سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 92/6/28


دست در دست قاصدک مهر می گذاری نه در دشت خیال و آرزو که

 در مسیر پشت سر گذاشته به سیری از گذر خیال در می آیی

بر پهنه ی دشت زندگی بر جاده ی پر فراز و فرود آن

دست مهربان و نگاه عاشقش را می بینی

 مرور می کنی گذشته ها را تداعی می شود لحظات سخت

و بودن و همراهیش را در جای جای زندگی با چشم دل می بینی

در لحظاتی که دنیایت در نا امیدی فرو می رفت

 و ابرهای دلتنگی مهمان ماندگار وجود گشته

 غم سنگینشان قلب را در دستان خود به مچاله ی درد می فشرد

و چشم در گرمای سوزناک درون اشک را در انجماد گونه ها

به غلطیدن و از دست رفتن شادی ، جان را به گریه وا می داشت

دست او همراهی و عشق او بود که وجود ملتهب را

به آرامشی از عشق و به لذتی از همراهی آرام می کرد ...

آنگاه که زمین بر جان خسته تنگ می آمد

نفس کشیدن سخت می نمود خورشید آرزوها بی رمق گشته

ستاره ها در ناله ای افزون فروغ خویش را از دست داده

ماه به عزاداری ستارگانش لباسی از عزا پوشیده

و رخ در پرده ی غم فرو برده

رنگین کمان عشق از شدت غصه رنگ باخته و محو در افق یاس شده

آسمان رنگ آبی عشق و امیدش را از دست داده

در فر اق کبوترانش مُهر سکوت نا باوری بر لب زده

و غروب را مهمان طلوع ناپیدای عشق نموده

ابرهای دلتنگی دلتنگ از غم آسمان گشته نه باران را

که اشک خشکیده در چشم را به مهمانی رویاها فرا می خوانند...

عشق او فریاد رس دل خسته می گردد

در بانگ همراهیش و فغان از تنهایی بنده اش بغض سینه را می شکند

چشم  را به دریای مواج می بخشد

ستاره ی امید را در دشت سیاه دل

 به تابیدن خورشیدی از عشق و محبت بر می انگیزد

 صدای جان را همنوای بلبلان عاشق نموده

 سوز تنهایی را از جان گرفته و نسیم خنک عشق و همراهیش را

بر کویر سوزان جان آهنگی از خنکای مهرش وزیدن می گیرد

وقتی به مروری منصافانه بر گذشته ی خویش بپردازیم

دست مهربان و نگاه عاشقش را در لحظه لحظه ی زندگی خود با چشم جان می بینیم ...

مهرش سایه گستر زندگیمان گشته و عشقش ضربان وجودمان

بودنش را شکر می گوییم و داشتنش را به عشق پاس می داریم

تنهایی که از وجودمان تنها تنهاییمان را می خواهد بدون آلایش

وجودی که از تمام دنیا و زیبایی هایش

تنها قلبمان و عشقمان را می خواهد ...

سر زمین دل را جایگاه تجلی خود نموده

و در خانه ی دل ماوایی به وسعت تمام لحظات خواستنمان قرار داده

وجود بی همتایی که عشق را بدون نفرت

 محبت را بدون چشم داشت همراهی را بدون انتظار

و همدردی را بدون راز گشایی هدیه ایی

به پاس خواستنمان او را می بخشد

وجودی که گرمای وجودش در درون

 ذوب شدن انجماد تنهایی را در بر دارد

وساحل آرامی برای موج های سرگردان دل می گردد

سراپا دستی می گردد که اشک را به دامان گرفته

مژه ها را از ریختن غم باز داشته

لبخندی به زیبایی سجده ی شکر بر لب جان خسته می نشاند

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 92/6/25

 

 

می خواهم با تو تجربه کنم بودن ماندن و خواستن را ...

تنهایی هایم را به تنهایی تو پیوند زده وجودم را مملو از یاد تو نمایم ...

می خواهم به ندای عشق تو گلدسته ای وجودم را به اشک شوق بشویم

و صحن و سرای دلم را مزین به چراغانی قدوم تو نمایم ...

این دل سرای توست  و من چه بد مهمانی هستم که

 میزبان را بیرون نموده و امیال خود را جایگزین کرده ...

خدایا میخواهم با تو تجربه کنم  خواستن ،  دوست داشتن و عشق ورزیدن را ...

مهر را از مهر تو بیاموزم و مهربانی را از نگاه عاشقانه ی تو فرا بگیرم...

خدایا می خواهم دلم کعبه ی وجودت گردد و من طواف کننده ای که

 عشق را به دور معشوق با زمزمه ی عاشقانه طوافی از جان می کند  ...

تو در بلندای صفای وجود بایستی و من به عشق وصال تو

 سعی بین صفا و مروه را به پیمایش قلب در وادی عشق طی نمایم ....

