سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 93/6/30

 

تو که در سر قصیده ی پرواز داری و به سوی آسمان مهرش بالهای امید را

گشوده داری .. تو که مروه ی وجود تا صفای مهرش را با اشک های شکیبای

خود سعی استغاثه نموده و بر بلندای صفای وجودش دست نیاز به سوی کعبه ی

مقصود بلند نموده و در مروه ی آمال کوتاهی های خود را تقصیر می کنی ....

تو که بت خانه ی وجود را شکسته و کعبه ی مقصود را در قاب نگاه قلب خود

جای دادی .. تو که دشت طوفان زده ی دلت را به تکیه  بر خانه ی مهرش پناه

آرامش می دهی و کویر روزهایت در گذر تازیانه های سوزان خورشید ...

خنکای زمزم  بخشیده و نم نم اشک هایت را بر سنگفرش ها یی می ریزی که

صدای سجده ی دلت را به عرش می رسانند ..

تو که با عشق مُحرم به احرام راز های ناگشوده می گردی و بالهای زخمیت را

در لبیک جان به بارشی از رحمتش می سپاری تا قفس سرد بودن را از نگاه

خسته ات بر گیرد ..

تو که در صحرای عرفات ستون های امید را به دشت جنون دل بر بلندای گلدسته

های عشق به طنین مهرش می نشانی در منای آرزوها بر بلندای کوه جبل الرحمه

نشانه ی لطفش را با جوهر اشک بر قلب سپید خود به یادگار ابد حک می کنی ..

در قربانگاه عشق منیت ها و خود خواهی ها را ذبح کرده ...

وجودت را حامی خستگان صحرای تحیر می کنی ... سعی را به صبر قدم های

شکسته و در هروله ی چشمان بی قرار در آرامش ازدحام همراهی می کنی ...

و تو که صبر را به ستوه آورده و نشانه ی بندگی را در صفوف خاص مهمانانش

به قامتی از عشق به ردایی از محبت و به دریایی از معرفت

در توجه خاصش به اشکی از رضایت و لبخندی از شوق  پذیرای وجود می گردی......

آنگاه که در لحظات خاص خلوت خود با معبود سر بر آستان مهرش گذارده و

بر قامت دلربایش نگاه قلب خود را هدیه داده  ...

به عطر حضورش در حجر الاسود سر گشته ی رهایی گشته..

 در قدم به قدم طواف هایت واژه واژه ترنم اشک را بر بالهای گشوده ی خود

داری و نهایت آرزویت را بر دیوار های کعبه به اشک شوق به بوی خوش

رهیدن با غزلهای عاشقانه می سرایی ..

بربال  بسته ی اسیر در قفس سرد دنیا ...

او که لحظه لحظه اش در بارش بی امان چشمهای بی قرار...

در سکوتی  از انتظار جا پای قدم های توست.......

 آرامش دل طوفان زده اش را بخواه ...

به سر سجاده ی دل در سجده ی شکر و اشک شوق از دیدن مهرصاحبخانه ی عشق

معرفت دیدن دوباره ی رویش را برای بال شکسته ی اسیر در قفس سرد دنیا نیز به خلوص اشک هایت بخواه ..

چشمهای بی قرارش به شکوفایی شکوفه های دعای دست توست ..

چشم های بی قرارش را در پس پرده ی انتظار آرامش آرام دعایت  ببخش   



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 93/6/28

 

 

در غربت غریب واژه ها .. در بی قراری لحظه ها و در دریای پر طلاطم زندگی ...

 در جاده های ناهموار ذهن و در مه روزها به کدام سکوه پناه ببرد مسافر لحظه ها

که آرامش خود را به او هدیه دهی و پناه قلب خسته اش باشی ...

خدایا خسته ام ... خسته از تکرار روزهای بی تکرار ..

 خسته از دیدن طلوعی که در خود نگاه غمگین غروب را دارد ..

خسته از شنیدن نجوای درد بلبل در انعکاس بی صدای کوه ها و

از اشک حسرت گل در دریای غم روزها ..

