سفارش تبلیغ
صبا

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 92/5/31

 

عصر پنچ شنبه که می شود به گذر لحظه ها بی تاب می شوم

خروش دلم فریادی از فغان سر می دهد        

 و چشم در جویباری فوران احساسش را به آتشفشان قلبم می کشاند ...

مژه ها در سیلاب چشم ها غرق شده

 رودی از تنهایی را بر گونه های خسته و تکیده ام جاری می سازند ...

دلم در هوای آمدنت تاب و توان خود را از دست داده

و افق را به امید دیدن قاصدکی از مهر که خبر آمدنت را بدهد

 به رصدی از انتظار عشق نشسته است ...

مولا جان ! عصر های آخر هفته دل به انتظار آمدنت و به امید دیدن رویت

کوچه پس کوچه های بی قراری را در التهابی از امید و انتظار

 به قدم هایی از عشق خسته در کور سویی از امید پیمایشی بر جانم دارد ...

دلتنگم ... دلم برای درک و لمس مهربانیت تنگ شده است ...

از انتظار و امید آمدنت سالهاست که برای قلبم طاق نصرتی از عشق ساخته ام

 به گلهای یاس تزئینش نموده و به گلابی از عصاره ی جان معطرش نموده ام ....

عشق به تو همراه با بوی اسپند مادر بزرگ که برای سلامتیت دود می کرد

و نذر صلواتی که برای ظهورت قرار میداد

 در وجودم ریشه ای از امید و انتظار دوانده ...

خسته از تکرار غریب روزها گشته ام ...

ثانیه ها در مسابقه ی گذر از گذار زمان به سرعت نور در حرکتند

 تا شاید لحظه ای و ثانیه ای ظهور تو را جلو انداخته

و برق شادی را به چشمان خسته ی منتظرانت هدیه دهند ...

مولا جان ! تو سر پرست جان ها هستی و صاحب عصر و زمان 

و چه تلخ است گذر کردن از جاده ی زندگی بدون دیدن سر پرست

 و چه دلگیر است پشت سر گذاشتن زمان بدون دیدن صاحب آن ...

بر سفره ی کرامت و بزرگواریت هر لحظه تناولی از عشق داریم

و نسیم دعاهایت پشتوانه ی گذرمان از حوادث روزگار است ...

سخت است مهمان سفره ای شوی و از مهرش متنعم گردی

بدون اینکه میزبانت را ببینی

موالا جان ! جوانه های امید به سر خوشی عطر گلهای یاس خود را با طراوت نگه

داشته و درختچه های انتظار به امید آمدن و دیدن بهار رویت

خزان را تحمل نموده و تازیانه های سرد شبهات را جوابی از گرمای عشق تو می دهند

آسمان رنگ مهرش را در انعکاسی از رنگین کمان عشق قرار داده

و در باز تاب آیینه های دل غبار توهمات را در انزوا قرار می دهد

 ابرهای دلتنگی ِدوری از رویت

باران های اسیدی نا امیدی را شسته

و جان زخمی زمین را مرهمی از عشق آمدن تو می بخشند ...

و جان های خسته و نگاه های پریشان امید آمدنت را در اشک شوق نگه داشته

و راز دل را در نجوای عاشقانه در خلوت با معبود زمزمه ی جان می کنند

 و بشارت آمدنت را از رحمت بی پایانش می خواهند ...

نگاه ها هر صبح و شام افق را به رصدی از امید ظهور بر چشم جان می نشانند

 تا شاید طلوع رویت را در غروبی از لحظه ها

به چشم های منتظر و مضطربشان بشارتی از برق شادی دهند ....

عاشقانت به امید ظهورت زنده اند

و به رویای شیرین آمدنت خستگی جان را آرامش می دهند ...

مولا جان ! به جان های خسته طلوعی از مهر بنمای

 و رویای شیرینشان را به واقعیتی ملموس از ظهورت سیرینی عشق ببخش ... 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 92/5/30

 

 

سرگشته و حیران است ...

در تلاطم بادها افتاده وجودش را از یاد برده چیستیش را فراموش کرده

مقصد را گم کرده ... هدف را از یاد برده ...در گرداب ها بی اختیار می

چرخد و در گرد بادها همراه با وزش باد به هوا می رود ....

در نگاه خورشید ظلمت را و در تاریکی شب نور را می جوید ...

