سفارش تبلیغ
صبا

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 97/4/26


 

قرار تپش بی قرار نگاه و گیسوان اندیشه ی رها در دست نسیم افکار، دلتنگی تا آنسوی جاده های محو در مهی مبهم نبود ...

غزلهایی که بی ردیف نگاه های سرگردان  به شوق قافیه های نگاه باران، آسمان دل را به ترنم اوای پرستوهای مهاجر نقشی از

 مهر بر خاطر آشنای غریب می زد؛ دل به موج های سرگردان سپرده و در خروش مجنون لحظه ها ، آرام در دل ثانیه های بی

قرار ،جای به دنج خاموشی گرفته اند ...

مگر وزن بودن به کدامین وزنه محک سنجش زده میشود؟! که ثانیه های خسته را در دل دریای دلتنگی به دست نسیم میسپارد تا

نگاه تلخ انتظار را بدرقه ی خود سازد؟!

چند روزی که ثانیه های سال را در خود غرق کرده؛ نبض نسیم را در دست گرفته ، گل واژه های دلتنگی بر دفتر دل، نقش به

لحظه ها می زند در تکرار ثانیه های خود، دل را در مرور خاطرات ...

قرارش با دنیای کوچکی که گوش بود بر آواهای خاموش و زبان بود بر فریادهای بریده به دیدن صبری در دل بیابان سرنوشت

دلتنگی به وسعت لحظه های نا آرام نبود...

فریاد سرکش صحرا در دل طوفان آرام می گیرد ، اشعه ی خورشید در دل بی قرار شمعی عاشق گرمای مهر می یابد ..

ماه در اندیشه ی برکه ی صبر، شبنم نگاه ستارگان را در تلاطم دست کودکی رهگذر بر دل سکوت شب می پاشد ...

گلدسته هایی که قرار خود را در صوت دلنشین سحرگاهی نجوایی غریب به ودیعتی از آرامش در دل چشم انتظاران آسمان آبی

 می نهند  ...آسمانی که نگاه خیس خود را در دل زمین تبدار جای میدهد  تا خاطر کویر سوخته را دمی کوتاه خنکای مهر بخشد

...و تک درختی روییده بر بلندای احساس که کبوتر سرگردان در دل باران یأس را در آغوش آرام خود جای می دهد تا خاطر

درد از بالهای زخمیش شسته شود...

و تنها قرار دلتنگیست که وسعتی  در دریای مواج گرفته  و غروب را بدرقه ی نگاه طوفان شب دارد ....

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 97/4/6


چشمه ی گذر فازغ ازنگاه ها، غرق شده در اندیشه ی رهگذران ،

میان جنون دشتی خفته در دل راهی لحظه های غربت می شود !....

پویایی در گذر و رهیدن در افقی دور دست سرپوشیست بر دلتنگی های نشسته بر عمق روحی خسته ...

و چه دلتنگ است برکه ای که روح دمیدن را رها کرده قافیه های دل را به صدف های بی نشان

سپرده و  بی قراری دل را از نگاه محزون ماه در سکوت شبی به فریاد نشسته پنهان می دارد ... 

در خزان افکاری به کنج عزلت نشسته جوانه ای بی نشان در عمق نشانه های واهی رویید..

 تا دل را به نغمه ی پرستوها، مژده ی دشتی رها در گیسوان اندیشه های ناب دهد ...

شاید قاصدکی بود که اسیر دریای دلتنگی گشت ....

واژه هایی نشسته بر خطوط شبنم صبحگاهی، دل شب را خواستار ترنم آرام خود شده و

 در دل اندوه بی پایان، محو در چرایی اندیشه، مشتعل در دل شمعی بی قرار، قطره قطره از نگاه آسمان می چکند ...

دلتنگی از انتظار ، روشنایی چشمهای باران را به دل جاده ی حیرانی سپرد! تا بدرقه ی آب کاسه ی

 سفالینی باشد که عشق را به جاده ی نا آشنا می سپارد...!



طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 4
بازدید دیروز: 57
کل بازدیدها: 280016