگیرد ..

شاید بتوان در این قصل جدید بر خزان پاییز چشم اشک بست و

به تنوع رنگ هایش سطرهای زندگی را نوشت و

 بر برگهای  آشفته در دست بادش با جوهر امید نوشت که

 روزهای عمر با شتاب در صدای خاموش ثانیه ها در حا ل گذر است ...

نه بهارش می ماند و نه خزانش ثابت است و از شیرین و تلخ های زندگی

 تنها آبی مهر آن است که در یاد ها می ماند و عطر محبت و دوست داشتنش است که

 فضای دل را به یاد تمام خوبی ها ، سالها سر خوش عطر بی مثال خود می کند ..

تمام سطرهای جدید بودن را با جوهر آبی احساس در ضرب گذر لحظه ها

به طراوت اشک دل می توان بر صفحه ی قلب حک کرد که

آرامش دل طوفان زده  ، ساحل عشق اوست ..

 ساحل آرامی که پذیرای جان خسته است و امید بی پناه لحظه های حیران ...



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 94/3/10

 

انگار تقدیر است که برای کویر بهاری نباشد

که زمستانی سخت پهنه ی دشت دلش را به سوز سرما منجمد سالیان می کند

و چشم بر بهار نگشوده تازیانه های شعله های سر کش خورشید را باید به جان بخرد ..

ترنم باران  آهنگ شاد ناودان و آوای جویبار، حسرت سینه ی سوخته ی کویر است ..

 تک درختش را به اشک چشم در سیل شن های سر گردان به قامتی خمیده ایستاده نگه می دارد تا

 برای مسافر سرگردان تکیه گاه کوله بار زخم هایش باشد ..

سکوت دلش ... صخره های خاموشش .. زخم های حک شده بر گذر روزهایش

سنگینی بغضی را در گرد باد های سرگردان به

چشمی می نشاند که کویر را به تماشاشی زیبایی نشسته است ..

واژه واژه ی زندگی بسان معلمی سخت آموخت ،  بهای ثانیه های بودن از دست دادن و رفتن است

 که صبر را زیبنده ی مردمان کویر نوشت و تحمل را نشانه ی شناختشان خواند ..

 اما دفتری ننوشت . معلمی تدریس نکرد ... خطی بر ملا نساخت که چشمان تشنه اش

 به زمزم کدامین اسماعیل و به سعی پر هراس کدام هاجر امید خنکای قطره ای ببخشد

 تا جان تفتیده اش اندکی آرام بگیرد ..

 شاید باید دل طوفانیش را آرام به سکوتی خاموش کند تا

غبار پریشانیش چشمان مسافر سر گشته را نیازارد و شاید باید واژه ها را به سرابی از دریا تسکین دهد

تا بغض نفس گیرش را شرمسار قطره ای جاری بر گونه های زخم خورده اش نکند ..

کویر پر طاقت کم طاقت است ..

بسان مردی مغرور با سینه ای ستبر روزها در برابر  شعله های سر کش و تازیانه های درد خورشید

 لبخندی طرح بر لبهایش می زند و شب هنگام در آوای بی صدای ستاره ها حزین لحظه ها شده

و به اندیشه ی فرو می رود که جان سختش را توانی چند است ؟ که باز بر طلوع روزی ،

 بر زخم هایش لبخند اشک زده و بر درد ها مرهم سکوت بگذارد ..

شاید دل طوفان زده اش را مجالی برای بودن نباشد ...

به اندیشه ی رفتن باید باز هم بر گیرد نگاه را از دریا

که کویر تشنه را سهمی از دریای مهر نیست ...که زخم ملتهب را شوری اشک دردی افزون است ..

و شاید باید فراموش کند خود را و از یاد ببرد .. که جان او نیز جوانه ای امید دارد

کاش مسافر سرگردانش بداند که انتخاب کویر سخت بودن نیست ..

که کویر شوره زای نیست که فقط رویش خارهای زخم باشد ..

که کویر نیز احساسی زخم خورد ه دارد ..