در وزش باد در لابه لای درختان جنگل در شب

سمفونی دل را در آهنگی از اضطراب آرامش جان می جوید ...

 نغمه ی خوش نسیم را از یاد برده

 و لطافت شبنم بر گلبرگ را انجمادی از تنهایی می داند

 طلوع خورشید را ندیده رنگین کمان عشق را مبهم دانسته

و در مه روزگار به دنبال نور شمعی از مه شکن می گردد

در ندای غم ناودان ، آرامش باران

و در بال شاپرک ها نور کرم شب تاب را می جوید ....

در غبار افکار پریشان چشم را بی فروغ نموده

و در تداخل احساسات عقل را قفلی از فراموشی زده است

 به ندای قلب بی توجه شده

و آهنگ پر تنش اضطراب را گوشه ی دنج خود می داند ....

اشک را در چشم خشکانده نگاه  امید را بر نا امید ی فرو افکنده

گذشته را فراموش کرده حال را جهشی طی می کند و از آینده فراریست ...

در اوج نا امیدی در دریای مواج دلش

و در خروش دیوانه وار موج های درونش

 ندایی از عمق جان و کور سویی از روشنایی فطرت آهنگی ار تامل و درنگ

را در گوش جان خسته اش زمزمه ی چیستیش می کند

موج های بی قرار دلش را در موج شکنی از احساس آرام

راهی دریای جان کرده و گوش جانش را به آوایی از فطرت سوق می دهد ...

در فریاد دلش برای رهایی از گرداب های زمان

کشتی نجات توسل به ائمه را فرا رویش قرار می دهد

و در نجات از  همراهی بی اختیارش با گرداب ها

تکیه بر شانه های پر مهر و صبور خالقش را آرامش جانش می داند

دلش را به نور سجاده ی ایمان در تاریکی شب

رهنمونی از درخشش ستاره ها می گردد

و در اشک ِگفتگو با معبود شستن غبار توهمات را نوید می دهد ...

نور کلام الهی را مه شکنی بی رقیب در عبور از گذرگاه پر پیچ و خم مه آلود زندگی هدیه ایی از جان خسته می دهد

 و بانگ گلدسته های عشق در ساعات عاشقی را

زیباترین آهنگ آرامش بخش جان می خواند ...

ندایی از قلبش دعوت به عاشقی و شیدایی می کند

 عاشق آفریننده ی عشق و آرامش دهنده ی جان ...

جان خسته در تلاطم امواج های سر گشته را

 می توان در دریای یادش آرام کرد

و روح نا آرام و مضطرب را در صوت کلامش

 آرامشی به وسعت رنگین کمان عشق بخشید .... 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 92/5/29

 

 

هر سپیده دم چشمانش را به افق معطوف می داشت

و با لبخند مهر خورشید شانه ی آرزوهایش را در گیسوان طلایی خورشید

بر پهنه ی دشت وجودش می گستراند

و شبنم احساسش را یکی یکی بر گلهای امید می کاشت

و طراوت روحی با نشاط را به دشت سر سبز دلش

 هدیه ای به وسعت بی نهایت عشق می داد ...

کبوتر دلش آزادانه در آسمان آبی رویاهایش

پروازی به وسعت قلمروی دلش داشت

و رنگین کمانی از عشق و امید در زلالی چشمانش

مَردُمکان را به رفصی از نور بر می انگیخت

که پرده ی نازک اشک شوق و نسیم مژه هایش آرامش دریا را

بر گونه هایش در سرازیری غلطان اشک ها جاری می کرد ...

در همدلی با دیگران وقتی قلبش را سنگ صبورشان می کرد

و گوش جانش را شنونده ی غم هایشان می نمود

در آوای غم درونشان و احساس خرسندی از داشتن

گوشی برای حرفهایشان آهنگی آرام از احساسات پاک می یافت که آرامش جانش می گشت ...

او سکوت را بر نمی تابید

و با لبخندی و سخنی از مِهر سکوت غم را می شکست

بوستانش به وسعت دل  نا محدود بود و زیبا ...

بلبلان نغمه ی طراوت می خواندند و

گنجشکان زیبایی باغ را به رخ کویر تنهایی می کشیدند

و نسیم  برای دلش قاصدکانی از جنس مهر

 به  وسعت تمام آرزوهایش به ارمغان می آورد

 ابرها مژده ی  سر زندگی را به گلهای وجودش هدیه ای از لبخند مهر می دادند ...

