سفارش تبلیغ
صبا

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 96/2/16

 

آسمان خسته و دلتنگ دیگر مردمک چشمهایش شوق خورشید را به تماشا نمی نشیند ..

آن روز که صیاد روزگار کبوتر رهایش را در اسارت به بند زمان کشید ؛ به انتظاری سردرگم ؛

سالها جستجو گری بی پلک در دل شبهای خاموش بود ...

گاه نشان گمشده اش را از سپیدارهای سر به آغوش فلک نهاده می پرسید ..

نگاه قاصدکان را به هیچ سوالی جستجوگر جواب بود ...

ترانه ی امید را در دل جویبار دشت به سکوت لحظه ها می جست ..

 کویر را همدمی بود از تب لحظه ها ..

در طراوت بهار ، باران نگاهش  را به انتظار می نشست تا شاید در نگاه زلال آسمان ببیند آیینه ی

 یاس محبوبش  را ..

در گذر از فرازهای پر نشیب ، در دل کویری سوخته در بیداری دل های سرگردان در افقی محو در

 تماشای باران دل ها ؛ در دلتنگی در عمق لحظه ها ، منعکس شد در آیینه ی نشسته بر دل ابرها ،

نگاه یاسی روییده بر نجابت باران ..

سروی که قامت زمان را به سنگریزه های حجب سپرده بود تا نگاه  اسیر آشفتگی را به اسارت

نجابت در ثانیه های مات بکشاند ..

رویید بر جویبار جاری نگاه ، جوانه ای از باور صداقت بر صبر لحظه ها ..

افق ،صبر گامهایش را به تماشای عشق نشست ...

آسمان شعاع مهرش را در بی کرانگی شمشادها به باوری از مهر گستراند...

 بهار واژه های شب کویر را به صداقت باور ستاره ها به مهر آراست ..

در گذر از کوچه های زمان، نشسته بر نجابت لحظه ها ، گام های صبورش را به سرای خاطره

ها سپرد! و طنین قدمهایش را در سرای دلداگی صداقت و عشق به ودیعتی از فراموشی سپرد!

و در ازدحام ابرهای خاکستری سایه ی خود را محو در هزاره ی رنگها ی فراموشی نمود ...

 پنجره ی غربت آشنا  را بر نگاه کبوتری پریشان بست ...

واژه های انتظارش را به دل فریاد خاموشی سپرد!!

 تا آشنای غریب نیابد نشان بودنش را و آسمان دل نبدد به کبوتر رها ... 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 96/2/4


گنجشککی آرام به زخم سایه های تیز باران پناه گرفت در انزوای ثانیه ها ....

غرش رعد چتر بهار را ربوده بود ....

بید مجنون تبر به دست زخم می زد اندیشه ی کودک صحرا را  ...

جوی در گذر بود ،واژه ها تنیده در هم و سکوت آغوشی گسترده بود به وسعت تمام فریادها ...

نگاه زیرک دهر آیینه ها را به تماشا نشسته بود ..

لبخندی که اشک می سرود و نگاهی که سد چشمهایش را در دل دریای آبی می شکست ..

زمان در ثانیه های خسته رحل اقامت افکنده و خورشید خط گذر می کشید بر گیسوان پریشان شبی خفته 

 اضطراب در ثانیه ها مأمن قرار بود در دل بی قراری لحظه ها ..

و بالهایی که به اسارت ، پرواز را در نگاه زمان تلخ خند فراموشی می زد !

سپیداری نبود .. کاج ها فرو افتاده و دنیا محبوس در قفسی به رخ می کشید دل تبدار فریاد را ..

صدایی دلنشین در انبوه آواهای مبهم وواژه های زخمی که عشق را به زبان درد فریاد می زد..

گشوده شد پنجره ی به سوی یاس ها ..

خسته از زخم زمانه آرام گرفت در کنار گلبرگهای زخمی ...

طوفانی از سکوت بست پنجره ی امید را ! و بر نگاه انتظار هر صبح کشید پرده ی خاموشی را ..

شمعدانی های انتظار پشت پلک های صبح خشکیدند ..

دل پرآشوب آرام خود را در دل لحظه های طوفانی در دست تند بادهای زمانه یافت ! ...

و او که صدای انتظار بهار را نشنید .. جای دنج لحظه هایش را در دل  طوفانی از سکوت سرگشته ی

تحییر کرد ..

خاطری آزرده، چشمهایی منتظر، شمعی بی قرار و پروانه ای که در دل آتش قرار  یافته ...

گلبرگهای زخمی از یاد برده اند نگاه پریشان آفتاب را .....



طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 25
بازدید دیروز: 192
کل بازدیدها: 266583