قیمت سرور خرید سرور قیمت سرور اچ پی قیمت رم سرور قیمت هارد سرور قیمت لپ تاپ قیمت لب تاب قیمت نوت بوک قیمت لپ تاپ ایسوس قیمت لپ تاپ لنوو قیمت لپ تاپ اچ پی قیمت لپ تاپ ایسر قیمت سوئیچ سیسکو قیمت مودم دی لینک قیمت مودم تی پی لینک لپ تاپ قیمت مادربرد قیمت یو پی اس فروش یو پی اس قیمت پرینتر قیمت دوربین مداربسته قیمت پرینترهای اچ پی دوربین مداربسته قیمت گوشی موبایل قیمت پاوربانک قیمت گوشی سامسونگ قیمت هارد اکسترنال قیمت هارد اس اس دی قیمت فلش مموری قیمت باتری لپ تاپ
سفارش تبلیغ
صبا

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 94/10/23

 

 

در ساحل نگاهش که قدم می گذاری ، دلنوازی دریا به سراغت می آید و طراوت باران ..

نگاهش آرامش بخش موج های دل است و خاطره نویس روزهای گذر ..

ترنم مهربانی هایش دیوارهای وجود را به ستون عشق تکیه می دهد..

کلامش گرد گیر ذهن است و غبار روب چشم ، با دستمالی آغشته به صداقت بیان به سراغ

آیینه ی نگاه می آید ، عطر واژه هایش چشم را به ستاره هایی ی از شوق دریایی می کند

که در بی قراری پلکها ، گهواره ی ذهن را در آغوش مهربانی او شناور لحظه ها می کند

به پاس توجه تو ،  همقدمت در ساحل زندگی می گردد و این می شود سر آغازی از بودن

از حس ناب دوست داشتن  ..

سر آغاز دلتنگی هایی که دلت را به صد شوق به کناره های نگاهش گره می زند ... می

نشیند در قاب نگاهت و جای می گیرد در تار و پود بودنت .. لبخندش را در طلوع مهر

خورشید می بینی و نشانه ی مهرش را در موهای روبان زده ی کودک صحرا می یابی ..

در خوشه های گندم حراج مهربانی هایش را می بینی و بر لب گل ،جا پای نقاشی های بی

بدیلش را به نظاره می نشینی .. بر جوی روان ، زلال محبتش را به نظاره ی شوق می

 نشینی و در سبوی صحرا نشین ، چشمهای منتظرش را می بینی که به سوی بازگشتت

لحظه ها را به انتظار می نشیند ..

در کنار قدمهایت که گاه  خاک بیابان را سرمه گه چشمانت می کند و گاه شکیب کوهساران

را نوازش جان می دهد در تسبیح زمین و زمان می یابیش که تک درخت ایستاده بر بلندای

صبر در کویر روزها و سنگ ریزه ی نشسته در سینه ی ستبر کوه مغرور آرام ، او را به

نامی و نوایی زمزمه می کنند ..

دست در دستان پر مهرش ورق می زنی روزهای بودنت را .. از کودکی هایی که به بالن

شیطنت های شیرین ، راهی دشت فراموشی کردی تا به بزرگسالی جواز ورودت دهند .. بر

نقش هایی که بر دفتر ذهنت کشیدی تا جوانه های آرزو را در سیزده هایی که پشت سر می

گذاشتی پیوندی به قاصدک فردا دهد ، در تمام روزهای جوانی که واژه هایت را ننوشتی تا

دلی نخواند و و گوشی آشنای غریبه اش نگردد ، حک کردی بر دفتر مهربانی او تا بر قاب

چشمانت برق امید استجابت بدهد .. حتی آن لحظه که از دلتنگی سر بر دامان غروب

گذاشته و چشم در چشمان بی فروغ و خسته اش دلتنگی هایت را دانه دانه بر دشت دل

نشاندی و آنجا که محبت را یافتی و مهربانی را آوا کردی .. در تمام لحظه ها جا پای

مهربانیش را بر دشت گذر عمر می بینی که لحظه لحظه چتر محبتش را گشوده بر سرت

داشت و همدم تمام لحظه هایت بود ..

