سفارش تبلیغ
طراحی وب هاست ایران

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 92/10/29

 

 

در هیاهوی روزگار در سکوت دلها و در سیاهی قلب ها گم شده

نشانیش مشخص ، آدرسش سر راست ... هویتش معلوم ، ولی وجودش گم شده

شاید در رسوبات دلها مدفون گشته یا

 در زلزله ی افکار مدفون خروارها تفکرات ضد خود گردیده ...

حتی کوه نیز با وجودش نا آشناست اگر در حصار کوه های بلند صدایش زنی

انعکاسی از باز فریادت نیست که تنها فغان سکوت را می شنوی ... 

صداقت واژه ایست آشنا و مفهومی گم شده ..

در درویی ها جا مانده در تظاهر کردن ها فراموش شده و در چشم ها به خواب رفته

در دل غبار فراموشی شده و در خاطره ها بایگانی گردیده ...

دیگر زلال رود باز تابشش نیست سنگفرش های کف رود خانه از صفایش نمی گوید

و ماهیان رود زلال بودنش را در دل رود خانه نمی خوانند ..

 برف قله به دنبال یافتنش به دشت سرازیر شده و

خود لگد مال دنیای نخوت آدمها  ، مکدر غم گرفته گردید ...

 هر از گاهی رعد به دنبال یافتنش قلب آسمان را می شکافد

و باران را برای یافتن مخفی گاهش روانه ی دل زمین می کند ...

 باران با تمام توان بر سقف بام و دل ناودان کوبیده

 عطر گل را به یاری طلبیده و طراوت دشت را فرا خوانده

زمین وزمان را در می نورد ... روزنه های ریز را برای یافتنش جستجو کرده

 دل دریا را سراغ می گیرد ولی از او در دنیای آدم بزرگها

تنها واژه ای پر رنگ می یابد که مفهومی ندارد ... بدون معنا گشته

 و دیواره های تو خالیش لرزان و فرو افتاده گشته ..

شاید بتوان رد پای صداقت را در کودکی یافت که

دنیای کودکی سرشار از صداقت است .

. مهر و  وفا و صداقت دیوارهای دنیای کودکی است که با محبت سنگفرش شده

و به زلالیت قلب های پاک آذین بسته گردیده ..

گمشده ی آدم بزرگ ها در مرز کودکی و دنیای بزرگسالی جا مانده

 بی اعتبار گشته و بهای خود را از دست داده است ..

 به ورود به دنیای بزرگ ها بر تن صداقت لباس هزار رنگ دروغ را پوشانده

و رنگ مصنوعی حقیقت را بر آن پاشیده در دالان هزار توی دنیا

در سیاهی های روزگار به رنگ محیط آمیخته اش نموده و بر قلب پاشیدند ...

 زلال رود را به قطره ای از آن مکدر کرده

گل ولای تردید را هدیه ی نگاهه ای جستجو گر نمودند ..

لایه لایه اش را بر سققف آسمان دنیا پوشاندند

و مه تحیر را مهمان دلهای مشتاقش نمودند ...

 شاید بتوان در فراسوی زمین  در نگا ه آبی آسمان صداقت گم شده را پیدا کرد

و بر چشمان پر فروغش شبنم همراهی نثارکرد

 در انتهای افق در بالهای کبوتر عشق در آسمان دوست می توان صداقت را دید

 و عطر وجودش را استشمام کرد

برای یافتنش باید دل  را از خار و خاشاک دنیایی کنار زد

و به گل بوته های صداقت آسمانی پیوند داد ...

 می توان سکنایش را در دشت شقایق دید و

 در عروج پرندگان سر زمینش تفسیر واقعی بودنش را شنید ..

باید با باران همراه شد دشت دل را شست غبار از نگاه گرفت

و صداقت گم شده را در اعماق دلهای پاک و نگاه های آسمانی جستجو کرد   

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 92/10/26

 

 

تحمل سکوت سخت است ... آوایش کشنده و سایه اش مرگبار است

اشک را فرو می ریزد و قلب را در حصار یخبندان خود از حرکت باز می

دارد  .. شبنم های احساس را قندیلی کرده که گونه ها را سیلی بی مهری

می نوازد  .. در سکوت می توان صدای شکسته شدن غرور را شنید

و ردای فراموشی را بر تن محبت پوشید ..

