سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
صبا

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 92/1/30


سالهاست که در مسیر پر پیچ و خم زندگی در گذر زمان گم شده ام...  

خود را فراموش کرده  .... مقصدم را از یاد برده ام  ...

چرایی وجودم را به دست بادهای رهگذر سپرده  ...

 راه خود را در بیراهه ها می جویم ... عقل را به کناری زده  و

پیرو هوای دل شده ام....

وقتی در مسیر جاده ی زندگی قرار گرفتم تا بپیمایم سالهای عمرم را  و

به کمال برسانم وجودم را  و باز گردم به سوی آفریننده ام ....

 نقشه ی راهی داشتم که مسیرم و  فراز و نشیبهای آن ...

 جاده های اصلی و فرعی  ... راه و بیراهه ها  ...

 دشت ها و دره ها در آن مشخص بود و معلوم  ...

برای پیمودن مسیر در شبهای تاریک  و مه گرفته  ...  طوفانی و برفی  ...

 نوری از وجود خودت قرار داده بودی  ...

 و در کوله بارم عقل بود و منطق به چاشنی عاطفه  و احساس

 که در تنگناها را ه را نشانم می داد  ...

برای پیمودن مسیر زندگی مشکلی نداشتم  و فقط پشتکار می خواست و اراده ....

پیمودن مسیر  را با  سر سبزی مهری که تو  بهم دادی  شروع کردم ...

 محو در لطفت  بودم و مدهوش از عطر وجودت ...

 در سختی ها حضورت را در کنار خود احساس می کردم  .. .

وقتی دلم می گرفت  و خسته از پیمودن راه می شدم

 سجاده ی راز و نیازم را به سویت می گشودم .. .

بزرگیت را یاد  می کردم  و منزه بودنت را از هر حیث تقدیس  و تکریم می کردم ...

احتیاجم  به تو و نیازم به بودن با تو را  با جملات زیبا و دلنشین بیان می کردم

  و در قنوت نماز نیاز به یاری برای رسیدن به سر منزل مقصود  را

از تو طلب می کردم ... سر بر سجاده ی عشق گذاشته  و

 بغض نهفته ام را به پای گلهای همراهی  تو می ریختم ...

 و با آرامشی که بعد از دیدن دست نیاز  و اشک های تمنای  همراهی

به من می دادی  ... روحم آزاد از بندها می شد و

جسمم را به سوی تو روان می کرد ..  ..

با تو می پیمودم مسیر را   ،

 راه باز بود و من ایمن از بیراهه ها سبک بال چون پرنده ای  عاشق

 به سوی مقصدم که تو در انتظارم نشسته بودی بال می گشودم  ...

 ولی حالا مدت هاست که در مسیر پر پیچ وخم زندگی گم شده ام ...

از تو فاصله گرفته ام  ...

 لبهایم ذکر تو را می گوید  ولی قلبم  مفامیم را درک نمی کند ...

 آدرس راه را از اهلش می پرسم  .. نشانی ها را می یابم ...

بر سر هر کوچه و خیابان  و هر چهار راهی تابلو های عبور به مسیر اصلی را می بینم 

ولی درک نمی کنم .. مفهوم ها را فراموش کرده ام  ...

محو در رنگارنگی دشت های کنار جاده ی زندگی شدم  ، به تماشای بالهای

رنگارنگ پروانه ها پرداختم ...

به  دنبال طاووس هزار رنگ رفته  و مسیر اصلی و هدف خود  را گم کرده ام  .

خواندن نقشه ی مسیر را به دست فراموشی سپرده   ...

  و آنقدر محو در تماشای اطرافم شدم  که تو را از یاد برده ام ...

 هدف و چرایی هستیم در کولاک زمانه یخ زذه ،

 احساسم بر عقل غالب گشته  و کوله باری از سر گردانی را  به دنبال خود می کشم  ..

چشمانم را غبار غفلت پوشانده ، مه تردید  افکارم را احاطه کرده  ...

بر قلبم سیاهی نا امیدی نشسته  و چون کبوتری زخم خورده بر کنج خلوت خویش 

و ناامید از یافتن مسیر به انتظار کرکسان طوطی نما  نشسته ام .. 

راهم با بیراهه ها در هم آمیخته  و چون کلافی سر در گم شده  و

من چون پیری فرتوت  توان یافتن سر نخ را ندارم ...

خدایا ! به باریدن باران محبت و همراهی تو نیاز دارم  .. .

برای شستن غبار از چشم و سیاهی از قلب به باران رحمت  تو نیاز دارم ...

ببار بر قلبم تا پاک شود  و چشمانم را بشوی تا بتواند نور تو را ببیند  و

راه را از بیراهه با لطف تو باز شناسد ....

الهی ! گمشده ای در مسیر زمانم ...

 که اگر نگاه مهربانت و دست یاریت را از من برداری  ..

راهی جز سقوط به پرتگاه نیستی ندارم ..

الهی مسافر گمشده ای هستم که برای یافتن مسیر اصلی عبور                        

 نیاز  به دست راهنمای تو دارم....

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 92/1/29

 

 

بزرگ شده بود ... آنقدر بزرگ که دیگر می بایست

 آرزوهایش را مشخص می کرد و برای رسیدن به آنها دنبال جاده ی سبز عبور می گشت ....

کوله باری از عشق و محبت را بر داشت  و به کنار ساحل آرامَش آمد  ...

او در یا را خیلی دوست می داشت  صدای موج دریا آرامش بخشش بود  و گرمی شن های ساحل نوازشگر روح خسته اش ....

ولی هیچ وقت به غروب دریا نگاه نمی کرد  ...