خدایا ! مسجد الحرامی می خواهم  که جای جای وجودش به ذکر تو

 ندایی روح انگیز به آسمان وجود بر خیزد

 چلچراغ هایش نور همراهی تو باشد

و چراغ سبز شروع طوافش برق لبخند رضایت تو باشد ...

خدایا کعبه ی دلم ویران است

 معماری خلیل از جنس نور می خواهم

وجودم پر شده از بتهای خود پسندی و خودخواهی و

 بت شکنی از ندای توحید

با تبر ابراهیمی با نگاه پر از اعتماد محمدی (ص) و شجاعت علی (ع) می خواهم

مسیر سعیم ... تلاش پیمودن بین مروه ی وجودم تا صفای وجود تو هموار نیست ..

مزین به سنگهای سفید و روشن به نور کمال نیست ...

مسیر سعیم پر فرازو نشیب است

 دره هایی دارد به وسعت نادانیم و پرتگاه هایی به عمق جهالتم ...

راه های انحرافی دارد به اندازه ی تمام ذهنیات فرعیم

 ظلماتی از هوای نفس بر آن سایه انداخته 

و گناهان پرده ی سیاه بر آن فرو افکنده

 رنگ و بوی دنیا عطر نگه دارنده ام شده از پیمایش مسیر

 و هوای نفس وجودم را در خود نگه داشته پاهایم را از رفتن باز می دارد ...

خدایا در گذر از مسیر سعیم به نوری از وجودت

 پلی از عشقت و ریسمانی از مهرت نیاز دارم

 برای عبور بالی از اشتیاق وصال می خواهم

که به عشقت ، هاجر گونه برای نجات وجودم بی وقفه بپیمایم مسیر را

 تشنه ایی گردم که نه از سراب فرضی که

 از زمزم عشقت جان خسته ام را سیرابی از مهر نمایم

عرق شرم از گناهان فرو بریزم

 با پای برهنه و پوششی سفید از بخشش تو لایق طواف به دور کعبه ات گردم

 هفت دور طواف نه ... که تمام لحظات زندگیم طواف وجود تو گردد

در هر لحظه ایی از طواف چشمم به جمال دلربای تو باشد

و ذکرم وصال تو را گویای جان باشد

 خدایا ! نه در طواف آخر و نه در روز آخر حج

 که در تمام ثانیه ها چشم به بارش باران غفران تو دوخته ام  ...   

بارانی از رحمتت که بر وجودم ببارد

وجود نافرمانم را غرق در خود نموده بر قلبم نوایی از تولدی دوباره بنوازد ...

خدایا ! مُهری از لیاقت بر چشمان وجودم بزن

و عطری از مهربانیت در دستهایم قرار بده

 که به حجرالاسود عشقت که می رسم

 با تمام وجود دست های خود بلند نموده بزرگیت را با اشک دیده فریاد حان دهم

 و تو دست هایم که به تمنای عشقت به سویت دراز شده است را

در دستان پر مهر خود بفشاری

 نگاه عاشقانه ات را بدرقه ی قلب خسته ام نمایی

و مرا در آغوش مهربان خود برای آرامش روح مضطربم جایی از عشق دهی

خدایا ! کعبه ی دلم ویران است تو معمار دلم شو ....

 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 92/6/24

 

با یک تلنگری و اشاره ای کوله بار دلتنگی هایت را یدک کش جان خسته ات می کنی

 و به سراغشان میروی تا با اونا حرف بزنی .. درد دل کنی ... گریه کنی و سبک بشی ...

می آیی روی تپه مشرف به شهر  محل دفن شهدای گمنام ...

از این بالا چقدر شهر کوچک به نظر می رسد

 همان شهری که هر روز در غوغایش گم می شوی

 و در هیاهوی صداهای گنگش صدای دل خودت را هم نمی شنوی ...

 بی اختیار به طرفشان می روی

 رنگ سبز چراغهای اطراف آرامگاهشان

 دل را به یاد گمنامی قبر مادرشان حضرت زهرا (س) می اندازد ...

سکوت و غربت حاکم بر آن محل حس را به قبرستان بقیع کشانده

اشک را راونه ی جان خسته می کند ...

عظمت روحشان که حاکم است دل را به تعظیمی در برابر عشق پاکشان بر می انگیزاند ..

 عشقی که جان می دهد تا معشوق را در یابد ...

پاهایت  از رفتن باز می مانند بر زانوی ادب می نشینند

 و تو زانو می زنی بر قطعه ایی که لیاقت می خواهد زانو زدن بر آن

میان گلهایی که روحشان فراتر از درک آدمیان است

جائیکه محل ورود فرشتگان است

قطعه ای از بهشت  گلزار شهدای گمنام

از هزار رنگ دنیا رنگ عشق را با خود بردند

 و از القاب جور و ا جورش فرزند زهرا (س) را برای خود انتخاب کرده اند

سن کمشان گویای بی رغبیتشان به دنیای فانیست

و کلمه ی شهادت مُهری از عشق ماندگار بر کارنامه ی درخشان بندگیشان می باشد  ...