برایش نا امیدی واژه ای مبهم بود و تنهایی نا مفهوم

برق عشق در چشمانش بود و نور امید بر قلبش ...

ابرهای دلتنگی را دید دل مهربانش را به روی آنها گشود

تا شاید در بوستان خود ، غم را از چهره دلتنگشان بزداید  ...

ابرهای دلتنگی آمدند و  وسعت آسمان دلش را پوشاندند

رُخ زیبای خورشید مهربانش را در دلتنگی خود محو نمودند

 و گیسوان طلایی اش را در طوفانی پراکنده ی کویر تنهایی کردند ....

بغض درون خود را بر گلبوته های دشت درونش فرود آوردند

و در حجمی از ابهام فریاد پژمرده نمودند ...

رنگ آبی آسمان عشق را در تیرگی خاکستری خود محو نا امیدی کردند

چشمانش در آنچه دید غرق در اشک ناباوری شد

 و گونه ها در سردی انجماد

 اشک های یاس و خروش موج های مژه هایش یخ زده

و لب هایش را در تلخی از دست دادن امید در سکوتی خاموش فرو بردند ...

او که دلش مهربان بود و برای همدردی

بوستان مهرش ر ا به روی ابرهای دلتنگی گشوده بود

حال در غم فرو رفتن بوستانش در زخمی به وسعت سالهای زندگیش

 بر گلبرگهای احساسش به تماشایی سیلی از اشک نشسته بود

خواست بگوید ... خواست فریاد کند ... می خواست چرایی این اتفاق را بداند

می خواست بوستانش را نجاتی از عشق دهد اما نتوانست

 در بهت آنچه می دید لب فرو بست

در دریای ابهام دلش به دنبال واژه ایی بود که بتواند دردش را بیان کند

و سوالهای چشمانش را بپرسد ...

ولی هیچ واژه ای نتوانست سنگینی دردش را معنایی از مفهوم ببخشد

 و هیچ گوشی برای شنیدن درد هایش نیافت

که گوش ها به آهنگ شاد خو کرده و سرود غمگین را بر نمی تافتند

راز چشمهای غمگینش را در سکوت دل نگه داشت

و هیاهوی سکوت وجود را در اشک چشم هایش

 بر دامن پر مهر صبرش ریخت ...

او که هم آوای درد ها می گشت

حال واژه ها نیز از بیان عمق درد هایش فراری هستند

تنها سکوت است که رازش را می داند ...

 و فریاد خاموش اشک ها

تفسیر کننده ی هیاهوی سکوت پر صدایش می باشد    

 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 92/5/28

 

 

مسافری هستیم از جنس عبور آمده ایم که برویم ...

ثابتی هستیم که تحرک در ذاتمان است ... زنده ماندنمان به پویا بودن است ...

چشمه ای هستیم که راکد بودن را بر نمی تابد ... راکد باشیم از بین می رویم ...

روزها و لحظه هایمان بر مداری جریان دارد و در حال حرکت است

 غافل شویم جا می مانیم و عقب می افتیم

و در این بین ثانیه هایمان نیز به ثبتی از نگاه تیز

 ماندگاری جاوید بر دفتر بندگیمان می گردد ...

آنکه می نویسد و ثبت می کند از ثبت لحظه و ثانیه ایی

از نگارش فکری و عملی نگاهی و لبخندی فرو گذار نمی کند

و چشم بر حرفی فرو نمی بندد ...

مهربانی که ما را برای عبادت و اطاعت خودش و برای بهره گیری از نعمت ها

و رسیدن به کمالات انسانی پاک آفرید

 دوستمان دارد و مواظبمان می باشد که پاک بمانیم

گاهی با تلنگری ، نگاهی از غضب و گاه در سکوتی پر از سوال

رفتنمان به جاده ی انحرافی زندگی را گوشزد جانمان می کند

گذر لحظه ها از دست ما خارج است با گذر لحظه ها ما نیز می گذریم ....

گذر از چی و چگونه گذشتن مهم است ؟؟؟...

در مسیر عبور زندگیمان در گذر ثانیه هایمان مواظب جای پای عبور خود باشیم ...