خسته از انتظار سر به زیر آفتابگردان هایی که سالهاست در سایه ی ابرهای دلتنگی

می جویند روزنه ای از نور آفتاب را و خسته از دیدن اشک های خشک کویر که دیر

 زمانیست تازیانه های سوزان خورشید را خریدار لحظه های سخت طوفان دل است

تا شاید در بهاری از امید بارشی از لطافت باران ، تن زخمیش را مرهم باشد و

 اندکی از غبار چشم هایش بزداید و چه ناشکیبند قاصدکان حیران در دست باد سرگردان

که نمی دانند مژده ی سراب شیرین را در دشت رؤیایی بدهند

یا واقعیتی تلخ را در حصاری از بودن های در حال گذر ...

دیگرگل های سجاده نیز طراوت خود را از دست داده اند و

 اشک های بی امان غرقابی شده اند برای بغض های نفس گیر ..

و من خسته از سکوت نفس گیر لحظه ها در ثانیه های اشک های بی قرار

 در قفس سرد دنیا در پشت میله های انتظار دلم پر کشیدن به سویت را می خواهد ...

جسمم بسته در بندهای دنیا شده است اما دلم شوق پرواز را دارد ..

در این آشوبکده ی دنیا دل را دشت جنون تو کرده سر بر سجاده ی مهربانیت گذارده

بی واژه ، در غوغای بی صدای اشک ها ..نجوای دل را  زمزمه ی جان کرده و

 دل طوفان زده ام را بدست تو می سپارم .. و نگاه مضطربم را به سوی تو دارم ..

ابرهای دلتنگی وجود را سیلی رحم زده تا ببارند بر غبارهای نشسته بر گلبرگهای راز

 تا بشویند سیاهی قلب را .. تا پر کنند فاصله های بین من و تو را ...

 خدایا  ! خسته ام ار این قاصله ها ی طولانی .. خسته از تلاطم روزها ..

 خسته از ناله ی شب های بی ستاره .. خسته از دل طوفان زده ی خود ..

الهی  ! مآمنی جز تو ندارم .. معتمدی جز تو نمی شناسم ...

خطاهایم را به لطف ببخش و مرا در کنار خود آرامش جان ده ..

پناه دل خسته ام باش و سکوی آرامش دل طوفان زده ام ..

زبان تفسیر اشک هایم و دلیل بی قراری هایم باش..

که زبان گویای دل پر غوغای خموشم :

الهی و ربی من لی غیرک

 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 93/6/26

 

 

بگذار او نیز با تمام وجود حس کند لطافت باران و شادی آغازین روزهای مهر ماه را ...

بگذار او نیز کوچه های باریک ذهنش را با لی لی خیال تا مدرسه ی عشق به شوق طی کند

همراهیش کن تا امسال او نیز حروف الفبایش را نه با جوهر اشک بر کاغذ کاهی

که با قلم موی رنگین کمان بر سفیدی احساس پاک تو نقش بزند ...

بگذار او نیز واژه واژه معنای زندگی را نه در اشک حسرت نداشتن

که اندکی در سخاوت دستان تو بیاموزد ..

 بگذار آهنگ مدرسه برای او سرود تلخ لباس های مندرس و

 کیف رنگ باخته و کفش پاره نباشد ...

اجازه نده برق نگاهش به طلوع مهر را سایه های سر افکندگی برباید و دل کوچکش را

مهمان زود هنگام خزان زندگی نماید ..

 از گل های زندگی زدودن خارها و خراش تیغ هایش نصیب او شده ... تا در سیاهی دود

ماشین ها در سر چهار راه های زندگی پشت چراغ قرمز تفکر طراوت بودن را تو دریابی

حال اجازه بده او نیز با زبری دستان زمخت شده اش در لای چرخ فشار روزهای کار

لطافت گلبرگهای احساس را درک کند ...

دلت راضی نشود که در میان خنده و همهمه شاد بچه ها در بوستان با طراوت مدرسه

گل پژمرده ای باشد که اشک حسرت را تلخی نداری و شوری جگر سوز زندگی را بر

گونه های خسته ی خود با سر انگشتان چرایی در گوشه ی دنج دل در خلوتی خاموش با

بغض سنگین بزداید ...

او حتی ترسیم لبخند بر کودکان نقاشی خود نیز به یاد ندارد ...

از تمام رنگ ها تک رنگ سیاه فقر را می شناسد .. نقاشی هایش آسمان آبی را بیگانه اند

و سیاهی دهشت شب بدون تک ستاره ای از امید را نقش بر خود دارند ...

او جمله ی بابا نان داد را سالهاست که در فشار چرخ زندگی

در ساعت های کار در اوج خستگی آموخته است ..

