سفارش تبلیغ
صبا ویژن

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 97/10/28

 

 

دست های بسته ی آسمان ...

میان نگاه تبدار کودک رؤیا، خورشید می خندد در دل گریان ابرها ...

چشمهای باران با چتر مژه های نم گرفته از قصه ی روزگاران ،

رنگین کمان جلوه گرفته از زخمی سخت بر گونه ی سرخ فام آسمان ...

کویر خسته از گردش پریشان روزگار ، سر بر دامان سوخته ی نگاه خورشید دارد ...

در امتداد  این جاده ،باور یک رؤیا، آبی آسمان را به آغوش خاکستری زمین می سپارد ...

تلاقی گرمای اشک در برودتی سخت ، قندیلی نقش می بندد بر شیارهایی کهن ...

نهاد آه، کودکی رسم می کند تصویر دلش را بر های نشسته بر شیشه ی افکار...

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 97/10/16

 

سکوت شب و مثنوی باران ..و ستاره های خاموشی که ظلمت شب را مخمل پریشانی ها سروده اند !

گذر نبود در کهکشان های دور ؟! که زمین مسافران رهگذر را در دریچه های تهی، کف خیابان

های مملو از هیچ، به صندوقچه های پوچ سپرده است !

 در هزاره ی واژه ها ، فراموشی را خوب معنا کردی ! و شاید هم باوری بر خطوط باورمان  نبود

تا فراموشش کنیم!

دیوان دهر را گشوده ، تک بیتی هایش را ندیده ، سروده های کودک دشت صحرایش را خط خطی

های سرابی پنداشته، مُهر حیرانی بر افکار جستجوگرش زده، پرده ی انزوا کشیده ،غزل های نگاه

باران را در کویر سوخته ی خیال دفن کرده و فال حافظ را جوینده ایم!

در کلاس فراموشی روزگار، زانوی آموختن بر اندیشه ی خود زده !گوی سبقت از شوق آموختن

ربوده ، سرمشق های غرور را در سکوت فراگیر پنجره های بسته، به زخم زمان ،در خطوط خود

خواهی ها نوشته و ورق ورق دلتنگی را هدیه می دهیم!



طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
تازه ترین مطالب
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 48
بازدید دیروز: 113
کل بازدیدها: 355019