نکند آهنگ تنوع زندگیمان خُرد شدن احساسات یکی باشد

 که صدای خُرد شدنش گوش جانمان را به لرزه ی انهدامی وجودمان بر انگیزد

مواظب باشیم در عبور از دشت سر سبز زندگی

گل کدام بوستانی را در زیر تازیانه های بی مهری خود پژمرده ی روزگار می کنیم ...

شبنم را از لبان تشنه ی کدام گلبرگ گرفته ؟

 و بال شاپرک را به چه مجوزی می کَنیم ؟؟

برای چه حصاری از بی مهری را به دور گل چیده

بلبل را در تمنای هم صحبتی با گل مجنون بوستانش می کنیم ...

نکند محو  رقص باد در چمنزار شده و پیچش خود در گردباد زمان را از یاد ببریم

مواظب باشیم اگر ستاره ای در افق سوسو می زند

 و ماه را به مهمانی دل تنگش فرا می خواند

 در زمین چشمهایی همان ستاره را مهمان اشک رویاهای ناتمامش می کند

مواظب باشیم اگر روشنی شمعی را دیدیم

به دنبال سر زنش کردن پروانه ی مجنون به دور آن نباشیم

گاهی نیم نگاهی به بالهای سوخته ی او نیز بیندازیم

 قضاوت بر ظاهر شیدایش را فراموش کرده سوز دلش را در یابیم ...

اشک های شمع را از خاطر نبریم اندکی تامل که

سوز دل پروانه و اشک شمع در سکوت شب و بغض بی صدا از چیست ؟؟

مواظب باشیم از لباس های مندرس و صورت آفتاب خورده و چهره ی پریشانش

 مُهر قضاوت بر شخصیتش نزنیم که شاید در پشت اوضاع آشفته ی زمانه

و سیلی روزگار بر رخسارش سیرتی فرشته خوی سُکنای دلش باشد ...

مواظب باشیم که صدای خنده امان از شکستن قلبی بر نخواسته باشد

و فروغ چشمانمان از گرفتن سویی از چشمی روشنی نداشته باشد ...

جا پای خود را قبل از زمین گذاردن بنگریم !!!

نکند با چکمه های سرد و سنگین غرور ، قلبی را له کرده

 و در صدای سرخوشانه ی خود فریاد دردش را نشنویم ...

مواظب باشیم دنیا سرای ماندن نیست

 دیر یا زود به مقصد نهایی خود رسیده باید کوله بار دنیا را بر زمین گذاشته

کوله باری از اندوخته های خود برداشته

و راهی سفری ماندگار از جنس رفتن و ماندن شویم ...

 سفری به عمق بی نهایت زمان ...

مواظب باشیم که به دنبال سفر خود از این دنیا آهی از شکستن دلی

 و اشک حسرتی از چشمی بدرقه ی راهمان نگردد

که حسابمان با کرام الکاتبین است ...

مواظب باشیم که .... 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 92/5/27

 

 

می خواهم سکوت سالها نگفتنم را بشکنم ... با تو بگویم و نجوا کنم

 که ناگفته ها را می دانی و نانوشته ها را می خوانی

می خواهم از دلتنگی هایم برایت بگویم و از آرزوهایم بنویسم 

دلتنگی هایی که شد سد احساساتم و آرزوهایی که پرپر گردید در جلوی چشمانم ...

خدایا ! سخت است دیدن درد و انکار کردن آن ....

زخم خوردن و وانمود کردن ترمیم آن

تا کی  می توان اشک را به انتظار آمدن باران در نهان خانه ی چشم معطل مژه های پر درد نمود ؟

تا کی می توان بر روی لبهای لرزان لبخند بی رمقی را نقاشی کرد

دیگر آبرنگ هایم رنگی ندارند

طراوت لبخند را از یاد برده مات و کدر گشته اند ...

وانمود کردن چرا ؟ تظاهر نمودن تا کی ؟

چرا باید بارش ابرهای دلتنگی وجود بر صفحه ی دل را به باران نسبت داد ...

خدایا ! خسته شده ام

از سکوتی که وجودم را در هیاهوی فریاد خود در هم می کوبد ...

خسته شده ام از ناله های خاموش

از بغض نهفته ی گریان و از حنجره ی مسدود خسته شده ام

از دنیایی که تظاهر در آن حرف اول می زند

از آدمهایی که در پشت چهره ی شاد و لبخند مصنوعی خود

 کوهی از غم و چشمانی اشک بار دارند

 از لبخند های مصنوعی از زخم های بی مرهم

و از پنبه های بُران خسته شده ام ....