سوز سکوت ، دل را آتشفشانی می کند که جوانه ای احساس را در خود

 ذوب کرده و خاکستر سرد را بر چشمان غمگین غروب می پاشد ..

در سکوت ِ دل ، موج های دلتنگی بر فراز مژه های گریان نه ساحل

که برکه ی دل را مأمن آرام خود می کند ...

از سکوت باید گذر کرد ...

باید برای عبور ، باید گذر گاهی ساخت به سوی آسمان آبی

 باید رفت ...  باید رها کرد و کنار گذاشت سردیش را

و بی مهریش را فراموش کرد

 باید موج های دل را سوار بر مَد تنهایی به سوی آسمان آبی سوق داد

 قطرات دلتنگی را شبنمی کرد و در دستان  مهربان خدا گذاشت

باید جان را سجاده ی عشق کرد و نه در سکوت شب که در سکوت درون

با تمام وجود با صدای قلب با آهنگ اشک صدایش کرد و بر دشت دل بارید

باید سکوت تنهایی را با سکوت عشق او پر کرد 

بر فراز ابرهای دلتنگی رنگین کمان همراهیش را جستجو کرد

و در نگاه طلوع خورشید گرمی همراهیش را دید

و در اشک غروب بر فاصله های به جا مانده اشک ریخت

 باید دل را در گروه مهرش سپرد و در وا ژه واژه های کلامش

آهنگ همراهی را شنید  ... در مه سکوت به کلام پر مهرش پناه برد

و در لبه ی پرتگاه های تنهایی به ریسمان عشقش تکیه زد

 و بر موج های مضطرب درون رسیدن به ساحل آرامشش را مژده داد

و دیواره ی لرزان وجود را به ترمیم مهرش سپرد

در سکوت عشق او می توان از لبان خاموش سکوت مُهر گشود

و بی صدا با صدای اشک فریاد زد :

 رازهای نهفته و درد های بر جان نشسته و

گفت از زخم های دل و پرده برداشت از اشک های لبخند

می توان بی پروا گفت ... بی دغدغه خواست و بی خیال اشک ریخت ..

در گذر از سکوت تنهایی به سکوت عشق او باید عاشق بود

ره را شناخت و جان را شیدا کرد ..

 مرغ جان را از قید ها رها کرد و از بندها رهانید

 باید زنجیر های اسارت دنیا را از پاهایش زدود

و غبار توهمات را با سر شک جان از چشمان خسته اش شست

و در آسمان آبی وصال او

 به شوق آرام گرفتن در گلدسته های عشقش پرواز داد  

سکوت درو ن را به صدای عشق مؤذن سپرد و

بر مناره های محبتش چنگ توسل زد و با تسبیح آسمان همراه شد

و شوق همراهیش را به گوش جان زمزمه کرد

به انتظار مهرش سر بر سجده ی نیاز گذاشت و

 بر یاس های سجاده  ، شبنم احساس ریخت

تا طراوت سکوت عشق او در هم شکند دهشت سکوت تنهایی را ..  

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 92/10/23

 

 

می دانم تو نیز خسته ای

تو نیز گاهی دلتنگ و دل شکسته می شوی و

گاهی غبار حیرانی زندگیت را محو در خود می کند ...

می دانم ولی در اوج دلتنگی و خستگی تکیه گاهش باش ...

بگذاربه تو تکیه کند ..

در دلتنگی ها برایش سنگ صبور باش

برای حرفهای نگفته اش گوش جان باش تنهایش نگذار ..

 به اتکا به مهر تو قدم در جاده ی نا معلوم زندگی گذاشت

قلبش را به تو هدیه داد تا حصاری از عشق را به دور آن با

طراوت گلهای بهاری به سر زندگی شقایق ها و به پاکی شبنم بکشی

نه سیم خارداری از خود خواهی ..

مهرش را به پایت ریخت تا دشت زندگیت بوستانی شود

پر از گلهای ارغوانی و نیلوفرهای وحشی ..

