قیمت سرور خرید سرور قیمت سرور اچ پی قیمت رم سرور قیمت هارد سرور قیمت لپ تاپ قیمت لب تاب قیمت نوت بوک قیمت لپ تاپ ایسوس قیمت لپ تاپ لنوو قیمت لپ تاپ اچ پی قیمت لپ تاپ ایسر قیمت سوئیچ سیسکو قیمت مودم دی لینک قیمت مودم تی پی لینک لپ تاپ قیمت مادربرد قیمت یو پی اس فروش یو پی اس قیمت پرینتر قیمت دوربین مداربسته قیمت پرینترهای اچ پی دوربین مداربسته قیمت گوشی موبایل قیمت پاوربانک قیمت گوشی سامسونگ قیمت هارد اکسترنال قیمت هارد اس اس دی قیمت فلش مموری قیمت باتری لپ تاپ
سفارش تبلیغ
صبا

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 93/1/31

 

 

مادر یک کلمه نیست .. دنیایی از معناست حقیقتی پویا ..

 به لفظ مادر است و به عمق ترکیبی ازمعانی آرام بخش می باشد ..

مهربانیست که مهربانی را درس می دهد و

 صبوری که صبر را به تعظیم فرا می خواند ..

 در دل جمع اضداد دارد و به رخ تک صورتیست آرام و گاه خسته ...

در دلش طوفانیست از امواج های پی در پی آینده ی دریای زندگی تو

که گاه چینی از ابهام را بر چهره اش می نشاند و

گاه لبخندی بر گوشه ی چشمانش حک می کند ..

گاه فروغ را از چشمانش گرفته و

گاه چونان آتشفشانی از درون در فکر ذوب مشکلات راه زندگی توست

و تو تنها از این دریای طوفانی ساحلی می بینی که

آرامش دهنده ی نگاه خسته ی توست ..

 به گاه راز و نیاز با معبود خلوتگهش می بینی و

سجاده ی گشوده و قامتی به سپیدی صداقت یاد داده ..

 در حالیکه در سکوت خاموش لحظه های معنویش غوغایی بر پاست ..

اشک های بی شمارش تسبیح دلش را پخش در سجاده ایی می کند

که عطر طراوت زندگی تو را از خالق مهربانی ها می خواهد

بر یاس هاس سجاده اش شبنمی ماندگار از دعا می نشاند

تا تضمینی باشد بر سلامت تو و پویایی زندگیت ..

به سختی های زندگی بر روی غم درونش پرده ای ازلبخند می گستراند

 تا غم وجودش ،وجودت را غمگین نسازد و طراوت بهاری لبخند را از لبانت نگیرد ...

خود خسته ایست که آرامش وجودش ، زیبایی کلامش ، نگاه مشتاق و

 سکوت هزار معنایش فکرت را به عمق گهواره ایی از

 اطمینان و آرامش سوق می دهد که لالای بی صدایش

 فریاد های خستگی وجودت را برای لحظاتی به دست فراموشی می سپارد ..

وجودش خورشیدیست که گرما بخش سر زمین دلت می شود

و همچون ماهی همه عمر مهتاب شب های تاریک زندگیت می گردد

 و تک ستاره ایست از امید که هیچ گاه غروب تلخ ندارد

و سوی چشمانش را به هزار طریق ممکن شمعی می کند تا

امیدت نا امید نشده و کبوتر امید را در آسمان زندگی گم نکنی ..

 دریای پر تلاطم وجودش گهواره ی آرام رؤیاهای تو قرار می گیرد

تا افق ساحل امید را فراسوی نگاهش به عشق دریابی ..

 مظهر عشق است و سنبل صبر ..

روزگار جا پای عبور سخت خودش را بر کنار چشمانش ماندگار نموده

و سیاهی موهایش را به یغمای  روزها برده

و گرد سپید گذر عمر را بر گیسوان مهرش به ظرافت تمام پاشیده ..