دست ها و چهره اش سیاه به غبار کفش من و توست که سپیدی چهره اش  را می گیرد

 تا برق شفافیت را نقش بر کفش های من و تو زند ..

 تو اجازه نده سپیدی قلبش در کویر احساس ها در برهوت نگاه ها ...

غبار حقارت گرفته و سیاهی بی مهری را تک رنگ خود سازد ...

زندگیش سخت می گذرد و آرزوهایش یک به یک پژمرده شده و دشت دلش را در فریاد

ناله های خود اشک باران نگاه خاموش خود می نماید ...

در دست های خود شکوفه ی محبتی از جنس همدلی قرار بده ...

بگذار او نیز زمزمه ی محبت را از آوای همراهی تو بشنود ..

 اجازه بده درس های زندگی را بر کاغذ سپید عشق برای لحظاتی بر قلب خود حک نماید ..

ترسیم لبخند را به او یاد بده ..  بگذار طعم شیرین لبخند را برای لحظاتی هم شده حس کند

 برق شادی را به چشمان غبار گرفته اش هدیه بده ...  اجازه بده اگر شیار اشکی گونه

هایش را نم به سرود نجوایی می کند از شبنم اشک شوق باشد و آوای محبت ...

با دست های سخاوت خود نشان فقر را .. تبعیض زندگی را

حد اقل در محیط مدرسه از او بگیر ..

 اجازه بده چشمان نمناک و غم گرفته اش را نه در گوشه های دنج مدرسه از همکلاسی

های خود مخفی بغض نماید

که در برق شادی چشم هایشان در لبخند سر خوش کودکیشان او نیز لحظاتی فارغ از تمام

درد های زندگی شاد باشد و بخندد ..

لبخند را زمزمه ی محبت را به آوای همدلی به او هدیه بده ...  

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 93/6/21

 

 

در دشت جنون لیلی گشت  .. در بی قراری واژه ها قرار معنا شد ..

 در سکوت لحظه ها هیاهوی دل را به مژه های بارانی سپرد و در سایه ی

ابرهای دلتنگی به لالای اشک بهاری در گهواره ی خاطرات چشم بر سکوت

لحظه ها بست و قاصدکان را در بیستون فرهاد رها کرد تا

 واژه ی امید را در اشک لحظه ها معنا کنند ...

چه سخت است بیستون دل را تیشه ی فرهاد زدن و

به جستجوی شیرین لحظه ها ، ثانیه ها را به غصه از دست دادن که

شیرین جانها  نه در حصار واژه ها و قافیه ی غزلها که

در دیواره ی جان نهفته است  و نور مهرش  نه در پوشینه ی هزار رنگ که در

لوای تک رنگ معرفت جای دارد ..

 برای وصالش بیستون را تیشه ی فریاد زدن و وجود را در عشقی آتشین

سوزاندن نمی خواهد ... که به یک توجه دل ،  به یک اشک نیاز بر دل رخ می

تاباند و عطر وجودش را بر مشام جان خسته می رساند ...

در قفس تنیده بر خود بر بندهای رنگی بسته بر پای اشک حسرت پرواز ریختن

لحظه ها را بیهوده گذر دادن است  که جان عاشق ، لذت پرواز را در اوج گرفتن

به سوی او می داند ... عشقی که بندها را می گسترد و جان خسته را شیدای لحظه

های  وراء زمینی می کند ..

 به بیستون دل تیشه ی معرفت زدن .. غبارهای طردش را با اشک نیاز شستن.. با

مژه های نمناک گرد غفلت را زدودن .. به ضرب آهنگ زندگی بخش قلب نوای

ذکر او را سرودن به نسیم هر دمی ،  دشت دل را آرامش شکر بخشیدن

به تسبیح و تقدیس صبحگاهان  ، طلوع دوباره ی مهرش را تعظیم عشق کرده و

سجده ی لحظه ها نمودن ...

 به گاه دلتنگی در نگاه خسته ی غروب شانه های صبورش را تکیه گاه دل خسته

ی خود کردن و آوای دلتنگی را واژه واژه در باران چشمها سرودن ...

بی چتر زمینی دل به چتر مهر و همراهیش سپردن... .

چشمهای خسته را به نجوای  بی صدای شب سپردن و در

 سجاده ی سکوت شب ،  بودنش را با قلبی شکسته خواستن ..