احساس می کنی با تمام وجود به استقبالت آمده اند

وجودشان را حس می کنی و وزش نسیمی که بر گونه های خیس از اشکت می خورد

 خنکای عشق الهی را به دلت می نشاند 

اینجا احساس می کنی به خدا نزدیکتر شده ای

 انگار این شهدا فاصله ی بین تو و خدا را کم کرده اند

  چشم امانت را می گیرد ..  دل فریاد بر می آورد که بگو ..  وجودت سرا پا حرف می شود

 حال که خدا  و واسطه ها را داری  فاصله ها کم شده و حضور فرشته ها را احساس می کنی

 و توسل به حضرت زهرا (س) در ذهنت چرخی از آرامش می زند

 می خواهی بگویی گریه کنی و عقده از دل وا کنی

 کوله بار دلتنگی هایت را در آن مکان پر از احساس پاک

 بر زمین می گذاری و با بُرش اشک درش را باز می کنی

 اما دلتنگی ها اینجا رنگ باخته اند وجودشان محو می شود

 دیگر دلت از قیل و قال دیگران گرفته نیست و دیگر کوله بارت حسرت نداشته ها را ندارد  

جنس دلتنگی ها اینجا عوض می شود

 باز هم دلتنگ می شوی  اما نه مثل سابق از این و آن و از این حرف و آن حرف

اینجا دلت برای خودت تنگ می شود 

برای خدایت و برای صفای یاد او و عشق و محبتش دلتنگ می شوی ..

دلت برای ایثار و از خود گذشتگی برای احساس پاک عاشقی

 برای شقایق بودن و برای بال پرواز داشتن تنگ می شود

 اینجا هم دلت می شکند اما شکستنش از نداشتن بال پرواز عشق است

از جا ماندن و درگیر در دنیا شدن است

حال که در بین کبوتران  عاشق هستید دلت دیگر ماندن را نمی خواهد

 عشق پرواز در وجودت زنده می شود و سرتا پا شوق پرواز می شوی 

دلت می گیرد که در دام دنیا اسیری و توانی برای پرواز نداری

در این مکان پاک آغوش باز خدا را می بینی

 جایی که برای آرام گرفتن در آن لحظه شماری می کردی

 ولی افسوس که با پای اسیر در دام دنیا نمی توان پرواز روح را به دست آورد ...

سر تا پا اشک می شوی و دلتنگی

 می فهمی که باید جدا از آنها بمانی

 مجوز پرواز به خلوتشان را نداری باید

خود را سبک کنی تا بتوانی هم پروازشان شوی

در سیلاب اشک و دلتنگی هایت که حالا جنس عوض کرده اند

 شهدا تنهایت نمی گذارند گرچه از جنسشان نیستی

در سیلاب اشک ها و در اوج دلتنگیت بوی دلکش بهشت را

هدیه ایی به رسم قدر دانی از حضورت بر جان خسته ات می نشانند ...

اینجا قطعه ای از بهشت است و عطر دل انگیز آن مسخ کننده ی جانهای خسته ..  



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 92/6/23

 

 

زیباست ... نجابت و عفت را با خود دارد و آرامش را هدیه می دهد ...

به داشتنش افتخار می کنم که هدیه ایست از بانوی دو عالم ...

 در تابستان وجود گرمش را با جان و دل می پذیرم

 تا از گرمای آتش غضب او در امان باشم...

در زمستان وجودم را از فرو افتادن در سردی احساسات هزار رنگ فریبنده به

دور نگه داشته و به گرمای عشق پاکش گرم می کند ...

ساده است اما با وقار می باشد ... شخصیت زن را به اوج خود می رساند ....

 نگاه های هرزه را از او دور می کند ...

 از آتش شرارت بول الهوسان وجودش را در مصنویتی از عشق قرار می دهد

 و سپریست که وجود زن را در برابر تیر نگاههای زهر آلود حفظ می کند ...

وجود زن را در حصار زیبایی از عشق و آرامش قرار می دهد

و به او غرور و افتخار می بخشد ..

یادگاریست بس گرانقدر ...

 ریشه در آیات الهی دارد

و در پوشش ریحانه ی بهشت حضرت زهرا (س) تجلی کرده است

 نشان از فرهنگ غنی اسلام دارد در بها دادان به عزت و آرامش زن

اسلام  زن را گوهری می داند که

 وجودش باید از دست نامحرمان و نا اهلان به دور باشد

 او زن را گلی می داند که قرار گرفتنش در

 معرض آفات و انواع بادهای مسموم و نگاه ها و کلمات زهر آگین پزمرده اش میکند

لطافت روحش را از او گرفته آرامش روانیش را بر هم می زند

چادر به مثابه حصار عمل می کند

و روح لطیف یک زن را از این آفات در امان نگه می دارد

یک فرد هرزه چادر و شخیت معتقد به پوشش چادر به تمام معنا را

سدی می داند بین خود و دارنده ی آن

 تعرض لفظ و کلام را از او برداشته و بی خیالش می شود ...