 از غم های زندگی به ساز هنر خود آهنگی ساخت که سایه ی غم را از دل

تو محو کند و نغمه ی شادی و همراهی را برایت زمزمه ی ثانیه ها کند ...

در سکوت شب سوز اشک های دلتنگیش را بر دشت وجود ریخت

و خود در کویر تنهایی سوخت

سجاده ی دل را مهمان رازهایش کرد و

ستاره ها را در برق اشک هایش خجل نمود

تا تو اشک تنهایی اش را ندیده و دل شکسته نگردی ..

در سنگلاخ زندگی بر نیروی عشق تکیه کرد

و در مه سکوت چشم را فرو بست و

 به انتظار گذر مه خاطرا ت را مرور کرد ..

در بوران زمستان و گرمای کشنده ی کویر زندگی

وجودش را چتری کرد  ، تازیانه های سخت زندگی را بر دوش گرفت

و در کولاک زمستان سخت زندگی با گرمای قلبش

یخ های انجماد زندگی را در شومینه ی احساس ذوب کرد

تا تو در قلب ِ زمستان بهار را احساس کنی ..

 حال او از پس سیلی های روزگار خسته  و ناتوان شده است

روحش در سنگلاخ ناملایمات زخمی گشته و

 پاهایش در حصار بی مهری ها منجمد دوران شده است ..

 در کویر وجودش طوفانی بر پا شده که ار تاریکی غبار آن

سر بر سکوت درون گذاشته و بی صدا

بر آسمان آبی محو شده اش اشک می ریزد

و باز به روی تو می خندد تا غمش را نفهمی و اشکش را نبینی

 به لب برای تو سرود زندگی می خواند

و به قلب ، به گوش خود لالای آرام مرگ را نجوا می کند ..

 برای شانه های لرزانش تکیه گاه باش

بگذار به مهر تو تکیه کند ... سر بر عشق تو گذاشته

 و دلتنگی هایش را بر دامان مهرت بریزد  ..

دستی برای پاک کردن اشک هایش بالا بیاور 

برای قلب منجمد شده اش گرمی شمعی را هدیه بده ..

گلستانی از دوست داشتن و محبت را به تو هدیه داد

شاخ گلی از پاس داشتن را بهش تقدیم کن

روزگارش در دره ی تنهایی افتاده

برای گذر از وحشت این دره همراهش باش ... تنهایش نگذار ..  

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 92/10/22

 


به امانت به دستمان سپرد  ...

برگ آغازینش با گریه ی من و تو لبخند دیگران شروع شد و

 آخرین برگش را علامت سوالی قرار داد که جوابش را تنها خود می داند ...

به هر طلوعی ورق می خورد برگ جدیدی از دفتر زندگی و به

 هر غروب به انتها می رسد نوشته ها و

 به هر شب محاسبه می شود حرفها ، گفته ها ، اعمال و حرکات و

 در انتهای هر ورق مهری از تأیید یا رد ِ نظرش می خورد ...

کتاب زندگی ترکیبی است از دانسته ها و ندانسته ها  ...

گاهی درس جمع و تفریق می دهد در شادی و غم ها

گاه به توان بی نهایت می رساند  دوست داشتن و عشق را

و گاه به نفرت می کاهد حرارت مهر را ...

 گاه ورقش انشایی می شود از خواسته ها و آرزوها  ، رؤیا ها و دوست داشتنی ها

و گاه دیکته ای می شود از جبر احساس ...

زنگ های هنرش گرافیک و طراحی ، سایه و روشن و رنگ و روغن مهم نیست

 حک شده هایش فریاد درون می زند و گاه از پس لبخند اشک پرده بر می دارد  

وگاه غم نهفته در چشم را عاجز از تصویر می ماند ...

کتاب زندگی گاه ترسیم می کند معادلات چند مجهولی را

 جوابش به هیچ گزینه ای از شیمی و فیزیک و حسابان  حل نمی شود ..

 منطق و عقل از جوابش فرو می ماند و فلسفه ، حیران فلسفه ی وجودیش می شود

و گان آنقدر ساده و روان می گذرد که در گذرش شک می کنی

 و گاه در رسوباتش غقل را زایل کرده توان را از جسم ربوده ، بر سر تفکر می کوبد

و در انزوای خویش پرنده ی بال بسته ای در انتظار تیر صیاد می ماند ...