خسته شده ام از گلهای مصنوعی که زنبوران را فریب می دهند

و صیادانی که در ازای دانه ای کبوتران مسافر را

اسیر قفس سرد تنهایی می کنند و بالهای پروازشان را می چینند

خسته شده ام از چشم هایی که بی صدا فریاد می کنند

و لبهایی که در خروش ناباورانه ی رعد درون

گوی سبقت را از ابرهای بهاری ربوده و در سکوتی جان سوز می گریند

خسته شده ام از آدمهایی که سادگی را حماقت و مهربانی را فریب می دانند

خسته ام از فریاد قلب زخمی ای که جز خودش کسی فریادش را نمی شنود

و جز اشک چشم مرهمی برای زخمهایش نمی یابد

خسته ام از آدمهایی که از آدمیت نامش

و از انسانیت حروف الفبایش را یدک کش نام خود دارند

یک جای دنج می خواهم و یک سجاده ی دل ...

جایی که بتوانم بدون سر زنش روزگار و زخم زبان دوران

سُفره ی دل خود را بگشایم  و سکوت سالها نگفتنم را در فریاد اشک هایم بشکنم

تو را مهمان ناگفته های دلم نمایم

 دست های گرم و مهربانت را آرامش جان خسته ام قرار دهم

 صبوریت را قدر دانسته و نجوا کنم سالها دلتنگیم را

با فریاد یا رب بشکنم دیواره ی سرد و سنگین سکوت درونم را

و در قطرات اشک هایم گرمی همراهیت را بر گونه های سردم نشانده

و طراوت لبخند مهرت را بر لبان پژمرده ام هدیه ای از محبت تو دهم ...

می خواهم در سجاده ی دل

سر بر سجده ی عشق تو گذاشته و فرو گذارم تمام غصه های درونم را

تنهاییم را از یاد برده و همراهیت را آرامش جان خسته ام نمایم

می خواهم در بانگ گلدسته های عشق تو

که نوازنده ی آهنگ مهربانی و دعوت توست

گم کنم وجود سرد و خاموش خودم را

و به دست فراموشی بسپارم تنهایی های وجودم را

و با بالی از عشق تو به سوی افق بی نهایتت بال بگشایم

و سکنی گزینم در محفل آرامش وجودت

 و آرام نمایم جان خسته و روح مضطربم را ...

 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 92/5/26


از پس سالها همراهی و اضطراب خسته شده است ....

تنها جای دنجی از ساحل آرام می خواهد که

 به دست پر مهر او بسپارد خروش درونش را

 و فراموش کند روزگار سر گردانی و حیرانیش را ...

سالها در دل دریا بود و سنگ صبورش ....

نجواهای دریا را گوش جان می سپرد

 و اشک های دلتنگیش را به دامان پر مهر خود می گرفت

و در اعماق دل دریا به ودیعت جان می سپرد

 که اشک دریا گوهر نابی گردد بر صفحه ی گیتی

 و بزداید خاطر غمی از چهره ای ...

او همدم کشتی ها و هم آوای ملوانان می گشت

گاه که کشتی ایی به دل پر خروش دریا می افتاد

 صدای کمک و استغاثه ی ملوانان وجودش را در ترسی مبهم از سرانجام کار

 به انزوای تفکر در خود وا می داشت ...

گاه آرامش و نجوای دلنشینش آرامش بخش جان مسافران دریا می گشت

و گاه خروشش در دل باد و دریا موجی از ترس را به دلها اضطرابی از جان می داد ...

و حال او پس از سالها بودن در دل دریا خسته شده است ....

 نه خسته از دریا که خسته از خود شده است ...

روزگاریست که پهنه ی اقیانوس را با خروشی وصف ناپذیر می پیماید

 کوله باری سنگین از خاطرات تلخ و شیرین با خود دارد ....

دیگر نمی تواند اشک خود را از تنهایی و بودن در دل دریا مخفی کند ...

چشم هایش دیگر به فرمان او نیستند

و مژه هایش موجی از اشک را به دامانش می ریزند ...

دیگر گسترده شدن گیسوان طلایی خورشید بر روی دریا

 آرامش بخش جان خسته اش نیست ...

صدای مرغکان دریایی جان و دلش را برای نوایی از آرامش می لرزاند ...

