سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
جمکرانی شویم

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 94/1/22


مادر واژه ایست چهار حرفی که به بی نهایت مهرش معنا دارد ..

محبت را ترسیم می کند وعشق را درس خلوص می دهد ..

زبری زمانه نتوانسته لطافت مهر را از دستانش بگیرد ..

خود خمیده ی درد شده و لی کلامش تسکین دردهای روحمان می گردد ..

تکه چوبی قامت خمیده اش را نگه می دارد و خود تکیه گاه زندگیمان گشته ...

هنوز هم زانوهایش ترسیم گهواره ی رهایی از غم های بودن است ...

در اوج بودن در نقش یک مادر باز هم میخواهی به آغوش گشوده به مهرش پناه ببری

سرت را به روی شانه های سنگین از غم زمانه اش بگذاری

و قطره قطره دلتنگی هایت را به دریای صبوری مهرش بسپاری ..

فراموش کنی نقش بزرگ بودنت را و همچون کودکی نا آرام سر بر زانوهای لرزانش گذاشته

تا دست نوازشش در لابه لای موهای آشفته ات دل پریشانت را آرام کند

تا برایت زمزمه کند لالای فراموشی وقرار دهد دل بی قرارت را ..

در بیان قصیده ی دلتنگی هایت چشمش را از تو می گیرد ...

شاید نمیخواهد راز نگاهش را از میان سکوت مژه های گریانش بخوانی ..

تمام درد ها زخم ها و دلتنگی هایش در چشم هایش نهفته است ..

 طراوت و شادابی خود را چتر کرد که پناه یک خانه باشد ..

در برابر دلتنگی هایش سد ساخت تا حصار دلش را نشکند و کانون خانواده اش را فرو نریزد

بر دور خواسته هایش حصار کشید تا به حریم ممنوعه واردش نسازد ..

و دلش را به هوایی بی هوای کانون عشقش نکند ..

بر کنار سفره ی جسم سجاده ی دل گشود..

تا شمیم بزرگی رب دل خانواده اش را بنوازد و امید را بر جانشان زنده نگاه دارد ..

چه صبورانه دل به نجوای دردت می سپارد ..

چین های پیشانیش از راه پر فراز زندگیش می گوید

و گونه هایش رد پای اشک هایی را بر خود دارد که صدف راز شد و در دریای دلش نشست ..

برق چشمهایش ستاره های سر به مُهر است که در سکوت شب در شبنم نگاه های پر بارشش

 به پای ماه می ریزد تا کودک بازیگوشش رؤیای فردا را در نگاه مهربان خورشید ببیند ..

دلش در تلاطم روزهای زندگی دریای مواج است و خود ساحل آرامی می گردد

تا فرزندانش آوای موج را ترانه ی شاد بودن خود سازند ..

چه صبور است نگاه های غمگینش و چه آرام است دل پر آشوبش ..

چشم های مادر کتاب قطور روزهای سخت بودنش است که زمانه برایش دیکته کرد وازه هایش را

و او با پاک ترین جوهر احساس بر گذر لحظه ها نوشت ...

تا نباشد برایش ادعای در کف و انتظاری از فرزندان ... 

چشم هایی که هزار سخن دارد و دراشک دلتنگی خود باز هم لبخند می زند تا مکدر نشود خاطری از

نگاه پریشانش ..

و غروب چه دل صبوری دارد که راز چشمهای او را می داند و

به گاه دلتنگی سرش را به دامان خود می گیرد و برایش لالای مهر مادری میخواند ...



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 94/1/19

 

لب های بسته یک نگاه خسته .. ناودانی خاموش و آسمانی بغض کرده که نه می بارد و نه می گوید ..

ترانه ای بودنی سخت در ضرب های روزگار به ستوه آورده جاده ی بی پایان انتظار را ..

کوله بار های سنگین از وزنه های پوچ و دلی شکسته در خزان روزگار ..

فصل ها می سرایند تکرار روزهای بودن و ثانیه ها زمزمه می کنند ترانه ی رفتن را ..

موی سپید در چرخه ی زمان در آسیاب اندیشه بر نگری از گذر روزها

جدا می کند دسته دسته روزهای رفته و خرمن های بر جا مانده ..

تقدیر رقم میزند و زمان می نویسد جا پای بودن را بر صفحه ی روزگار ..

فریاد ها ثبت شده و نغمه ها حک می شوند ... سکوت گاه تعبیر و گاه تفسیر می شود..