چادر نشانه ی ثبات روح است و پایداری شخصیت زن

  ریشه در خون شهیدان دارد و یادگار حماسه و جان فشانی آنهاست ...

هزاران گل در برابر تهاجم نامحرمان و نا اهلان  به کشور و ناموس خود

 تا پای جان ایستادند تا حصار بوستان از بین نرود

 و شخصیت ناموس وطنش در تعرض بیگانگان خرد و شکسته نشود ...

آنگاه که خونشان بر زمین روان گشته

و روحشان سبکبال و عاشق به ملکوت اعلی پر می گشود

چادر را ،  بودنش و عشق وجودیش در جان زنان کشور خود را

کوبنده تر و موثرتر از خون خود در نابودی دشمن می دانستند ...

 چادر هدیه ایست بس گرانقدر و  زینتی ست بس ارزشمند

سند افتخاریست برای یک زن ...

وجود و ماندگاریش آسان به دست نیامده که آسان بخواهیم از دست بدهیم ..

به داشتن سند افتخار و هویت خود افتخار می کنیم

هدیه ای بانوی دو عالم را با جان و دل پاسی از عشق داشته

و نگهبانی بس ورزیده در حفظ زینت ارزشی خود هستیم ...

 

   

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 92/6/22

 

 

اسیرم سرگشته ام حیرانم ... به یک اشارت تو نیاز دارم...

مرغ دلم سر گشته ی کوی تو شده

بالهایش زخمی توانش از دست رفته با اشک سوی مرهم جانها آمده

چشمانم در پرده ی اشک فرو افتاده غبار از رخ می شویند

تا به اذن تو چشم دل بر گنبد و بارگاهت دوزند

وجودم در پشت پنجره های انتظار دیدن کویت را فریاد می زند

 تا به مهرت وجود بر پنجره ی فولاد گذاشته و عقده گشایی نماید

آقا جان ! زنجیر احساساتم در عشق آمدن به سوی تو هزار تکه گشته

 که شاید تکه ای در دست قاصدکی از مهر تو بیفتد

و وجود خسته ام را دخیل پنجره ی فولادت نماید ...

دلم برای صحن و سرایت برای نگاه پر از مهر و عشقت تنگ شده است

مضطربی هستم که آرامش را در کنارت می خواهم

مرغک سر گشته ای که محفل و ماوای انسش گنبد و بارگاه توست

 چشم که به بارگاهت می افتد بی اختیار روان می شود

خود به حرف می آید ناگفته ها را ناگفته می گوید

فریاد قلب را در صدای خاموش طنین انداز صحن و سرایت می کند

عظمتی دارد گنبد زرد طلا

عشق را نمی گوید نمی نویسد تعبیر و تفسیر نمی کند که خود مفسر عشق است

اشک های دلدادگی زائرانت غبار  جان ها را می شوید

 و خستگی تنهایی را از چهره ها می زداید ...

بوی عطر و عود بارگاهت بهشت را تداعی جان می کند ..

صدای نواخت نقاره خانه ات مرغ جان را تا بی نهایت عشق

 به افق نامتناهی پروازی از جان می دهد

 و اشک شوق را بر دیواره های احساس به دسته گلهای معطر مزین وجود می کند

آقا جان ! تو که ضامن آهوانی ضامن دل خسته ی من نیز بشو ....

در محضر تو گدا و بی نیاز یکیست ...

 گدایی هستم که به محبت تو نیاز دارم به سوی سرای مهرت راهم بده

قلب خسته ام پشت پنجره های احساس به انتظار دیدن رویت نشسته است

به قاصدکی از مهر انتظارم را پایانی به دیدار بده

مولا جان ! به یک اشارت تو نیاز دارم  تا مرغ دلم را در هوای عشق تو پرواز داده

 بال در بال کبوتران عاشق ، گنبدت را چرخی از شوق زده

و سقف سقا خانه را با اشک شسته

 از خنکای آب سقاخانه وجود خسته اش را سیراب از محبتت نموده

 انتهای صحن سقاخانه رو به پنجره ی فولاد و بارگاه پر عظمتت ماوا گزیده

و در موجی از اشک نجوا کند شکسته های وجودش را

و با چشمی از امید بخواهد ترمیم بالهای شکسته اش را

زخم بالهایش را به مهر میزبانبت مرهم ببخش

و نگاه مضطربش را به نگاه محبت آمیز خود آرامشی از عشق هدیه نما ..

 مولا جان ! به نگاهت ، مهرت و به یک اشارتی از تو نیاز دارم ...   

 

 

 

 

 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 92/6/21

 

 

چقدر دوست داشت شعر چشمه و سنگ دوران مدرسه اش را ...

جدا کرده بود غرور سنگ و تلاش چشمه را به هر کدام با افتخار نگاه می کرد ...

