سفارش تبلیغ
صبا

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 96/9/27


 

برگ ریزان پاییز اندوه نهفته ی باران است ...

موسم بادهای کویر ...پنجره های گشوده بر روی چارچوبی نالان و تند بادی که چنگ می

زند بر شمعدانی های بی قرار ..

دم نفس در بازدمی سرد حک می کند مه  گرفته ای سخت بر شیشه ی روبه روی آیینه

 نشسته ... و سیب هایی که در پای درخت اندیشه در جویبار نگاهی نمناک راهی دشت

جنون می شوند ..

 فصل سرد سکوت در راه است .. فصل خاموشی چلچله ها ، فصل انزوای پرستوها ...

 فصل رویش بلورهای یخ از دل آیینه ها و قندیل نگاهی که خطوط دل را بی هم زدن پلکی

خسته ،به دل رازها می سپارد ..

در دل زمستان سرد ،واژه ها سر به مهر می شوند و بر دل خاموش زمین خفته پناهی راز

گونه می برند ...

بعد از این باران می بارد بدون اینکه پنجره ای گشوده شود و نگاهی لطافت مهرش را به

یاس ها بدهد ... آوای باران ترنم دلتنگی خواهد بود که بی صدا در هیاهوی خقته ی شب در

  دل خاکی تشنه جای می گیرد ..

غروب رنگ بلورهای یخ گرفته و در امتداد افقی به حزن نشسته سایه ی خاموشی می زند

پلک های نگران باران را ... خط چشم انتظار محو می شود .. پلک ها بسته می گردد و

سکوت تلخ شب حاکم بر قلم واژه ها می شود ...

و نگاهی که دلتنگ نوشتن در نگاه گرم خورشید می شود .....

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 96/9/20


 

گاه در لفافه ی ذهن ، گاه در حریری از ابهام ، گاه در ردیف های دلتنگی و گاه در سطر هایی از

آشفتگی، حک می شوند واژه ها بر لحظه های گذر ..

دفتر ذهن انباشته از نثرهای سردرگم در کوچه پس کوچه های خزان در دل بهار ، در نگاه شاد آیینه و در خطوط ِ بی پروای آسمانی دور،

حک می کند نجابتی از اندیشه ی سرو را در گذرگاه پرهیاهوی زمان ..

باید شاعر شوی تا حصار تنیده بر واژه هایت برگ ابهام  بریزد و دریاچه ی پریشان نیلوفرهای مرداب را بسراید ..

 نثرهای دوست داشتن ،حصر زمان می خورد و بند های دل شاعر، تمام بندهای حصارین را می گشاید ،

قفس نثر در دل نظم  ، بی میله تنیده می شود و واژه های عشق تا انتهای آسمان معنا ،بال بیان می گشاید ...

در نثر ، دوستت دارم هزار پرده ی ابهام می جوید تا رنگ حجب بیان بیابد ..

در بیت های شاعر واژه ی دوستت دارم زلال جاری روی است که بی مهابا آیینه ی نگاه را می شکافد و بر قلب دشت جنون می نشیند ..

باید شاعر شوی تا پیله های تنیده  بر واژه های دلت پروانه ی بیانی شود که خورشید عشق را سلامی بی پرده کند ...

نثرهایی که در حصار دل به بایگانی لحظه ها سپرده می شود

آنگاه  که سرنوشت دفتر وجود را ببندد و مهر پایان بر نگاه خورشید بزند، احساس واژه ها در آغوش خاکی سرد در سکوتی ابد خواهد خفت ..

و شاعر ِبی پروا ،فارغ از مرگ احساسش در دل خفته ی خاک ،

دلتنگی از نگاه پریشان غروب یا مسافری جامانده در حیرانی ای سوت و کور ، میخواند ترانه ی شاعری خفته در دل خاک ، بر گذر از سنگی صبور ...

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 96/9/13


 

وقتی دلتنگ باشی رخ آسمان هم تداعی بارانیست بدون نگاه خورشید و

 رنگین کمانی که در دل شب منشور برکه ای دور می گردد ..

برگ ریزان خزان عاشقانه هایش را به دل باد سرگردان می سپارد و

شاعری که در لابه لای اشک های شور و ترانه های دلدادگیش

در برگ برگ خزان عمر لحظه هایش جان می دهد و

 پنجره ای گشوده بر روی باوری فراتر از واقعیت نگاه و شمعدانی هایی که انتظار را مرور می کنند..

 یگانه فصل مشترک زیستن ،دلتنگی باران است در نگاه خورشید ..

 سطرهایی که بر دیوان دل حک می شود و

گلبرگهایی که غلتان بر روی چمنی تبدار در آغوش مهر ِ صبور ِ دستی لرزان آرام می گیرد ..

تنیده های زمان ترانه های باران را از یاد برده اند و

شومینه ای نشسته در سرمای لحظه ها می سراید نگاه گرم کبوتر صحرا را ...

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 96/9/5


 

و امروز نگاه پریشان باد است که رقص اندیشه را در کنار سکوت واژه ها به تماشایی راز گونه نشسته است ...

تنهای شهر می نوازد نت دل را بر سر دروازه های خاموشی ..

خزان در دل خود ،برگ ریزانی دارد به وسعت غروب روزهای فراموشی ..

رنگ های دلفریب خاکستری ِنگاهش را نمی رباید ..

دفتر زندگی ورق می خورد و سطرهایی جلوه ی اندیشه دارند ...

 واژه ها گنگ می شوند و حک نگاه رخساری تازه می باید ..

 کنار گل واژه هایش که بنشینی عشق است که می سراید و دلتنگی که غروب دل می نوازد  ..

چرخه ی زندگی گیتار به دست نوازنده ای عاشق می جوید که در لابه لای خطوط  دلتنگی لبخند اشک را ببیند و

 در رنگ خزان ، نگاه دل را بیابد و در دالان تنیده در  وهم و خاموشی گذر ، آوای امید بنوازد ..

 او که کنار جاده ی دنج بودن ایستاده و با خط چشمانش می نوازد نت خاموش دل را ، رهگذران جویای نثر نمی خواهد

 که فریبنده ی نگاه رهگذر آوای دلی است که به .... نشسته ..

کویر تب دار خاموش است ...

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 96/9/1


 

جاری در لحظه ها که می شوی در بی قراری نگاه های باران آرام می شود و

 در دل شبِ خفته به سپیدی صبح ،طوفان خاموش ...

واژه ای همردیف بیانش نیست ..

 نثرهایی گسسته چونان تسبیح مردمک چشمهایش می سرایند خط به خط دلتنگی را ...

بند بند غزل ِبودن در دست خزان دلتنگی سر درگم  نسیمی دور دست خود را به گذر تند لحظه ها می سپارد ..

 باران هم تسلای مردمکان به غم نشسته ی غروب تبدار نیست ..

قاصدک بهار بالهایش در چشمان کبوتر صحرا به غمی محصور در دیوان عمر نشسته ..

کتاب زندگی در دست ثانیه های بی قرار ورق عبور می خورد و

 مرور خاطره های بارانی آیینه ها را غبار روبی می کند ..

 صدای نسیم، رهگذر دشت فراموشی را می خواند و

 صدای خش خش برگهای خزان زده  بر زیر پای رهگذران ِبی پروا،

 قصیده ی جنون را بر دل شاعر می نشاند ...

 



طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 5
بازدید دیروز: 57
کل بازدیدها: 280017