سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 94/6/30

 

 

آخرین  سطرهای دلش از " شروعی دیگر "نوشت ولی افسوس که خود با دلی خسته به استقبال خزان

طبیعت رفت و در آغوش خاک برای ابد آرام گرفت ...

پاییز را به رنگ زیبایش توصیف عشق کرد و باد سرد را همراه برگهای رسیده دانست

به خاک رفتن برگها را نشان کامل بودنشان خواند و

حال خود خفته در زیر خر وارها خاک و دلهایی به سوگ نشسته از نبود نگاه مهربانی در میانشان ..

هر گز اعتقادم بر باور مجازی بودن آدمها نیست که تنها صفحات دل نوشته ها مجازی هستند ..

اما نوشته ها، حرفهای دل آدمهایی حقیقی 

در این حقیقت و مجاز خداوند گلچین کرد مهربانی که

پریشان دل پر زخم زینب بود و شوق بودن در محرمی دیگرنوشته هایش را ماندگار کرد ..

 با تمام دردهایش نوشته هایش را آرام و صبور می نوشت..

 می توان امید را از میان دستخط هایش لمس کرد و عشق به معبود را از همیشگی نوشتهایش

 " اللهم لا تکلمنی الی نفسی طرفه عین ابدا "

فهمید ..

می دانم که رفتن لازمه ی وجود آدمی است و دیر یا زود همین دل نوشته های من هم در صفحه ی

مجازی بودن راکد لحظه ها می شود و شاید نگاه رهگذری ورق زند خط خطی هایم را  و بخواند از سر

 مهر فاتحه ای برایم ...

 اما رفتنی آرام از پس تمام دردها در شکوفاترین ایام عمر دردی است که دل را می رنجاند

 که مسافر جاه ی زندگی را به تحیر زود رفتنت  مبهوت در گلچین کردن خداوند ،

لحظه ها را در صفحه ای که دیگر بودن نفس هایت را ندارد به اشک می نشیند ..

 زود بود که با خزان طبیعت همراه شوی ..

 می دانم روحت آنقدر بزرگ بود که به تکامل خود رسید و دیار فانی را برای شیفتگانش گذاشته و

خود به دیدار محبوب رفت ..

اما سخت است نوشتن از درد رفتن و نبودنت ..

 که من نکشیده درد تو ، نفهیمده زجر تو چگونه بنویسم  از رفتنی که شاید رؤیای دلنشینت برای رهایی

از دردهای زندگی بود ..

می دانم واژه هایم ناقص است از معنا و قلمم س گردان ،

که درد رفتن عزیزی را نمی توان به اشک قلم کشید ..

 محرم امسال می رسد .. تو دلشکسته از نبود عزیزت در محرم سال قبل بودی و امسال محرم بدون

وجود مهربا ن تو دلها را به عزاداری آقا امام حسین ( ع ) به سوگ می نشاند ..

 محرمی که  درک دنیایش برای تو که خفته در زیر خروارها خاک هستی مقدور نیست ..

اما عشق تو به مولایت و همدردی با دل خانم زینب ( س ) تو را میزبان سفره ی عنایتشان خواهد کرد ...

ببخش که قلمم نتوانست بنویسد غم رفتنت را

روحت شاد و جان خفته ات در دل خاک آرام ...

.........................

 برای شادی روح خانم حیدری صلواتی بفرست

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 94/6/28

 

 

باید با خزان طبیعت همراه شد و به خزان دل سپرد درخت  آرزوها را ..

 ریشه در خاک دارد و دست به آسمان ..

در جاده ی زندگی گاه مسافر حیران را آرامش ساعتی تمرکز خیال بخشید و

گاه دل خسته ی رنجور را تکیه گاه بود تا بر قامت امیدش تکیه داده و خستگی های یأس را

فراموش کند و گاه مأمن شاعری می گشت تا در  دل تنهایی خویش زمزمه کند ناب ترین

 معنای وجودش که هیچ واژه ای را توصیف بیانش نیست و بسراید قصیه ی دل را بر

 شاخه هایی که گوش زمانند و دل آسمان  ..

و گاه به روزهای تب دار زندگی و در زیر تازیانه های سخت کویر دل،  سایه سار خنکی

می گشت از برای مجنون زمانه ، تا نوای دلش را آرام و بی صدا به جان خاک بسپارد و به

 اشک محبت فراموش کند زخم های دلش را که در خیال او زندگی امانتی است که نه

دلگیری از زخم تبر سزاوار جان فانی است و نه شادی از سخاوت آبی آسمان ، پایدار ..