گر چه غافل بودی از بودنش و فراموش کردی مهرش را ..

ساحل نگاهش عشق دریا دارد و صدف محبت او...

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 94/10/18

 

غروب در بر می گیرد رازها ،  و به سکوت شب می سپارد چشم جستجو گر دشت تهی را ..

 گلدسته های یاد به شمع نگاهش روشنی دل هستند که زلال نگاه را می خواند

 و زمزمه ی برهوت روز بی پایان را می شنود

پرستوی ذهن مرغ مهاجریست که آرام ندارد ..

مسخ در گلدسته ها شده و محو در آوای محبت او

 که به صد شوق دلهای پریشان را به سوی خود می خواند ، بی طرد نگاهی و بی محنت زبانی ..

مرغ دل اسیر است در پشت خیمه ی خاموشی و می جوید آوایی از دشت انتظار که برهوت  یأس را

زمین خسته ی ذهن کرده و گلدسته ها را یادی که نامش را فریاد می زند

اوست سر درگم  ، در ترس بی انتها از سیاهی لحظه ها که نمی داند

دلتنگی های بودنش را بر گوش کدامین نسیم خوانده و زخم پریشان دلش را به نشانی کدام مرهم ، راهی

 بی نشان گشته است ..

افکار دشت پریشان است که گل امیدش در سیلی روزهای سخت پر ابهام ، پژمرده ی دهر گردد

و سینه ی صبور اما آزرده اش باز هم زخمی به پاس نجابتش بگیرد ..!!

 فریاد ذهن است که در تاریکی لحظه ها ، دیوارهای قلب را فرو می ریزد و

 دشت دل را به ماتم اندوه می نشاند ..

 دیگر طلوع صبح ، نگاهش را به خود نمی خواند و

 امیدش را به ورق زدن صفحات شب ، دل خوش نمی دارد ..

 ستاره ی چشمانش فرو می ریزد بی آنکه دامان ماه را نشانه ی عشق برود ..

به آوای گلدشته ها به قامتِ درد ،  صف اشک می بندد و دانه دانه  تسبیح گسسته ی دلش را به صد

وصف خاموش زمزمه می کند بر سجاده ای که گشوده ی لحظه های بی شمار است ..

که امیدی برای آرامش نیست جز زمزمه های محبت او که

 در برهوت بودن بر کنار ستون خسته از کویر سوخته ،

جوانه ی امید را به نشانه ای از بی نشانه های الطافش کاشت...

که بر سرای محبت او دستِ بسته هم صدای نیاز دارد و

 در سرای مهمان هایش سراب خسته هم صد راز دارد..

می خواند تمام قصیده های نسروده را بدون ورق زدن کتابچه ی دل و صندوقچه ی سجاده ..

 باران ِزلال چشمها را که نشان مهر او هستند به دست نسیم رهگذر می دهد

تا در دعای لحظه ها در آیینه ی نگاه بدرقه کند لحظه های بودنی از جنس ناب زمان  را ....

آوای گلدسته ها .. یاد لحظه ها .. سجاده ی گشوده ..دلی پریشان و خدایی که ...



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 94/10/13


 

نگاه منتظر غروب که آخرین بارقه های امیدش را ازروی سکوت دشت جمع میکند و سنگینی غم

انتظاری سنگین از یک روز بودن دیگر چهره اش را شرمسار روز رفته و خجالت زده ی افکاری می

نماید که به ماتم لحظه های خسته اش نشاند ..

تاریکی شب برایش دهشت سخت لحظه هاست و طوفانی که کویر وجودش را زیر رمله های تبدار خیال

آشفته ی دل ، دفن در ثانیه ها می کند ...