 به پاس تمام سالهایی که جوانیش را با عشق به پایت ریخت

ثانیه ایی از مهر را به قابی از لبخند به او هدیه بده .... . 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 93/1/29

 

 

تنها صدای تیک تیک ساعت همدم لحظه هایی می شود

که انگار هرگز نمی گذرند و عقربه ها در انتظار ثانیه های بی قرار درجا می زنند ..

درد ، خواب را از چشمان زیبایش ربوده و بر چهره ای آرامش اضطراب خود را

پاشیده و گیسوان مهرش را به تاراج بی مهری خود برده و

 بر کنار چشمان دریاییش رد پایی از گذر نرفته ی خود به شیارهایی از درد عمق جانش بر جای گذاشته است .

در زخم نگاه های دیگران می خواند قصه ی تلخ رفتن خود را

 و بر قامت خمیده ی پدر حس می کند شکنندگی بغضی سنگینی که روزها را

باید به نظاره ی پرپر شدن گل زندگیش بنشیند و

در سکوتی از درد و مرگ زجر کشیدن بی صدا و مرگ تدریجی بوستان زندگی را

 نظاره گر قلب هزار تکه ی خود شود ..

در لابه لای دعاهای مادر می بیند تسبیح چشمانش را که رنگ خون گرفته

و ملتمسانه نجات فرزندش از چنگال مرگ را با اشک خون می خواهد

 و او آرام گریه می کند پاسخ  اشک لبخندهای  نیمه رمق خواهرش که

 چگونه غروب را بر چهره ی غمگینش ماهرانه به اشک شب نقاشی غم می کند ..

 پنجره ی نیمه باز و حرکت پرده در دست نسیم

وجود خسته اش را سبک می کند برای رهایی از درد و

هم پرواز شدن با کبوتر آسمان آبی رهایی ..

و چه سر سختانه مقاومت می کند آخرین برگ درخت

در مقابل وزش بادهای دهشت و نالان و

شاید برگ تنها نمی خواهد امید دل گنجشککی را نا امید کند

و شاید نشان از پذیرش مهر خورشید بر تن رنجور خود دارد

و شاید تنها امید درخت برای ایستادن ، وجود همان تک برگی است که از تمام

آرزوها برایش مانده و چه سخت است تحمل تمام این درد ها بر شانه ی نحیف

یک برگ تنها ...

خورشید در پشت ابرهای دلتنگی چشمان گریان خود را مخفی می کند

 و صدای شکستن بغض آسمان و ناله بر هم خوردن پنجره شاید می خواهد

در خود محو کنند ناله ی درخت از افتادن آخرین برگ امیدش

و او هم هم آوا با باران می ریزد آخرین قطرات را بر سوزش درد درون

تا شاید خاموش شود شعله های کشنده اش

و آرام گیرد جانش در بالهای کبوتر مهربانی در آسمان بی انتهای آبی  ...  

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 93/1/28

 

 

سوت ممتد قطار از نزدیک شدن ایستگاه آخر میگوید

 و من مسافر کوپه ی قطار زندگی باید آماده ی پیاده شدن در ایستگاه ابدی باشم

با کوله باری از داشته ها و انباشته ها ..

در کوله بار سنگین عمرم به بی نهایت ثانیه های از دست رفته اندوخته هایی

از غم و شادی ، زشت و زیبا  و بد و خوب را دارم ..

 تضادها را ماهرانه کنار هم جای داده ام که این از خصلت آدمیزاد است ..

 اما کوله بارم نگاه تو را کم دارد..

گاه دسترنج سالیانی از عمر خود را به سوزش آهی که

 از دلی بر آوردم خاکستر کردم

 و گاه بلورهایی که با هزار زحمت از عمق روزهای روزه داری و

 شب های سکوت به اشک نیاز به دست آوردم

به امواج شکستن قلبی که من مسبب آن بودم شکستم و از دست دادم

و گاه دسترنج خود از سالی عبادت و اطاعت خالق را به غیبت و تهمتی ناروا

در کوله بار دیگری قرار دادم و خود را از آن محروم کردم ..

