سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 93/1/31
نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 93/1/29
نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 93/1/28
نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 93/1/27
نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 93/1/22
نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 93/1/21

 

گفتن را فراموش کرده ، سرودن را از یاد برده اند ..

در ستون های بی انتها در ردیف غزلهای حزن

به نثری  از خاموش دل قرار گرفته اند ..

دیگر در بازتاب طلوع خورشید گرمای مهرش را بر نمی تابند و

 به نگاه غروب در بهت چشم ها می نگرند ..

موج های خسته را توصیفی از درد ندارند و

بر اشک دریا خالی از هر ابهام و ایهام اشک می ریزند ..

 و خسته از رومانهای رؤیایی قلم را تکیه گاه حروف شکسته ی خود کرده

و بر صفحه ی سفید به قطرات از هم ناگسسته ی اشک روان می شوند ..

چشم ها را می بندند و در سکوت خود بر قلب سفید کاغذ ترسیم می کنند

خاطراتی در مه روزها ، در طوفان کویر و در سوی ستارگان

و در دل ماه در برکه ی آب در حوضچه ی تنهایی شهر ..

از سوز دل کویر نشین باغ رؤیاها دم نمی زنند

و خاکستر بالهای سوخته ی پروانه را به هجای حروف قلم فرسایی نمی کنند

که درد جان را نوشتن در طاقت کلمات  خسته نیست

که لمس و حسیست  که قلم را ذوب در خود می کند

و تراشی از غم بر چهره ی صبورش می نهد ..

 واژه ها از قالب محدود خود بیرون آمده و نه سی و دو حرف که به اندازه ی ثانیه

های خسته حروفی گشته اند از درد خاموش فریاد مبهم و سکوت جان گداز ..

در این سرای هزار رنگ ، تنها رنگ خاکستری را معنایی از فهم دارند

که رنگ ها را روان باخته در سرابی از خیالات دیده اند ...

و امروز در هیاهوی لب های خاموش در کدری قلب های خفته ،

 تنها  از زمزمه ی مبهم اشک کودک صحرا می نویسند

 شاید بیتی از شاه بیت های زندگی او که خوشه های طلایی گندم و

سوزش داس بر ساقه های ظریف انتظار

صحنه ایی بی بدیل است از دست های او و

 چشم های منتظر به رزقی از فراسوی آسمان ....

واژه ها خسته تر از آنند که قطرات خسته ی باران را

 بر ناودان حیران زمزمه ای از دل بسرایند

و اشک های آسمان را شبنمی بر گلبرگهای خاموش تفسیر کنند ..

که مژه ها راز چشم بارانی را فاش کرده و

 قصه ی دلتنگی آسمان را در چشم های قرمز و پف کرده ی گل سکوت

 کتاب هزار و یک شب بی قراری هایش نموده اند ..

و تنها پشت شیشه ی سکوت احساس بر خطوط بی انتهای دفتر قلب

با قلمی از حزن ِدل به مَدی از اشک سپید در خیال مبهم ذهن ها می نویسند

 از خستگی واژه ها ... واژه هایی که هیچگاه به نقطه ی انتهایی خط نخواهند رسید

که انتظار چشم را

به آغوش ساحل آرام در دل طوفانی دریا و فریاد خاموش موج های مهیب

به سکوتی عبث از دل غمگین تفسیر کنند یا به امیدی از نگاه مضطرب ..  



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 93/1/19

 

با دست شاد کودک رؤیا ساخته شد و با لبخندش جان گرفت ..

 قطره قطره احساس های سپید آسمان را بر دامان گرفت ..

در اوج سرما لبخند نارنجی کشاورز دشت را بر لب داشت

تا کشاورز حاصل محصول خود را در زمستان گل لبخندی بر لب آدم برفی ببیند ..

از برف انباشته اش کردند و قلبش را انجمادی از یخ خواندند و

او دلش شاد به برق چشمان رهگذرانی بود که

 او را در دشت پوشیده از برف می دیدند و برایش دست شادی تکان می دادند ..