رخ شیرین بودنش را بر فرهاد جان ، آرامش  اشک لحطه های بی قرار می کند .... 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 93/6/10

 

 

در سکوت عشق در ترنم باران در هیاهوی خاموش شب در بی قراری لحظه ها

از کدامین دشت ، قاصدکان امید را به نگاه منتظر خود فرا می خوانی ؟؟ که نم نم

 باران نوازشگر گونه های خسته ات می شود..

 در تازیانه های زمان ..  در نگاه سرد و خاموش زمینیان در چترهای وارونه ی

آدمیان چگونه خود را گذر احساس داده  و چتر مهرش را سایه بان دل خسته ی

خود نموده ای  ؟که بی هوای خواستنت به عشق ، تو را فرا می خواند و به

طواف دل صدایت می زند ..

 در اوج خستگی تکیه گاه چه خسته دلانی بودی ؟ با قدمهای محکم خود قدم به

قدم چه عصا شکسته گانی آمده .؟ در میان ازدحام جانها در شهری غریب در

 ترس از فاصله ها و در اشک ترس از تنها بودن ..  رخ  مهر به کدامین نور بر  

دلش تاباندی ? که سکوی رهایش .. آرامش بی قرارش ..سکوت مژگانش و ندای

خاموش اما پر صدای اشک هایش تو گشته ای ...!!

 به کدامین سجاده و با جویبار کدامین اشک نیاز دشت دل را بی قرار گفتن با او

نمودی چشم از همه فرو بستی و تنها او را دیدی .. در خلوت خویش به سکوی

نیاز خیمه ی معرفت زده و فریاد و استغاثه به رب را به تفسیر اشک های خود به

گوش فلک رساندی که خود بی واسطه ، ندایت و خواسته ات را از دل باران

چشم هایت می فهمد و دست مهربانش را آسمان دلت قرار داده و رنگین کمان

عشقش را در وراء ابرهای دلتنگی به چشم های خسته و منتظرت هدیه می دهد

حال که وجود چترمهربانی و همراهیش را در تازیانه های روزگار بر دل خود

احساس کرده و به چشمان خود طراوت با او بودن را بخشیده ای و در غربت

واژه ها و فرار گوش ها  ندای ملکوتیش  را زمزمه ی جان کرده و آوای مهرش

 را در طنین گلدسته های مهر به گوش های حیران می رسانی در سکوت لحظه هایت

در بی قراری واژه های خاموشت بر سجاده ی دل که گشوده  در نورمعرفتش داری

برای تک درخت کویر امید بودن ..  برای دشت طوفان زده ی غفلت آرامش توجه

 برای قاصدکان سرگردان در غربت ، مژده ی رسیدن ... برای موج

های سرگردان ، ساحل آرام...  و برای چشم های گریان و روح خسته ی رهگذر سرگشته ی  کوچه های غریب  زندگی ...

آرامش همراهیش  و آرام گرفتن در کوی مهرش را در خلوص ثانیه ها بخواه ..

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 93/6/4

 

 

لحظه ها بی قرار بودند و من در خیال خود قرار بودن دارم ..

گذر ثانیه ها را ندیده گرفته ساعت ها را در خوابم ..

 به هر طلوع لبخند بودن می زنم و نزدیک شدن به غروب عمر را ندیده می گیرم ..

تمام فصول عمر را بهار پنداشته و از زمستان لحظه ها غافلم ..

الفبای بندگی را نیاموخته ام وسالهاست که در یاد گیری اولین حرف درجا زده ام  و

کتاب زندگی را چونان کودکی جسور و سر خوش بی خیال محتوایش .... بی توجه به

مرور یافته هایش ورق می زنم ... به هر صبح صفحه ی سفیدی جلویم گشوده می شود ..

مداد و پاک کنی از ذکر و استغفار گوشه ی نگاهم به انتظار توجه قلب من می نشینند ..

آبرنگ فرصت ها در اختیارم قرار می دهند تا صفحه ی امروزم را

نقش گلی از عشق .. بوستانی از محبت و طراوت و پالایشی از استغفار داشته باشم

و من در خاموشی معرفت در فراموشی مقصد و در گیجی از یاد بردن گذر عمر

برگه ام را تای تغافل  می زنم و گاه از طراوت تمام رنگ ها تباهی سیاهی را با قلم موی

غفلت بر صفحه ی گشوده ام می کشم و گاه در حسرت دیروز و ترس از فردا ساعت ها می

 نگرم به برگه ی سفید..  و خالی می گذارم سطر ها را و بی نقش می گذارم حاشیه هایش را

و گاه در تاخت غرور خود بر بودن ..  نقش می زنم جای جایش را با شکسته ی قلبی ..