به لحظه ها می گذرد و به ساعات ماندگار وجودمان می گردد

و در انتهای هر روز ورق می خورد و صفحه ای می شود بی بازگشت

خاطراتش بر قلب میماند و از دست دادنش غم چشمهایمان می گردد ...

کتاب زندگی سراسر راز و رمز است ...

گاه به لبخندی گره ای باز می شود و گاه به اشکی دشت دل را می سوزاند

گاه به آهی طوفانی در وجود بر پا می شود که کویر را به سجده وا می دارد

و گاه به محبتی، یخ های انجماد درون را ذوب در شوق می کند ...

گاه به مِهر هزار حصار را می شکند و

گاه به حرفی هزار پنجره ی احساس را می بندد ..

کتاب زندگی به گذر عمر ،  بی احتیار من و تو ورق می خورد ..

تزیین کنننده با تخریب کننده اش ماییم

تصویر گر ماهر و نویسنده ی زبر دست باشیم

به توان تمام ظرافت های درون و حساسیت های وجود می نگاریم

بر آن توان خود را به تصویر می کشیم زیبایی های تفکر خود را

و سعی خود را مبذول بر پاکی و درستی و صداقتش داریم و

 به لطف خالق امید به قبولش می سپاریم

 و شاید به هر نوشتنی بپاشیم جوهر اعمال سیاه خود را بر صفحات این کتاب  ..

مکدر کنیم وجودش را و در هم رسم کنیم خطوطش را

گاه لابه لای صفحاتش قلبی شکسته می گذاریم و

 به هر ورقش آهنگی از آه  سینه ای نالان بسازیم ..

و یا شاید آه درون دلی را خاکستر رویش قرار داده و

 با شکستن احساسی بپاشیم بر آن خرده های نفرت را

  به فرو ریختن اشکی به ناحق جوهر را پخش تمام صفحات کرده

و مکدر نمایم تابلوی گذر زندگی را ..

 پر کردن صفحات کتاب زندگی را به ما واگذار کرده اند در مجالی نا معلوم ..

زنگ رفتن به صدا که در آید باید بگذاریم برای محاسبه و

 خود به انتظار نتیجه بنشینیم ....

کتاب زندگی کتابیست زشت یا زیبا ، مفید یا مضر ... سراسر دروغ یا صداقت ..

اما تنها کتابیست که چاپ دوم ندارد !!!!! 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 92/10/20

 

 

خود ، خسته ای بود که تکیه گاه خستگان می گشت ..

 درد ها را می شنید و لب فرو می بست

سوزها را می دید و در تلاطم درون خویش آتشفشان اشک می گردید ..

 مسافران خسته را پذیرای آرامش خود می شد و

 جان تشنه اشان را به خنکای مهر خود تسلی می داد

 ماهیان کوچک را ،  راه به سوی دریا رهنمون می شد

و مرغان مهاجر را رحلی برای کوچ مجدد بود ...

از مهرش دریغی نبود ...

 منقار کوچک گنجشک را سیراب می کرد

 و ریشه های تشنه ی درخت کنار جوی را زلالی از عشق می بخشید  ...

 آوای غم بلبل را گوش جان می سپرد و شبنم اشک گل را بر دامان می گرفت

 در هیاهوی خسته ی روز ،  نغمه ی شاد بر گوش رهگذران می نواخت

 و تسکینی از آرامش به چشمان مضطربشان هدیه می داد ...

 به سکوت شب در خواب دنیا ، دل بیدار حیران می گشت 

رازهای به سینه سپرده فوران احساساتش می شد و

 نغمه ی دلتنگی را بر گوش دشت طنین زخمی عمیق می داد ...

 به یاد شقایق ها اشک جان می ریخت و

 در بی قراری موج های درونش ساحل کوی او را جستجو می کرد  ..