لبخند های شاد کودک رؤیا دلش را گرم به آمدن بهار کرده بود ..

و او هر روز نگاه بی رمق خورشید را می گرفت و

 در انعکاس وجود خود بر دشت می تاباند

تا دل زمین گرمی مهر خورشید را از یاد نبرد

 به تک تک دانه های شال گردن دور گردنش برای درخت کنار جوی داستان گفت

تا در یخ زمستان برای همیشه خوابش نبرد و به انتظار بهار بنشیند ...

 با دستان پر برف آغوش به روی کبوتران مهاجر گشود

تا کبوتر جامانده اندکی کنارش بیاساید و

 به سپیدی مهرش راه خود را برای ادامه دادن سفر بیابد ..

نغمه ی پرستو غزل خوان دشت گردید ..

خورشید از استقامت آدم برفی در دل زمستان به وجد آمد

و سر شار از گرمای مهر گردید و

درخت کنار جوی از قصه های آدم برفی درس بودن و روییدن دوباره گرفت

 و شاخه های خود را به لباس خوشرنگ امید آراسته کرد ..

آسمان که بغض خود را  در دل زمستان در سوز برفها پنهان کرده بود

 از ابر بهاری استفاده کرد و بغض خود را شکست

و اشک هایش را به دامان  آدم برفی ریخت و

 کشاورز به لبخند نارنجی او  امیدوار تر از قبل رو به سوی دشت برد

 تا در خاک به رویشی از مهر مضاعف به  ودیعت بسپارد تلاش دست هایش را .. ..

آدم برفی همراهی کرد دل زمستان را و

آوای زندگی خواند برای آنهایی که به او نگریستند و به کنارش پناه اوردند  ..

هر کدام به رخ بهار جان گرفتند و مهیای دوباره زیستن شدند

و فراموش کردند آدم برفی را .. تنها شد تنهای تنها ...

به تمام وجود قطرات اشک گردید و آرام آرام در دل رود جاری شد

 تا شاید یادش را به دل دریا بسپارد

و تنها از وجود پر مهرآدم برفی دو چشم منتظر بر کنار جوی آرزو باقی مانده است ... 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 93/1/17

 

 

گاهی که خسته و دلتنگ می شوی احساس می کنی که باید بروی به کجا ؟

 نمی دانی .. چرا ؟ جوابی برایش نداری ... ولی گرفتار کوچی نا خواسته می شوی ..

به کجا ؟ به سوی کدامین هدف ؟

فکرت سکوت می کند شاید هنوز جواب روشنی برای تو نداشته باشد ..

به یاد کوچ پرستو ها می افتی ..

پرستو ها از زمستان به سوی بهار بال می گشایند

 قاصدک ها را با خود دارند و مژده ی طراوتی بی پایان

 برای چشم انتظاران آسمان هستند و

 تو باید کوچ کنی از زمستان وجودت به سوی بهار ..

بهاری که می تواند لطافت را به تو هدیه دهد

و شبنم مهر را به پای چشمان تو بنشاند و

بر گونه هایت باران بی امان بهاری را جاری سازد ..

باید بروی نه با پا .. که پاهایت خسته از پیمودن مسیر سنگلاخ زندگی

 زخمی عمیق از پیمودن ها و نرسیدن ها دارد

که دیگر توانی دوباره برای کوچی بی انتها را ندارد ..

 می خواهی بروی دیگر ماندن را  نمی خواهی

دیگر بارش دانه های برف آرامت نمی کند و

 قطرات باران همراه خوبی برای چشمانت نیست ..

که باران زلال می بارد و چشمان تو رنگ قرمز دل را بر گونه هایت جاری می سازد

 .. زمین پر زخم را گردش نمی خواهی

 که بر هر مسیر پیموده زخمی از رنج و داغی از غم بر وجودت می زند ..

دلت هوای آسمان می کند .. پرواز تا نقطه ی اوج ..

آنجا که نقطه شوی نه به ناپیدایی نقطه ی روی زمین .

نقطه شوی تا وجود پیدا کنی .. تا معنا شوی

تا تفاوت دل با خدا را با وجود جدا از خدا بفهمی ..

