سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 95/3/31


 

صدای نسیم بغض شد ..

آسیاب شکست ، نبض رودخانه تپیدن را از یاد برد ، گندمها خشکیده بر

 دشت جنون ، دختر صحرا داس به دست ، می نهد بر هم خرمن خرمن دامن اشک ...

یاس ها کبود ، حنجره ی گنجشککان خاموش ، خورشید چتر تازیانه به دست ، چشم خیره بر افق دور

می چیند نگاه ، ستاره هایی دور دور ..

سنگریزه ها نجابت را همکلام شدند ، گلبرگها عطرافشانی را از یاد بردند ، می سوزد در تب

خورشید زمین تشنه ،

بغض آسمان شکسته ، هوا مه آلود ، غباری سرگدان ،

پنجره ای خسته ، بر هم می کوبد افکار مسافر گمشده را ..

دشت غرق در سبزه های امید ، آوای جویبار لالای آرام بید مجنون ، آسمان نیلگون جولانگه بال

پرستو، شمعدانی ها خیره بر پنجره ی احساس ، باران می شست غبار دلتنگی یاس را ، رنگین کمان

نقش می زد مفهوم زیبای لبخند را ..

سکوت ِخزان زود از راه رسید ، گلبرگها پژمردند ، گلدان سفالین لب طاقچه شکست ، شمعدانی ها

فراموش کردند آفتاب را ، نگاه باران بر دشت خشکید ، طوفان زخم ، دریاچه ی پریشان را آشفته

 کرد ، ماهی ها آرام گرفتند بر لب تشنه ی رود ..

جاده ی انتظار طولانی ، در اشک ماه بی فروغ شدند ستاره ها ، طلوع صبح دشت امید را گم کرد ،

سپیده از یاد برد خط نگاه افق را، گلهای سجاده خشکیده ، صوت اذان فراموش کرده گلدسته  را ،

 باران می بارد از سقف شکسته ی نگاه ... 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 95/3/27


 

باید راه نفس را بست .. از پله های شب گذر کرد ، همه جا تاریک است و شمع نورش را فدای

چشمان سوخته ی پروانه کرده  ..

کرکس ها طوفان را به انتظار نشسته اند و لاشخورها سور پریشانی گرفته اند 

در این میان قطره ای نا چیز در دل دریای روزگار غرق در اندیشه ی گذر در تارهای تنیده ی

افکاری آشقته ..

پولک های ماهی قرمز زخمی از حادثه ها و دهان کوسه گشوده ، چنگالهای تیز عقاب نشانه می

 رود دل نحیف باد را .. ستاره ها دزدیده شدند و ماه به فراموشی سایه ها سپرده شده ...

 گلبرگها به غارت خشم رفتند و قاصدکها در دل صحرا گم شدند .. کویر راه بیابان را در پیش گرفته

و دل تبدار زمین به سراغ آتشفشان رفته ..

صدایی از باغ ذهن به گوش نمی رسد مدتی ست که  درختانش خشکیده و چوب های شکننده را جرقه ی آه

به خاکستر می کشاند..

اندیشه را باید بست ، با کاروان بی نشان همراه شد آهنگ رفتن می نوازد سکوت صحرا ..

دیوارها فرو ریخته ، آوار ناله میکند و عروسکی کوچک با لباس قرمز از زیر آوارها چشمان خونین

دخترک را نگاه اشک می کند ..

قفس ها  زنگ زده ، دربها گشوده ، بالهای سوخته راه رفتن را از یاد برده ، پرواز را تصویری

ندارد  ..کبک ها سر در برف .. یخبندان احساسات است در گرمای تبدار زمین ..

چشمان آسمان خشک شده  ، به تیک تیک ساعت خاموش، گوش سپرده و مات نگاه می کند جولان ابر

خاکستری غم را ..

 لبهای گل خونین ، چشمهایش پر از یأس ، نگاهش تبدار و شبنم های تشنه می ریزد بر خارهای سوخته ....  