غروب دریا را دروست نمی داشت  

نمی دانست چرا غروب دریا اینقدر دلگیر است  و غمگین ....

آن روز در کنار ساحل یکی یکی آرزوهایش را در کنار هم قرار داد  ..

ساختمانی شد کوچک  و زیبا  اما به وسعت قلب پاکش ..

 برای دیوارهای آرزوهایش کوله بارش را باز کرد  و

سقفی از مهر و محبت بر آن قرار داد . .. ساختمان رویاهایش کامل شد ...

و این ساختمان زیبا دیواری می خواست که آن را از تعرض مصون دارد .

به این می اندیشید که دیوارش را پرچینی از گلهای رز قرار دهد یا 

حصاری از شمشاد های در هم تنیده ...

تر کیبی از هر دو را انتخاب کرد ...

 در لابه لای شمشادها  ، شاخه های از گل رز محبت و دوستی قرار می داد

تا زیبایی رویاهایش را چند ین برابر کند ...

 و قابی از نیلوفر های وحشی را دور تا دور آن  می گذاشت

  تا نوازشگر چشمها یش به  هنگام خستگی و اضطراب باشد ...

او رویاهایش را دوست می داشت  ... ساده اما عمیق بودند  ...

 نباید در آسمانها می یافت که در قلب خودش وجود داشت  ...

و او می خواست  حصاری از عشق  و محبت   به دور کلبه ی رویاهایش قرار دهد

که پاکی و طراوت آن را چند ین برابر کند ...

برای تهیه ی گلهای رز ساحل را ترک کرد ..

وقتی آمد اثری از کلبه ی رویاهایش ندید  و از پر چین شمشاد هایش خبری نبود ..

سراغش را از دریا گرفت  و

تنها صدای مهیب موجها را می شنید که حیران و

سر گشته خود را به دامان ساحل می رساندند  و

 صدف های اشک خود را در قلب ساحل به جا گذاشته و

 سراسیمه تر از قبل  و حیران تر از آنچه  اتفاق افتاده بود به

 دل پر خروش دریا پناه می بردند ...

با چشمانی اشک بار راز  ناپدید شدن کلبه اش را از ساحل  زیبایش پرسید  و

 تنها سکوت ساحل و اشک آن را در جواب خود دید ...

نمی دانست که چی شده ... چه اتفاقی افتاده  و

 کجا رفته کلبه ی ساده ی رویاهایش ...

و فکر اینکه هنوز ترسیم رویاهایش تمام نشده باید آن را از دست بدهد  ...

 به هیچ کدامشان نرسده باید فراموش کند آنچه را که دوست داشته  .

 قلبش را به درد  آورد  واشک را در چشمانش خشکاند ...

باور نمی کرد آنچه که اتفاق افتاده بود  ...

توان ایستادن نداشت  ... زانوهایش خم شد  و نگاهش به نگاه غروب  گره خورد  .... 

اشک غروب را در همدردی با خودش و آنچه اتفاق افتاده بود دید ..

قلبش از این همه درد شکافته شد 

و غروب دریا به رنگ قلب شکافته ی او  و غروب غم بار آرزوهایش در آمد ...

نمی خواست چشمانش را از غروب بر دارد  ..

 به غروب خیره ماند و اشک قلب خود را با اشک غروب هم صدا کرد  و

فریاد زد به وسعت تمامی گوشها  و تا بی نهایت جانها از بی وفایی دنیا  ...

او حالا در اوج ناباوری اشک غروب را می دید و

راز دلگیر بودنش را می فهمید ... 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 92/1/28

 

به چه مجوزی دلش را می شکنیم  و اشک را بر گونه های سردش جاری کرده ...

آه تنهایی را بر دل خسته اش نشانده و

 چشم هایش رادر پی یک امید ، راهی سراهای حیرانی می کنیم ...

به چه مجوزی بالهای پروازش را از او می گیریم  ،

 از پرواز در آسمان آبی منعش کرده  ، آوای خوشش را به بغض تبدیل کرده  و

در قفس سرد  خود خواهی خود انداخته و

در حسرت یک لحظه پرواز مجدد بی قرار در و دیوارهای بی روح قفسش می کنیم ..

گلها که برای زیبایی سر زمین دل من و تو هستند و

 طراوت بخش روح خسته ی رهگذاران  جاده ی دنیا

 به چه مجوزی آن ها را لگد مال کرده به لطافتشان توجه نداشته  و

برای دل خودمان در یک اتاق سرد و تاریک قرار می دهیم تا خشک شوند و

برای ما بمانند ...

وقتی همسفر شدیم عهد کردیم که تا آخر راه در تمام سختی ها و

فراز و نشیب ها همراه هم باشیم .

حال که به وسط راه رسیدیم به چه مجوزی

 همسفر خود را در نیمه ی راه تنهایش می گذاریم ...

در کویر خشک زندگی رهایش کرده  او را بدون تکیه گاه گذارده

  سر پناه عشق و محبت را  از او گرفته  و

 در برابر طوفان شن کویر زندگی  تک و تنهایش می گذاریم ..

وقتی معنای عشق و محبت  و دوست داشتن را نمی فهمیم

 به چه مجوزی پروانه را به خاطر گردشش به دور شمع و

 سوختن بالهایش سر زش می کنیم ...

به چه مجوزی چشم بندی از تغافل به چشم زده  و

نمی بینیم  دست هایی که برای لحظه ای همدردی به سوی ما دراز شده اند  و

نمی بینیم چشم هایی که در حسرت یک لحظه همراهی ما در اشک ماتم شناور هستند ...

و چرا نمی بینیم وجود  خود را که هر روز سنگی شده  و

بر شیشه ی نازک قلبی بر خورد کرده  و آن را هزاران تکه می کنیم ..

