قیمت سرور خرید سرور قیمت سرور اچ پی قیمت رم سرور قیمت هارد سرور قیمت لپ تاپ قیمت لب تاب قیمت نوت بوک قیمت لپ تاپ ایسوس قیمت لپ تاپ لنوو قیمت لپ تاپ اچ پی قیمت لپ تاپ ایسر قیمت سوئیچ سیسکو قیمت مودم دی لینک قیمت مودم تی پی لینک لپ تاپ قیمت مادربرد قیمت یو پی اس فروش یو پی اس قیمت پرینتر قیمت دوربین مداربسته قیمت پرینترهای اچ پی دوربین مداربسته قیمت گوشی موبایل قیمت پاوربانک قیمت گوشی سامسونگ قیمت هارد اکسترنال قیمت هارد اس اس دی قیمت فلش مموری قیمت باتری لپ تاپ
سفارش تبلیغ
صبا

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 93/10/21

 

خسته میان سوارانی سر گشته که گاه بر تند باد غرور نشسته و در هم می شکنند جوانه های

 احساس را و گاه سپیدی صبح ذهن را در غبار تاخت واژه های بی مهر خود سیاهی

کدورت  شب می پاشند .. خسته از گذر روزهای پر اضطراب و اندیشه های فرار سر

نوشت را مشق روز دارد و در حکمت تقدیر مانده .. باران را بی چتر همراهی بر شستن

اشک گل خواسته و بلبل را به سکوت وا داشته .. خسته در خزان دشتی آشفته و در زمزمه

ی بی قرار بیدهای مجنون... در رقص مرگ سبزه ها در شیون باد سرگردان...  اندیشه ی

درد را به کدامین نقطه ی اشک بسپارد که اندکی آرام کند خاطر آشفته اش را .. ؟؟

 سیلاب چشم را چگونه سرریز سد مژه ها کند که هزار سوال کنجکاو را از خیال نگاه ها بر

 نگیرد .. در قلب خود تراژدی عم فاصله ها را چگونه رسوب گذر زمان کند که انعکاس

 ثانیه های درد چشمها را به گریز نگاه ها وا ندارد ..

بر سر کدام جاده ی انتظار نشیند که بن بست یأس وجودش را کویر عطشناک خاموش ننماید

؟؟ .. بر گداز واژه های بی قرارش چگونه باران سرد اشک ببارد که وجود مذابش را از

کاسه ی چشمان سر ریز ننماید ..

 می داند که زندگی دار گذر است  !! که تلخی هایش فرار و شیرینی هایش بر آب است ..

می داند که خود مسافر جاده ی بی بازگشت زندگیست که به رفتن آمده است ..

 به درد آمد تا باور کند زندگی سرای درد لحطه هاست ... به گریه آشنای دنیا شد تا یادش

نرود اشک تنها همدم لحظه هایش خواهد بود ..

در اشک هایش به روی دنیا لبخند دیگران را دید تا بداند غم و شادی نسبی وجود آدمی است

 .... در چرخش فصل های رنگارنگ طبیعت یافت که دنیا سرای ناپایدار گذر احساس های

سرد  و سخت و گاه گرم و مهربان است

و حال در آسیاب زندگی نگاه به چرخش چرخ روزگار دارد و روزهای عمر  ... که هریک

 به نایی از نوای خود گذر می کند و سخت بودن را بر دوش خود به چرخ روزگار حسی

از اندوخت تجربه ای تلخ و شیرین دارد ..

در تمام این لحظه ها در گذر روزها در فرار ثانیه های عجول و گاه در لجاجت در جا زدن

خاطراتی تلخ ... حیران است در اندیشه ی حکمتی ناشناخته که ثانیه هایش را به اضطراب

کشانده و وجودش را آشفته در میان سرگشتگی روزها به شکستن بغض وا داشته

و ترسیم می کند غروبی غمگین در نگاهی خسته .. ترسیم ماندگار بر قلب چشمانش ....



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 93/10/15

وقتی می آید امانت رو می برد .. گذر لحظه ها را برایت صفر می کند .. دلت را در خود

 غرق کرده فکرت را به دار پریشانی می آویزد .. دلتنگی که می آید وجود را تسخیر خود

 می کند و رخ آسمان دل را به غم می نشاند .. فکر را جولان خاطرات کرده و ذهن آشفته

ی مرور می شود .. مژه ها بی قرار شده و سردی گونه ها را به گرمی اشک آشنای دل می

کند .. دلتنگی زیبایی لحظه ها را می گیرد.... دیگر طلوع خورشید بر آرامش دریا زیبای

 خیالت نیست .. صدای موج گوش ماهی ها خاطرت را روانه ی دریای آبی نمی کند ..