 روزهایی بر گذر آب در جوی روزگار نشستم و دیدم رفتن ساعت ها و روزها

ولی افسوس که فراموش کردم رفتن خود را ...

در مسیر زندگی گاه بر مرکب رهوار جوانی قله های غرور را فتح کردم

و گاه پای بسته در مردابی ندای استغاثه  را به اوج عرش رساندم ..

و در کویرش گاه تک درخت خسته را پناه گرفتم

و به آسمان پر ستاره اش چشم امید دوختم و

 گاه تازیانه های نامهربان خورشیدش را تسلیم شده چوبی خشک و نا امید گشتم  ..

در مسیر بندگی گاه ریسمان های از عشق و مهر بافته

و دخیل پنجره ی مهرش نموده و به گلدسته های اجابتش چنگ توسل زدم

و گاه در مه فراموشی فرو رفته

 خالقم را از یاد برده و دهشت دوری از او را سایه سار قلب تنهایم کردم ..

فراز و فرود هایی را پشت سر گذاشته و

تا انتهای زمان بودنم ، دست انداز های جاده ی زندگی را پیش رو دارم 

اما در تمام این روزها به دنبال نگاه تو بودم

در کوچه پس کوچه های زندگی بی قرار آمدنت ..

به بوی هر اسپندی در غروب جمعه نگاه را به افق دور دست می دوختم

 تا سوار سبز پوش رؤیاهای کودکیم را در آسمان آبی سوار بر مرکب عدالت ببینم ..

ترسیم می کردم چهره ات  را در ذهن کنجکاو خود

 ولی هرگز نتوانستم بکشم در ذهن خود تصویری از نگاه مهربانت را ..

آنچه که مرا به بر داشتن کوله بار زندگی امیدوار می کند ..

مروارید صدف انتظار توست که با عصاره ی عشق آن را در قلبم جای داده

و به اشک چشمانم در هر غروب شفاف نگهش داشته ام

و در این میان از پس سالها انتظار

 کوله بار سفرم ، زندگی و دنیایم و قلب منتظرم نگاه تو را کم دارد ... 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 93/1/27

 

 

در کنار سکوت مبهم باران به آوای حزن بلبل در دور دست ها و

 به اشک قناری در قفسی سرد و متروک گوش جان داد..

لبهای تشنه ی کویر و نگاه مضطربش به آسمان را به عمقی از دردِ جان معنا کرد ..

آرامش ظاهری ماه در دل آسمانی خفته و سوی ستارگان پراکنده و هراسان

 اشک شمع را بر جامی از تنهایی فرو ریخت ..

و او در جاده ی انتظار به انتظار بی پایان چشم را رصد آسمانی کرده

که روزی جولان بالهایش بود و چه ماهرانه صیاد روزگار

تیر اسارت را بر قلبش فرود آورد و در زخم بالهایش نگاه مهرش را برید ..

بالهایش را چید و آسمان آیبش را محو در پرده ی سیاه شب نما کرد

و قفس را مهمان سرد رؤیاهای خاموشش نمود ..

 و او هر روز شخم می زند افکار خویش را و بذر می ریزد در دشتی بایر

آنجا که مترسک های چوبیش هر روز فرا می خوانند کلاغان دشت فراموشی را ..

 به انتظار رسیدن قاصدکی از فراسوی دشتی سر سبز پلک زدن را از خود گرفته

ولی افسوس که وزش نسیمی نیست

که تازیانه های سخت خورشید زمین را به نگاه غروب به انتظار

 لحظه ایی رهایی از سوزش جان می نشاند ....

در کنار برکه ی خاموش ماهی را وعده ی دریا دادن و

برای نیلوفر مرداب از شوق صدف در دل دریا سرودن و

 بر جان زخمی کویر ترسیم جنگل نمودن و

 در دل دشت شور و لم یزرع از آب های زلال چشمه های شیرین سخن گفتن

غزل های جانسوزیست که اشک را در دلتنگی های بی امان غرق نموده

و پرده از رخ ابرهای دلتنگی جان برداشته و

 چشم ها بی ردیف و قافیه جاری می کنند

سروده های حزن دل را بر گونه هایی

که تنها می فهمند سوزش اشک دل را و زخم سکوت جان را ....  