 و حال با تمام صبوری و همراهیش ، آرزوهای بودنش را یک به یک در رنگ خزان دل

پیچیده و با شبنم خشکی به جا مانده از دردهای زمانه به زمین می بخشد تا از دل شکسته ی

او هم شاد شوند دلهایی ..

رهگذری صدای خرد شدن برگهای نالان را زیباترین آوا می داند و سر خوش از بودنی

شاد آوای دل می سراید و عاشقی برگهای رنگ باخته را رد پای رؤیای عشق می بیند

و خزان را فصل دل عاشقها می نامد ..

شاعری با دیدن شاخه های گریان در دست باد تقدیر، به ذوق فهم آمده و شعر رخ جانان

می سراید .. و آنطرفتر،  کودکی دست نیازش را به سوی آسمان بلند کرده تا برگهای رنگی را

 با دل شاد خود به مدرسه ی زندگی ببرد ..

از دل هر نگاهی مخفیست دل پر غوغای خزان و شبنم جاری نگاهش ...

که خزان سر نوشت یک به یک آرزوهای سبز کودک خیالش را به رنگی از خزان دل

آراسته کرد و غرور بودنش را لرزان طوفانهای سخت ناباوری شکسته ی زخمها نمود

به دل خاک می سپارد یک به یک آرزوهایش را که خزان ، دشتی رنجیده و خالی از هر

انتظاری است که می داند باید کوچ مرغکان امید را به نظاره بنشیند و سردی روزها

ی بودن را در زمستانی سرد در دل خود جای دهد ..

دشت خزان زده را دلهره ی پژمرده شدن رؤیای سبز بودن نیست ...

چه همراه خوبیست زمین که گلبرگهای پژمرد ه را در آغوش می گیرد و

 شبنم چشمان آسمان را به فراموشی رنگ امید،  به همراهی دل خزان زده می طلبد ...  

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 94/6/27

 

 

چند سطر فاصله با نقطه چینهایی که هر کدام نا محدود خط شعاع ، سخن نگفته دارند ..

فاصله ی یک سکوت تا فریاد تمام درد ها .. سکوتی از یک دریای احساس تا پهنه ی سوزان بیابانی دور

انقدر دور به پهنه ی نقطه پروازابهام یک مرغ اسیر قفس تا پرنده ای رها در آسمانی دور دور ..

چند سطر فاصله از ابرهای بارانی دیروز چشمها تا بغض غریب دلتنگی های امروز ..

فاصله ای که هدیه سکوت است  که از عمق فریاد واژه ها زبانه می کشد که

باور نجابت را به دهشت سخت فاصله ها نشسته است  که

سکوت واژه های دیروزش را تاب تحمل ندارد و

شاید باید پر کرد این سطر فاصله های پر آشوب را با نقابهایی از خنده !

که تمام خط های لبش نقاشی رنگ شده که باید آیینه ی تظاهر را بر چشمانش نشاند که

برق بی خیالی در آن محو کند خیال اندیشه را که

باید شب دلتنگی هایش را به نور سراب پریشانی بسپارد ..

در باورش نمی گنجد سکوت آلاله ها ..

باور نمی کند بی خیالی یاس های وحشی را بر دلتنگی غروب لحظه ها.....

دستهایی که یاور مهر بود و شاخه های محبت را بر چشمها می نشاند .. حال غلاف قلم بر دست گرفته و

 در ِ باغ پریشانی را رو به چشمانی گشوده که قطره ای از زلال بودنش را در صفحات خاموش

جستجوی غریبانه ی لحظه ها دارد ...

تو که آشنای درد هستس و دلتنگی هایت را به باد سرگردان سپردی تا فراز بودنش را بر جانی

پریشان آوای ثانیه های بی قرار کند .......

چگونه پرده ی یأس سکوت بر بغض دلتنگی هایش میکشی ؟؟ !!

 تا بغض غروب را همراه لحظه ها باشد ..

در سیلاب این چند سطر فاصله واژه هایش رنگ باخته و

 تبلور نگاه مهربانی به انزوای هزاران علامت سوال نشسته است که

 اندیشه ای نیست بر جاری لحظه ها و بغض اندیشه ها ..