چرا نمی بینیم که اگر قلب هایی در اطراف ما وجود دارد که

 از سنگ سخت تر شده  و از شیشه ی دو جداره محکمتر

 بی مهری ما بوده که آن را بدین شکل در آورده ...

از پس تمام این بی مهری ها براساس چه مجوزی

 عشق و محبت و دوست داشتن را از دیگران می خواهیم  ..

 از آنهایی که دلشان را شکستیم  و سکوت سرد تنهایی را مهمان وجودشان کردیم ...

 و بر اساس چه مجوزی فراموش می کنیم تمام پلهایی که خراب کردیم  و

اشک هایی که فرو ریختیم  و

نردبانی که از فلب های شکسته برای صعود خود فرا سا ختیم ... 

و به چه مجوزی  دست قدرتش را به فراموشی می سپاریم ؟

 چرا یاد مان می رود او که ما را به سرای دنیا فرستاد

هرگز به ما مجوز خُرد کردن قلب ها و له کردن احساسات را نداد...

 و به چه مجوزی فراموش می کنیم روز مواخذه  و حساب  را

 و چرا به یاد نگه نمی داریم داد گاه عدل الهی را

 که باید جوابگوی دلهای شکسته  و اشک های فرو ریخته باشیم ...

و به چه مجوزی فراموش می کنیم انسان بودن  و انسانیت خود را ...

و به چه مجوزی ...



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 92/1/27

 

 

دلتنگتم خدا جون...

خدا یا !  خیلی دلتنگتم ... دلتنگ با تو بودن .. با تو حرف زدن و با تو خندیدن .. از تو گفتن و از تو شنیدن ....

دلتنگ روز هایی هستم که تو پا به پای من می اومدی  ... هوامو داشتی و رهایم  نمی کرد ی

در بیراهه ها را ه را نشانم می دادی

 و در ازدحام  تخیلات و ترافیک افکار ،  چراغ راهنمایی برای شناختن خط قرمزها  قرار می دادی

و مسیر عبورم را با نور مِهر خود نشان می دادی ...

دلتنگ روزهایی هستم که تمام دنیای من بودی ...

دنیای  من آنقدر بزرگ بود که سر و ته نداشت ... و برای ذهن کودکی من تو خیلی بزرگتر از آن بودی ...

دلتنگ روزهایی هستم که به هر طرف نگاه می کردم تو را می دیدم ...

گاهی در لبخند مادر بودی وگاهی در چشمان پر مهر پدر  ...

دلتنگ روزهایی هستم که وقتی صدایت می کردم  

 انعکاس جواب تو را در همه جا و همه چیز می شنیدم ... ..

 آنروزها واسطه ای بین من و تو نبود ...یک قلب پر مِهر داشتم و یک جفت چشمان پاکی  که

خود به من ارزانی داشتی.

 با چشمانم در همه ی احوال تو را می دیدم و با قلبم  بزرگیت  و همراهیت را درک می کردم ...

هر چه بزرگتر می شدم تو را و با من بودنت را بیشتر احساس می کردم ....

 وقتی دلم تنگ می شد ...

تو را در بارونی می دیدم که از دل آسمان فرو می ریختی

 تا بشویم و محو کنم دلتنگیها و غصه هایم را در آن ...

 و گاهی که احساس تنهایی می کردم 

عشق به خودت را در من شعله ور می کردی و مرا به سوی سجاده ی  مِهر خود می کشاندی

... تاخلوت کنم با تو و بگویم از  ناگفته های درونم و

 آن لحظه سجاده ام پر از عطر حضور تو می شد

 تنهایی ام را فراموش کرده  و غرق در راز و نیاز با تو می شدم ...

 و گاهی وقتی خزان  هزار رنگ بی ثبات  ، مهمان دلم می شد 

طراوت کلام پر مهر تو بود که خزان وجودم را به بهار بدل می کرد ...

 و گاه زمستان وجودم را با گرمای محبت آمیز سخنانت گرم می کردی  ...

 آن روزها همیشه دستم را در دستان پر مهرت احساس می کردم

 و سر خوش از اینکه تکیه گاهم هستی دربرابر طوفان حوادث روزگار  و چتر حمایتی برایم هستی در برابر بارش های اسیدی

 گناه هان  ...

قلبم را به تو سپرده بودم و چشمانم در غلاف پاکی  و آرامش دیده به سوی تو داشت ....

خدایا ! حالا هم تو همان خدایی ولی من چی ؟

 فاصله افتاده بین ما ... آنقدر فاصله که دیگر صدای تو را از پژواک درونم هم نمی شنو م ...

وقتی صدایت می کنم می دانم تو می شنوی و جواب می دهی  ...

ولی من طنین جواب تو را در هیاهوی سکوت  و سکوتِ صدا گم می کنم ...

 حالا ابرهای غفلت و بی توجهی سایه ای سیاه بر قلبم افکنده و نمی گذارند همراهیت را احساس کنم

.. . احساس تنهایی وجودم را در برهوت کویر در زمستانی سوزناک فرو برده  و

غبار های غفلت ، چشمانم را  از دیدن نورت محروم کرده  و

تازیانه های سرد دوری از تو سرم را به زیر برف نشسته بر شن زار کویر فرو برده  و

هر از چندی که با نسیم لطف تو  ابرهای تیره به کناری رفته  و

گرمای وجودت را در سر زمین یخ زده ی دلم احساس می کنم 

جوانه ی امید به  بودن دوباره ی با تو در وجودم سبز می شود  .. .

 ولی افسوس که نا امیدی مکرِ شیطان ،  جوانه ام را سر می بُرد   و

زمستان یاس و نا امیدی را مهمان دلم می کند ...