در جائیکه باید غرور به خرج دهد شخصیت سنگ سخت را به خود می گرفت

و آنگاه که نیاز بود در تلاشش چشمه را به یاد می آورد

 که از تلاش فرو گذار نکرد تا در دل سنگ سخت راهی برای عبور یافت

خاطرات شیرین دوران کودکیش در شعر چشمه و سنگ و

 افتخار به آن در بزرگسالی برایش تداعی لحظه های ناب می گردید ...

تو آمدی هزار راه برای رفتن داشتی ولی مسیر عبورت را از کنار او قرار دادی

 طوفان سهمگینی بودی که رخ چشمه بر خود کشیده بود... چه تصویر گر ماهر بودی ...

احساسات سنگ را به بازی گرفتی سخت بودنش را از او گرفته

 در دست انداز های عواطف قرارش دادی

 وجودش را در فوران احساسات قرار دادی

 از قلب یخ زده اش آتشفشانی به بیرون راه دادی 

تنهایی سنگ و دل شکسته بودنش را راهی برای نفوذ دیدی

 در برابر پافشاریش بر راه ندادن اصرار کردی

 اشک هایش را ندیدی درخواست هایش را نشنیدی

سکوتش را چوب فریاد احساس زدی

 بر تار و پودش نفوذ کردی وجودش را در هم لرزاندی

 سخت بودنش را به سخریه گرفتی

 تو که با نقش چشمه بر رُخ آمده بودی طوفانی شدی

 که وجود سنگ سخت را در هم کوبیدی

و قلبش را به تازیانه ی مرگ ضرب آهنگی ماندگار نواختی ...

غرورش و افتخارش را از او گرفتی

 سکوت و تنهایی و خلوتش را بر هم زدی

  به تنهاییش عادت کرده بود  سر نوشت خود را پذیرفته بود ...

او  در اوج دلتنگی صدای نغمه ی چشمه ی رهگذر را آرام جان می کرد

 و ندای شوق بلبلان را برای دلهای عاشق دوست می داشت 

و سکوت شب بود که محرم نا گفته هایش می گشت

 و تنها اشک های غرورش خبر از قلب نرم او داشت

  تو آمدی و همه چیز را از او گرفتی

 وجودش را آتشفشان مذابی کردی که از درون می سوزد

 دل غمگینش را غمگین تر از غروب به بارانی از اشک رسوای عالم کردی

تو خود بیندیش که با او چه کردی ؟؟؟؟

 چگونه از مهرش استفاده کردی وجودش را در بی مهری خشکاندی

دیگر شعر چشمه و سنگ برایش زیبا نیست

 تو خاطرات زیبای کودکیش ر اهم از او گرفتی 

وجود سنگی که خود حالا چشمه شده است

 چشمه ای که نه نیاز به ابر دلتنگی دارد و نه چشم در افق به انتظار باران دوخته ...

 وجودی که فوران احساسش چشمه ی روانی شده که سر خورده در پرده ی چشم جای گرفته

و بی بهانه و بی پروا جاری گشته

گونه هایش را در گرمی سوز دل و سردی بی مهری به تضادی از مهر و کین وا داشته است

تو دل سختش را شکافتی  و قلبش را در زخمی به وسعت تمام ایام زندگانیش فرو بردی

تو وجودش را غرق در اشکی کردی که

 نه دستی برای پاک کردنش هست و نه دلی برای شنیدن  صدای حزنش

 تنها همدم اشک هایش قلب زخمیش گشته که

 از زخم نمکی که تو بر احساسش زدی مرگ تدریجی را به انتظاری بی پایان نشسته است

 تو بیندیش که اشک سنگ را به چه پاسخی جوابگو خواهی بود ؟؟

 

 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 92/6/20

خدایا به تو احتیاج دارم ...

به وسعت مهرت تنهایم و به اندازه ی عشقت نیازمند محبتت ...

دل شکسته ام و خسته ...

 وجودم در اشک هایم غرق شده دلم را توان ماندن نیست

به مهرت به آرامش بخشی آغوشت نیاز دارم

 تو را با تمام وجود صدا می کنم  ولی گوش هایم جوابت را نمی شنود 

که سنگینی دنیا حس شنوایش را ربوده

خدایا به وسعت عظمتت نیازمند کمک و راهنماییت هستم

در طوفان حوادث تازیانه خورده ی روزگار شده ام ...

 احساسات دروغین پنجه بر شیشه ی روحم کشیده

 صفحه ی شفافش را به رگه های بی مهری مکدر کرده است ...

 در این سرای هزار رنگ مهرت را در قلب جای داده

و عشق به دیگران را از عشق تو فرا گرفتم

مهربانیم را ندیده

 عشقم را دروغین دانسته  وجودم را در سنگلاخ های روزگار اسیر زخم بی مهری نمودند ...

 خدایا ! خسته ام خسته تر از آنکه بخواهم بگویم و بنویسم ...