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 95/3/24


 

گاهی که نگاه ملول آسمان ، بغض جاده ی سکوت را می شکند و  واژه های دل ، جنگل حیران ذهن

را مه آلودی می کنند که مرغکان نیز در آن آشوب طوفانی ، پرواز را از یاد برده و شاخه های تنید ه

ی آسمان را تکیه گاه افکار خود دارند ، شاید بتوان لحظاتی چشم بر دلتنگی های وجود بست و آوای

خوش رود را از دور دست های جنگل تفتیده  در باران آتش کویر شنید ..

شاید لحظه هایی که طوفان دلتنگی مسیر دلخوشی ها را با غباری از یأس پوشانده  ، بتوان به خط

نگاهش دل خوش کرد و بر جنگل سوخته ی افکار زمزمه ی لبخند را هدیه داد ..

اندیشه ی اینکه روزی سر رسید عمر به انتها خواهد رسید و جز اندیشه های تلخ و شیرین حک شده بر

 صفحه ی دلتنگی ، نشان بودنم را روزگار به آغوش سرد خاک سپرده و در دریای وجودش غرق

خواهد کرد و تنها سنگی سرد نشانی از بی نشانیم خواهد بود . ...

در این اندیشه ی سخت ، چشمها قطره قطره دلتنگی را بر جوی نگاه روان میسازد و در اوج تمام

اشک های شور و شیرین می توان به شکرانه ی لحظه هایی که خاطراتی ماندگار را بر قلب حک

کرده لبخندی زد که تمام غمها را محو کند . ...

می توان جا پای عشق خدا را در جای جای خاطرات دید و عطر محبتش را در تنگنای لحظات سخت

و نفس گیر استشمام کرد. می توان در عمق تمام دلتنگی ها باز هم صدایش کرد و آرامش حضورش

را به جان خسته هدیه داد....

که اگر عشق را مفهوم واقعی یافتی از مهر او بود و اگر بر نگاه خشک زمانه با دلی خیس ، باران

لحظه ها گردیدی باز هم از لطف او بود که احساس پاک را هدیه داد و جوهری از محبت که بتوانی

 بر دیوار قطور اما کوتاه زندگی با تمام وجود احساساتت را حک کنی  ...

اوست که احساس دوست داشتن را در دل به ودیعتی از مهر گذاشت تا طعم شیرین عشق را با تمام

دلتنگی هایش حس کنی و بر روی سد بسته ی واژگان و در عمق بغض نفس گیر زمان ، در تلاطم

دریای وجود باز هم در کنار شبنم هایی که تمام صورتت را پوشانده درنگاه امید به مأمن عشق در

 آسمان آبی محبت او لبخند بزنی ..

لبخند هدیه ی مهر اوست و لبخند عشق در تنگناهای نفس گیر بودن نسیم خنکای محبت اوست بر

آتش سوخته ی درون ....  

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 95/3/23


 

گاهی باید به قامت ستارگان صف دل بست و تابیدن در پهنه ی ظلمانی شب ِدلی را برای چشمان

خیره به افق حیرانی کورسوی امید بود ..

گاهی می توان از شاخه ی خسته ی سکوت دل کند و در میان لمس انگشتانی خسته ، رطوبت

نگاهی خیس را از پشت سالها بی قراری فهمید ..

شاید بتوان از بغض آسمان قصیده ای ساخت و برای باران ، دلربایی رنگین کمان را به محکی از

باور عشق نواخت و قصه ی کویری صحرای آشنای ذهن را لحظاتی به فراموشی سپرد ..

شاید بتوان در میانه ی راهی خسته که به انتظار گامهای مسافر خود ، سالها بی رونق آفتاب نشسته

صدای انعکاس صبر بر سینه ی ستبر سنگهای کوهساران بود ..

شاید بتوان اشک شد و بر جام تنهایی شمع در دل افروخته ی تبدارش  به سوز بالهای پروانه ی عشق

مرهمی برای بی صدا سوختن در زمانه ی سنگ بود ..