در لبخند ماه راز دلتنگیش را در برکه ی وجود می دید

و اشک ستارگان ر ا تسبیح هایی بر مدار یکه ی تنها در کرانه ی بی انتها

بر سجده گاه جانها تقدیس عظمتی فراتر از وصف می یافت و بالاتر از درک ...

 به عشق با تمام وجود سجده کرد در برابر ذات بی حدش ...

سر بر آستان مهرش گذاشت و خواند غزل سکوت خود را ..

به قطرات اشک تفسیر کرد رازهایش و به آه سرد پرده بر داشت از دلتنگی هایش ...

شبنم را بی خیال طراوت بود و

نوازش دست گرم خورشید بر دل سرد خود را در پی بهانه ای بود  ...

 از رود دل شست و دل به دلدارش داد ...

 بزرگیش را یاد آور دل خسته ی خود کرد و کرامتش را به لطفی بی حد ستود

 در سجده ی جان دست نیاز را وصل به سکوی بی نیاز خالقش کرد

و آسمان شب را به برق اشک های خود روشن نمود

دل از زمین به سوی آسمان ، وصل آبی مهر نمود

 به سحرگاهان به ندای منادی مرغ جان را به دور گلدسته ها پروازی از عشق داد

دل بر آستان مهرش به بارش بی امان صیقلی از نور داد ...

 ندای عشق جویبار در دشت شب پیجید و

 زمزمه اش قنوتی ماندگار شد بر گوش های عاشق و جانهای تشنه ..

 اشک هایش در دل شب ، شبنمی گردید که هر صبحگاه

گونه های گلبرگ را نوازشی از مهر داده غبار دلتنگی را از برگ کنار رود می شوید ..

صدای قنوت جویبار در سجده ی عشق

 آرامش بخش دشت خسته گردید  و دل نواز مسافران حیران رهگذر ...     

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 92/10/19
نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 92/10/17

 

 

چهار فصلش تک فصل بهار بود ... معنای خزان را نمی دانست

زمستان سرد را بی خیال بود ...

 دل سوزان تابستان را به نسیمی از عشق خنک می کرد ..

 شکوفه های امید را در دل داشت و قاصدکان مهر را میزبان آرزوها بود...

 به ندای باران جان می گرفت و همراه با آهنگ زیبایش سرود زندگی را می نواخت

دشت دل را یکه تاز گلهای مهربانی بود و

 نظارت حضور تیز بین خالقش را حصار وجود داشت ...

 در دلتنگی های گاه و بیگاه زندگی ، آسمان پر ستاره را مهمان چشمهایش می کرد

و سجاده ی گفتگو را رو به مهربان واقعیش می گشود و

 به گلدان پژمرده ی دلتنگی هایش ،  اشک شوق حضور او بود که

 طراوتی دوباره می بخشید و گرد دلتنگی را در زیر خاک امید دفن می کرد ..

رنگین کمان جولان رؤیاهایش بود و

آسمان آبی شوقی وصف ناپذیر به نگاه گاه خسته اش می داد ...

در علامتی مجهول بهارش ناپدید شد ......

 امید هایش رنگ باخت ... رنگین کمانش ناپدید گردید

و رنگ آبی آسمانش خاکستری یأس شد ... ستاره های امید از آسمان شبش

رخت بر بستند و ماه به انتظار رفتن ، سپیده دمان را به انتظار نشست ..

اشک شمع شد نور شب هایش و سوزش بال های پروانه

جرقه ی خاموش پر صدای هراسان شب هایش ....

سکوتی تلخ  ، بهتی حیران و مَهی از نا باوری سایه گستر دشت دلش گردید ....

در این سکوت کشنده جوانه های امیدش خشکیدند

گلهای بوستان امیدش یک یک پژمرده و با اشک دیده بر قلب فرو ریختند

به هر فرودی از درد ، زخمی بر قلبش وارد کردند و

 قلب را هزار تکه ای کردند که به دنبال نور اشک خود در تاریکی شب است

تا خرده هایش را در لابه لای شیشه ی احساسات شکسته شده پیدا کند ...

خزان ِ سرد ، بهارش را مغلوب حُزن خود کرد و معنای روز را از زندگیش گرفت

 و سکوت شب را ماندگار وجودش کرد ..