چشمانم دیگر دیدن را نمی خواهد که پر پر شدن گلهای آرزوهایم را دیده

 زخم قلبم را با تمام وجود لمس کرده بی تفاوتی ها را نقشی تلخ بر دیده ی خود زده  ...

گوش هایم دیگر شنیدن را نمی خواهد

 که سراسر وجودش را امواج شکسته  شدن احساساتم در بر گرفته ....

 خدایا ! آنانکه می شکنند و خرد می کنند قلبی را

و احساسات را به بازی می گیرند

 به چه مجوزی چنین گستاخانه در میدان بی خیالی وجود سوار بر چهار نعل غرور می تازانند

که انتهای مقصد را ندیده و چراغ قرمز غضبت را راه گریزی می پندارند ؟؟؟؟؟

خدایا ! وجودم از بودن خسته شده  بودن و ماندن را نمی خواهد

 دنیای که در آن صداقت را دار می زنند

 و تاوان صادق بودن را باید با قلبی شکسته داد نمی خواهم 

دنیا ارزانی همان هایی که خود را ایمن  از شعله ی خشم و قهرت می دانند

 و خود را ماندگاری جاوید می پندارند

 خدایا ! من تو را می خواهم  تو که خود تنهایی و تنهاییم را می فهمی...

 مهربانی و مهرم را درک می کنی

دیگر قطرات باران را برای همراهی اشک هایم نمی خواهم

که دست پر مهر تو را برای پاک کردنش طلب می کنم ...

این روزها تمام وجودم بغض های نهفته ی شده است  از روزگار ...

نایی برای فریاد کشیدن و توانی برای شکستنش ندارم

 ابرهای دلتنگی چشمانم را پوشانده

و مژه هایم موج های طوفانی دل را در جزر و مدی سر کش

 بدون در نظر گرفتن زمان  سرازیر گونه های خسته ام  میکند

شوری بی احساسی زخم های قلبم را به فریادی خاموش ویران کننده ی جانم قرار داده

وجودم را در حصار اشک و تنهایی به گردابی از یاس فرو می برد

خدایا ! خسته ای هستم که تنها تو را می خواهم 

اگر مجازات است به دست تو باشد و اگر مهر است به مهر تو باشد ...

 دیگر سجاده و جای خلوت و غروب و سکوت شب برای نجوای  اشک هایم با تو نمی خواهم

 که وجودم سجاده ی درد گشته و لبانم غروب را به سجده ی شکر وا داشته

چشمانم در سکوتِ پر هیا هوی درونم فریاد می زند خواستنت را

 و ذهنم بریده از غیر خلوت کرده است با تو

غریبه ایی در میان آشنایان و تنهایی در میان جمع ...

خدایا ! از تمام هستی یک وجود خسته دارم و یک قلب شکسته

 و نگاهی که تنها امیدش دستان پر مهر توست

 وجود مضطربی که تنها آرزویش آرمیدن در آغوش پر مهر تو می باشد

این وجود خسته و شکسته را به مهر خود بپذیر

 بر زخم هایش مرهم و بر شکسته هایش بندی از ترمیم باش ...

جسم را توانی برای ماندن  و روح را رغبتی برای بودن نیست ...

به مهر خود آغوشت را بگشای و و جود خسته ام را به عشق خود آرام نما ....               

 خدایا به تو احتیاج دارم تنهایم نگذار

به همراهیت نیاز دارم رهایم نکن ...



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 92/6/19

 

سالی نداشت اما به سالیان اندیشیده بود ...

زیبایی را در مهر می دید و زندگی را در محبت ...

برق چشم ها برایش آرامش بخش بود و شادی دلها زندگی ...

غم دیگران زجرش می داد و اشک هایشان وجودش را در هم می لرزاند ..

مهرش را از مهر خدا می خواست و لبخندش را از رضایت او داشت ...

سوار بر افکار وسیع خود به آسمان خیال پر می گشود

 و رنگین کمان مهر را سقف پوشی بر دلهای غمگین قرار می داد ..

از شکستن بیزار بود و شکسته شدن را تحمل نداشت ..

از کل دنیا رنگ آبی مهر را می خواست ...

رنگی که لطافت گلبرگ را داشت

 و زیبایی رنگین کمان را در حجم احساس خود به وسعت آسمان عشق نهفته بود

باید مسیری را می رفت ..

در ابتدای مسیر ناگاه با طوفان سهمگینی از بی مهری بر خورد کرد

لطافت روحش سنگینی بی مهری را نتوانست تحمل کند

 شیشه ی احساسش خُرد در پهنه ی دشت دل گردید

سَبوی محبت از دستش افتاد

و کاسه ی لبریز از مهر وجودش در جفای سنگ روزگار شکست ...

از درک آنچه اتفاق افتاده بود عاجز بود

نمی توانست باور کند اندک خواسته ی او از این دنیا نیز

 در طوفان بی مهری بر چرخ فراموشی سپرده و از او دور شده است ..