دلتنگی ، ستاره ها را از آسمان رؤیاهایت می گیرد و دامان سر گردان شب بونت را به

ریسه های اشک تزئین غم می کند .. وقتی می آید،  لحظه هایت گم می شود در خاطراتی

که گاه از گوشه ی چشمان بر پهنای صورت جاری می گردد و گاه پشت نیم لبخندی

 خاکستری مخفی درد می شود ..به گاه دلتنگی برگهای دفتر بودن در طوفان دریای وجود

 خزان پاییز را به تعظیم اشک وا می دارد و صدای خش خشی از جنس غریب سکوت

 چشم هایت را به صدای پای رهگذر اشک می شکند ..

پنجره ی فکر را به هزار تمنا پرده ی  بی خیالی می آویزی تا شاید اندکی رها گردی از

آسمان بارانی چشمها یت .. ولی طوفان احساس پنجره ی فکر را به نایی خسته بر چار

چوب خود به بازی گرفته و سایه ی دلتنگی را تا اعما ق وجودت می نشاند .. به گاه دلتنگی

یاس ها پژمرد ه ی غم می شوند و شمدانی های احساس طراوت را از دست داده و در سایه

ی سنگینش خشک می شوند ........

و آنوقت است که دلت سخت هوای جایی دنج  می کند که سکوتش وجودت را آرام کند

وسادگی و زیبایی اش بر آیینه ی چشمهایت نشسته و طوفان دلت را رام مهربانیش کند

...جایی که بتوانی دور از چشمهای کنجکاو و نگاه های پرسشگر بگشایی آهنگ دلت را و

زمزمه کنی ندای خفته ات را ..

 آنجا که فضایش معطر به گل های یاس است .. که آرام سجاده ی دل را می گشاید و آوای

دل را بی کلام ، در شبنم های چشمها بر دشت دل جاری می کند..

جایی که آوای مؤذن با ذکر بزرگی صاحبش ، دلت را از زمین کنده و به سوی آسمان عشق

می برد.. کبوتر جانت را بر گلدسته های مهربانی نشانده و غبار دلتنگی را با زمزمه های

از ترنم احساس با اشک شوق پاک می کند ..

 دل را غرق در همراهی و مهربانیش کرده طوفان دل را به ساحل آرام مهرش می رساند ..

دلتنگی خزان لحظه هاست و باران چشمها ...

و چه زیباست که باران عشق او بشوید باران چشمهای خسته را ...



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 93/10/12

 

 

اشعه های دلکش خورشید نگاه سرد زمستان را گرمی مهر بخشید و ذره ذره سپیدی قلبش

را روان دشت بی انتهای بودن کرد .. جویبار کوچک بار امانت چشمان اسمان بر قلب

زمستان را بر دوش گرفت و در سینه ی ستبر کوه با آوای خوش سرزندگی ، برای خود راه

رفتن را هموار کرد ..

همسفر جاده ی زمان شد و همراه گذر لحظه ها ..

به گذرش از کوه گاه آبشاری گشت هزار قطره ی زلال معرفت که بارانی از عشق را به

رهگذران هدیه می داد و بر لبهایشان طراوت زندگی می نشاند و گاه همنشین سنگی سخت

که تکاپویش برای رفتن و پویایی ، دل سنگ را گذرگاه عبور خود می کرد ..

در مسیر خود بر سنگ های کوه یادگاری از امید ورهایی نوشت تا خسته ی متفکر راه خود

را در ازدحام سیاهی و یأس دنیا در پاکی و زلالی امید ببیند ..

به آوای دشت بی قرار لحظه ها شد ..

برای جوانه های کنار رود سر سبزی مهر را به ارمغان آورد و شبنم عشق را بر گلبرگها

نشاند و برای درخت تنومند روزگار آوای آرامش خواند .. اشک را از شاخه های بید

مجنون گرفت و سیمای لیلی دل را نشانش داد ...دل کبوتر زخمی را به خنکای خود

تسکینی از مرهم داد.. در دور دست فکر و اندیشه ، سبوی پیر زن نشسته بر جوی عمر را

پر از شهد تجربه ی بودنی سخت و امیدوار کرد ..لبخند برکت را بر لبان ترک خورده ی

کشاورز نشاند و پیشانیش را به سجده ی شکر با خاک تفتیده ی دشت آشنای روزها کرد..

بر دستان زن روستایی بوسه ی مهر زد و تن کودک بازیگوش صحرا را در صدای خنده

هایش به بازی گرفت....

 ولی افسوس که بر دل تفتیده ی کویر گذر عبوری نیافت ..