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 93/1/22

 

 

هیچ آمدنی بدون حکمت نیست ...

و هیچ رفتنی خالی از بر جای گذاشتن خاطره ای نمی باشد ...

زمین گرد است و گوشه ایی برای ایستادن ندارد ...

و ما به همراه ثانیه ها در حال گذریم ..

برای رود توقفی نیست و برای ما ثانیه ایی برگشت به عقب وجود ندارد

و در این گذر ها و عبور ها به تقدیر او و تدبیر خود ..

گاه همسفری می شویم برای جان های خسته و گاه معلمی برای ذهن های تشنه

 و گاه آهنگری می شویم که روح زمختی را می خواهیم

 در کوره ی عشق او ذوبی از محبت کنیم و

 گاه باغبانی می شویم برای کاشتن نهالی از امید در وجودی از کویر بایر ...

و گاه بر مسند قدرتی از ضعف او قرار می گیریم ....

و می گردیم شهر دار وجودی به هم ریخته

و در این مسند قدرت گاه تدبیری از عقل را به کار گرفته و

 کوچه پس کوچه های ذهنش را روکشی از یاد الله کشیده

به محبت به خاندان نبی زیر بنای وجودش را با مهر بر پا می کنیم ..

 در و دیوارهای وجودش را مزین به عطر کلام الهی نموده و

 حصاری از عشق به معبود بر برج و بارویش می نهیم

و گاه در این مسند اسب سر کش هوس را می تازانیم

بر وجود خسته اش سرابی از مهر می نشانیم

 وجودش را محو در مَهی از عشق بیهوده نموده

 و در طوفانی از بهت و سر گردانی رهایش می کنیم

که از آتشفشان وجودش جز خاکستری بر دیوارهای شهر سوخته باقی نمی ماند .....

گاه در گذر خود از زندگی آدم ها پلی می شویم

برای نجاتش از دره ی دهشت و تنهایی

و گاه در حیرانی فکرش ریسمانی می شویم

که او را به وجود معبودش پیوند می دهد و

 گاه وجودش را در تنگ خود خواهی خود اسیر اشک ریزان لحظات گذر می کنیم

و گاه ماهی قرمز تنگ بسته ایی را به دریایی از مهر می رسانیم ...

گاه با گذر بر وجودی خزان را برایش به ارمغان می آوریم ...

که خزان آرزوهایش را دانه دانه بر دامانش به اشک جان می چکانیم

و گاه سرمای انجمادی از بی مهری به او هدیه می دهیم

که وجود مهربانش را هزار تکه ایی از غم می کند و

 بر تکه های شکسته ی وجودش انعکاسی از هزاره ی غم را بر قلبش می نشانیم .

و گاه در گذر خود به لحظه و کلامی و

شاید به توقف چند ساعت و یا جند روزه ی خود...

 ستاره ایی می شویم در دل شب های تاریک ذهنش ..

 خیالش را بر گلدسته های عشق می نشانیم و

کبوتر ذهنش را به پرواز در آسمان آبی

 فراتر از رنگین کمان به جولان در افق مهربانی سوق می دهیم ..

دلش را سجاده ایی می نماییم که

 هر بامداد با اشک دل گلهای یاس وجود ش را طراوتی از شبنم جان می بخشد

 و ذکرش را در گلدسته های عشق بر مناره ی جان

 تا بی نهایت عرش به صدایی از همراهی او پیوند می دهیم و

 گاه بر وجودش خاطره ایی می شویم از باران بهاری .......

بر گذرمان در زندگی دیگران شاید اختیاری نباشد..

ولی چگونه گذر و حک چگونگی خاطراتمان بر اذهانشان در دست خود ما می باشد .. 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 93/1/21

 

گفتن را فراموش کرده ، سرودن را از یاد برده اند ..