سکوت و انتظار ، زخم هایی ویران کننده ی روح در روزهای بی پایان و شبهای بی طلوع هستند ..

هیچ گاه نخواست گل نگاهی در انتظار بر جاده ی نا امیدی بخشکد و گوش منتظری خسته از آواهای

سکوت به استقبال فریاد خاموش برود ..

 خسته از جولان بی مهری روزها آرام گرفت بر صفحه ای کوچک از دنیای بزرگ دلی آشنا .. آیینه ی

نگاهش در بر گرفت قابی سبک از نجابت نگاهی در قرین صداقت واژه ها .. قلم شکسته اش به تراش

محبت جان گرفت و جوهر احساس در پرتوی حجبی آسمانی زلال بارانی شد که واژه های خسته در

سکوت را جانی دوباره بخشید که شکسته شکسته نستعلیقی گشت که قافیه های نگاهش را نظم بخشید در

نثری ساده از زبان دل .. غروب را با تمام خستگی هایش زمزمه کرد و هر طلوع افق نگاه باور را بر

دشت آبی دعا گشود تا کبوتر رهای آن سوی افق های بودن ، در طوفان زمانه پرواز را از یاد نبرد و

زمزمه ی بودن را مُهر خاموشی نزند ....

 گفت پیر خرد بر کودک بازیگوش سالهای دور که گل تقدیرِ کاشته در گلدان عمر را باید به گذر روزها

آبیاری صبر کنی که هراس هایت را باید ذره ذره با تار و پود بودن حس کنی ....

و حال زمانیست که در جاده ی انتظار، لحظه لحظه قدم تحلیل می زند .. خود مه خاطرات میشود و

بازان یاد ، دلش صحرای طوفانی و نگاهش دریای مواج  ، واژه های صبورش زخم سکوت را مرهمی

ندارند و افق نگاهش پنجره ی انتظار را پرده ای برای فراموشی نمی خواهد .. 

جانی خسته در کنار فنجانی خالی ،صفحه ای سفید ، قلب آشفته !  خیالی طوفانی در بهت ثانیه های

پرشتاب و انتظاری که گره خورد بر خطی از یاد  .. زخم سکوت کبوتر است در دلی طوفان خاموش

صحرا . ..

تراژدی غم .. آوای سکوت!!

بر باورش نبود که نجابت سرزمین تنهایی ، زخم سکوت را در انتظار کشنده ی لحظه ها هدیه  دهد ...

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 94/10/9

 

 

می بارد بر اندیشه ی خسته ،  بر نگاه به افق نشسته  ، می بارد بر سبوی شکسته  ، بر بامی که به 

 غروب عمر نشسته ، بر کفش های گلی ، بر چکمه های به برق نشسته ..

می بارد بر چشمهای بارانی ،  بر چتر بسته ، برآنکه در پیچ جاده ی غم نشسته ..

می شوید درخت انتظار را ، گلبرگها را دست نوازش میکشد .. با پاییز قدم عاشقانه می زند 

با زمستان همدم لحظه های سخت سرد  می گردد به عشق بهار به انعکاس کوه می بارد و تابستان را

زلال خنک شکر می بخشد .. رود را خروش باور می بخشد و دریا را مواج بودن می کند 

جوی محبتش کویر تشنه را در بر می گیرد ، تک درخت ایستاده بر بلندای صبر را دانه های مهر می

بخشد و رنگین کمان آرامش را به آسمان که بارانش را در هراس ابرهای دلتنگی بر دست نسیم ، راهی

دشت کرد هدیه می دهد ..

بر نگاه بارانی می نشیند و شبنم عشق را بر دشت دلش می نشاند ... می خواند سروده ای به نغمه ی دل

.. گاه بر پنجره ی بسته قصید ه ی دلتنگی می سراید و گاه بر بام خسته آوای چک چک در دل کاسه 

های به صبر نشسته به دید اندیشه می سراید ..