 دیگر آرزویت دست زدن به مهر رنگین کمان نیست

که چشم ها رنگین کمان را تسخیر خود می کنند ..

بالاتر از رنگین کمان شاید بخاری در دل ابر شاید محو در دل مه ..

 برای رفتن برای کوچ از دنیای خسته ، بالی می خواهی ..

برای پرواز از رسوبات زمینی از منیت های دست و پا گیر

 از بندهای اسارت برای فاصله گرفتن از زرورق های کذایی و نور های دروغین ...

خسته از نامردی ها ، فریب ها و شکستنها دیگر زمین را نمی خواهی

 و دلت برای رفتن به آسمان بالی از عشق  ، حسی سبک از جنس نور می خواهد ..

 وجودت خسته در گل و لای زمانه اسیر گشته

 بالها در رسوب هزار رنگ روزگار توان خود را از دست داده ...

در اوج دلتنگی دلت را به نسیم سبک می سپاری تا خیالت را به آسمان ببرد

 و چشمانت را به دل غمگین غروب می سپاری تا برایت

 از انتظار ستارگان مثنوی های نامفهوم کوج بگوید ..

 سنگینی بغض سینه ، پلک هایت را در خود غرق کرده و

 سرت را بر دامن پر مهر غروب می گذارد

تا دست نوازشش را بر بالهای زخمی خود حسی از آرامش بیابی .. ... 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 93/1/16

 

 

سکوت کن ... در سکوت دیگر تحقیر نیست ..

بازتاب درد ها و انعکاس گوش ها نیست ..

در سکوت لب های تو می خندد و چشم ها فوران اشک را

 در بر بلندای قله ی دلتنگی هایت رها می کند ..

 در سکوت دیگر سفره ی دلت در هر کوی و برزن گشوده نمی شود و

 رازهای نهانت نقل محفل این و آن نمی گردد ..

در سکوت به جرم گفتن آه از انباشته های درونت توبیخ نمی شوی و

 هزار قصه ی نگفته را برای بیان یک گفته نمی سرایی ..

به گاه سکوت دیگر محراب عشقت تمنای وجود تو را به بانگ اذان بر سجاده ی راز و

نیاز ندارد که در تمام لحظه ها محراب چشمانت گشوده می شود بر گلدسته های

عشق و قلبت سجاده ای از راز می گشاید در نهان خانه ی جان ..

 به گاه سکوت آسمان را آبی تر می بینی و وجود خدا را به خود نزدیکتر ..

 در جمع ، از سکوت های گوشخراش چشمان پر سوال رها می گردی

و ذکر او بر وجودت آرامش وجودش را می دهد ..

به سکوت دیگر انتظار صدایی نداری که تو را از تنهاییی در اورده و

 چشمان مضطربت را به نوازشی از نگاه آرام کند ..

 که خود صدای نیاز می شوی که درب خانه ی بی نیاز هستی را به قطرات اشک

سرودی از نیاز و استغاثه می سرایی ..

 سکوت کن که به گاه سکوت دیگر قفس سرد زمین را و  شنیدن صدای شکسته

شدن قلب ها را نمی خواهی که تمنای

 چشمانت آسمان می شود و پرواز تا اوج رهایی از بندهای اسارت دنیوی ..

 به سکوت دیگر تنهایی را ردیف چشمان خود نکرده و

 همدمی از جنس زخم زمانه را نمی خواهی که

 در هر صدای دم و بازدمت همراهی و مهرش را می شنوی ...

به سکوت دیگر دنبال نشانه ای از مهر ، کلمات و حرکات را هزار با ر نمی خوانی و

 از نانوشته های خیالی برای خود کتابی از عشق رویایی نمی نویسی ..