 برای طلوع خورشید باید سوزش قلبش را به داشتن صفت گرم  هدیه دهد ..

 بر آسمان خاکستریش با مداد های رنگی های فراموش شده

رنگین کمانی با اشک می کشد شاید منشوری شود و

 رنگ نور را به رؤیای رنگین کمان باز تابش دهد ...

به دنبال رنگ آبی آسمان مهرش ، عمق زمین بایر را می جوید

تا شاید در سنگی نهفته رنگ آبی مهرش را بیابد

 و حالا او پاییزی دارد که صدای خش خش برگهای آرزوهایش در زیر پای نا امیدی زمان روحش را می آزارد ...

پاییزی که تک رنگ حزن را سایه گستر وجودش نموده

و آسمان آبی با رنگین کمان مهر را آرزویی دست نیافتنی نموده است  ..

یادگارش از بهار زیبایش باران است و سجاده ای گشوده ......

 که نه نغمه ی خوش باران که آهنگ دلتنگیش را ساز غصه هایش نموده

و با صدای ناله ی خاموش باران بر زخمهای قلبش بارشی  از سرب زخم دارد

و سجاده ایی که گشوده ی ثانیه هایش شده و

 ندایی از سکوت که در غوغای خاموش شب می جوید بهار گمشده اش را ....... 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 92/10/13

 

 

دلم برایت تنگ شده است  ...

دلم برای ردای عشق ... برای صفا و مروه ...برای یکرنگی آدمها ... برای فریاد های

خاموش زائرانت ... برای سجده های طولانی .... برای دست های نیاز به سویت کشیده شده ....

برای مقام دلداگی ابراهیم و حجر اسماعیل تنگ شده است ....

دلم برای کبوترانی که هر یک بالهای خود را به دلی داده تا مروه ی درون را

به سوی صفای عشق تو با اشک جان سعی کنند و به دور خانه ی مهرت طواف جان

زده بر پشت مقام ابراهیم بزرگیت را سجده کرده

و بر سنگ فرشهای کویت اشک دل بریزند تنگ شده است ....

من اینجا در حصار خود خواهی ها و منیت ها مانده ام از چراغ قرمز های زندگی

در حالیکه مغرور به بخشش تو بودم گذر کرد تابلو های ایست بندگی را ندیده گرفته

گارد ریل های جاده ی زندگی را بی خیال بر خورد و سقوط ،

در پیمودن مسیر ، احتیاط از دست داده

جامه ی هزار رنگ دنیا پوشیده از چرایی وجود و نگاه تیز بینت غافل گشته !!!

خود را از پرتگاه های سقوط انسانیت ایمن دانسته

در پی گرفتن پروانه ای شاهراه بندگی را گم کرده ام .

 و حال که در خزان دل ،  ورق می زنم دفتر بندگی و

سالهای عمر از دست رفته ام را  می بینم در این هزار توی بندگی

 دلم در عرفات عشق تو جا مانده ...

آنجا که خاک های گرم و سوزانش تاول های دل زخمی را مرهم می شود

و ستون خیمه های بندگیش تکیه گاه دل بی کسان می گردد

جائیکه زمزمه های دل ِبی قرار بر لبها جاری گشته و

چشم ها بی پرده فرو می ریزند دلتنگی ها و راز های نهفته اشان را  ...

صحراییکه گلدسته ندارد .... ولی ندای مهر تو جان را به پرواز بر گرد گلدسته های

عشق فرا می خواند ... آنجا که حصار منیت ها بر داشته شده .... پرده های خود

خواهی فرو افکنده و انسان به اصل وجود خویش بر گشته .... خاکی بودن را راز

بزرگی یافته و در خاک های گرم و تفتیده اش جوانه ی امید را می جوید ...

دلم پخش آن روز ها شده و در لحظه لحظه ی خاطرات آنجا جا مانده است ...

در بزرگیت حیرانم که مرا به سرزمین آرزوها راه دادی

تا جمره ی وجود خویش را سنگ دوری زده

و در ازدحام جمعیت فریاد رسم گشتی تا نزدیک بودنت را به جان لمس وجود کنم .

روسیاهی بودم با کوله باری سنگین از نافرمانی ها  ...