 راز دل کویر را تنها غروب غمگینش می داند

که هر غروب سرش را به دامان اشک می گیرد وبرایش لالای گذر می خواند

تا شاید جان سوخته اش را تسکین به امیدی باشد ..

و چه زیباست ستاره ای که در پس تمام این درد ها هر شب زیبایی آسمان کویر را

به اشک شوق به تصویر نگاه ها می کشاند ..



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 94/3/6


 

آرام فرو می ریزد بارش آسمانی که میخواهد تسکین باشد بر دردی که درمانی ندارد ..

تنها تسبیح پاره ی دل می داند سنگینی بغضی که این روزها بی بهانه گونه ها را زخم درد زده

 و بر دریای طوفان زده ی دل فرو می ریزد ..

دل سپردن به شقایق ها .. تصویر عشق ساختن از پرواز پرستوها ..

جان خسته را آرام ساختن به نشان بی نشان گمنام ها ..

 اینکه گل باشی تا خود گل چینت کند ..

 چشم بر دنیا ببندی تا چشم عشقش به رویت بگشاید عشقیسیت زیبا که عاشق خود را خود می جوید ..

اما سخت است گفتن از رفتن برای آنکه لحظه هایش را در سیلابی بی واسطه غرق تمنا می کند

تا لحظه های بودنت را گل اجابت بگیرد ..

جوانه ی امید روییده در پای ستون عشق در صحرای سوزان جانها

آنجا که منیتی نبود تا به نبودنش شک کند .. سر پوش اضطراب زدن تا در فریاد بی صدای دل جسمی

بی جان شود جفای روزگار است ...

 دل پر آشوبش نمی خواهد بفهمد  که توان اندیشیدنش نیست...

 که پر پر شدن گل امید در رخساره ی درد که آرزوی رفتن گمنام دارد ..

زخمیست عمیق بر پیکره ی یک جان خسته که دیگر توانی برای داغ شقایق ها ندارد

که از سکوت سرد و ملتهب روزها واهمه ی تکرار غم دارد ..

می دانی  سالها در مه تنهایی و بارش بی امان چشم در گم کردن خود در لحظه ها ،

 بر جاده ی انتظاری نشستن که می دانی هیچگاه مسافرش باز نمی گردد

ولی باز هم به ابهام مبهم خود منتظر می نشینی تا شاید لحظه ای دیدارش کنی و

اشک های پریشانی روزهای درد بودنش را با سر انگشتان خود پاک کرده

 چشم بر چشمان بسته ی مهربانش دوخته  و آرام گرفتن در آغوش خاک آرامش

 به اشک چرایی تبریک جانش گفته  و بر پیشانی خسته از دنیایش بوسه ی خداحافظی زده

 درد یست که هیچ ترجمانی برایش نیست جز اشک های پریشانی ...

تکرار شکستنی از غم را دوباره برایش نخواه ....

می داند که خود خواهیست اما این خود خواه را خود خواه بخواه ..

تنها روزنه ی بودنش در این دنیای پر آشوب را به غباری از غم پریشانی و

 واژه های تلخ رفتن سد به اشک نساز ..

پرنده ی محبوس در قفس سرد بودن در زمستان خاطری یخ زده  

آنجا که رنگ ها تک رنگ غم دارد و سایه ها خاکستری درد

 با نگاهی که روشنایی آن غرق شده در بارش سالها ..

از پشت پنجره ی بسته ی احساس که می داند باز بودنش را سزاوار روزهای فانی نیست می نگرد از

دور دست ها به افق که رنگین کمان عشق دارد و

کبوتر آسمانش را جولان پروازی بی حصار در اشک ستارگان می خواهد ..

اجازه نده این سوی کم رنگ آبی مهر، به رنگ غبار غم ، از چشمانش محو شود ...

روح بودن را در کلمات درد از جان خسته اش نگیر..

 بگذار اگر اشکی بر سجاده ی دل می ریزد به شوق بودن گل شقایقی در دشت آرزو ها باشد ..

فاصله ها درد است به زخم رفتن ملتهب جان و باران چشمانش نکن ...

 

 



طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 87
بازدید دیروز: 52
کل بازدیدها: 236051