که عشق را در جوانه ی روییده در دل کویر می  یابی و

 بر کنار درخت خشکیده نهال کوچک سر زده را

 نشانه ایی از عشق او برای امید واری خود می بینی

در سکوت دیگر به دنبال یافتن واژه های عاشقانه صداهای بی روح را

 هزار بار زمزمه ی جان نمی کنی که

عاشقانه های حقیقی را در نوای گنجشک کوچک در

 لابه لای شاخه ها به تسبیح صبح می یابی

 و در دل پر خروش رود زمزمه ی پویایی عشق را می شنوی

گر چه نمی داند آغوش دریا سُکنای آرامش او خواهد بود

یا دل تفتیده ی کویر جانش را به آسمان می سپارد ..

سکوت کن ... که در سکوت عشق را بی منت می یابی و

 خدا را عاشقتر از خود می بینی ... 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 93/1/14

 

 

دیگر صدای فریادی نیست ..

 دیگر آه و ناله ای چشم های خفته ی خفاشان را از خواب نمی هراساند ..

 دیوارها بغض کرده و زمین مُهر سکوت بر لب زده است  ...

صدای ناله ی در فرو کش کرده و دود و خاکستر سوخته ی در از شعله ی کین و

نفاق آسمان شهر را پوشانده و بر نگاه مردمان سست پیمان  خاکستر مرگ می پاشد 

و عربده ی نحس کفتاران ،  ناله ی حزن شیر را به قعر چاه راز می برد و

 شهر در سکوت مرگ آرمیده است و

صدای شکسته شدن پهلوی فاطمه (س) سینه ی آسمان را شکافته و

 اشک هایش را بر زمینی می سپارد که مردمانش صدای درد و

فریاد داد خواهی دُر دانه ی رسول را نشنیدند

و تنها صدای آشنای گوششان ناقوس مرگ  وجدانهای خفته اشان بود ...

در بی خیالی زمینیان آسمان رخت عزا بر تن کرده و ماه رخ در پرده ی غم دارد

ستارگان شرمسار از بی مهری زمینیان ،

سوی خود را به چشمان خفته ی زهرا (س) داده اند ..

صدای ناله ی جان علی (ع) دیوارهای خانه ی زهرا (س)  را می لرزاند و اشک غم از

دست دادن مادر در سکوتی غریب بر دامان ستارگان امامت ریخته می شود ..

زمین لیاقت وجود فاطمه را نداشت که آمدنش در غربت زمین بود و

بی مهری زمینیان به مادرش و رها کردنش به جرم حمایت از پیامبر دین ..

زندگی کوتاهش سراسر دیدن زجر بود و لمس تازیانه ی نفاق بر رویش ..

 دیدن به یغما بردن حق ولی و جانشین پیامبر و خانه نشین کردنش ظلمی مضاعف

بود که زمینیان در حق او نمودند و در

 این خفقان دلها او دست مهر به دعا بر می داشت و

 به نیازمندی می بخشید زیباترین لباس خود در بهترین شب عمر و

 هدیه می داد گردنبند یادگارش را تا گرسنه ای را برهاند

 و مسافری را به مقصد برساند

 ولی افسوس که قدر گوهر را تنها گوهر شناس داند نه

 نابینا دلانی که فرق سنگ و الماس را نداند ..

 فاطمه (س) بالاتر از فهم زمینیان بود و

 در عقلهای محدودشان جایی برای درک یک فرشته ی آسمانی نبود ..

 و رفتنش در اوج بی مهری و ظلم زمینیان بود

که مردمان نفاق پیشه را شایستگی بدرقه ی

 قامت خمیده و پهلوی شکسته اش نداشتند ..

فرشته ها به بدرقه آمدند و ستاره ها خاموش شدند تا

چون آمدن و زنده بودن غریب گونه اش در  غربت دلها برود ...

و چه بغض سنگینی بر آسمان شهر حاکم شد و

ستاره ها در این غربت بغضی کردند ماندگار که

بعد از سالها هنوز هم آسمام مدینه را

به رعد سینه ی مسافران کوی عشق اشک باران می کند و

 در سکوت بقیع به دنبال ناله ی زهرا (س) کبوتران را به اشک خون بدرقه می کنند ..

 

 

 

 

 



   1   2   3      >
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 41
بازدید دیروز: 39
کل بازدیدها: 274493