در ستون های بی انتها در ردیف غزلهای حزن

به نثری  از خاموش دل قرار گرفته اند ..

دیگر در بازتاب طلوع خورشید گرمای مهرش را بر نمی تابند و

 به نگاه غروب در بهت چشم ها می نگرند ..

موج های خسته را توصیفی از درد ندارند و

بر اشک دریا خالی از هر ابهام و ایهام اشک می ریزند ..

 و خسته از رومانهای رؤیایی قلم را تکیه گاه حروف شکسته ی خود کرده

و بر صفحه ی سفید به قطرات از هم ناگسسته ی اشک روان می شوند ..

چشم ها را می بندند و در سکوت خود بر قلب سفید کاغذ ترسیم می کنند

خاطراتی در مه روزها ، در طوفان کویر و در سوی ستارگان

و در دل ماه در برکه ی آب در حوضچه ی تنهایی شهر ..

از سوز دل کویر نشین باغ رؤیاها دم نمی زنند

و خاکستر بالهای سوخته ی پروانه را به هجای حروف قلم فرسایی نمی کنند

که درد جان را نوشتن در طاقت کلمات  خسته نیست

که لمس و حسیست  که قلم را ذوب در خود می کند

و تراشی از غم بر چهره ی صبورش می نهد ..

 واژه ها از قالب محدود خود بیرون آمده و نه سی و دو حرف که به اندازه ی ثانیه

های خسته حروفی گشته اند از درد خاموش فریاد مبهم و سکوت جان گداز ..

در این سرای هزار رنگ ، تنها رنگ خاکستری را معنایی از فهم دارند

که رنگ ها را روان باخته در سرابی از خیالات دیده اند ...

و امروز در هیاهوی لب های خاموش در کدری قلب های خفته ،

 تنها  از زمزمه ی مبهم اشک کودک صحرا می نویسند

 شاید بیتی از شاه بیت های زندگی او که خوشه های طلایی گندم و

سوزش داس بر ساقه های ظریف انتظار

صحنه ایی بی بدیل است از دست های او و

 چشم های منتظر به رزقی از فراسوی آسمان ....

واژه ها خسته تر از آنند که قطرات خسته ی باران را

 بر ناودان حیران زمزمه ای از دل بسرایند

و اشک های آسمان را شبنمی بر گلبرگهای خاموش تفسیر کنند ..

که مژه ها راز چشم بارانی را فاش کرده و

 قصه ی دلتنگی آسمان را در چشم های قرمز و پف کرده ی گل سکوت

 کتاب هزار و یک شب بی قراری هایش نموده اند ..

و تنها پشت شیشه ی سکوت احساس بر خطوط بی انتهای دفتر قلب

با قلمی از حزن ِدل به مَدی از اشک سپید در خیال مبهم ذهن ها می نویسند

 از خستگی واژه ها ... واژه هایی که هیچگاه به نقطه ی انتهایی خط نخواهند رسید

که انتظار چشم را

به آغوش ساحل آرام در دل طوفانی دریا و فریاد خاموش موج های مهیب

به سکوتی عبث از دل غمگین تفسیر کنند یا به امیدی از نگاه مضطرب ..  



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 93/1/19

 

با دست شاد کودک رؤیا ساخته شد و با لبخندش جان گرفت ..

 قطره قطره احساس های سپید آسمان را بر دامان گرفت ..

در اوج سرما لبخند نارنجی کشاورز دشت را بر لب داشت

تا کشاورز حاصل محصول خود را در زمستان گل لبخندی بر لب آدم برفی ببیند ..

از برف انباشته اش کردند و قلبش را انجمادی از یخ خواندند و

او دلش شاد به برق چشمان رهگذرانی بود که

 او را در دشت پوشیده از برف می دیدند و برایش دست شادی تکان می دادند ..

لبخند های شاد کودک رؤیا دلش را گرم به آمدن بهار کرده بود ..