خاکستر آهی و خیس می کنم در اشک نگاهی ..

 در سیاهی دستانم که جوهره ی سیاه را نقش می زند فراموش می کنم مداد با طراوت عشق را ..

گوش هایم پر از شکستن غرورها شده .. آهنگ دعوتش بر مناره ی عشق را 

نمی شنوم و شاید هم نمی خوام بشنوم .. از پاک کن استغفار غافل شده ...شاید هم درتاخت

غرورانه ی خود چهارمیخ  بر زمین سکوتش زده ام ..

 او که عشق را آفرید تا عاشقی من را به تماشای لحظه ها بنشیند .. به هزار شیوه و صدا

دعوتم می کند که لحظاتی را با خلوص نیت با او باشم ..

 گاه صدایم می زند با شبنم اشکی .. گاه با هیاهوی سکوت .. گاه در تنهای و گاه در خلوت

ذهن و گاه در اشفتگی افکار و غبار چشمها ... و من به هزار ترفند دست رد می زنم به

مهر وعلاقه اش .. آخرین فرصت را در سکوت روز و آرامش شب برایم مهیا می کند

تا اندکی سجاده ی دل را در کنار دریای مهربانیش بگشایم و از صدف های عفو و گذشتش

زیباترین ها را بر گیرم و من خستگی پلک ها را بهانه کرده و در خواب تغافل چرخ می

زنم .. روز که به انتها و شب به نیمه رسید فرشته ی ثبت به ندایی گوید وقت امروز تمام

است برگه ها بالا ..

 برگه ی مچاله شده ی یک روز بی بازگشتم را در بایگانی عمرم قرا می دهند و

 من همچنان بر روی صفحه ی امتحان خود خواب بودن ابد را می بینم ...



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 93/6/3

 

 

بیش از سنش می فهمد .. کودکیش را پشت دروازه ه ای سخت فقر جا گذاشته است ..

لبهایش هیچ گاه طعم لبخند را نچشیده و دستانش با ترسیم لبخند بر نقاب دلش بیگانه است ..

آوای آشنای گوش هایش نه لا لای مادر و آهنگ شاد فیلم های کودک است

که آشنای گوش های او بوق ممتد قطار و گاه  بوق گوشخراش اتوبوس ها و

گاه ناله ی خسته ی تاکسی های مسافر کش است و

نوازشگر چشمانش ! گاه دود کوره پزخانه ها است و گاه دود ماشین ها در سر چهار راه ها

.. او کودک کار است .. لطافت دستان را یاد ندارد ..

بر دستان ده ساله اش مهر پینه ی پنجاه ساله زده اند

  کودکیش را به یغما برده است ...

گاه کوره های آجر پزخانه که از هوای بودن و حس نفس کشیدن

دود غلیظ را به ریه هایش هدیه می دهد و سوزش چشمانی که حتی وقت برای پاک کردن

اشک بی امان بر گونه هایش را ندارد و

 گاه در پشت چراغ قرمز ها در لابه لای دود ماشین ها ...

 طفلک  ! چه التماسی می کند برای فروختن یک شاخه ی گل ..

 شاخه گلی که خود هرگز بوی خوشش را استشمام نکرد و لطافت گلبرگهایش را حس ننمود!1

 آری !  لباس هایش مندرس است .. صورتش سیاه و کبود است

و من رهگذر خیابان آرزوهای او.. چه حقیرانه نگاهش می کنم و

 شیشه ی ماشین خود را بالا آورده که نکند فقر دست هایش دامن من را بگیرد و

در برابر چشمان ملتمسانه اش برای خرید یک دعا یا آدامس یا شاخه ی گل

 با نگاه سراپا تحقیر خود تشر مرگ بر او می زنم ..

غافل از اینکه فقر زمانه لباس های رنگارنگ و شاد کودکیش را ربوده و

بر قامت شکسته اش و صله ی خود بافته زده است ..

نمی دانم ! ؟ که سیاهی صورتش از سیلی سخت زمانه و

 تازیانه ی هر لحظه ای آن بر وجودش است ..  کمی آب که سهل است ! دریا هم قادر

نیست سیاهی زجر روزگار را از گونه های تکیده اش بگیرد ..