 خدایا !  در این یخبندان وجودی ، دلم تنگ دست های  گرم و چشمهای مهربون توست ...

خدا یا ! مثل اون قدیما  هوامو داشته باش ، دستم را بگیر  و مرا به حال خود وا مگذار ...

خدا یا ! می دونی که دوستت دارم  ....  کمکم کن تا ثابتش کنم ...

 نمی خواهم در  هم همه های گنگ  زمانه به فراموشی سپارم صدای رسای تو را  و

در سراب توهمات گم کنم وجود حقیقی تو را ..

خدایا ! امیدم به باران  رحمت و غفران توست  ....

الهی ! طبیعت را با باران رحمتت زنده می کنی  و

 می شویی  سیاهی های و شوره زاری زمین را  و می رویانی جوانه های زندگی را از دل سرد و

یخ زده ی آن ....

 الهی ! دل کویری و شوره زار من هم نیاز به باران غفران تو دارد ...

 غبار های تیره ی چشمانم ر ا با باران مغفرت خود پاک کن  و

بر سیاهی های قلبم از وجودت ببار تا دوباره درک کنم وجود و همراهی تو را ...

 پاک شوم از هیاهوی درون  و بشنوم صدای دلکش تو را ....

 خدا یا ! دلتنگ دیدن مهر و محبت تو هستم ...

و سجاده ی نیاز من این روزها  عطر حضورت را به تمنا نشسته است ....

خدا یا !  با چشمانی پر از اشک  و دلی خسته از این همه دوری  تو را می خوانم و

تو را صدا می زنم .... دوستت دارم  .. می خواهم وجودم غرق در صفا و صمیمیت تو شود .. .

الهی ! زنگارهای غفلت را از وجودم پاک کن  و چشمم را مجددا لایق دیدن نور وجود خود قرار بده ...

خدا ی مهربانم !  این روزها دلم بیش از هر زمان دیگری برایت تنگ شده .. ..

دلتنگتم .. دلتنگ با تو بودن  و با تو حرف زدن ...  دلتنگ از تو گفتن و از تو شنیدن ...

 

 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 92/1/25

 

این روزها کبوتر دلم بد جوری هوای بقیع را کرده....

از پشت حصارهای بلند قفس تن ،

 اشک ریزان رهاییش را به سوی مدینه و بقیع می خواهد ...

                    تمنا و تقلایش را تاب نمی آورم

 و پنحره ی قفس تن را برای رهاییش می گشایم

 و اوج پروازش را در آسمان آبی آرزوهایش با اشک حسرت به تماشا می نشینم ...

بال زنان و اشک ریزان خودش را به گنبد سبز خضراء می رساند .. .

                             السلام علیک یا رسول الله     

جایی که خیلی لز مشتاقان و دوست داران جضرتش دل خود را

با طنابی از عشق به آنجا گره زده اند ...

از آرامش گنبد سبز آرام می گیرد  ...

 به دورش می چرخد و ملتمسین دعا را یاد می کند ...

اشک می ریزد و با یک دل ِ پر نجوا می کند ...

            از غربت و غریبی مدینه  ...

 از در و دیوارهای گریان و

کوچه های محو شده در تعصب قوم حاکم شکایت می کند  ...

 از دلتنگی هایش می گوید و روضه ی  حضرت زهرا (س)  را زمزمه می کند ...

دلش برای بقیع بی تابی می کند ...

 رو به سوی آنجا پر می گشاید ...

ولی سنگینی غم و غربت آن محل بر دلش سنگینی کرده  و توان پرواز را از او می گیرد ...

وقتی به یاد پهلوی شکسته ی زهرا (س)  و دستان ناتوان او می افتد ...

                  بالها را فراموش کرده  ،

افتان وخیزان  و با قلبی مجروح خود را به بقیع می رساند ...

         السلام علیک یا ائمه البقیع

یک دنیا عشق و محبت  ... یک دنیا عظمت و بزرگواری  ...

 و یک دنیا غم و غربت در این جا نهفته است  ...

 اشک امانش را می برد  ... قرار خود را از دست می دهد  ...

 با کبوتران بقیع هم آوا شده  ، سرود مظلومیت اهل بیت می سراید ...

 با اشک خود می شوید  محل دفن ائمه ی بقیع  را  و

با سوز دل خود روشن می کند شمع وجود را در کنار تربت پاک آنها ...

 این همه مظلومیت وظلم  ، بی تاب و حیرانش می کند ...

 دیوانه وار به گوشه گوشه ی بقیع سر می زند  ...

 تا یادگار های رسول خدا (ص)  را در اوج غربت پیدا کند

 و در کنار تربت هر کدامشان اشک چشم است  که حرف می زند و نجوا می کند ....

 با قلبی آکنده از درد و چشمانی سر شار از اشک به

 دنبال دُر دانه ی رسول  خدا می گردد ... نمی یابد

حیران تر از قبل سراغش را از کبوتران دیگر می گیرد  ...

سکوت و بغض نهفته در آوای آنها خبر از بی خبری  می دهد ...

در بقیع دیگر نیازی به مداح و روضه خوان نیست

 که پنجره های عنادی که بر کنار بقیع زده اند ،  خاک و کبوتران آن سرزمین  که نه ،

 خود بقیع روضه ی مجسم  است  ...

ساعت ها با قلبی آکنده از درد و غم ازغربت این عزیزان خفته در بقیع ،

 گوشه و کنار  آنجا را چرخ می زند

 و با گلاب چشم می شوید دل حیران خود  در این مصائب را ...

گاه که کبوتران را از بقیع می رانند...

به پشت پنجره ها آمده  و اشک دل را بر روی خاک سرد تعصب می ریزد ...