تو مرا با لباس سفیدی دعوت به خانه ات کردی ... دست خالی بدون وابستگی

تا کوله بار سیاه خود را بر زمین گذاشته و سبک و رها به عشق تو به پرواز در آیم

خانه ی مهرت را به اشک طواف نمایم

و در هنگام خداحافظی آنگاه که دلم به دوریت شکست

باران رحمتت را فرستادی تا اشک هایم را بشوید و دست نوازش تو را بر سرم بکشد

و چه آرامش بخش بود در زیر باران همراهیت  ، سر بر سجده گذاشتن و

 تسکین آرامش مهر تو را بر جان تزریق کردن ...

و حال من در این آشوب کده ی دنیا  در ازدحام افکار و تضاد احساسات

اسیر در حصارهای خود ساخته گردیده و پای در رسوبات فریبنده اش دارم ...

کبوتر جانم در هر ثانیه بر پرواز عشقش به دور کعبه ی وجودت و

 بر ندای آرامش بخشت در صحرای عرفات اشک سکوت می ریزد ...

وجود خسته اش را از اسارت این دنیای سر گردان رها کن

و در خانه ی مهرت آرامش ابدی را هدیه ی جانش نما .. 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 92/10/11

 

 

قفس دنیا سرد است  و سکوت آن آزار دهنده و

غوغای فریاد های نهفته اش رعد را در سکوت نگه داشته

و سوز اشک هایش آتشفشان را در خود ذوب می کند ...

و من مسافر این دنیای خسته و خموش ، خسته ام ..

خسته از دیدن درد ها و غصه ها . ....

خسته از دیدن قلب های شکسته و اشک های در سکوت فرو ریخته ...

خسته از وجود آدمهایی که احساسات را زیر پا له کرده ، انسانیت را فراموش نموده ،

دنیا را دشت کامروایی خود دیده ، چهار نعل غرور بر قلب ها تاخته و

 صدای فریاد دل شکستگان را در سکوت شب رها می کنند ...

خسته از دیدن تفاوت ها ، سکوت ها و بی تفاوتی ها ... رنگ های بی رنگ و هزاره

های سر درگم فریاد ....

دیگر دلم به طلوعی خوش نیست که کنار هر طلوع اشک غروب را می بینم ..

اشک ماه در سکوت شب در دل آسمان در میان آن همه ستاره

 نمی دانم شکایت از تقدیر است یا سر نوشت ...

خسته از دنیایی که آدمها را به تمسخر گرفته صداقتشان را باور نداشته

وجوشان را مجازی گرفته و تند باد بی احساسی را به سویشان گسیل داشته

 وجودشان را در هم می شکنند .....

می خواهم به کنار تو بیایم ... آنجا که دیگر تنهایی معنا ندارد

جایی برای سکوت نیست آدمها همه حقیقی هستند ...

 به خاطر عظمت تو کسی قلبی را نمی شکند

دیگر چشم ها به انتظار شب ، روز را به انتظار رفتن نمی گذرانند ...

در کنار تو دلی شکسته نمی شود و دل شکسته ای طرد نمی گردد ...

دلم برای گنبد طلا و صحن سقاخانه ات

برای کبوترا و پنجره ی فولادت تنگ شده است ..

آنجا که اشک ها خود سخن می گویند و چشم ها مرثیه خوانی می کنند ...

دلم می خواهد رو به پنجره ی فولادت در خلوت ترین جای دل

 در صحن عشق  وصفا یت بنشینم

 وجود خسته ی دل را به دست چشم ها داده تا خود با تو بگویند و نجوا کنند

نه پرنده ی بارگاهت که لیاقت پر زدن دور گنبد عشقت را ندارم

که اشکی شوم که غبار دل را شسته و صفا را از سنگ فرش های پای زائرانت بگیرم

دلم تنگ نگاهت شده که آرام و صبور در وجب به وجب آن مکان مقدس

گوش دل زائران شده و همراز ناگفته ها یشان می شوی ...

می خواهم تسبیح اشکی شوم ماندگار در بارگاهت ....