پاهایی که صبر همراهی بر توانی رنجور می آموخت و

ستاره ی چشمانی که سرگشتگان طلوع نا آشنا را نگاه آرام مهربانی بود ..

آوای احساسی که در نیمه شبها بر دردهای خفته در خوابی سرکش زمزمه ی بیداری عشق می نواخت

و اسب وحشی لحظه های دلهره را ، رام نگاه مهربانش می کرد و

در کنار گلدسته های عشق جوانه های امید رسید ن را

نثار چشمان جستجوگر در میان زمزمه های نا آشنا می کرد ..

چگونه در اندیشه ی خود به استقبال سکوت لحظه ها رفته ؟؟

وادی پریشانی را بی نشانی از واژه های آشنا در غربت ،

 نگاه جستجو گر را به پریشانی یأس دل می سپارد !..

چند سطر فاصله میان دیروز پویا و امروز خاموش

فاصله ای که دست های مهربانش  را در بهت سکوت لحظه ها به سخاوت چشمان بارانی بخشیده و

آرامش دلنشین بودن یاس های وحشی را به طوفان دلهره سپرده .. ؟؟

 در این سطرهای فاصله اگر خاموش شود واژه هایش ! اگر نقاب بر خود کشد دلتنگی هایش و

اگر نتواند بنویسد برسطرهای آشنایش و

 دفتر نوشته هایش جلد کذایی تغییر به خود بگیرد ..

بخوان که لبخند اشک جان زخمی است بر بغض دلتنگی ها  ...

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 94/6/23

 

دلتنگی معنایی غریب و مبهم که هیچ واژه ای نمی تواند عمق دردش را بیان کند

و قلم ناتوان است که زخم دلش را به تصویر بکشد ..

در گذر ثانیه ها می ماند .. در عبور تمام خاطرات مفسر می شود ..

در گذر از جاده ی زندگی سایه سار دشت دل می گردد ..

 باران را که بهانه می کنی تا آنی رهای افکار درد شوی ..

همراه دانه های باران دلت را یاد آور خاطرات می کند و از چشمها فرو می ریزد ..

به گاه فرار از روزمرگی ها او هم کنار سجاده ات می نشیند و به رخ می کشد کوتاهی دستت و

 یاد آور میکند خطوط قرمز آرزوهایت را ..

به شوق دیدن رد پایی از بودنی با اجساس ،  قبل از سپیده ی صبح پنجره ی دل را می گشایی تا

شاید از قاصدکان رها از حصار واژه ها بگیری خبر شاد بودنش را ..

 و تنها در صفحه ای خالی از روزی بودن ، اشک یأس دلتنگی را نقش بر جان می بینی و

 به همراه آوای دلتنگیش مژه ها را به دریای دل می سپاری ..

دلتنگی واژه ای غریب و معنای آشنای دلها ...

باز کرد صفحه ی خلوت دل را و نقش زد بر آن که برای دلم وبه خاطر دلتنگی هایم می نویسم ..

دلتنگی های که گذر یک گل بر فراز ابرهای دلتنگی آن را نقش زد ..

یاس های وحشی درهرغروب آفتاب زمزمه ی گذر بی گذار دارند و

نگاه آفتاب ثانیه های تب دار را به رخ کویر خسته می کشند ..

برقاب نگاهش نشست کبوتر رها از بند ها و

 آسمان دلش پیوند خورد با گلدسته های امید رد دیار سوزان بندگی ..

خدایا  ! در تقدیر چه بود که تک رنگ خاکستری را آبی مهر بخشیدی ؟

و بالهای شکسته را هوای پرواز دادی ..؟

 قفل قفس بودن رابه دست دل سپردی و دویدن در دشت زندگی را میان  سبزه های افکار امیدوار را

با نوازش نسیم مهربانی نقش بر خاطری پریشان زدی ..

فکر پرواز برای اسیر در قفس ، رایحه ی خوش گلهای نجابت برای دل کویر خسته ..

 بید مجنون به انتظار نشسته بر جوی خالی از نگاه زلال محبت لیلی...

 صدای بغض تیشه ی فرهاد است که غرور دل را در هم می شکند ..

بغض نگاه را به دل پریشان می سپارد و

 بارانی می شود که چشمها را بی بهانه همراه آوای غزل دلتنگی لحظه ها می کند ...