و او هر روز نگاه بی رمق خورشید را می گرفت و

 در انعکاس وجود خود بر دشت می تاباند

تا دل زمین گرمی مهر خورشید را از یاد نبرد

 به تک تک دانه های شال گردن دور گردنش برای درخت کنار جوی داستان گفت

تا در یخ زمستان برای همیشه خوابش نبرد و به انتظار بهار بنشیند ...

 با دستان پر برف آغوش به روی کبوتران مهاجر گشود

تا کبوتر جامانده اندکی کنارش بیاساید و

 به سپیدی مهرش راه خود را برای ادامه دادن سفر بیابد ..

نغمه ی پرستو غزل خوان دشت گردید ..

خورشید از استقامت آدم برفی در دل زمستان به وجد آمد

و سر شار از گرمای مهر گردید و

درخت کنار جوی از قصه های آدم برفی درس بودن و روییدن دوباره گرفت

 و شاخه های خود را به لباس خوشرنگ امید آراسته کرد ..

آسمان که بغض خود را  در دل زمستان در سوز برفها پنهان کرده بود

 از ابر بهاری استفاده کرد و بغض خود را شکست

و اشک هایش را به دامان  آدم برفی ریخت و

 کشاورز به لبخند نارنجی او  امیدوار تر از قبل رو به سوی دشت برد

 تا در خاک به رویشی از مهر مضاعف به  ودیعت بسپارد تلاش دست هایش را .. ..

آدم برفی همراهی کرد دل زمستان را و

آوای زندگی خواند برای آنهایی که به او نگریستند و به کنارش پناه اوردند  ..

هر کدام به رخ بهار جان گرفتند و مهیای دوباره زیستن شدند

و فراموش کردند آدم برفی را .. تنها شد تنهای تنها ...

به تمام وجود قطرات اشک گردید و آرام آرام در دل رود جاری شد

 تا شاید یادش را به دل دریا بسپارد

و تنها از وجود پر مهرآدم برفی دو چشم منتظر بر کنار جوی آرزو باقی مانده است ... 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 93/1/17

 

 

گاهی که خسته و دلتنگ می شوی احساس می کنی که باید بروی به کجا ؟

 نمی دانی .. چرا ؟ جوابی برایش نداری ... ولی گرفتار کوچی نا خواسته می شوی ..

به کجا ؟ به سوی کدامین هدف ؟

فکرت سکوت می کند شاید هنوز جواب روشنی برای تو نداشته باشد ..

به یاد کوچ پرستو ها می افتی ..

پرستو ها از زمستان به سوی بهار بال می گشایند

 قاصدک ها را با خود دارند و مژده ی طراوتی بی پایان

 برای چشم انتظاران آسمان هستند و

 تو باید کوچ کنی از زمستان وجودت به سوی بهار ..

بهاری که می تواند لطافت را به تو هدیه دهد

و شبنم مهر را به پای چشمان تو بنشاند و

بر گونه هایت باران بی امان بهاری را جاری سازد ..

باید بروی نه با پا .. که پاهایت خسته از پیمودن مسیر سنگلاخ زندگی

 زخمی عمیق از پیمودن ها و نرسیدن ها دارد

که دیگر توانی دوباره برای کوچی بی انتها را ندارد ..

 می خواهی بروی دیگر ماندن را  نمی خواهی

دیگر بارش دانه های برف آرامت نمی کند و

 قطرات باران همراه خوبی برای چشمانت نیست ..

که باران زلال می بارد و چشمان تو رنگ قرمز دل را بر گونه هایت جاری می سازد

 .. زمین پر زخم را گردش نمی خواهی

 که بر هر مسیر پیموده زخمی از رنج و داغی از غم بر وجودت می زند ..

دلت هوای آسمان می کند .. پرواز تا نقطه ی اوج ..

آنجا که نقطه شوی نه به ناپیدایی نقطه ی روی زمین .

نقطه شوی تا وجود پیدا کنی .. تا معنا شوی

تا تفاوت دل با خدا را با وجود جدا از خدا بفهمی ..