نمی دانم ! ؟ که چشمهایش ملتمس گرفتن چند ریال از دست بسته ی من نیست ...

 که اگر به التماس نگاهم می کند تا شاخه گل دستش را بخرم ..

نمی خواهد که شاخه ی گل در دستان او چو خودش پژمرده ی روزگار شود

که شاید در دستان من و تو در گلدانی گذاشته شود و لطافت بودن را ببخشد ..

آرزوهایش در پشت چراغ قرمز ها شکل می گیرد

و در لا به لای دود ماشین ها و نگاه های حقارت آمیز رهگذران محو می شود

و او می داند که تمام آرزوها برای او حکم چراغ  قرمز دارد..!!

 و محدوده ی ورود ممنوع است ..

مید اند که اگر جوانه ی بر دلش بدمد در لابه لای دود ماشین ها به سرعت  محو می شود ..

او میداند در خیال نیز باید به دنبال کار باشد و فروختن آدامس ..!!

تا شب را سر گرسنه به بالین سخت سنگ ننهد....

یا از فشار گرسنگی برای یافتن لقمه نانی سلطل های زباله را جستجوی مرگ نکند ...

 

 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 93/6/2

 

 

در تلاطم بادها در گذریادها و در مرور خاطرات فراموش کرده ام بودن خود را

. به هر طلوع خورشید،  لبخند شوق زده و

 وجود جستجوگر خود را با نسیم گذر همراه می کنم

تا از زمزمه ی رود و تمنای روییدن سبزه ..

 تا از آرامش قاصدک و رقص چمن در دست باد

تا از نغمه ی کبوتر و بالهای رؤیاییش به هنگام پرواز

بشنود آوای زندگی و دم زنده بودن را ..

در گذر از جاده ی زندگی در بوستان با طراوتش همراهی گل می جویم و نغمه ی پر شور بلبل

در جنگل آرزوها بلندترین شاخه و تنومندترین درخت را جستجوگر چشمان خوددارم ...

  در کویر روزها به دنبال سایه بانی از خنکای خاطرات .. ذهن را مرور

لحظه های خوش میکنم و به انتظار دیدن آسمان پر ستاره اش اشک های خود را

ستاره باران سکوت دل می نمایم ...

در مسیر کوهستانی روزهای عبورم رنگین کمان قله ی عشق را نشانه ی امید می روم ،

پای در رکاب رسیدن گذارده و زخم سنگلاخ های بی مهری جاده ی سرد را

با اندیشه ی گذر زمان مرهم زخم های خاموش می کنم..

 در بر خورد با سرزمین یخبندان احساس ها در گذر از زمستان وجود

 شومینه ی گرم احساس را تن پوشی از گذر کرده

 سوزش بال پروانه ی آرزوها را گرمی اشکی کرده که

 گذر می دهد وجودم را از قندیل های سخت و سرد ...

 در خزان گذر عمر با ترنم باران همراه شده ...

سد چشم ها را در بر خورد بی قرار مژه ها می شکنم تا بر دشت دل فرو ریزد و

 صدای خش خش برگهای آرزوها را در زیر پای مسافر زمان

نه آوای گوش خراش که نم به اشک مهربانی رؤیاها نماید ..

و در هر غروب اشک های دلتنگی خود را به دامان خورشید می سپارم

تا دور از دسترس بر افق رها بپاشد ..

شاید به طلوعی دیگر راه چشمانم را گم کرده و میزبان بی صدای لحظه هایم نباشد ..

در اوج تالاقی چشم هایم با نگاه غروب ، دل به آفتابگردان هایی می سپارم

 که سر به زیر ، در فکر بودن و ماندن به انتظار طلوعی دیگر

 شب را به زمزمه های گذر طی می کنند ..

با خروش لحظه ها و گذر عمر همراه شده

در بهار زندگی دل را مواج بودن و خواستن کرده

تمام فصول زندگی را اقیانوس بی انتهایی از خواسته ها نموده

و ساحل آرامی می جویم که بر سکوی بودنش تکیه داده و

 صدف های زندگی را از قعر بودن بیرون بیاورم ..

 و در تمام لحظات غافلم از مسافر بودن خویش ..

 از گذر لحظه ها و به سر رسیدن تاریخ بود ن و انقضای مهلت مقرر عمر ..

 



طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 88
بازدید دیروز: 52
کل بازدیدها: 236052