می توان پرواز را از یاد برد ، می توان تیر صیاد زمان را در اسارات لحظه ها به جان خرید

می توان شب را باور کرد و سکوتش را همراه لحظه ها نمود ..

می توان مثنوی دل را غزل غزل به سکوت قافیه ها در باور بی امان چشمها در لبخند خیالی لحظه

ها در تضادی از سوز باران نگاه وسردی خورشید دل ، در دامان خاموش ماه امید به چشمان بی

فروغ  ستاره ها سرود ...

اما نمی توان پنجره ی احساس را بست و ترانه های باور عشق را به دار فراموشی سپرد ...

زمانه می تواند نگاه منتظری را از خط امید محو کند و بر عمق دلتنگی هایش ، دره ها را فاصله

فاصله سد نگاه کند ..

اما نمی توان ذهن را از ترنم خاطره ها ....

از آوای خوش باران بر تب سکوت شب ، در دل کودک زمان را پاک از یاد کرد ... 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 95/3/19


 

گاهی دلتنگی رنگ بهار می گیرد ، رنگ یاس هاس سپید ، رنگ غنچه ی ای که به انتظار شکفتن

پشت گلبرگهای سر به مهر نشسته ؛ رنگ چهره ی تکیده ی گل از باغی بدون آوای آشنای او ..

آنوقت دلت همراه نسیم می شود بی قرار و جوینده ، گم میشوی در خودت در لحظه ها ، هزار واژه ،

ردیف خط چشمانت می کنی تا بیابی گمشده ی دلت را ، روزها را جوینده ای و شبها را بی قرار

طلوعی از ندای امید . .. سر بر بالشت جستجوی در سکوت پر صدای شب می گذاری و در خط سیر

 ستارگان ردِ پایی از مهرش را می جویی .. میخواهی در نگاه ماه ، اسیر روشن شمع سوخته بیابی اش ؛

در هر آیینه قاب نگاهش را می جویی .. در گذر از زلال فکر که اندیشه در قله ی دلتنگی دارد به

دنبال گلبرگی از خط وجوش سنگریزه های زما ن را در کف رود خانه ی مهتاب می شماری تا مبادا

چشمانت را فکر خسته به خواب گیرد و نشان بودنش از جلوی فکر خفته ات رد شود ..

نشان دلتنگیت را به کوه می سپاری بدون آوا ، بدون کلام ، که اگر در تلاقی مه و باران ردی یافت ،

به بانگ خوش بامدادن خبرت دهد ..

جا می گذاری خودت را در خط سیر زمان ، که اندیشه جویای لحظه ای ناب از حضور شهاب سنگی

بر فراز دیوارهای امید است ، در شتاب زمان ، لحظه ها بی قرارتر، ساعت عنان عقربه ها را از

دست می دهد ، به دل قاصدکان ردی می یابی که گمشده ات را در بالاترین شاخه ی یک سرو که

ابتدایش در آسمان است و انتهایش به خدا می رسد به لبخندی ازسالها سکوت می نشاند ..

می یابی نگاهش را در نزدیکی ای از فرسنگها دوری ، به نزدیکی بی نهایت دور از سطرهای دفتر

 عمر ، خود محو میشوی در دلتنگی ،  می گردی لحظه های بی قرار در پشت پنجره ی احساس ،

نگاه به آسمان داری تا رد پای بودنش را در افق نشسته بر چشمان آبی آسمان بیابی ، پرنده ی دشت

جولانگه پروازش را به راز عشق دوست دارد ، و نسیم  رهگذر روزهای جستجو ، طوفان افکارت

میشود که  خطوط دل را در هم می شکند و راه افکار آرام را با طغیان ، برسد چشمها می بندد ،

دلتنگی غرق در تماشای خود معنایی می گیرد از عمق بی قراری و رخ نمایان می کند در ردیف های

به هم ریخته ی فکر، تا راز نگشاید از شعله ی سوخته ی شمع ذهن ..

راز دار است چشمها و چهره به خط  اشک می گشاید واژه ها ...  