کبوتر دلم در آن غربت و غریبی دیگر تنهاییش را فراموش کرده

 و در تنهایی عزیزان خفته در بقیع حیران شده   و سرود غم می سراید ...

             چقدر آرزوی آمدن به این سرزمین را داشت ...

می گویند وقت باز گشت کبوتران مهاجر است  ...

 ولی او باز گشت را نمی خواهد  ...

او آنجا را آن سر زمین را می خواهد ...

 بودن درآن مکان روجش را آرام می کند ...

می خواهد آنجا باشد

 تا تاریکی شبهای آن مکان را با چل چراغ اشک های خود روشن کند ...

 می خواهد آنجا باشد و

با با ل زدن خود اندکی از گرمای خورشید تابیده بر آن محل را بکاهد ...

و با سایه ی خود سایه ساری باشد بر یادگار نهفته ی پیامبر در آن مکان ...

می خواهد سکوت آنجا را با فریاد خود بشکند...

 و با خون دل روضه ی غربت اهل بیت را بخواند ....

او محفلش را پیدا کرده و می خواهد در غربت و غریبی آنجا گم شود  ...

 تا دیگر مجبور به بازگشت به قفس تن نباشد ...

 خدایا کبوتر دلم بی تاب مدینه و قبر ستان بقیع شده...

مجنونی شده که لیلیش را ، عاشقی شده که عشقش را  آنجا می یابد .. .

و بی پناهی است که پناهش را آنجا یافته ...

گم شده ای است که خودش را در خاکهای بقیع پیدا کرده ...

و گم کرده راهی است که روشنایی مسیرش را در نور خفتگان آنجا یافته است ...

او روحش را در خاک بقیع جا گذاشته ....

خدایا ! این خواسته اش را بر آورده ساز  و محفل آرامشش را در کنار بقیع قرار بده ... 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 92/1/24

 

 

نور چشم پدر بود و آرامش بخش او...

 برق چشمانش محو می کرد آثار خستگی را از روح پدر  و

لبخندش نشاط بخش خاطر آزرده ی پدر می گردید ...

در کودکی دست تقدیر سایه ی مهر مادر را از سرش برداشت

  و او را به دست رسالت سپرد ....

روزهای عمرش در اوج روزهای سخت رسالت پدر طی می شد ..

و وقتی روح پدر بزرگوارش از لجاجت و عناد قوم آزرده می شد

  و جسمش از خار کینه توزان  دوران مجروح می گشت

محفل امنی می گشت برای آسایش  و آرامش پدر

و اشک خود را در مرهمی  از عشق می گذاشت که ترمیم کند زخم های روح  و جسم او را ...

برای انتخاب همسر از میان تمام دلدادگانش ساده ترین و پاک ترین را انتخاب کرد ..

مایه ی خیر وبرکت بود بر امت رسول ...

 در شب عروسی لباسش را  می بخشد  تا شاد کند دلی را  ،

روزه می گیرد تا ببخشد غذایش را

  با گردنبند مِهر خود آزاد می کند بنده ای را

 و به مقصد می رساند مسافر در راه مانده ای را ....

برای او دنیا خیلی بی ارزشتر از آن بود که بخواهد به آن فکر کند

 و پایبندش باشد ولی پاک بودن برایش  

آنقدر مهم بود که از آمدن جلوی نابینا نیز اباء می کرد ...

وقتی امیدش ... تمام زندگیش در بستر بیماری افتاد ..

فکر زندگی بودن بدون پدر آزارش می داد ...

 نمی توانست که باور کند باید روزگاری را که در پیش دارد بدون پدر سپری کند ..

روزگارش شد گریه از دردی که در پیش دارد  وگریه بر فراق پدر ...

 زمانیکه رسول خدا مژ ده ی رسیدن دخترش را به خود بعد از مدت کوتاهی داد

 لبخند رضایت بود که بر لبانش نشست و اشک حسرت  از دوری پدر را از چشمانش  پاک کرد ..

بعد از پدر دید بی مِهری امت پدرش را بر همسر وخانواده اش ...

 که چه گونه در اوج زبونی وغفلت وضلالت رها کردن رهبری جامعه را

 و فراموش کردند سخن پیامبر و انتخاب خدا را در مورد امامت

و برگزیدند آنچه را که خود می خواستند ...

روح خسته اش از این بی مهری ها خسته تر می شد ..

تا حال مادر رسالت بود و بعد از این باید حامی امامت می شد ...

 باتمام وجودش از ولی جامعه دفاع می کرد

 و با سخنان غراء خود مردم را به عهدی که با رسو ل الله بسته بودند یاد آور می شد ..

 خطبه ی فدکیه اش در دفاع از ولیِ جامعه در تاریخ ماندگار گردید ..

او که گل خوشبوی رسالت بود و یاس پیامبر  و همسر ولایت و مادر امامت ...

 دشمن زبون قدر ش را ندانست و وجود با برکتش بر جامعه را ندیده گرفت ....

و در آتش قهر خود جسمش را اسیر در و دیوار کفر و نفاق کرد ...

گل نشکفته اش ر ا از او گرفتند و جسمش را مجروح تیغ عناد روزگار کردند ..

فاطمه (س) دلش ار این همه بی مهری شکسته شد ...

 او که تقدیس شده از سوی خدا  بود ... اینطور مورد بی مهری نفاق وکینه قرار گرفت ..

درد در وجودش غالب گشت  و روح آزرده اش ماندن در این دنیا را تاب نیاورد ..

عشق رسیدن به پدر بود که او رادر بستر بیماری دلداری می داد ...

اشک از تنهایی ولیش می ریخت و بر ریختن خون حسینش به نا حق گریه می کرد ..