سالهاست که بی نتیجه دل دریا را برای رسیدن به ساحل آرامش پیموده است

و هر بار سرابی از ساحل او را سَر خورده به دل دریا با غمی نهفته باز گردانده ...

خسته و مضطرب است ....

 نیاز به آرامشی از جان دارد

 ساحلی می خواهد آرام نه سَرابی نه رویایی ...

ساحلی که ساحل باشد

 با همان شن های گرم و نرم و با همان گوش ماهی های کنار خود ...

 همان ساحلی که با آغوش باز ، مسافران خسته از راه و کار و زندگی را در خود

جای می دهد و به جان خسته اشان آرامش می بخشد

 از پس سالها رفتن و نرسیدن می خواهد به سرانجام برسد

 می خواهد به آغوش مهر ساحل پناه بیاورد

کوله بار سنگین از خاطراتش را بر روی دامان پر محبت ساحل قرار داده

و بغضش را در نرمی شن های ساحل دفن نماید

و با انتظار آمدن غروب چشم هایش را به افق معطوف دارد

و با آمدن غروب سر بر دامان مهرش گذاشته

 و سالها دلتنگیش را با اشک چشم نجوای جانش نماید ...

او بگوید و سنگ صبورش دل تنگ غروب گردد ...

زخم دلش از سالها تنهایی را در رنگ محزون غروب محو نماید

 و اشک خود را در لبخند اشک غروب به تماشای جان بنشیند

 و در سکوت غروب دریا و آرامش شب به دنبال آن

آرامش جان خود را بعد از سالها باز یابد ...

چشمانش را بر هم گذاشته و فراموش کند سالهای تنهایی و پر اضطرابش را ...

دل پر خروش موج از سالها انتظار خسته شده است

و آرامشی از جان را در کنار ساحل پر مهرش می خواهد ...

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 92/5/25

 

به بودن با تو و گفتن به تو نیاز دارم تنهایم نگذار ...

به مهرت مرا راهی دنیا کردی  چتر حمایتیت را بر سرم گشودی

عشق و احساس را برای درک و همدلی در وجودم به ودیعتی از شوق گذاشتی

و تا سن اختیار و تکلیف همراهیم نمودی ...

و وقتی به اختیار و انتخاب رسیدم همراهی با خودت

را به خواستن خودم گذاردی که تو آزادی هستی که از اجبار بیزاری ...

خدایا ! در این وانفسای روزگار... در ازحام و تداخل افکار و احساسات به تو نیاز دارم

به تو که پناهم هستی و راهنمای وجودم ...

راه را نشانم دادی ولی در مه تردید گم شده ام ...

عقل را بهم دادی ولی در فوران احساسات آن را گم کرده ام ...

تدبیر را راه خلاصی از بن بست ها برایم قرار دادی

 ولی من آن را در عشق های کاذب بی اثرش نمودم ...

نور وجودت را راهنمای زندگیم قرار دادی ولی در مه فراموشی ها اسیر شده

و مه شکنی قوی برای عبور ندارم ...

خدایا ! وجودم در بی مهری روزگار در یخبندان احساسات منجمد گشته

و دستانم در پیدا کردن هاله ایی از گرما

سنگلاخ های کوهستان برفی را با تگرگ چشمانم به جسنجویی از سراب می پردازد

چشمانم مضطرب است و آرامش خود را در طوفان های خاموش

به قیمت اضطراب بر جان می خواهد

و جستجویی از عبث را یدک کش مژگان فرو افتاده ی خود دارد

خدایا ! قلبم در فوران محبت آتشفشان خود یکه تاز شاد سرزمین دلم بود ...

اقیانوسی از یخبندان بی مهری را در درونش به یکباره فرو ریختند ...

در تضاد گرمای عشق وجود و یخبندان بی مهری احساس ورودی قرار گرفت ...

تاب تحمل را از دست داد و به یکباره فرو ریخت ...

خدایا ! تنهایی هستم که بودن با تو نیاز دارم ...

گرمای دستانت را برای در هم شکستن انجماد وجودم می خواهم ...

 می خواهم قندیل های بی مهری را از چشمانم بزدایم و گرمای شوق را از اشک شعف خود بر گونه های سرد و یخ زده ام هدیه ای از مهر تو دهم ...