بر چتر های گشوده بر نگاه های بسته سرود گذر می خواند و گاه قرین لحظه هایی می شود که بدون

چتر دل ، دست به سخاوت اسمان گشوده تا قطره های باران را پذیرای نگاه باشد و زلال بودنش را

اندیشه ی باور قلب خود سازد ..

که هر کس به حال خود به استقبالش رفت ..

برای نگاه های خاموش رحمت بود و انتظار و برای اندیشه ای دیگر، جایی نداشت که بست پنجره ی

دلش را و کشید پرده ی افکارش را  ..

تنها دل صبور زمین شکیب لحظه های بی شکیبش بود  که چشمهای بارانی آسما ن را دید که درسکوت

کبوتر مهر، لحظه هایش در فریاد خاوش می گذرد که شکیب قرار را از دست داده..

 قطره های دلتنگیش غم نگاه ها را می شوید و امید بر چشمان منتظر می نشاند

رنگین کمان عشق هدیه می دهد وطراوت لحظه ها را به ارمغان می آورد  

ثانیه ها را عطر پاکی می بخشد و دل تبدار زمین را تسکین مهر می دهد و

 خود به آغوش سرد زمین پناه می برد ..

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 94/10/7

 

سرگردان ذهن است اندیشه ی امروز که رؤیای دیروز را به چه خطی و با کدامین جوهر

احساس بر تقدیر گلبرگهای رها در قلب آسمان به زمزمه ی اشک نوشت که حال نگاه

بارانیش را در دل کویر سوزان روزها باز هم شبنم چشم دارد در قاب نگاهی که تنها نقطه

 ی نگاهش خطیست در افق ، که بی نهایت دور است و دست نیافتنی ..

 کدام اندیشه ، دل نیلوفر مرداب را هوای آبی پرواز بخشید که پرچین های زمانه هم نتوانسته

بر امید نگاهش حصار خاموشی بیفکند ..

حس غریبیست که در میان تمام پیداها ، دنبال گمشده ای باشی که غربت فاصله ها را به فریاد

سکوت آشنای لحظه های بی قراری کرده است ....

 در میان رایحه های بودن ، عطر بودنی از نبود را از گذر نسیم خیال خواستن ، دل را

شکسته بر میانه ی جاده ای می رساند که مسافر غریبش ، قطار گذر زمان را به تعجیل لحظه

ها می بیند ، بدون دستی آشنا که ثانیه ای پنجره ی غبار گرفته ی دل را به یاسی از مهر

روی پاشنه ی انتظار به گلبرگی از لبخند بگشاید ..

 در گذر عمر سکوت را بر گزید تا زمزمه ی خاموشش دل کودک خیال را بیدار نسازد ..

خط خطی هایش را در صدف دل ، باور عشق بخشید و به عمق دریای مواج دل فرستاد تا

موج نا آرام سروده های بی ردیفش ، چشمان ساحل را پریشان خاطره ها نکند ...

گذر روزها را حصاری از منع نیست ، که به پای شکسته و بالی زخمی باز هم هیاهوی هر

 روز را حریر مخمل سکوت می خشد تا آسمان دل ِ برکه ، ستاره ی نگاهش را آیینه ی رخ

ماهی بزند که غرور سبز نگاهش را می شکند تا برای ماهی مانده در برکه ی تنگ ،

 داستان دریا را لالای آرام پلک های بیدارش نماید ..

و آن طرفتر در درنگ لحظه ای از شتاب ، می نویسد نگاه باران ، ترانه های بی صدای

 دل را بر شیشه ی عمر در ردیف هایی که جاری لحظه ها گشته

شاید دست احساس ِخسته بگشاید پنجره ی بسته را و مهمان کند شمعدانی های گلدان شکسته

ی دل را به شبنمی از نگاه باران ....



طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 24
بازدید دیروز: 70
کل بازدیدها: 232203