 دیگر آرزویت دست زدن به مهر رنگین کمان نیست

که چشم ها رنگین کمان را تسخیر خود می کنند ..

بالاتر از رنگین کمان شاید بخاری در دل ابر شاید محو در دل مه ..

 برای رفتن برای کوچ از دنیای خسته ، بالی می خواهی ..

برای پرواز از رسوبات زمینی از منیت های دست و پا گیر

 از بندهای اسارت برای فاصله گرفتن از زرورق های کذایی و نور های دروغین ...

خسته از نامردی ها ، فریب ها و شکستنها دیگر زمین را نمی خواهی

 و دلت برای رفتن به آسمان بالی از عشق  ، حسی سبک از جنس نور می خواهد ..

 وجودت خسته در گل و لای زمانه اسیر گشته

 بالها در رسوب هزار رنگ روزگار توان خود را از دست داده ...

در اوج دلتنگی دلت را به نسیم سبک می سپاری تا خیالت را به آسمان ببرد

 و چشمانت را به دل غمگین غروب می سپاری تا برایت

 از انتظار ستارگان مثنوی های نامفهوم کوج بگوید ..

 سنگینی بغض سینه ، پلک هایت را در خود غرق کرده و

 سرت را بر دامن پر مهر غروب می گذارد

تا دست نوازشش را بر بالهای زخمی خود حسی از آرامش بیابی .. ... 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 93/1/16

 

 

سکوت کن ... در سکوت دیگر تحقیر نیست ..

بازتاب درد ها و انعکاس گوش ها نیست ..

در سکوت لب های تو می خندد و چشم ها فوران اشک را

 در بر بلندای قله ی دلتنگی هایت رها می کند ..

 در سکوت دیگر سفره ی دلت در هر کوی و برزن گشوده نمی شود و

 رازهای نهانت نقل محفل این و آن نمی گردد ..

در سکوت به جرم گفتن آه از انباشته های درونت توبیخ نمی شوی و

 هزار قصه ی نگفته را برای بیان یک گفته نمی سرایی ..

به گاه سکوت دیگر محراب عشقت تمنای وجود تو را به بانگ اذان بر سجاده ی راز و

نیاز ندارد که در تمام لحظه ها محراب چشمانت گشوده می شود بر گلدسته های

عشق و قلبت سجاده ای از راز می گشاید در نهان خانه ی جان ..

 به گاه سکوت آسمان را آبی تر می بینی و وجود خدا را به خود نزدیکتر ..

 در جمع ، از سکوت های گوشخراش چشمان پر سوال رها می گردی

و ذکر او بر وجودت آرامش وجودش را می دهد ..

به سکوت دیگر انتظار صدایی نداری که تو را از تنهاییی در اورده و

 چشمان مضطربت را به نوازشی از نگاه آرام کند ..

 که خود صدای نیاز می شوی که درب خانه ی بی نیاز هستی را به قطرات اشک

سرودی از نیاز و استغاثه می سرایی ..

 سکوت کن که به گاه سکوت دیگر قفس سرد زمین را و  شنیدن صدای شکسته

شدن قلب ها را نمی خواهی که تمنای

 چشمانت آسمان می شود و پرواز تا اوج رهایی از بندهای اسارت دنیوی ..

 به سکوت دیگر تنهایی را ردیف چشمان خود نکرده و

 همدمی از جنس زخم زمانه را نمی خواهی که

 در هر صدای دم و بازدمت همراهی و مهرش را می شنوی ...

به سکوت دیگر دنبال نشانه ای از مهر ، کلمات و حرکات را هزار با ر نمی خوانی و

 از نانوشته های خیالی برای خود کتابی از عشق رویایی نمی نویسی ..