اما زمزمه ی چشم ها در پرده ی حریر اشک شفاف ناخوانا و زیبای پوشیده پاقی می ماند ..

 عصای سفید را برای رفتنش .. خط بریل را برای خواندنش تکیه گاه دلتنگی نداشته اش کرده اند ..

 اما خط بریل چشمان را مفسری نیست .. احساسی نیست که بفهمد ...

 نگاهی که بخواند و واژه ای که معنا کند ..

بند بند دل است که با جوهر احساس نقش برجسته ای بر قلب می شود و در نگاه خسته جای می گیرد ..

 صامت پر صدا و خاموش گویا .. جولانش دشت دل است و پناه گاهش قلب وجود ..

بر اندیشه اش زلا آسمان است که سایه افکنده ..

حُجبی از بودن که مات کرد نگاه بودنش را  و بر قلب نشاند محبت وجودش را ..

 لحظه هایش را بی قرار کرد و دلش را طوفانی ..

نگاهش را به آسمان برد و خاطرش را بر گلدسته ها نشاند ..

 ستاره ها را محرم رازش کرد و سجاده را همپای خلوتش ..

قرار را از روزهایش گرفت و شبش را مضطرب زخم هایی کرد که دلی را با تمام وسعتش به ستوه

آورده.. ننوشت یافته اش را بر صفحه ی روزگار که بر باد فراموشی دهدش گذر روها ..

 دلتنگی هایش .. خاطراتش  .. گلبرگ های دوست داشتنش و شبنم های دوریش حک شدند بر قلب

و انعکاس یافتند در آیینه ی چشمها  ..

 به خط احساس بر قلب نوشت و به خط بریل بر چشم جای داد ..

مفسری نیست بر اشک های آرامش و مترجمی بر بریل چشمهایش ..

جز آن که او را آفرید و او که خط بریلش آموخت ....

a



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 94/1/8


 

گفت چون میگذر غمی نیست ..

می دانم که تجربه کرده بود نگذشتن بعضی گذرها را ..

لحظاتی که در گذر ساعت ها و حتی سالها باز هم نمی گذرند... همراه نفس می شوند و هم آهنگ

ضربان قلب ... در آیینه ی نگاه جای می گیرند و بر لب زمزمه می شوند ...

خاطراتی که بدون توجه به گذر پرشتاب ثانیه های عجول ،  تو را سالها در خود نگه میدارند

و در حجم دلتنگی ها قطره اشکی می شوند زلال که حصار مژه ها را در هم می شکنند ..

و دشت دل را در خود غرق می سازند ..

حال که با نگاهی خسته و قلبی زخم خورده مسافر جاده ی بی بازگشت زندگی گشته ..

و افق نگاه را از آدمیان برداشته و ساحل آرام عشق را جستجوی ذهن و اندیشه داری ...

 بر جای پای قدمهایت گلی از مهر یادگار خاطره کن ...

 شاید در سکوت این جاده ... در اضطراب لحظه های پر آشوبش ...

چشمی بر سجاده ی گشوده ی دل شبنم بودنش را آرامش بخش لحظه های بودنت میخواهد ..

و به انتظار خطی از شادی دلت ، دفتر عمر را سطر به سطر با جوهر اشک و نستعلیق دوست داشتن

می نویسد بر گلبرگهای بندگی تا به لطف مهربانش ، دلت را آرامشی از عشق بخشد...

 و تو در گذر روزها در عمق فاصله ها اگر قاصدکی نشسته بر گل و لای حیرانی را دیدی

 برایش امید را ترسیم کن و در دستان نسیم یادها قرارش بده ...

 تا انتظار منتظری را پشت پنجره ی هراس ، لبخند شوق و آرامش ببخشد ...

بر گذر جوی زندگی بنشین.... زلال چشمهایش را در اشک روان جوی نظاره کن ..

آوای رود ،  آوای بودنش است که اسیر در برکه ای تنگ پرواز کبوتر در آسمان آبی را

 نقاشی چشمان می کند و شب هنگام در گوش سراب ماه در تلاطم بی تابی دل نجوای راز دارد ..

اندکی کوله بار سفر را زمین بگذار و قامت خسته ات را بر بید مجنونی تکیه بده که

 حیران لیلی گمشده اش در افکاری خسته،  خود را به دست طوفان زندگی داده و

 به ساز باد رقص جنون دارد ..

نگاه خسته اش را از زمین برگیر و از جنون عشق آسمانی برایش قصیده ای بسرای ...

که بی قراری هایش را تاب قرار دهد ..