 هر طلوع به صدای نقاره خانه مرغ دل را از سر گشتگی نجات داده

و به همراه خُدام درگاهت غبار نه از در و دیوار که از دل بزدایم  ....

دل ِشکسته ام را به کنار پنجره ی فولادت آورده

و از تبسم مهر تو مرهمی بر زخم هایش بخواهم ...

دست بر پنجره ی فولاد گذاشته گرمی مهرت را

 به وجود سرد و خسته ی خود بخشیده

تسبیح اشک خود را گره ناگسستنی با صفای وجودت زنم ..

کوی تو محفل خستگان و دل شکستگان است ...

 مسافری خسته و رهگذری دل شکسته ام ...

از دنیا تسبیح اشک و دلی شکسته دارم و نگاهی امیدوارم به مهر بپذیرش تو ....

تو محفل خستگانی ...

خسته ایی را به درون سرای مهرت راه بده

 و از آرامش بخشی نگاهت ، بی نیاز آرامش بخش های دنیاییش کن  .... 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 92/10/8

 

به هرسرگشتگی و حیرانی دل به تمنای وجود به سجاده ی نیاز

 در سکوت و خلوت درون بال می گشاید برای پر کشیدن به سوی تو

برای گفتن از عشق تو و نوشتن از شهامت تو می جوید عطر وجودت را

مجنون روزگار شده و در طواف مناره های عشقت خود را در بین الحرمین گم کند

 و مرغ دل را شیفته ی رویت کرده و

در نگاه اشک ها بر گنبدت بجوید آرامش گنبد تو را

ولی افسوس که بالهای پروازش در رسوبات زمینی فرو رفته

 گل و لای منیت ها بر خود کشیده از توان و دیدن رویت باز می ماند ..

 نوشتن از تو لیاقت می خواهد که او ندارد

چشم های غبار گرفته نمی تواند تلا لو نور را ببیند و

 قلب منجمد نمی تواند گرمی عشق را احساس کند

نگاهی که خود جمره شده چگونه صفای بین الحرمین را با اشک دل طی کند ..

با کوهی از غبار بر چشم چگونه می توان آیینه را دید ؟

با روحی اسیر در دام دنیا چگونه می توان ملکوت آسمان را رصد کرد ؟؟

کسیکه در تک رنگ سیاه گناه لحظات خود را نقاشی حیرانی کرده

و ثبت درثانیه ها می نماید ..

چگونه می تواند رنگین کمان مهر شما را در آسمان عشق وجود بیابد ... ؟؟؟

 اسیر خارهای روزگار برایش از شب بو نوشتن سخت است

آنکه تصویر عشق را گم کرده چگونه می تواند از شهامت و عشق تو بنویسد ؟؟

از کوچک خونین نوشتن قلم ناب می خواهد

 از علمدار گفتن خیالی با غسل شهادت می خواهد

 و از لبهای تشنه ی تو نوشتن باران اشک می خواهد و سیلاب جنون ..

 باید بر چشم ، آیینه گذاشت و بر قلب گرمای خورشید و

 بر بالها اشک حسرت ریخت و

گل و لای رسوبات را با صفای دل شست تا لایق استشمام عطر وجودت گردد ...

و من در سکوت بی صبری واژه ها در ناله های بی قراری روزها

 در غبار ندیدن ، در اسارت بی لیاقتی ... در دهشت اسیر روزمرگی بودن ...

می خواهم از تو و حرمت از عشق و شجاعتت ...  از صحن و سرا گنبد و بارگاهت

از آرامش بخشی نگاهت و جایگاه دلهای عاشقانت بنویسم ..

غافل از انکه دره ها فاصله است و گناهان سد راه درک وجود ..

 هر بار به نوشتن از تو که می رسم تنها بغض واژه ها را درک کرده

 و افسوس چشمان به سوی آسمان معرفت را در قفس اسارت دنیا شنیده

و تصویری از نگاه غمگین غروب را بر صفحه ی جان حک می کنم

بر چشمان بارانیش گریسته و بغض بی لیلاقتی خود را در قعر وجود شکسته

 و بر شکسته هایش اشک دوری می ریزم ..  



   1   2      >
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 2
بازدید دیروز: 62
کل بازدیدها: 245223