سالها طول کشید تا احساسات خرد شده اش  را با آهن ربای اشک جمع نمود

و با خمیر مایه ی جان به هم پیوند داد

وجودش در انجماد زمانه خشکید

 باغ رویاهایش در تازیانه های بی مهری کویری لم یزرع گردید

درب احساساتش را به روی احساسات بست

چشم را از دیگران فرو گرفت 

جسم را در میان آدمیان سرگردان تقدیر و تدبیر نگه داشت

و روحش را به انزوای خیال خود به کلبه ی تنهایی برد ...

تمام دلش شد سجاده ی عشق

 و تیک تیک گذر لحظه ها نوحه خوان روحش گردید

 نغمه ی دلش بانگ موذن درون شد

و قلب شکسته اش هزار مناره ای که

 آهنگ بهت چرایی را در گلدسته های چشمانش می نواخت

و گرمای سوز درون را بر گونه های منجمدش

 قندیلی از شکست احساسات می بست ...

سکوت و خلوت شب شد محرم رازهایش

و سجاده ی دل گشت مامن گفتگو با معبودش

 آسمان شب نیز اشک های تنهایش را تاب دیدن نداشت

 و پرده ای از دلتنگی بر روی خود کشید

ابرهای دلتنگی را به همنوایی با او به آسمان دل دعوت می کرد ...

دل غمگین ابر قطره قطره بر ناودان و سقف بام فرو می افتاد

 و آهنگی از همنوایی برای دل محزونش می ساخت

 وجودش را در بر می گرفت و قطرات اشک را  از گونه هایش

 با نوازش اشک خود پاک می کرد

می داند که باید برود زنده است به امید رفتن ...

تشنه ایست که فرو نشاندن عطش مهرش را نه از دست آدمیان

 که از نگاه پر مهر معبودش می خواهد

 مضطربیست که آرامش وجودش را در آرمیدن در آغوش مهربانش می داند

همون که او را وجودی از مهر بخشید

گرچه آدمیان مهرش را ربودند و پیمانه ی محبتش را شکستند ...

خدایا ! خسته است

وجود خسته اش را در کنار خود بپذیر

و آرامش مهرت را نوازشگر ابدی روح مضطربش قرار بده ...

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 92/6/18

 

آمده ایم که برویم...

 سرابی است فانی ...

 لحظه هایش در گذر است

بهارش را خزان می رباید و تابستانش را سرمای زمستان در هم می کوبد

لحظه هایش نیامده رفته اند

 روزهایش در پی هفته می دونند

و ماهایش فصل ها را گذر می دهند

 و در چشم بر هم زدنی سال را به انتها می رسانند

پرستو هایش بهار را نوید نداده سپیدی زمستان را بر پهنه ی دشت می نشانند

گذر زمان فریاد از گذر عمر دارد

 و شکوفایی هر بهار پایان یک سال عمر را به گوش جان نغمه ی از تدبر می کند ...

 پروانه در گردشش به دور شمع سوختن بالهایش را فراموش کرده

اشک مهر خود را به اشک های دلدادگی شمع پیوند می زند

 که می داند با طلوع سپیده دم نه شمعی خواهد بود و نه اشک مهری

تک درخت روییده در کویر

 تازیانه های باد در کویر جان بر دشت تفتیده ی وجود را

 در فریادی خاموش همدم شاخه های سوخته در زیر اشعه ی گرم خورشید می کند

 و چشم به راهی بی انتها دوخته

 که هیزم شکنی تبر به دست آمده

او را صندلی دل های خسته در زیر باران تنهایی نماید ...

ماه در سکوت خلوت شب بر پهنه ی دشت خیال سوسوی ستارگان را دیده

 اما دل به مهرشان نبسته که می داند  با دمیدن سحر گاهان

 محو در لبخند نزده ی خورشید می شوند

 و ماه را در خلوت خود در افق بی انتها تنها می گذارند ...

با بارش باران گلها از چتر گشوده ی بید های مجنون فراری هستند

 و نوازش باران بر لبهای تشنه ی خود را قدری از سیرابی نموده

 می دانند دلتنگی ابر پایان می پذیرد

 و اشک هایش را تا شکستن بغضی دیگر در قلب آسمان نگه می دارد ...

رنگین کمان عشق در شادی ابر باران زا و گیسوان طلایی خورشید

خود را نباخته غرور زیبایی را فراموش کرده

نگاه کِبر را بر بسته

که می داند بودنش در رفتنی طولانیست

و تمام مهرش را به چشم های معطوف به خود

درخششی از شادی نگاه و زیبایی از لبخند عشق می دهد ...

به عشقش دل نبند که آن نیز سرابی رفتنیست نخواهد هم باید برود ...

دنیا پیر سالیست که خود را به هزار رنگ و لعاب آراسته

 بارانی از حقیقت ببارد رنگ های فریبنده اش بر کنار رفته

چهره ی کدرش آشکار عالم و آدم می گردد ...