دیگر تاب تحل این همه نفاق و بی وفایی را نداشت

 عشقش را به خدا ... حسینش را به دست زینب  وگلهای وجودیش را به دست خدا سپرد  ...

  و در پس اینهمه زجر و عذاب  که از منافقان دوران دید دیگر تاب تحمل زندگی را نداشت ..

با جسمی مجروح از ضرب کین و پهلویی شکسته از تیغ نفاق ...

 چشم را به روی آغوش  پر مهر پدر گشود . ..

لبخند رضایت از الحاق به پدر در پس این همه زجر  زد...

بهار  را برای آن نامردمانی که بهار زندگیش را خزان کرده بودند گذاشت

 آرام گرفت ... گل یاس پیامبر برای همیشه در آغوش پدر آرام گرفت و راحت شد ...

راحت شد از این همه درد وفریب ونفاق وعناد .... 

 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 92/1/22

 

 

سالیانی است که  هر از گاهی به مناسبت تولد و

 جشنی کو چه های شهر مان را به یادت چراغانی می کنیم ...

 آویز های گل به در ودیوار زده ، شیرینی و شربت پخش می کنیم

 تولدت را جشن می گیریم و به انتظار آمدنت سرود دل می سراییم .

 و هر هفته به امید آمدنت کوچه پس کوچه های دل را چراغانی می کنیم ...

 دستمال خوشبویی از دعا بر داشته با گلاب چشم معطر و نمناک کرده

 و بر قلب غبار گرفته ی خود می کشیم ،

 قلب را جلا داده و برق می اندازیم تا لایق حضور تو گردد ...

چشمانمان را با اشک توبه می شوییم تا مه ندیدن تو از آن محو شود ...

آقا جونم ! خسته ام  ..... خسته ام از این دنیای یخ زده ی بی روح ...

خسته ام  از بهاری که در دلش خزان دارد ....

از این دنیای راکد خسته شده ام

 و چشمانم در کوچه های بی قراری به دنبال تو می گردد ...

 گرمای وجود تو را برای دلهای یخ زده امان و زمین سرد و سنگین می خواهم ....

 آقا جونم ! ابرهای غفلت و فراموشی ما که مانع از  دیدن خورشید وجودت می شود

 به لطف خود کنار بزن و رخ بنمای که تشنه ی دیدار تو هستیم ......

 سکوت سرد و سنگین روحمان را با آمدن خود بشکن و روح بی قرار مان را آرام کن ...

نگذار که گل های انتظار وجودمان در مسیر نا امیدی قرار گرفته و پژمرده شود ...

چشمهای منتظرمان را بیش از این به انتظار دیدن رویت روانه ی کوچه های بی قراری نکن ..

آقا جونم  ! هر روز به انتظار اینکه آخر هفته می آیی

خانه ی دل را با دعای عهد تو آب  و جارو  می کنم

 تا بوی خوش انتظار مرا دیوانه ی حضورت کند

 و هر روز قطره ای از گلاب نابی که از عشق تو ذره ذره در قلب خود ذخیره کرده ام را به وجودم می زنم ...

 تا سر مست آن شده خواب غفلت به چشمانم نیاید ...

عصر هر پنج شنبه که میشه

 دلتنگ از ندیدن رویت سرم را به روی شانه ها ی غروب می گذارم

و نجوا می کنم عشق به تو و انتظاری که سالها  از پی دیدن تو آرام وقرار  را از من گرفته ...

 من می گویم  و غروب با رنگ دلتنگیش با من همراهی می کند ...

 انگار او هم از درد فراق تو می گوید و سرود غم می سراید  ....

می ترسم فردا شود و جمعه ی دیگر بیاید و به انتها برسد و این اتتظار من به پایان نرسد ...

دیگر طاقتم  تمام شده است

 آرام و قرار  را از دست داده و شوق آمدنت شب و روز  ، مرا به کوچه های بی قراری  انتظار می کشاند ...

به این اتتظارم جواب بده  و کوچه های بی قراری دلم را با نور وجود خود چراغانی کن ...

 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 92/1/22

 

اولین حرف الفبایی که یاد گرفتم "الف" بود و بعد هم حرف  "ب "

و  اولین کلمه بابا بود که نوشتم بر دفتر قلبم ... و حک کردم سادگیش را و با هم بودنش را بر وجودم ...

و اولین جمله ای که مغزم آنرا تحلیل کرد و فهمید عمق آنرا  ، بابا آب داد بود ...

در عالم بچگی وقتی بابا را بخش کردم .

یاد گرفتم که از دو بخش با +با تشکیل شده است ...

بابا را بزرگ دیدم در عین سادگی ... عظیم دیدم  در عین کوچک نوشتن ...

هر چه بزرگتر می شدم می شناختم  رازهای وجودیش  را ...

 فهمیدم که او فقط آب و نان  نداد

 مهر و محبت بود که به خانواده در قالب آب و نان می داد ...

لطافت عشق بود که در دست های زمختش می گذاشت و آن را نثار قلب های ما می کرد ...

وقتی دسته  هایم را می گرفت

 زبری دست هایش لطافت روحش را به من یاد آور می شد ..

چشمان خسته از کار روزانه اش نوید می داد به من امید به آینده را ...

و لبخند زیبای روی لبهایش شوق بچگی را در من تشدید می کرد ...

 ولی آن وقت نفهمیدم چرا لبخند هایش همیشه کمرنگ بود ...

ولی حالا می فهمم که  در پس

آن نگاه خسته  او افق آینده ی مرا تر سیم می کرد ..

و وقتی من می خندیدم

 خنده ی کمرنگ او از این بود که نکند روزی دست سرد روزگار خنده را از لبان من محو کند ...

