سفارش تبلیغ
صبا

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 97/4/30


 

نگاره هایی که ... شده اند ..

روزهایی که نمی روند و ثانیه هایی که به شتاب می گذرند ..

شاید در دفتر هستی باید عشق را وامدار کرد؛ وامدار سکوتی تلخ ؛ وامدار گذرهایی بی گذر در نگاهی نشسته بر جاده ی حیران

و اضطراب و انتظاری که  قرار نیست رخ به پایان برساند ...

 از دل رهای بهار پرستو های مهاجر پر میکشند و حسرت پرواز در خط افق را بر واژه های بارانیش می نشانند ..

 روزهای داغ تابستان را مهر بر پیشانی کویر می زنند ...

 زمستان قندیل احساس را بر تار و پود وجوی خسته می نشاند تا شاعر ترنم های رها در دست نسیم صحرا ، شاهد جان دادن

واژه هایش در شومینه ی گر گرفته از ناگفته های تبدار شود ...

و تنها پاییز است که می ماند! افسون رنگهایش تک رنگ خاکستری می گیرد ...

نگاه جستجوگر غروب حیرانش دامنگیر دشت شب می شود..

 سرمای زمستان تا به انزوا نشاندن تمام لحظه هایش پیش می رود ...

... که میشوی لحظه هایت تداعی پاییز  است .. ثباتی در هوای دلت نیست ...

 دایره ی قرمر حصارهای ممنوعه به آتش خاموشی می کشاند ناگفته های ... و  تو می مانی ... که نگفته ای و  ترنم های که

هرگز به چرخش قلم به تصویر در نمی آید و تمام .... همراه با ... در دل سکوت شب بر دل کویر خستگی ها فرو می ریزد...

نقطه هایی که رخ به اعیان در چرخش بی پروای قلم نیز ننمود !

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 97/4/26


 

قرار تپش بی قرار نگاه و گیسوان اندیشه ی رها در دست نسیم افکار، دلتنگی تا آنسوی جاده های محو در مهی مبهم نبود ...

غزلهایی که بی ردیف نگاه های سرگردان  به شوق قافیه های نگاه باران، آسمان دل را به ترنم اوای پرستوهای مهاجر نقشی از

 مهر بر خاطر آشنای غریب می زد؛ دل به موج های سرگردان سپرده و در خروش مجنون لحظه ها ، آرام در دل ثانیه های بی

قرار ،جای به دنج خاموشی گرفته اند ...

مگر وزن بودن به کدامین وزنه محک سنجش زده میشود؟! که ثانیه های خسته را در دل دریای دلتنگی به دست نسیم میسپارد تا

نگاه تلخ انتظار را بدرقه ی خود سازد؟!

چند روزی که ثانیه های سال را در خود غرق کرده؛ نبض نسیم را در دست گرفته ، گل واژه های دلتنگی بر دفتر دل، نقش به

لحظه ها می زند در تکرار ثانیه های خود، دل را در مرور خاطرات ...

قرارش با دنیای کوچکی که گوش بود بر آواهای خاموش و زبان بود بر فریادهای بریده به دیدن صبری در دل بیابان سرنوشت

دلتنگی به وسعت لحظه های نا آرام نبود...

فریاد سرکش صحرا در دل طوفان آرام می گیرد ، اشعه ی خورشید در دل بی قرار شمعی عاشق گرمای مهر می یابد ..

ماه در اندیشه ی برکه ی صبر، شبنم نگاه ستارگان را در تلاطم دست کودکی رهگذر بر دل سکوت شب می پاشد ...

گلدسته هایی که قرار خود را در صوت دلنشین سحرگاهی نجوایی غریب به ودیعتی از آرامش در دل چشم انتظاران آسمان آبی

 می نهند  ...آسمانی که نگاه خیس خود را در دل زمین تبدار جای میدهد  تا خاطر کویر سوخته را دمی کوتاه خنکای مهر بخشد

...و تک درختی روییده بر بلندای احساس که کبوتر سرگردان در دل باران یأس را در آغوش آرام خود جای می دهد تا خاطر

درد از بالهای زخمیش شسته شود...

و تنها قرار دلتنگیست که وسعتی  در دریای مواج گرفته  و غروب را بدرقه ی نگاه طوفان شب دارد ....

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 97/4/6


چشمه ی گذر فازغ ازنگاه ها، غرق شده در اندیشه ی رهگذران ،

میان جنون دشتی خفته در دل راهی لحظه های غربت می شود !....

پویایی در گذر و رهیدن در افقی دور دست سرپوشیست بر دلتنگی های نشسته بر عمق روحی خسته ...

و چه دلتنگ است برکه ای که روح دمیدن را رها کرده قافیه های دل را به صدف های بی نشان

سپرده و  بی قراری دل را از نگاه محزون ماه در سکوت شبی به فریاد نشسته پنهان می دارد ... 

در خزان افکاری به کنج عزلت نشسته جوانه ای بی نشان در عمق نشانه های واهی رویید..

 تا دل را به نغمه ی پرستوها، مژده ی دشتی رها در گیسوان اندیشه های ناب دهد ...

شاید قاصدکی بود که اسیر دریای دلتنگی گشت ....

واژه هایی نشسته بر خطوط شبنم صبحگاهی، دل شب را خواستار ترنم آرام خود شده و

 در دل اندوه بی پایان، محو در چرایی اندیشه، مشتعل در دل شمعی بی قرار، قطره قطره از نگاه آسمان می چکند ...

دلتنگی از انتظار ، روشنایی چشمهای باران را به دل جاده ی حیرانی سپرد! تا بدرقه ی آب کاسه ی

 سفالینی باشد که عشق را به جاده ی نا آشنا می سپارد...!



طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 18
بازدید دیروز: 41
کل بازدیدها: 291253