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 95/3/17


در قنوت دل که در ربناهای لحظه ها جاری می شود ...

آنگاه که بر گلدسته های مهربانی به صوت مهر در خلوص لحظه ها سفره ی باور عشق می گشایی

و نیاز دلت را از پهنای گسترد ه ی وجودش به صد شوق طلب می کنی و نگاره های خود را در

زمزمه ی مناجات سحرگاهان نهاده و با سجده ای از عمق وجود دل را به شبنم زلال چشمها ، غرق

در عطر خوش همراهیش می کنی و در فریاد خاموش دل و زمزمه های  اشک شکوفه های دعا را

در آسمان مهربانیش به قاصدک های امید کلامش سپرده تا ندای اجابت را در خلوص ثانیه ها به باور

مهر دریابی ، برای نشسته در غربت لحظه ها نیز دعایی بنما ..

او که به مهرش جاده ی غبار گرفته ی دل را به سنگفرش های پیوند زد که انعکاس نور وجودش را

در صفای لحظه ها و مروه ی باورها در کنار خنکای زمزمه های زمزم ، دل آتشین را به خنکای

مهرش آرام کرد و طوافی را ماندگار بر سرایی کرد که جایگاه احدیت او و تجلی مهر اوست .. او

که پرد ه بر رخ زمانه ی پر صدا افکند تا در سکوتی آتشین از شنزارهای تفتیده ، پرده از جمال خود

بگشاید  بر دلی که امید  به آغوش خاک سپرده بود و گوش بر رحل ... و تمنایی برایش نبود جز

پایان تمناها ..

حال که در گدازه ی روزها به سوز گذر لحظه ها ، فراموش کرده مهر بی پایان او را و بر قامت

ایستاده ی زمان خط شکسته ی غم میکشد و در حسرت زمزم  عشق سبوی شکسته ی خود را به دل

تشنه ی کویر روزها می سپارد ..

آنگاه که دست قنوت دل در زمزمه ی سحرگاهی می گشایی تا آتش وجودت را به زمزمه های زمزم

بی پایان عشقش تسلی خنکای مهر بخشی  ... برای طراوت واژه های  .... خشکیده در انتظار بی

پایان بارانی تشنه از افق چشمانی به انتظار نشسته خنکای یاد او را در زلال قطره ای از باور

مهر در خلوص ثانیه ها بخواه .. 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 95/3/13


 

امروز بهار در قامت شکسته ی نشسته بر جاده ی انتظار ، تجلی مهر کرد و خط لبخند را بر غروب

لحظه هایی نشاند که فراموش کرده بود می توان  بر طراوت باران دل ، رنگ سبز لبحند نشاند ....

سالها ی دور، پیر خِرد در عمق نگاه بر آیینه ی باور بر سرشت تقدیر، او را مجنونی خواند که لیلی

دهر می گردد و گمشده ی بحر .. اسارت  قفس را به اشک می نشاند و خود خاموش زنجیر احساس

می گردد .. بند بندی که شکسته میشود در تلاطم روزها  و قلبی که زخم می گیرد در انزوای لحظه

ها ،  می شکند بر خرده هایی که نه نایی برای جمع کردنش است و نه شوقی برای دوباره تپیدنش ..  

 در جای جای زخم خاطره ها ، هزار سوال بود و دریغ از یک جواب  ، در مه خاکستری غمی سنگین

آسمان رنگ باخت و نگاهش فراموش کرد رقص شاپرک ها در دشت سبز بهار ..

دست هایی که بر سجاده ی غم گرفته ی دل به اشک نشست و نگاهی که پنجره ی مه گرفته را هر

... به نگاهی عبث به زلال باران می نشیند تا شاید باران خیس جاده ی سکوت بگشاید پنجره ی غبار

 گرفته ی نگاه را و حس کند جای خالی اما پر ز زخم زمانه را ...

