سفارش تبلیغ
صبا ویژن

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 98/12/29


تن تبدار  خود را به سوی اخرین ثانیه ها می کشد ..

خسته از یک سال ملتهب ...

امسال چمدانش از شور و هیجان، از رفت و آمد، شلوغی بازار و خرید و خانه تکانی خالی است ...

سالی که با عشق شروع شد با اضطراب به پایان می رسد .. 

چه راحت هستند گنجشک های حیاط که بی مهابا و آوازه خوان به استقبال بهار می روند

و شکوفه هایی که نوید  رستن را به نقش های رنگارنگ حک بر نگاه های سرگردان می کنند

دشت با تن تبدار، در اوج ناسپاسی مردمانش باز هم عشق و امید را به نگاه رهگذران هدیه می دهد ..

نمی دانم در لحظه ی تحول سال جدید بر سر سفره ی عشق می نشینی یا سفره ی دل را همدم میشوی 

یا سر بر سجاده ی راز به نگاه باران می سرایی آرزوها و تمناهایت را ...

حک کن بر قلب سفید سررسید سال جدیدت، گلبرگهای عشق، محبت و دوست داشتن را ...

عهد کن در جهنم سوزان بی مهری های زمانه، پژمرده نشود شمعدانی های عشقت ...

دوست داشتن زیباست، قول بده دشمنی های زمانه از تو نگیرد باران محبتت را ...

آنگاه که با ثانیه های بی قرار همراه شده و دست بر آسمان بی کران الهی گشوده و امید به استجابت

شکوفه های دل داری در سالی سرشار از ترنم های زیبای بهاری ... آرامش مهر بخواه بر پنجره

های بسته.. سراب اندیشه بر نگاه های خسته و لبخند بزن بر دور دستها  بر فاصله ها بر جاده ی

آنسوی ابرها ، در مهی از باورها  که شمعی نداگر آفتاب شده بر سایه ی آرزوها ...

فقط می توان پروانه ها را در بهار دید که به شوق دیدن لبخند شمع ..

رونق می دهد بالهایشان به نور شمعی سوزان...



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 98/12/22


چقدر سخت می گذرد روزهای دور شدن... روزهای فاصله ها...

شاید تن تبدار این روزها تاوان دور شدن از نگاه مهربانی است که وجودش  را به راحتی در گذر ثانیه های فرار به فراموشی سپردیم..

خطوط منحنی.. زاویه های خسته .. چهار ضلعی های به خمودی نشسته ..

 شعرهای بی وزن .. قافیه های در هم ریخته .. سطرهای آشفته و غربت انتظار در جاده ی مه گرفته ..

  زود بود جای گرفتن نشان جاده ی زمستان عمر بر تارهایی که آسمان شب را تداعی می کند ...

زیبایی آسمان شب به ستاره هایش است ولی نشانش بر دل زمین در میان گندمزارهای وحشی فریاد گذر عمر است ...

شاید گذر آرزوهاست  بر دشت دل که جا پای سفید خود را بر گیسوان رها در باد به رخ  دلتنگی زمان می کشاند ...

و چشمانی که دل خسته از تماشای دنیای حیران، قابی از آیینه ی گذر زمان را همدم خود کرده ...

سخت است بر بلندای  سرو بهار که آبی باور را رنگین کمان می بخشد..

 دیدن  ستاره های شب بر گذر عمر و چشمانی که پذیرای مهمانی خسته  از جنس شیشه ای زمان گشته...



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 98/12/13


 

این روزها ناقوس سکوت است و تفکر که شهر خفته را در بر گرفته ..

 آهنگی از بیم و امید ..

آوایش وهم انگیز است و غمناک و سکوتش وقتی در قاب شیشه ای چشمها می نشیند ناخودآگاه زمزمه می

کنی یاد اوست که نوری آرام می بخشد بر جان و دل ، که در ید قدرت اوست جابه جایی ذرات و اثر گزاری

 موجودات...

دل به یادش می سپاری و بر حکمت حکیمانه اش سر تسلیم فرود میآوری..

آنوقت است که می گویی شاید این لحظات، آخرین نفس های زمستان باشد در این دنیا..

در خیال رفتن، آرام  ورق می زنی صفحات زندگی و ثانیه های بودن ..

جان می گیرد گذر عمر و متحرک می شود در برابر  چشمانت گذر لحظه ها ..

لبخند می زنی بر گذر بی صدایش، بر غمها و دلتنگی هایش ...

طعم تلخ و شیرینی دارد لبخند اشک ..

یاد دعواهای کودکانه، طناب بازی های دور حیاط ،

مدیری که خیلی زود رفت.. ناظمی که نماند و معلمی که ..

چقدر تفاوت بود در سبک نگاهشان .. توجه و دغدغه هایشان..

یکی به عشق حک کردن تصویر را به یادگار گذاشت و

دیگری صفحه ی قلب به جوهری از رنگ چشمان شب، نقش از خموشی آفاق زد ...

تحسین یکی بر خواندن، سرمشقی شد برای از تو نوشتن..

دیگری آمد که با خودش خاطرات ناب آورد  و یکی ...

و حال مرور میکنی  که خود برای چشمهای منتظر چه ارمغان بردی؟

آرامش چشمهای به غم نشسته اش بودی و مرهمی بر زخمهای دل تنگش ؟

نمی دانم شاید هم نمکی بر زخم روزهای به خون نشسته اش؟

چه سخت است جواب دادن به عملکرد سالها گذر از ثانیه ها ی پر شتاب..

در این مرور میفهمی که چقدر دلتنگ نگاه  شیطنت آمیزشان شده ای..

 دلم برای نفس کشیدن در میان هیاهوهای بچه گانه اشان؛

چشمهای نافذ و پرسؤال و حتی زمزمه های پر تنششان تنگ شده  ...

دلم برای نگاه آیینه ای تنگ شده که حجب آدینه های بهار بود...

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 98/12/2

 

زمانی که  قلم می ایستد...

واژه ها خود را به قعر دریای سر در گمی می سپارند...

تنها تو می دانی ..

دلتنگی معنا می شود؛ رخ به ثانیه ها می نمایاند ؛پرده ی حریر­ی می شود در نسیم یاد ..

پنجره ی ذهن دستگیره ی بستن خود را از یاد برده ..

نه رگبار باران و نه غبار حیرانی؛ نه چرخش آرام و نه گردباد طوفانی..

 دفتر ذهن ورق می خورد...

سطر به سطر اندیشه ها حک می شوند ..

تصویرگری نیست! اما بوم اندیشه سراسر نقش می خورد ...

جاری در لحظه ها؛ خواب را از چشمان آشفته ی شب می رباید ..

پیر اندیشه؛ سبوی تفکر به  دست! در دریای چشمان آبی بهار..

 تُنگ ماهی کودک آیینه بدست را؛ ماهی مخملی رؤیا نقش بر دلتنگی بهار می زند ...



طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
تازه ترین مطالب
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 58
بازدید دیروز: 113
کل بازدیدها: 355029