چین های روی صورتش و ابروان گره خورده ای که او را به عالم خود می برد. ..

نگرانی از آینده ی من بود ...

 او به این می اندیشید که چه گونه گذر خواهم کرد در این حوادث روزگار ...

  در پی طوفانهای سهمگین عواطف واحساسات ... از پس گر گان گوسفند نما ...

 سراب های واقعیت نما  .. نورهای دروغین خورشید نما  ...

چه گونه  خودم را سالم به ساحل آرامش خواهم رساند  ...

وحال می فهمم راز سجاده ای که  می گشود  از پس آن چهره ی متفکر ..

وقتی دستانت را بر سجاده ی عشق رو به  آسمان نیاز می دیدم ...

 به این می اندیشیدم

که تو در این دل شب از خدا چه می خواهی  که اینطور خالصانه نجوا می کنی ...

و حال می فهمم که

 اشک تو در آن دل شب برای خاموش کردن آتش مسیر گذر من از این دنیا بوده است  ...

 تو اشک می ریختی و دعا می کردی  که روحم  از آتش حوادث روزگار به دور باشد ...

طنین خوش سلام های بعد از نمازت به " ابا عبد الله " هر گز از گوشم  خارج نمی شود

و حالت عرفانی آن لحظات را فراموش نمی کنم ...

عشق تو در سلام دادن  مرا عاشق امام حسین (ع)  کرد ...

و سوزی از فراق که آن لحظه در صدایت جاری میشد  ...

شعله ی عشق به امام حسین (ع)  را در من شعله ور می کرد ...

می خواهم بر گردم به دوران کودکی به معلمم بگویم  : بابا فقط آب ونان نداد  ....

بابا جوانیش را داد تا من رشد کنم ... قدش را خمیده کرد  تا من راست قامت شوم ..

اهل بیت را در پاکی قلبش و رسایی کلامش گذاشت  تا من عاشق آنان شوم ...

سوی چشمانش را داد تا من چراغ راه خود را پیدا کنم ...

 بگویم : بابا از دو بخش کوچک با +با  تشکیل نشده است ..

بابا تشکیل شده از یک دنیا  عشق .. محبت  ... دوست داشتن  و فداکاری ...

بگویم بابا فقط آب ونان نداد ،   بابا تمام عشق جوانی و روزگارش را داد ..

می خواهم دوباره بخش کنم بابا را  و حک کنم آنرا برقلبم ....

 بخش کنم انرا آنطور که دیدم و لمس کردم ...

بخش کنم بابا را با تمام عظمت و بزرگیش ....

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 92/1/21

 

در تقسیم کار و تلاش و پویای

و سکوت و آرامشِ رویایی با پوششی سیاه ،

شب آرامش و سکوت را برای خود بر گزید ...

علت انتخابش را آرامش و سکوتی دانست

که می توانست به دلهای خسته و نگاه های مضطرب هدیه بدهد

 و در جواب اینکه : پوشش سیاه تو ،  دل ها را به تنگ می آورد گفت :

 آنقدر زیبایی های خیره کننده ی ستاره ها را بر آن می نشانم

 و ماه را به مهمانی شان فرا می خوانم 

آنقدر آرامش بر آن می ریزم که هیچ کس سیاهی پوششم را نبیند و همه غرق در زیبایی آن شوند ..

شب دلخوش بود با انتخابش ...

 وقتی دلهای عاشق را می دید که سجاده ی عشق خود را در دل او می گشایند

تا با معبود خود به دور از هیاهوی  روز در خلوتی عاشقانه به راز و نیاز بپردازند ،

 اشک شوق خود را به دست ستارگان می سپرد تا بر سجاده ی عشقِ عاشق ریخته و

آن را رویا یی تر کنند ...

شب وقتی آوای خوش موذن را در یاد کردن بزرگی ( الله )  بر گلدسته ها  ، در اذان عشق 

و در دل سکوت خود می شنید  و می دید که این آوای روح بخش چه گونه همه را به تسبیح وا میدارد ...

 اشک شوق می ریخت و تسبیح گوی (الله) می شد...

اما از وقتی دست  پسر بچه ی واکسی را دید

 که در هنگام شب خسته  و سیاه از کاری روزانه

 رو به آسمان بلند کرده  و با صورت واکس خوره ی روزگار ش

 با چشمانی از اشک که می خواستند سیاهی گونه هایش را بشویند ولی نمی توانستند

 فریاد می زد :  خدایا ! آیا سهم من از این روزگار این است ؟ دستانی سیاه  و دلی شکسته ؟...

دلش گرفت و  همرا با گریه ای دل سوز پسرک گریه کرد ...


وقتی دخترک گل فروش را دید که بعد از یک روز دوندگی در سر چهار راه ها

 گل های پژمرده اش را در دست گرفته

 به آسمان خیره شده و در آرزوی داشتن یک ستاره

 اشک حسرت بر دامان سیاه شب می ریزد گریه کرد ...

وقتی چشم های مادر تنهایی را  در کنج اتاقی

که اشک خود را دور از چشم دیگران به دامان شب می سپارد

 تا روشن کننده ی اتاق تاریک پسرش باشند و  شب او را زیبا کنند ،

پسری که مدت هاست او را تنها گذاشته و رفته ، گریه کرد ...

شب وقتی دید شمع از حیرانی پروانه و تنهاییش به ستوه آمده

و بر بالهای سوخته ی پروانه اشک می ریزد گریه کرد ...

شب وقتی دید عده ای نردبانی از غرور و فخر و پول  ساخته 

دست به آسمان می رسانند و

 ستاره ها را برای خود چیده و سهم آن دخترک گل فروش را از او دریغ می دارند گریه کرد ...

