سفارش تبلیغ
صبا ویژن

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 98/9/21

 

قدمهایش بلند است و دستانش ستاره های آسمان را می چیند...

مضطرب که میشود موهایش در شیطنت باد دشت افکار را به تحسین وا می دارد ...

چشمانی که دریا را وامدار است،  نه به رنگ که به وسعت ترنم های بی قرارش ...

 باران که می بارد بوی نم خاطرات.. صدای ناودان ... سکوت شب و ضربه های احساس به پنجره ی گشود بر نگاه آفتاب ...

رنگین کمانی از باران تیله های آفتابی... به رقص می آورد حریری آویخته بر فراسوی ابرها ...

پاییز شاعرانه هایش را به دست رهگذران جاده ی عمر می سپارد و

خود نشسته بر نیمکت چوبی تفکر نجوا می کند زمزمه هایی مبهم..

صدای خش خش برگ هایی که قدمهای رهگذران را بر جان زمین می نشاند بر هم می ریزد افکار نگاهش را ...

و باز قدمهای بلند عمر است که انتهای جاده ی بودن را نشانه ی نگاه خود دارد ..

غروب آرام زمزمه های دلتنگیش را به دل آسمان می سپارد شاید رنگ ببازد در دل سیاه شب ...

پایانی ندارد ترنم های .........                                                                                                                                      



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 98/9/1


به سپیده دم چشمان سحر، تا انتهای ظلمت افکار تهی اندیشه رفت ... نه غواص ماهر است و نه باغبان زمستان دیده .. از

گذرگاه اندیشه قابی به نمای دل  .. با تجارت آواها بیگانه است ،دل در مسیر زرورق بازار نسپرده ..

در هیاهو ها، سکوت را می جوید و در فریاد آرامشی از جنس طوفان می خواهد ..

 در دل جنگلهای انبوه از هیچ و پوچ ، دلی پر از تهی کویر را قاب نگاه باران دارد ...

 بر فراز بالهای گسترده ی عقاب  بر آسمان نیلگون، پرستوی بهار را نقش بر آسمان می بیند ...

و از دل رنگهای به فخر نشسته ی رنگین کمان ، تک  رنگ آبی را نقش بر فیروزه ی یادها، ودیعتی از یاسی سپید دارد ..

 به قافیه ی دشت ها در ردیفی از غزلهای ناب، پیرو شهد عشق، ترانه ی غرور نسروده .. در حراج کده ی دنیا سروده ی

 چشمها در باور نجابت در قلب تنیده ی کویر را ، به حراج فراموشی نسپرده ...

به محکی از .... ... خط آزمون زد گزینه های باورش را .... مشابهی نبود، نمونه ای از توهم رؤیا نیافت، احتمالی از ادغام

مبهم و روشن هم نبود،  تنها گزینه،  یافته ی دل بود بر واژه ای از صداقت ...

 گزینه ای که معلم سخت گیر روزگار هم نتوانست حصر قرمز بر آن بکشد، یا در هیاهوی افکار به هیچ تبدیل شود ..

در واژه هایی غریب از روزمرگی ها و آشنا با چشمان سحر ماند ماندگاریش و جای گرفت در امن ترین نقطه ی دنیا به دور از

نقطه ی پر چرخش پرگار روزگار ...



طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
تازه ترین مطالب
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 55
بازدید دیروز: 113
کل بازدیدها: 355026