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 94/6/19

 

 

گاهی می توان در خزانی ترین فصل آرزوها بهار امید را نفس کشید و

 جامه ی ظریف و عشق بافت دوست داشتن را نه بر بلندای قله ی سراب که آراسته به قامت نجابت باور ِ

مهربانی ها بر دیواره های پر محبت قلب به جاودانگی مهربانی یکتای عالم قامت بخشید ..

می توان در مرور خاطره ها بر جاده ی گذر احساس غم محجوریشان را لحظاتی به باد فراموشی سپرد

و به آهنگ شاد بودنشان ترنم نگاه باران بخشید..

و گذر سخت روزها را به طراوت جا پای احساسشان اندکی آرام گذراند ...

 شاید  به رسم زمانه باید دیوار فاصله ها را باور کرد و بر عمق جدایی  ،اشک حسرت چرایی ریخت ...

که چرا زبان ها در زخم زدن آزاد هستند و نگاه ها رها در باد پریشان هوس ؟

چرا دست ها به راحتی بهانه ی دل را به تصویر می کشند ؟ ؟

و شاعر ها عشق هایی کذایی را به هزار قلم چهره آرایی می کنند  ؟؟

اما نجابت یک گل را نمی توان دوست داشت و بهار سبز پاک را نمی توان به روایت واژه ها سپرد ؟ ؟

شاید بتوان در برابر احساس سکوت کرد !! و شاید بتوان واژه ها را ناقص شمرد و ننوشتن را بهانه کرد !!

 شاید بتوان چشم را برنگاه آفتاب بست و حریر خاموشی بر پلک بیدار دل کشید .. !

 اما نمی توان عبور خاطرات از دل ثانیه ها را جدا کرد ..

نمی توان ساحل دلتنگی را فراموش کرد و موج های بی تاب دل را به نغمه ی فراموشی سپرد

 که عطر دلکش محبت جاری لحظه ها گشته و

 نگاه آفتاب ، برق چشمانی گردیده که هر گز طلوع مهر را از یاد نخواهد برد و

 نجابت گامهای صبور را معاوضه ای در خاطرش نیست ..

 نمی توان دل را از عطر شکوفه های صداقت خالی کرد و

رهایی آلاله ها را به بند اسارت فراموشی سپرد ..

می توان جان خسته از ابهام روزهای سرنوشت را به مهمانی باران دل دعوت کرد و

دستهای تهیش را در خلوص ثانیه های بی قرار مروارید آبی احساس بخشید

تا در سکوت پر صدای لحظه هایش همدم زمزمه ای شود که هرگز شنیده نخواهد شد ..

می توان مژه را سد بر چشمان بارانی کرد و شبنم اشک را فارغ از نگاه ها به دریای دل سپرد

اما تو که آشنا به نانوشته ها هستی و جاری لحظه ها گشته ای

بگو چگونه می توان فریاد قلب را نشنید و بغض خاطراتش را نشنیده گرفت  ؟ ؟

سخت است نفش کشیدن در بغض ابرهای دلتنگی ...

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 94/6/18

 

به تماشای نگاه باران تا عمق باور یک رؤیا درد ل کودک آرزوها رفتم ..

لطافت گلبرگهای محبت را در نگاه امید و زلال صداقت را در ترنم بی صدای واژه هایش یافتم ..

به صبر دل ، نگاه بی تاب شد و بلورهای رنگین کمان چشمها منشوری گشت که

 پرتوی عشق را بردشت دل پاشید ..

 در کنار پرچین های احساس غرور دل شکل گرفت و خط خطی های جان را به عمق واژه های بی

بدیل مهربانی در سکوتی طراوت گرفته با اشک پیوندی جاوید بخشید ..

گلبرگهای آشفته سامان جان گرفتند و رایحه ی خوش امید دست در دست قاصدکان آرزو، ستاره های

روشن چشمانش را به رؤیت ماه نشاندند ..

با جوهر غریب حسی مبهم واژه ها معنا گرفتند و غزل شدند و

ردیف مژگان قدمهایی را نظاره رفت که انتظار را رنگ سبز بخشید

آنقدر که دیگر پرواز را ترسی ندارد ..

شاید بالهای شکسته در سکوت لحظه ها فراموش کردند شکستگی دل را و

 از یاد بردند چشمهای بارانی خسته را ..

دلتنگی ها رنگ خاکستری را به طوفان گذر دادند و رنگ ارغوانی را به گلهای بنفشه ی خیال زدند ..