مهرت را در گرو رنگ و لعابش نسپار

 که عشق تو واقعی است و نقش و نگار او سرابی گمراه کننده ...

مهرت را به پای برگی نریز که در دست باد های افسونگر آواره به هر سو می چرخد ...

آمده ایم که برویم

  دار دنیا نه جای ماندن است که محل تدبیر و چگونه رفتن است

 دنیا کاروانسرایی است که هر لحظه پذیرای مسافرانی است

مسافرانی که به قصد رفتن بدان محل پا گذاشته اند ...

پس به بود و نبودش به مهر و اخمش به اشک و لبخندش دل نبند

 که هیچ کدام ماندگار نیست

که این سرا سرای ماندن و جای دل بستن نیست ... 

 

 

 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 92/6/17

دلم برایت تنگ شده است ...

برای مهربانی ها و همراهی هایت برای همدردی ها و برای صبوریت تنگ شده است ...

هر صبح لبخند مهر تو را در طلوع امید و عشق بر پهنه ی جهان به نظاره ی جان می نشستم

و در گیسوان طلایی خورشید که پهنه ی افق را به عظمت قدرتت تعظیمی از رنگ عشق داشت  

در آبی محبت بر وسعت آسمان  ، مهرت را به لبخند دل هدیه می دادم

 آنگاه که چشمم در حسرت پرواز وجود کبوتران آسمان را به نگاهی از غبطه در جویی از اشک بر خود می نشاند  

بانگ دعوت به پرواز تو بر گلدسته های عشق اشک را به سمت خود می کشاند

و به شوق گفتگوی با تو ، روح در سبکبالی پروازی از جان می کرد

 و بر مناره ها ندای موذن را در سکوتی از اشک شوق بر جان خسته می نشاند ...

آنگاه که در دلتنگی ها کاسه ی صبرم لبریز شده

و بغض در فریاد خاموش خود به دنبال مامنی برای شکستن می گشت

 و مژه ها طوفان چشم را در لابه لای دیوارهای نازک خود سر پوشی از فروکشی طغیانش قرار می داد

تا ساحل گونه را در آشفتگی رسوای نگاه های تیز مردمان نکند

خانه ی تو چه مامن و محفل انسی بود برای شکستن بغض و فرو نشاندن طغیان چشم ....

آنگاه که محل حضور و جایگاه تجلی تو در موج بی مهری های زمانه قرار می گرفت

 در نا باوری آنچه که حس می کرد تپیدن را در جهشی سریع به مرز ایستادن می رساند  

وجود گرمش در انجماد زمانه هزار تکه ی خونین می گشت

قدم های همراهی تو در حجم تنهاییش و دست های مهربانت  

که با یک لبخند و بودن و ماندنی دوباره

مرهمی از بودن و امید را در جمع کردن وجود شکسته اش هدیه ای از عشق میدادی

قلبش را برای تپیدن دوباره در امیدی از گذر لحظه های سخت زمانه به آهنگی از نغمه ی بودن و ماندن و عشق آرام می کردی ...

خدایا حال نه قلب و چشم و دلتنگی که تمام وجودم در موج تنهایی افتاده

به دست گرد بادی از جنس شکستن افتاده ام

با وزش هر نسیمی وجودم را طوفانی از اضطراب در بر میگیرد

آرامشم در مه گم شده

وجودم در غبار شکسته های قلبم سرگردان کویر تنهایی گشته ...

حرفهایم فراتر از حجم سینه قرار گرفته و بغض فریاد نهفته ی وجودم را به  چشمانم سپرده ...

امید از وجودم رخت بریسته و وجودم در دریای اضطراب سر گردان موج های نالان گشته است

خدایا ! خسته ای هستم که دنبال محفلی برای آرامش میگردم

رازهای دلم ستگ صبوری می خواهد جدا از جسم آدمیان

 که آدمیان نامردمانی هستند که بر سر سفره ی دلت می نشینند

 رازهایت را فهمیده وجودت را در هم می ریزند ...

خدایا ! سنگ صبوری می خواهم از جنس نور از وجود خودت

 آنکه حرفم را بفهمد بدون اینکه ملامتم کند  مشکلم را بشنود سر زنش نکرده راه حل فرا رویم قرار دهد

خدایا ! خسته ای هستم که می خواهم تو سنگ صبورم باشی

برای بغض های نهفته ی درونم سنگ صبور باشی ...

برای آسمان ابر ی دلم چتر حمایتی قرار دهی از جنس پوشش مهر خودت ...

و باران چشمانم را نه در دامان نامردمان که در دامان مهر خود بگیری ...

خدایا ! مرا در آغوش پر مهر خود بپذیر

و وجود خسته و ناتوانم را در کنار خودت به آرامشی از عشق ماندگار برسان ...



   1   2      >
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 88
بازدید دیروز: 52
کل بازدیدها: 236052