زمین سوخته...  لبهای ترک خورده ریشه ها ی تشنه ... خاکی سوزان و چشمهای مسافری

گمشده در برهوت جان که آسمان عشق را به بارشی از مهر نگاه پر التهاب دارد ..

گرمی خاک کویر .. غمگینی نگاه غروبش...  محزونی اوای دلش .. اضطراب روزهای

بی پایانش و سکوت شاخه های خشکیده ی تک درختش.. گذر عبوری میخواهد از نگاه

باران که آرام کند التهاب جانش را .. بشوید زخم های وجودش را .. شوری زندگی را از

کام تشنه اش بر داشته و طراوت جوانه ی امید را بر دلش بنشاند ..

گذری از لطافت باران مهر...  تا طوفان دلش را آرام کند و غبار یأس را از چشم هایش

بشوید و جوی امید را بر قلبش بنشاند ....

که نه وحشت مسافر گم کرده مسیر که آرام لحظه های سخت رفتنش باشد ...  

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 93/10/2

 

 

وقتی قاصدک ها کوچ می کنند و رد پای رفتن خو درا بر برگهای پاییزی گذاشته

و رخ دشت را در غم دوری خود زرد یأس کرده.. یاس ها را به دل زمستان سرد

و سکوت الاله ها  می سپارند .... و در گوش باد نجوای رفتن زمزمه کرده و

دلش را طوفانی سرد کرده و..... صدای ناله اش را در دل شب به سقف وحشت

دل زده و جاده ی طولانی شب را به امتداد نگاه صبح فرا می خواند ... و طلوعی

 بر خط سیاه شب خاموش را می طلبد ...

 انگار باید رفت ... باید کوچ کرد .. خزان دل را در کوله بار زمستان وجود

 گذاشت .. دشت خاطره ها را به بهار چشمها سپرد تا در قندیل های زمانه یخ

یآس نزند وشکسته ی فراموشی نشود ..

باید پنجره ی احساس رابست تا تازیانه ی سخت رفتن قاب امید را در هم نشکند

.. باید از زمستان جاده ی زنگی عبور کرد با پای پیاده و سرد .... در فکری

حیران که چه زود بهارِ سرابی زمستان اندیشه می گردد..

گفت سراب شوم را اسیرم .. بندهای دروغین محبتش را ریسمان بالهای خود

کرده ام و از پرواز دل جا مانده ام ..

 کاش هر گز معنای محبت اسیر ترفندهای احساس بازیگر نمی شد و د ل را

زخمی درد نمی کرد...  و بالهای عشق را فرو نمی بست ....

که زمانه بازیگر هزار نقش هزار صورت است در سیرتی فریبنده و پلید ..

با ترفندی احساس وجود را نقش زبان می سازد...  شبنم چشمها را بر دشت دل می

ریزد و زخمی نا مهربان دستمزد بودنی از عشق می دهد ..

زخمی که وجود را برای همیشه درد ناک لحظه ها کرده و سکوت چشم ها را به

بارانی از اشک می شکند .. کاش میشد با بالهای شکسته و احساس زخم خورده

...جامانده از کوج کبوتران ...  با پرواز قاصدکان همراه شد و کوچ کرد از سرزمین

یأس دلها .... از سراب واژه های گریزان و از معانی خفته در گهواره ی زمان

 .. شاید باید خود فراموش شده را فراموش کرد .. رها کرد بودنی از جنس نبودن

و از پوسته ی زخم خورده بودنی از بود را در خاطره ی یاد ...  در دلی آرام و

در نگاهی مشتاق ماندگار لحظه ها کرد ... و شاید باید در کوچ قاصدکها آیینه ی

گذر عمر را برلب جوی تشنه دید ... که در ثانیه ها می گذرد و می شوید سنگ

ریزه های د ل را و بر جای می گذارد سنگ های مانع را ... تا به شوق آرام

گرفتن در دل پر شکیب رود ، امید و پویایی را به نگاه های معطوف به خود

هدیه ای از عشق دهد و لبخند طراوت بودن را بر لب گل سرخ بنشاند ..

کاش به کوچ قاصدکها می توانست کوچ کند دل پر التهاب و پر آشوب ... از

دشت خسته ی وجود و سکنی گزیند بر سجاده ی بودنی از عشق ... در بساطی

ساده در جای دنجی از چشمها ..

 در خلوتی از قلب و زمزمه ای از دل که بجوید راز شکسته شدن را...  که بفهمد

دوری از ندای دل و فاصله گرفتن از خود حقیقی تاوانش سنگین است...

 که کوچ قاصدکها کوچ دل است ... سفر اشک است و خاطره ...

 



طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 25
بازدید دیروز: 70
کل بازدیدها: 232204