 شب وقتی دید سیاه قلبان  از پوشش سیاه او استفاده می کنند

 تا از نفرت و کینه ی خود آتشی آماده کرده

 آنرا در دشت شقایق  گذاشته  ، تا شقایق ها را پر پر کنند 

و کبوتران سکنی گرفته در آرامش دشت را به کام مرگ بفرستند گریه کرد ...

وقتی دید صیاد روزگار  ، قناری ها را به جرم خوش آواز بودن  در شب سر می برد

 و بالهای کبوتران عاشق را چیده و در قفس تنهایی اسیر می کند  گریه کرد ...

شب وقتی دید دلهای خسته او را می خواهند

تا در تاریکی او سر به زانوی غم گذاشته و

بغض های نهفته ی خود را وا کنند گریه کرد ..

وقتی دید ستا ره هایش تاب وتحمل خود را  از این همه بی تابی از دست داده

و در اشک چشمانشان رفتن شب  و محو شدن خود در روشنایی روز را می خواهند

 تا ساعاتی نبینند این صحنه های دلخراش را ، گریه کرد ...

شب  از وقتی همدم دلهای تنگ و چشمان گریان و دست های نیازمندی شد

که هیچ همدل و یاوری را برای خود نمی دیدند گریه کرد ...

شب هم اشک ریخت و گریه کرد ...

بر روی دل تنگش پرده ای از ابر کشید

 و اشک های خود را به دست ابر ها داد تا بشویند صورت سیاه پسر بجه ی واکسی را

 وپاک کنند اشک حسرت از چشمان دخترک گل فروش را ...  

 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 92/1/20

 

 

خسته بود... قلبش سنگینی می کرد ...

 به دنبال همدلی می گشت که حرفهایش ... ناگفته هایش ...

 غصه ها و دلتنگی هایش را به او بگوید ...

شنیده بود که اگر غصه هایت را به آب بگویی او برایت می برد و بی غصه می شوی ...

کنار رود نشست . سفره ی دلش را پهن  کرد ...

  هنوز سخن شروع  نکرده بود که رود به خروش آمد و دیوانه وار راهی دشت تشنه شد ...

 دستانش را داخل آب فرو برد  ماهی کوچکی را در آب داخل دستانش جای داد...

 و برایش گفت رازهای درونش را ..

اشک دلتنگی هایش نگذاشت بی قراری ماهی از شنیدن غم هایش را ببیند ...

و در پس پرده ی اشک جسد بی جان ماهی را در دستان خود دید ..

دلش گرفت .. بغضش تر کید ... بی صدا فریاد زد : ای خدا !  همدلی برای من تنها  نیست ..

 نگاه پر دردش را به افق خیره کرد ...

 در برابر چشمان خسته اش کوه  را فرو رفته در مه دید ....

یک دسته ی بزرگ از قاصدکها را جمع کرد  و

 درون کیفِ رویاهایش گذاشت و با کوله بار دلتنگیش به سوی کوه روانه شد ...

 به هرسختی بود خود را به بالای قله رساند ...

در این بالا هیچ چیز پیدا نبود ... مه همه چیز را در خود فرو برده بود ...

چه رویایی بود اینجا ... دستش به ابرها می رسید ...

  از فراز کوه داد زد .. فریاد زد و گره عقده هایش را وا کرد ...

 دلتنگی هایش را گفت .. .غصه هایش را یکی یکی  بر شمرد ...

کوه تحملش را از دست داد و باز تاب کرد این همه غصه را ...

آسمان از قصه ی تنهایی او به خروش آمد ... فریاد خروشش در دل زمین پیچید ...

 آسمان تاب تحمل این همه دلتنگی را نداشت همراه با اشک چشم های او گریه کرد ...

 قطرات باران گونه هایش را نوازش می داد و اشک دلتنگی را از  چشمانش می شست 

او بی چتریش را در زیر باران فراموش کرده بود ...

 همدلی نداشت در این  دنیا ... چتر را می خواست چه کار ...

آنقدر گریه کرد تا کم کم آرام شد ... کیف رویاهایش را باز کرد ...

 یکی یکی قاصدکها را بیرون آورد ...

 در گوش هر کدام از آنها یک آرزوی خود را زمزمه کرد ...

  و هر کدام را در کف دست گذاشت و رو به سوی آسمان فوت کرد ...

 قاصدکهایش بالا رفتند ... اینجا آرزوهایش به خدا می رسید ..

صدایش را خدا می شنید ... و خدا همدم تنهایی هایش شد ...

در این بالا مه تمام غصه هایش را در خود گرفت ...

 و از جلوی چشمانش محو کرد ... سبک شد  و آرام  ...

در آن اوج تنهایی حسی او را تکیه  داد به بزرگی که بزرگتر از او نیست ...

 قادری که قادر تر از او نیست ...

 وجودش از این احساس همدلی غرق در آرامش شد ...

همانجا دراز کشید ...

 چشمانش را به آسمان آبی دوخت که رنگین کمانی از عشق را بالای سرش قرار داده بود .. .

چه لذتی داشت تنها بودن بر بروی کوه ...

 جایی که او بود ،کوه بود و آسمان وخدایی که همه چیزش بود ...

در اوج تنهایی همدلی پیدا کرد از جنس نور ...

چشمانش را آرام بر هم گذاشت تا ثبت کند خاطرات ناب این لحظه را برقلب خود ....

 و دعا کرد همدلش هیچ وقت تنهایش نگذارد ...

چه آرامش بخش بود داشتن همدلی از جنس نور ...

 

 



   1   2   3      >
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 49
بازدید دیروز: 64
کل بازدیدها: 225255