در هر گوشه ای از جای بودنش جا ماند تکه ای از قلبش نه آنکه  بند در اسارت نگاهی شود و زمین

گیر احساسی ،  که شکسته شد در انعکاسی تلخ به هزار تکه از آیینه ی دهر، که خرده هایش را

باران به ... نشسته ی نگاه در قلب زمین تهی به فراموشی فریاد سپرد ..

و تسبیح دلی که به هزار شوق به سرانگشتان امید از خمیر مایه های آرزوها دانه دانه نقش گل محبت

زد و به بند عشق کنار هم چیده بود،  در طوفان سهمگینی از هزاره ها ی خاموش  پاره گشت و

دردریایی پر تلاطم غرق در باران نگاه ِ صدف هایی گشت که برایش در جنون دریای دل ، آرامش

موج ها را آوا می کردند ..

امروز صدای گوش ماهی های کودکی هایش را در تبسمی از باور شنید که تصویر دریای ذهنش را

آرام بر ساحلی می کشیدند که نقاشی دست های کودکانه اش در نگاه تیز معلم و لبخند  باران بود با

موج هایی که صداقت آواها را زمزمه می کردند ... 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 95/3/12


 

شاپرکان امید را بر نگاه کدامین گل به غم هجران کشانده ای ؟ که واژه ها چنین بی قرار ، ردیف

های دل را بر قافیه های نگاه جاری می کنند ..

 دشت دل ، کویر سوخته می گردد اگر پرنده ی رهایش طنین غم بنوازد که نمی توان غم یاس ها را به

نظاره در سکوت باران نشست   ..

گذر عمر زلال بودن است و جاری سخاوت و هدیه ی مهر او که بند بند وجودمان را به عشق نقش

زد و به گل زیبای محبت آفرید و دلتنگی هدیه ی اوست تا بدانیم در هیاهوی تمام سکوتها  و در

انجماد آتشفشان های دروغین و در کویر تمام بهارهای مصنوعی ، می توان شبنم دوست داشتن را بر

گلبرگ های گونه ها به دست احساس و با عمق وجود لمس کرد خنکای باورش را  .. که می توان

در لرزه ی گنگ تمام واژه های معنا غریب ، زمزمه ای آشنا گشت و امید لحظه هایی ولو بسته در

حصر حصارها شد ..

دلتنگی قصیده ی نا گفته ی دل است که بر سطر سطر وجود  لحظه ها حک میگردد و در قاب نگاه

به برق اشک می نشیند ...

می توان با باران همراه شد و در دل تبدار کویر به قطره هایی از عشق جان گرفت و خارهای زخم

دل را به طوفان سرکشی که در جستجوی گم شده ی خود دل غم گرفته ی غروب  را به نگاه آسمان

می پاشد سپرد تا در دورترین نقطه ی فراموشی چال کند ...

می توان به زخم های زمانه  لطافت گلبرگهایی را به  ودیعتی از مهر مرهم نهاد که جان گرفته از

صحرای سوزان است  ..

آرام میکند طوفان دل را ،  بارانی که به تب لحظه ها ببارد ...

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 95/3/9


 

گاهی طوفان هم سر خم میکند در مقابل نسیم سرگردان دلتنگی ،

آنوقت صلابت کوه هم که همراه قاب چهره ی  نشسته به غرورت باشد در خفا از نگاه های کنجکاو،

در هم می شکند و سنگ ریزه های دلتنگی خراش ، بر جا پایی از بودنی نبود ،  دلت را کلافی سر

درگم می کند که چرخ زندگی را توان حرکت می گیرد ...

آنوقت است که می نشینی به شماره  در دریای روزها ،  شاید گمشده ی این بحر بی پایان باشی ، چون

ماهی خرد در دل نهنگ لحظه ها ، هر چند سخت و ستبر باشی باز هم کم می آوری ، که چاقوی ِ زخم

ها ، پولک های سخت ماهی را به  آنی  در هم می شکند ..