در گذر از گلستان دنیا لحظه ی بر کنار شاخه گل روییده بر جاده ی انتظار بنشین ..

شبنم بی قراری ها را از گونه های تکیده اش به گرمی دستان مهربانت برگیر..

 برایش زمزمه کن که باید عشق را درحصار قلبش نگه دارد ..

از خارهای جفای زمانه روحش آزرده گشته.. ترنم باران میخواهد و ندای مهری که

 در گلدسته های عشق طنین انداز جان خسته اش شود... برایش ندای مهر باش ..

آنگاه که به باغ آشیان دل رسیدی و آسمان آبی را جولان بالهای اندیشه قرار داده ...

و زمین را فانی چند روزه یافته و گره دل به رنگین کمان عشق زدی ...

و بر فراز ابرهای دلتنگی نگاه مهر خورشید را چتر وجود یافته ...

و شیرینی محبتش را مرهم زخم های کالبد خسته نموده و بر گرد وجودش چرخ عشق می زنی....

 بر بال شکسته ی پای بسته در گل و لای بودنی سخت ، پرواز امید باش  ....

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 94/1/7


گفت  باران  که ببارد از حجم فاصله ها کم خواهد شد ..

دل با چتر عشق بر سر ، به دنبال قطره های باران دیار اشک و دلتنگی را ترک خواهد کرد ..

 باران بارید .. ترنم خوشش آوای دشت گردید .. یاس ها غرق در بودنش جشن شبنم مهر گرفتند ..

گل رز به پاس بودنش ، عطر زندگی را به دل رهگذران هدیه داد ..

جوانه خندید .. گل شکفته شد آوای بلبل ترانه ی دلها گشت

 و نگاه ها در زیبایی لبخند در فشردن دستانی مهربان شکوفایی بهار را تبریک گفتند ..

اما در آیینه ی چشمان او نشست اشک بهار ..

دلتنگی حلقه حلقه شد و مردمک چشمانش را سخت فشرد ..

و خود بارانی گشت بر پهنه ی دل که دلتنگی لحظه هایش زمزمه ی لبهای بی فروغش گشت ..

باید در آیینه ی خسته ی نگاه شکسته شدن خود را به تماشای ثانیه ها بنشیند

که به سان دیواری لرزان فرو می ریزد قلب بی تابش ، در حجم فاصله ها ... در سکوت لحظه ها ..

بر دیواره ی شکسته ی قلب مرهم اشک می گذارد ..

افسوس که از شوری شبنم چشمان جوانه ای سبز نخواهد شد...

و شکوفه ی امیدی به بار شاخه های عشق نخواهد نشست ..

 شاید باید محو شود در دل باران ...

 گفت بر زمین بگذار گل های احساس را ..

 رها کن قلب نگران را و بخند بر سرای بودن ..

اما نگفت جوانه ی احساس را به کدامین اشک بسپارد که طراوت بودنش را حفظ کند ..

ضرب آهنگ اضطراب و دوست داشتن قلب را به ترنم اشک نثار کدام دلی کند که زنده بودن جانی

مضطرب به امید شادی نگاه او را بفهمد ..

 شاید باید محو شود در دل باران ..

 باران عاشقانه بر گونه های زمین روان می شود صورت زخم خورده

و لبهای ترک بر داشته اش را مرهمی از عشق می گردد

و مأمن می گیرد در قلب زمین ... در دنج ترین جای بودن  ...تا زلال خود را حفظ کند ..

کاش او نیز می توانست محو در باران شود ...

و با قطره های باران دست نوازش مهر را بر گونه های خسته ی دلی مجروح بکشد ..

با شبنم چشمانش مرهمی از لبخند بر لبهای خشکیده اش بگذارد ...

در آیینه ی چشمانش به سالهای ساعت بودنش نگاه کند..

 دلتنگی هایش را بر دشت خشک وجود ببارد .. شوره زار دلش را تسلی از بوی بهار بدهد و

خود محو شود در زلال قطره ای از باران و پناه ببرد به دنج ترین جای بودن ..

آنجا که صاعقه ی نا امیدی وجودش را در هم نریزد و

 طوفان حیرانی بودنش را گم در غبار لحظه ها نکند ..

جایی که بهای یک لبخند صد دانه شبنم نیست و

 تاودان یک لحظه شاد بودن شکسته شدن در عمق تنهایی نیست ..

 کاش می توانست محو شود در باران و آرام بگیرد در دنج ترین جای بودن ...



طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 49
بازدید دیروز: 64
کل بازدیدها: 225255