سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 95/6/30


در ازدحامی سخت آرام بود برق نگاهش ..

ضریح چشمانش آیینه ها را می شست و دل را شیدای لحظه ها می کرد ..

زمزمه ها ، دست نیاز گشوده همه ی وجود قنوت دعا می گشت ..

چشم ، نگاه غبار آلود آسمان را در تلاقی صوت اذان و گلدسته های مهر به بارانی آرام ، بدرقه ی

هزار نیاز می کرد ..

در اوج خواستن و تمنا  ، دل ، واژه هایش را گم می کرد و اندیشه سر درگم لب فرو می بست

قایق شکسته ی وجود ، صدای شکستنش در موج های سخت بودن را به زمزمه ی نگاه در همهمه

های بی صدای می داد ...

بوی عشق ، فریاد غربت . زمزمه های شکسته ، شاید نفیر نی  بریده از نیستان دلدادگی بود تا زجر

 لحظه ها در بی شرمی  خفاشان را از سوز نگاه زائران بنوازد  ...

دست تبرک بر آستان بی ریایش ، آرامش غربت لحظه ها بود بر طوفان نگاه ..

اما دل ِگمشده ی آیین معرفت،  سردر گم فهم بود از درد و رنج لحظه ها ..

نگار عشق در نگارستان دلدادگی سوختن گلستان زندگیش را به جان خرید تا عطر نجابت آلاله ها 

فضای زمان را تا ابد تسخیر خود کند و ندای حق ِ مؤذن از گلدسته های معرفت،  دلدادگان را به

مسیر عشق واقعی رهنون سازد ..

دست بر ضریح دستان جدا گذاشتن و آیه های دل را به اشک چشمان سپردن ، در هم می شکست غم

دنیا را زمزمه ی غمگین نخلهای سر به زیر که قامت شکسته ی سرو آسمان بوند در زیر نیزه های

چشمان خونین نفاق ...

نگاه آسمان خونبار لحظه هایی بود که زنده در ثانیه ها فریاد می کرد ..

در زمزمه های بی امان در و دیوار از سوختن پرنده های عشق در اسارت نگاه خفاشان خفته در

سیاهی جهالت ، چه آرام اوج می گرفت نشان سرخ عاشقی بر گنبدی از عشق ...  



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 95/6/7


سخت بود و سرد ، سکوت و فراموشی ..

گم شده در دشت هستی و به عزای خاموشی نشسته در مرگ آلاله های وحشی ..

باران دعا که می بارید زمزمه ای بر لبانش نمی نشست جز نگاه خیس و طوفانی ..

وقتی در نگاه اندیشه ، آبی آسمان را در قامت سرو رها دید در کنار برکه ی خاموش دل و افکار

منجمد قلمش ، گرمای محبت و زمزمه های دل را در بغض خاطره ها به جاده ی ترسیم کشید ...

و جان بهار را به سخاوت احساس پویا بخشید تا از رهگذر زمزمه ها در پای درس رستن ، سبز

بودن را به طلوع صبح ببخشد و نگاه ماه را در پس ابرهای دلتنگی ، دلفریب حریر نشین قلم زند ..

زخم انتظار جانکاه هست و ویرانگر ...

هر صبح در هیاهوی دشت شلوغ شهر، نشان بودن را به صد شوق به انتظار بنشینی ! تا قاصدکی از

مهر یا ترحم نشان بی نشان از عمق واژه های خفته در خاموشی برایت بیاورد که دست احساسش بر

قلم است تا بنگارد گلبرگ دل خویش را بر جوی زخمی لحظه ها و بگشاید پنجره ی زخم خورده ی

احساس را تا دلتنگ لحظه ها نبض زمان را از یاد نبرد و امید را در دنج ثانیه ها  در طنین خسته اما

امید بخش قلمی به زخم نشسته  بیابد  ...

وقتی پاییز سرنوشت فصل ِ رستن باشد ، پژمرده می شود برگ های سبز بودن در خزان انتظار ..

قلم در پشت پنجره های بسته در خاک شمعدانی های خسته به هزار واژه تراشه ی اشک می شود

سکوت دنج ِلحظه ها ، نوشتن را می رباید و قطره های یأس و دلهره ، انتظار وخاموشی،  صفحه ی

گشوده ی دل را غرق در دلتنگی به دست فریاد سکوت می سپارد ...

باید فریاد زد تاوان ... کشته شدن در لحظه ها نیست  ...

تاوان ... انتظار کشنده ی سکوت نیست ..

تکرار می شود مرگ خاموشی در جاده ی خزان انتظار

در فریادهای خاموش دفن می شود شوق بهار ...