به خود امید می دهی ، چشم از موج های سر کش ... برداشته دل به صدف ها می سپاری ،

بر نگاه گنجشک  طلسم شده بر شاخه ی درختی ضعیف ، در قاب غروب،  لبخند می زنی ، میخواهی

دلت را به  عشق  سبزی سبزه ها گره زده تا لحظاتی نسیم آرامش را بر گونه های نشسته به شبنم دل

، رها از هر غمی حس کنی ، آسمان را زیباتر از تصورت ، در نقشی نشسته برحوض آبی می

جویی ،  بر گیسوان پریشان روز ، روبان قرمز غروب را تصور می کنی ، تا دل شب افسون

سرگشتگی را از دست داده آرام بگیرد  ..

اسب سرکش ذهنت را رها بر موج های پر خروش ... میکنی تا آنقدر رها در دریای .. بتازد که خود

آرام گیرد و چکامه ی رهایی گام بر دل صخره  ، در انعکاس فریاد کوه را از یاد ببرد ..

در تمام لحظه ها ،در سعی  فراموش کردن خود ، نجوایی سخت درهم میشکند سد دلت را و بر هم می

ریزد موازنه ی ذهنت را  ،...

در افق آسمان ،  دل به غروب می سپاری  ، شاید غروب هم تصور غمگین شب باشد که بر چشمان

آسمان نشسته ...

باید رازش را از سکوت ستاره ها شنید ... 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 95/3/6


 

صدای پای  ثانیه ها در امتداد سکوت شبی سرد و خسته ، شاخه هایی شکسته ، آسمانی که

ستاره هایش را پاییز بی روح به یغما برده و گرد خاکستری را بر ابرهای افسرده اش

پاشیده ، داسی که بی مهابا  لحظه ها را درو می کند ،  چه جانسوز است خرمنی که خود آتش می

 شود ....

 تصویر شب گویا ، نقاشی روز متحرک ، خورشیدی خاموش و شمع دلی گداخته که به خاکستر 

می کشاند ماه را در دل برکه ی فریاد . .

سر مشقی از روزها ، کودکی عصای زمان به دست روی ریلهای گذر از قطار خالی چشمها ، تک

مسافر بیابان سر گشتگی می گردد ، شاید  به دنبال گلبرگی از گلی باشد که روزی تمام سرمشق های

زندگیش را بر روی نیمکتی چوبی ، مهر لبخند می زد ....

چه راحت صدای رعد زما ن را آوار بر خرابه هایی می کنیم که  دیر زمانیست پوکه هایی را جریمه

ی یافتن دارد که ندیده به نامشان خورد و به اسمشان شلیک ...

دیواری قطور شده ، گرد خسته ی روزگار ، که شکست تا نشکند شکسته ی زمان و فرو نریزد

سیلاب دلی از زنجیره ی نگاه ، و مژه هایی که غافل از سرخی جاده ی سپید چشم ، سیاهی دلفریب

خود را به رخ آسمان بارانی می کشند ..

در میان همهمه ی سکوت و فریاد ، در دلتنگی قطره ای نهفته  در دل زمان ، انعکاسیست از باور

زخم لحظه ها بر چشمانی نشسته  بر راز شبنم ها ..

باید شب را به انتظار سپیده ای از طلوع  با شبنم های دل تقسیم کرد باید ردیف های بی قرار را بر

سجاده ی نگشوده بر گلدسته ها، غزلی از نم بارانی آشنا ، در دل غریبی  لحظه ها سرود ..

گفت : باران که ببارد نگاه غم را می شوید و طراوت خاطره ها را به یاد می اورد،  برگها را غزل

خوان های بی قرار کرده و لبخند گل را به دشت دل هدیه می دهد ....

و شاید سوز سرد چشمان باران است  که قامت سرو را عصای شکسته ی زمان کرده و رنگ سیاه غم

را بر لبهای غروب نشانده ..

سکوت شب ، زخمی خسته ، دلی شکسته و واژه هایی که دفتر صبر را خیس  بارانی از سقف

شکسته ی دل دارند  ..... 

 



طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 88
بازدید دیروز: 52
کل بازدیدها: 236052