که عشق را در جوانه ی روییده در دل کویر می  یابی و

 بر کنار درخت خشکیده نهال کوچک سر زده را

 نشانه ایی از عشق او برای امید واری خود می بینی

در سکوت دیگر به دنبال یافتن واژه های عاشقانه صداهای بی روح را

 هزار بار زمزمه ی جان نمی کنی که

عاشقانه های حقیقی را در نوای گنجشک کوچک در

 لابه لای شاخه ها به تسبیح صبح می یابی

 و در دل پر خروش رود زمزمه ی پویایی عشق را می شنوی

گر چه نمی داند آغوش دریا سُکنای آرامش او خواهد بود

یا دل تفتیده ی کویر جانش را به آسمان می سپارد ..

سکوت کن ... که در سکوت عشق را بی منت می یابی و

 خدا را عاشقتر از خود می بینی ... 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 93/1/14

 

 

دیگر صدای فریادی نیست ..

 دیگر آه و ناله ای چشم های خفته ی خفاشان را از خواب نمی هراساند ..

 دیوارها بغض کرده و زمین مُهر سکوت بر لب زده است  ...

صدای ناله ی در فرو کش کرده و دود و خاکستر سوخته ی در از شعله ی کین و

نفاق آسمان شهر را پوشانده و بر نگاه مردمان سست پیمان  خاکستر مرگ می پاشد 

و عربده ی نحس کفتاران ،  ناله ی حزن شیر را به قعر چاه راز می برد و

 شهر در سکوت مرگ آرمیده است و

صدای شکسته شدن پهلوی فاطمه (س) سینه ی آسمان را شکافته و

 اشک هایش را بر زمینی می سپارد که مردمانش صدای درد و

فریاد داد خواهی دُر دانه ی رسول را نشنیدند

و تنها صدای آشنای گوششان ناقوس مرگ  وجدانهای خفته اشان بود ...

در بی خیالی زمینیان آسمان رخت عزا بر تن کرده و ماه رخ در پرده ی غم دارد

ستارگان شرمسار از بی مهری زمینیان ،

سوی خود را به چشمان خفته ی زهرا (س) داده اند ..

صدای ناله ی جان علی (ع) دیوارهای خانه ی زهرا (س)  را می لرزاند و اشک غم از

دست دادن مادر در سکوتی غریب بر دامان ستارگان امامت ریخته می شود ..

زمین لیاقت وجود فاطمه را نداشت که آمدنش در غربت زمین بود و

بی مهری زمینیان به مادرش و رها کردنش به جرم حمایت از پیامبر دین ..

زندگی کوتاهش سراسر دیدن زجر بود و لمس تازیانه ی نفاق بر رویش ..

 دیدن به یغما بردن حق ولی و جانشین پیامبر و خانه نشین کردنش ظلمی مضاعف

بود که زمینیان در حق او نمودند و در

 این خفقان دلها او دست مهر به دعا بر می داشت و

 به نیازمندی می بخشید زیباترین لباس خود در بهترین شب عمر و

 هدیه می داد گردنبند یادگارش را تا گرسنه ای را برهاند

 و مسافری را به مقصد برساند

 ولی افسوس که قدر گوهر را تنها گوهر شناس داند نه

 نابینا دلانی که فرق سنگ و الماس را نداند ..

 فاطمه (س) بالاتر از فهم زمینیان بود و

 در عقلهای محدودشان جایی برای درک یک فرشته ی آسمانی نبود ..

 و رفتنش در اوج بی مهری و ظلم زمینیان بود

که مردمان نفاق پیشه را شایستگی بدرقه ی

 قامت خمیده و پهلوی شکسته اش نداشتند ..

فرشته ها به بدرقه آمدند و ستاره ها خاموش شدند تا

چون آمدن و زنده بودن غریب گونه اش در  غربت دلها برود ...

و چه بغض سنگینی بر آسمان شهر حاکم شد و

ستاره ها در این غربت بغضی کردند ماندگار که

بعد از سالها هنوز هم آسمام مدینه را

به رعد سینه ی مسافران کوی عشق اشک باران می کند و

 در سکوت بقیع به دنبال ناله ی زهرا (س) کبوتران را به اشک خون بدرقه می کنند ..

 

 

 

 

 



   1   2   3      >
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 25
بازدید دیروز: 70
کل بازدیدها: 232204