 بغض انتظار راه نفس کشیدن واژه ها را سد می کند و قلم احساس را در تب ثانیه ها می سوزاند ....

... بمیرد قلم احساسش در خزان انتظار، که تکرار مرگ ، زجر لحظه های بودن است ...  



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 95/6/2


گاهی می یابی گمشده ات را در سکوت بیابان در هیاهوی خالی شهر ... زلالتر از باران دلنوازتر از نسیم در کوهساران ..

رنگ می گیرد بی رنگی هایت ، پر نور می شود سکوت شبهایت و غزل می شود زمزمه های خاموشت ..

سجاده ای به وسعت وجود بر کرانه های دلدادگی گشوده می شود و واژه های ناب صدف عشق را همنشین می گردد ..

در تسبیح لحظه ها هزار ذکر می گردی و در عمق وجود باور مهرش را سجده ی شکر داری

آنوقت است که لحظه هایت قنوت یاد می گردد و دست نیاز گشوده به بی نیاز داری

به تلاوت صبح آیه های دعا را آیینه ی چشمها داری و

 در بانگ گلدسته ها رهایی کبوتر خیال را تا ژرفای اندیشه ی به باوری از پرواز سبز می خواهی

شکسته در خود ، ترمیم نبض بودنش را به مرهمی از فراموشی زخمهایش می خواهی

 زخم دلتنگی بر یاد ، آسودگی یادش از زمانه را طلب داری

شبنم عشق بر گلهای سجاده طراوت لحظه هایش را خواهانی ..

پیچک های دعا را رونده به سوی آسمان اجابت و یاس ها را آرامش بخش جنون دل می خواهی ..

در یافتن خود،  گم می شوی در اندیشه ی مهر او ، سرای رفتن را پای بسته به زنجیر بودن نمی خواهی ..

یافته ات  را در صندوقچه ی امانی دل ، به حافظ لحظه ها می سپاری..

 آرام وبی صدا در دلتنگی لحظه ها در عمق  فاصله ها  ، در تحیر روزها و در امتداد خط ممتد شب ،

 زمزمه ی لحظه هایت ، قنوت نگاهت ، بارانیست که دشت وجود را غرق دلتنگی دارد ... 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 95/6/1


شبدرهای باران خورده .. گلی در بوته ی خار آرمیده .. کاکتوسی به زخم نشسته ..

سُرب قضاوت ، داغ می زند پیکر خسته ی تالاب زمان را ..

پروانه در پیله .. شمع به اشکِ دلی سوخته .. نسیم ، دست گذر می کشد گند مزار صبح را ..

ماه در دل آسمان ِ رنگ باخته ، می بافد گیسوان پریشان دختر آفتاب را . ..

شبنم ِچشم ستاره ها روز را به چالش می کشد و

زمزمه میکند راز دل رهگذر را برکه ی گم شده در دل صحرا ..

طوفان احساس است که ردیف ردیف دلهره را نقش می زند و

زمانه می تراشد پیکره ی نشسته بر ساحل انتظار را ..

دستانی پرامید، شنهای نرم آرزو را حصار باور زده و

بر گذر روزها قلعه ای زیبا از خاطره ی فردا می سازد ..

طوفان زمان دریا را به ستوه آورده .. موج های سرگردان به دنبال ماهی قرمز پریشان ..

از قلعه ی آرزوها می ماند اشکی از باد و باران ...

کلاف سر درگم اندیشه ، دریای آبیش ،غروب را همنشین لحظه ها دارد ..

مرغکان دریا ندای واهمه دارند .. پرستو با خود می برد راز چشمان اشکبار غروب را

باران ، اشکهای دریا را در قعر وجود ساحل به پریشانی لحظه های سکوت وا می گذارد ..

مسافری خسته ، رحل اقامت می افکند

دست بر شن های نرم ساحل ، صدای خروش امواج و صدف های نشسته بر کناره ی دریا ..

شاعر می شود از رؤیا .. حکم می دهد بر دل دریا ..به سکوت می کشاند حجمه ی دلتنگی باد را..

دریا را مغرور مجنون می خواند و ساحل را سنگی  سخت ..

قضاوت می کند بر مدار سکوت ... رد می کند دل زخمی موج و

می خواند قصیده ی سوخته ی ساحل و موج ...

و باز هم نسیم می گذرد ، پر صدای ِ خاموش ،

می نویسد بر لب دریا رازی که ماند در فریاد موج و زمزمه ی سکوت ساحل ...

 تنها قصیده خوان تلخ نوشته هایش صدف هایی ست که

آوای دریا را در دل صحرا ، به گوش مرغکان مهاجر زمزمه ی غم دارد ... 



طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 89
بازدید دیروز: 52
کل بازدیدها: 236053