سفارش تبلیغ
صبا

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 96/7/26


 

ظاهری آرام و طوفانی نشسته بر راه ..

 باران می بارد در جاری لحظه ها ..

دلتنگی غروب ... طنین باد و برگهای که می افتد در دامان خاک ...

 خاکستری ابرهای فریاد،رنگین کمانی می شود بر صبوری نگاه ...

 واژه ها را باید آراست و فصول سر نوشت را به نثری حک شده مشق کرد در امتداد باورها ...

قلم در حصار واژه ها می شکند ..

احساس را بایگانی می کنند در پشت میله هایی سرد و سخت از خط قانونی ممتد در حصار دایره هایی تنیده در فریاد زمان ...

او نشسته در انزوای سکوت ،تصویر می کند فصل فراموشی یاس ها را و

 در افقی دور دست همصدا با خروش دل دنبال می کند محو شدن پرستوی مهاجر را ...

تلنگر باران آرام است و صدای ناودان زمزمه ی رهگذری نشسته بر جویبار باران ...

سکوتی مبهم و ندایی دور که می خواند لالای فراموشی بر گهواره ی روزها ی پر تلاطم در دریای بی قرار ...

 سنگریزها محو می کنند نوازش دریا را ...

 آسمان در فراق کبوتر .. دشت ،شبنم نگاه را به نسیم رهگذر می سپارد ...

 صدای پای انتظار در هیاهوی لحظه ها گم شده...

 و پنجره ای که هر صبح در اندیشه ی قاصدکی رها به روی سکوتی سخت گشوده می شود ...

 می توان سرمشق ها را فراموش کرد و صفحه ی خالی از احساس نگاه را به دل خزان هدیه کرد !

 می توان بایگانی ها را ستود و فراموشی را با سکوتی مرگ آور تقدیر کرد !

اما جوهر احساس که قاب نگاه باران می شود و دشت دل را به جنون خزان می سپارد

در کدام واژه باید محصور کرد تا تلاطم دریا ، طوفان نگاه رهگذر فردا نشود ..

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 96/7/14

شب را نوشیده و از دامان پر راز ستاره ای دور فرو افتاده ...

سرگردان از غم شب بوهای پریشان، یاس های به انزوا نشسته را چگونه نوازش کند ؟

غمی چنگ می زند .. زخمی شکوفا می شود . ...

بلورهای اشک ،سقف شکسته ی دلی را مرهمی از درد می شوند ...

صدای ریل قطار .. گذرگاه های فریاد در پیچ جاده ی اشک، تند بادها پرپر می کنند گلبرگهای انتظار را ...

در دل صحرا ، کودکی احساس پاییز را به بازی می گیرد ...

 خزانی سرد در خفا از لب های به سرزنش تنیده ،از قاب پنجره ای به غم نشسته به درون رؤیاها می خزد ...

پیله ی عشق در تنور چشمهایی بی قرار می جوشد و پروانه ی امید در آغوش مرگ آرام می گیرد ...

آسمان بر فراز گرد بادها ،آبی خویش را به دل خاک می سپارد ...

ابری سرگردان در پی یافتن نوش دارویی ، مرگ سهراب را می یابد ...

جای درنگ نیست ،برگها یک به یک می افتد و تابوتی شکسته آهنگ کوچ می نوازد ...

زخم می خورد نگاه آفتاب و فرو می چکد جرعه جرعه نوازش درد بر دل خاک ...

 در دل حزن شب ،قاب نگاه غروب میشود لبخند مبهم آفتاب...



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 96/7/12

 

سر لوحه ی عشق است که دفتر زندگی می گشاید ...

عشق تاوانی دارد به عمق باورهای تاریخ ، سخت و شکننده ، تلخ و شیرین ،

آنچنان که آغوش چاه را برای یوسف می گشاید و چشمان یعقوب را می ستاند ...

زلیخا را مجنون دهر کرده در تب تند لحظه ها جوانیش را می رباید ...

بر بانگ لحظه ها طنین دلتنگی می نوازد و هماوردی دلداده می طلبد که رها کند خود را و فراموش کند لحظه های سوار را ...

در جنون عشق رنگ ها دلبری خویش را می بازند ...

منطق و احساس و عقل در کلنجاری سخت بر می گزینند احساس آیینه را ...

در نگاه زلال آیینه در باور قلبی عاشق سرد میشود آتش افروخته ی نمرود و طفلی در تلاطم دریا می خواند لالای آرام را ...

دل نهنگ سالهای سجاده ی گشوده می گردد و کاروانی به قربانگاه عشق می رود ...

در لحظه های نابرابر در ضجه ی دل خاکیانی آسمانی به مسلخ رفتن شاخه های وجودش را به تعظیم عشق می نشیند تا جاودانه بماند باور عاشقی ..

و تاوان دل سپردن به کوی دوست سر دادن است در جلوی چشمان به خون نشسته ی خواهری تنها ...

بر گلوی بی سر برادر بوسه ی عشق می نهند ...

چشمانش مرثیه سرایی می کند ..

در خود می شکند اما صلابت وجودش دشمن را به اسیری می برد و

شاگردی از تبار عشق این تصویر را بر قلب تاریخ حک می کند...

و آهنگ مارایت الا جمیلا است که عشق را هم درس عاشقی می اموزد...

یوسف را تاج عزت بخشیده ...یعقوب را به نگاه آیینه ها بر می گرداند ..

زلیخا را به وصال عشق آسمانی رسانده...

 کاروان عشق را در نبض زمان جاری می کند و حججیانی را در مرکب حسین  (ع ) به عشق می نشاند .

 



طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 8
بازدید دیروز: 35
کل بازدیدها: 267013