می داند که بعد از این بغض دلتنگی راه نفسش را خواهد بست و

 قلم واژه هایش را در دریای اشک غرق خواهد کرد ، که جان زنده به نگاه افتاب گردان ،

آفتابگردانیست که در غبار ابرهای دلتنگی پریشانتر ار گذشته خواهد پژمرد ....

اما خوشحال است که نگاه آفتاب چمن سبزی دارد تا گیسوان رهایش را بافت مهر زند

 و برای گهواره ی رؤیاهایش ترانه ی طلوع فردا را بخواند ..

می داند که نگاه آفتاب هر شب ستارگان چشمان دخترکی معصوم و زیبا را غرق در بوسه ی خود می

 سازد تا نجابت ماه را قرین لحظه هایش داشته باشد ..

می داند که آفتاب تک است و تنها ..

 دست پرمهرش توان های یخ زد ه را جانی دوباره می بخشد و

دل زمستان را به باز شدن شکوفه های امید گرم و پر مهر می سازد

شاید خصلت خوبان است که لبخند بر لب به دلهای یخ زده نگاه بهار هدیه دهند و

 خود تنهایی لحظه هایشان را با سکوت واژه ها بدرقه ی نگاه پرصدای خاموش سازند ..

پنجره ی احساس گشوده.. باران چشمها گونه ها را همدم ثانیه های پر آشوب می گردد ..

ابرهای دلتنگی آرام و بی صدا بر دشت دل می بارند و

 دست کودک سرزمین تنهایی رو به سخاوت آسمان است تا

نسیم گذر آرزوهایش را گرفته و به جای آن بر لبان نگاه آفتاب عمق یک لبخند شاد ببخشد ...

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 94/6/3


 

چگونه می توان  باران را با توصیف بهار، واژه واژه آواز کرد ؟!

که باران خود بهار آسمان است .. شکوفه های دل رنگین کمان و آوای مسافران آبیست

 که از حصار مژگان آسمان بر گونه های زمین جاری می شود تا

 نغمه ی عشق را به جوانه ی رؤیاها برساند و موج رهایی را به دل دریا هدیه دهد ..

ولی دست تقدیر چه راحت خط می زند و محو می کند رد پای بودنش را ...

 ترنم دل خوشیهایش را با برگ خزان می پوشاند و قناری محبوسش را خفای سکوت اشاره می رود ...

گفت : در دنیا گریاندن آسان است تا توانی اشکی پاک کن ..

شعری که برای بهار خواندیم و زمستان سرد را هدیه ی لحظه هایش دادیم ..

غروب نگاهش را دیدیم و شب تاریک را ارمغان رؤیاهایش نمودیم ..

چشمان مضطربش را خوانده و محو کردیم امیدهایش را ..

رسم جوانمردی را قلم زدیم و عمل کردیم نا جوانمردی را ...

 اشکش را دیده و سوغات سیلاب برایش آوردیم ..

دهشت سکوت و هراس واژه هایش ، در سطرهای دلش خط به خط به تصویر ذهن کشیدیم و

غزل سکوت را به ردیف اشک و ثانیه های دلتنگی به دیوان سروده هایش اضافه کردیم ..

در جاده ی گذر روزهای سخت به بن بست خاموشیش کشانده ، تنها شمع روشن امیدش را سوزاندیم

تا واژه هایش ذوب در اشک شود و از یاد ببرد جاده ی دنج آواهای آرامش را ..

و امروز در مرور خاطرات دید خط خورده است خط خطی هایش ..

خط خطی هایی که با جوهر احساس و قلم محبت حک شده بود بر دیواره های قلبش ..

چه راحت می شکنیم شیشه ی احساس را و

 از یاد می بریم صدای شکسته شدن قلبی زخمی و جانی خسته را ..

 شاید صداقت واژه ها و پاکی احساس .. گشودن دفتر محبت و نگاشتن خلوص باور دل،  جرمیست که

باید در دل دغل کار روزگار مجازاتِ طرد شدن بگیرد و چوب بی مهری بخورد

 بر چهارراه احساس مبهوت خطوط قرمزی بشود که نفس روزگار برایش ترسیم کرد و

 نگاهش را بار دیگر به آسمان بارانی پیوند داد و

شاید این پیوند را زدیم تا مقدمه ی گسستنی باشد که

 با اشک بگشاید گره های محبت را و ببافد کلاف سردرگم دلتنگی را .............

 



طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 57
بازدید دیروز: 40
کل بازدیدها: 234129