سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 95/11/30
نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 95/11/29


انعکاس باور یافت در صداقت آیینه ها صبر رود رها در دل خسته ی روزگاران ...

طنین مهر از زلال باور است که حقیقت عشق را تجلی می بخشد و نگاه باران را حک ترانه هایی

خیس در دل ، نقش لبخند می دهد ..

کاش شبنم فقط همنشین نگاه صبح نبود و لالای بید مجنون ، تنها ، آرامش بخش دل پر غرور جوی

 نبود ..

در نگاه جستجو گر سر گردان ، تکرار شد طنین سرو بهار و گلدسته هایی که فرو نشست به یاد آفتاب

.. خواست سکوت فریاد را بشکند و سروده های اشک را ، بیت بیت دیوان دل را ، بر خط نگاه یاس

 ها بنشاند و سایه ی افق را رنگ باوری از صداقت یافته های غزل بزند تا گلبرگهای تنیده در

 احساس پاک  بهاران را بر نگاه خسته  وساکت کبوتر دشت رهایی به ودیعتی از نبض زندگی

 بسپارد که بی نگه باران، تپشی در دل صحرای وحشی نیست

که یال های اسب  سرکش، در غباری از یأس و انتظار ، رها شدن در تند باد رهایی و گام نهادن در

 افق بی انتها را از یاد برده است ..

چون پنجره های بسته  و پرده های کشیده بر آسمان  ، دل .. نیز پرده ی غم بر آسمان وجود کشیده و

تنها گذر شاپرکی از پنجره ی انتظار ، نیم لبخندی از بودن یاس ها ، بر لبانش به ترنم اشک می

نشاند ..

تو که درهای بسته را بر پاشنه ی احساس می گشودی تا نسیم پیچده در دالان بسته ی سکوت

لحظاتی حس سبک آرامش را بر اندیشه های نشسته بر فکر ببخشد و اموخته های رهایی از غم را به

لطافت تجربه ی احساس در تار و پود خود بیابند ..

چرا پنجره ی انتظار دلی پریشان از فرا سوی افق را بسته ای و بر نشان بودن قاصدک امید در دالان

 های پیچیده ی هراس ، بست خاموشی زده ای ؟؟



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 95/11/23


در سکوت رسا می شود ... صدای بال پرندگان ، نغمه ی آبشار ، ترنم جویباران ، آوای سبزه ها ..

لالای بید مجنون ، تشنه ی کوه ، خسته ی دور ، در سکوت محبوس نمی شود نغمه ی قناری ..

لبخند رد اشک نمی گیرد .. چشم پناه خلوت باران نمی جوید .. سر به زیر می شود پلک های خسته ،

آرام می گیرد گنجشکک حیران در دل طوفان صحرا .. بغض نفس حبس می شود ...

ابرهای خاکستری، افق خیال را رنگ می زند ...

به دست طوفان دل ورق می خورد کتاب قطور لحظه های گذشته ، واژه ها ترسیم میشود و سطر ها

به صدا می آید.. فصل خزان خود نمایی می کند .. زمستان سرد جولان اندیشه می دهد ..

تک درخت کویر آشیانی ساخته و سایه بانی در زیر اشعه ی سوزان روزگاران ..

چهره ی سوخته ی کودک صحرا نشین ، بادیه هایی که خود نمایی می کند...

 مسافری در هوای خوش خود ، قاب دوربین می کند دخترک چوبان را ...

باد ، حیران در شاخه های خمید ه ی تک درخت می خواند قصیده ی غم را ..

دشت کویر، امید را به جوانه ی روییده در پای ستون عشق به ودیعتی از دور سپرده است ..

جاده ی انتظار در بن بست غباری از غم گم شده ..

زخم های کویر مرهمی از باران نمی جوید که دریا هم تشنه ی باران است ... 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 95/11/12


آرام جاری میشود بر نگاه رهگذری در باران ...

سکوت شب .. نگاه پر راز ماه .. التهابی در دل ستاره ها.. قاصدکی که طلوع سپیده را مشق امشب

باران دارد .. نور شمعی که سوسو می زند در دل باد .. پنجره ای گشوده میشود بر ریل انتظار  ..

گلبرگها در دل کاسه ی اشک.... مسافر راه است طوفان فردا  ..  آب و آیینه غوغا می کنند در دل

آرام صحرا .. قاب نگاه میشود لحظه های لرزان در دل سکوت آواها ...نگاه پریشان فریاد می زند

اشک بدرقه  می کند .. گویی دلرزه ای شده میان امواج پر خروش آرام ..

قدمهایی مبهم ... صدایی در اضطراب ثانیه ها .. ترانه ی گذر می سراید جوی خشکیده بر جاده ی

انتظار .... دلتنگی جامه ی بهار .. گنجشککانی سر به هوا .. خط افق ... امتداد نگاه غروب .. رنگ

سرخی که بر نگاه باران نشسته ..

گلدسته  ای که مؤذنش در غبار زمانه گمشده .. سجاده ای گشوده به وسعت دل  ... ذکر سکوت دریا

می کند ساحل بارانی را ... 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 95/11/7

 

نگاه سرخ آیینه ها در سپیده دمی گَر گرفته از تب واژه ها به اجابت باران رسید  ..

 در شبی خسته ار پویش های بی شمار ، کدامین راز دل را به نجوایی آرام لالای پلک های خسته ی

 شب نمودی ؟؟ که بغض نگاهش را صبحگاهان به نوای باران سپرد و کویر را تشنه تر از اندیشه ی آب

، تب سوخته ای در بی قراری خاموش لحظه ها کرد . ...

گفت بانگ چلچله ها سوختن آوا دارد و صدای بال پرواز ، اسارت قفس ..

دلتنگی ارمغانیست از سرای دنیا تا سجاده ی عشق بسته نشود و شمع مهرخاموش نگردد ..

بر جاده ی فراموشی که قدم بگذاری تا گم شوی در تکرار بی دریغ لحظه ها ، تنها واژه ی

فراموشیست  که فراموش می گردد در انعکاس ثانیه ها ..

بر نگاه سبز که قامت رستنش نهال گمشده را نشانی آبی امید داشت انتظار ، جاده ایست بی پایان ..

سرگردان لحظه هایی می شوی که بی نشان می گذرد شاید در تب مشغله ها ... شاید در انسداد

فراموشی ها

در انتظاری مبهم از روزها که تنها نشان بودنش هم خط ممتد بی خبری به یغما ی تحیر برده است

 قلم از دلتنگی رسم زمانه  میشکند بر تراشه هایی از زخم احساس و واژه ها در انزوای سکوت به

دار خاموشی سپرده میشود در غروب خسته ی شبی دلتنگ ...

در هیاهوهای زمانه لطافت بهار به یغمای زمستان اندیشه ها رفته ، آشنای کویر دل به غبار

فراموشی سپرده ، خط نوشته ی آدمیان پرده ی قانون فاصله در خط سکوت انداخته ..

تغییر وادی اشک و عشق به هیاهوهای زمانه ،همراهی قدمهای صبور بهار را به دل بهانه ها سپرده 

... باران آرام  نجوا میکند بر پنجره ی گشوده درسرای انتظار.... 



طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 2
بازدید دیروز: 49
کل بازدیدها: 253798