به آرامش چشمان تو نیاز دارم که در فروغ آن محو کنم تاریکی وجودم را

و به روح مضطرب و نا آرام خود آرامشی از یاد تو و همراهیت بدهم ...

خدایا ! به تکیه گاه بودنت نیاز دارم ...

که در کوران حوادث ، در حیرانی افکار و در طوفان تردیدها

تکیه گاه وجود نحیفم گردی تا هیچ طوفانی نتواند عقل و تدبیرم را با خود برده

و در مه احساسات گم گشته ی سرابی از عشقم نماید ...

خدایا ! به شانه های پر مهر و دل صبورت نیاز دارم

که در سجاده ی عشق در اوج دلتنگی و خستگی

سرم را بر سجاده ی مهرت بگذارم و بغض نهفته در گلویم را بر چشمانم گذاشته

و ببارم از تشنگی ، شکوه کنم از بی مهری

 بگویم از تنهایی ... بر بشمارم دلتنگی ها را و بخواهم همراهیت را ...

خدایا ! تنهایی هستم که تنها وجود تو و عشق تو را برای همراهی خود می خواهم ...

در مسیر پر فراز و نشیب آمدن به سویت تنهایم نگذار

و نور همراهیت را مرهمی بر قلب شکسته ام قرار بده

 که تنها عشق وصال تو می تواند زخم های بی مهری روزگار را در وجودش

 تسکینی از مهر دهد و بر فوران درد هایش نور وجود توست که سر پوشی از آرامش

لذت بخش هدیه میدهد ...

خدایا ! تنهایی هستم که بودن با تو نیاز دارم ... تنهایم نگذار ... 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 92/5/24

 

 

هر صبح آغوش مهرش را به روی طلوع خورشید می گشود

تا اشعه های دلکش مهربانیش امید به بودن و ماندن و دوباره روییدن را به دلهای خسته هدیه دهد ...

بر سقف دلش رنگ آبی محبت حک کرد

تا نوازشگر چشم های مضطربی باشد که در فراسوی افق

 آرامش را به جستجوی دل می پردازند ...

کبوتران مسافر را به مهر پذیرفت

 تا وسعت بی کرانش جولان پرواز بالهای باشد

که حسرت پرواز در آرامش را زمزمه ی جان  خسته ی خود دارند ...

نسیم مهربانش را بالی از عشق بخشید و نوازشی از مهر

تا قاصدکان را در نگاه پر محبت خود به پویایی از عشق بر انگیزد

و مژده ای از نوای خوش را به دلهای خسته و چشم های منتظر هدیه دهد ...

رخ غمگین غروب را بر زیبایی دلش تاب نمی آورد

 چهره ی محزونش را به شب رویایی می سپرد تا در سکوت و خلوت شب

زمزمه کند نجوای دلتنگیش را

 با ستاره ایی که غم را در دل خود به یادگاری ابد داشت ...

وقتی دلتنگی ها امانش را می برید

 و تنهایی پرده ی کدرش را بر آسمان آبیش می کشید

رُخ در پشت ابرهای بارانی پنهان می کرد تا هیچ کس اشک چشمانش را نبیند

 و صدای بغض دلش را در فریاد رعد نهفته می داشت

 تا دشت باران را نه دلتنگی که نوازش آسمان بر لبهای تشنه ی خود بداند

و طربناکی خود را از عصاره ی جان او به دست آورد ...

آسمان سر خوش از زیبایی هایش بود و نهایت شعفش را در رنگین کمانی از عشق و محبت به دلها هدیه می داد ...

به یک دفعه پیدایش شد طوفانی سهمگین و غضبناک ...

ابرهای سیاه را مهمان دل آسمان کرد رنگ آبیش را در غباری از تیرگی فرو برد ....

کبوتران مسافرش را سراسیمه به هر سویی پراکنده کرد بالهای پروازشان را در وزش سهمگین خود بست و غبار نا امیدی و حسرت را بر چشمانشان نشاند ...

قاصدکان خوش خبرش را در اوج بی رحمی به سر زمینی دور فرستاد و رنگین کمان عشقش را در مه غبار آلود خود محو در نا باوری کرد ...

و آسمان بدون بازی در صفحه ی شطرنج روزگار کیش و مات طوفان گردید ...

در بهت و نا باوری از دست دادن تمام امید و پرپر شدن شاپرک های آرزوهایش

غم را در پرده ای از بی نهایت اشک به تماشای جان نشست ...

ابر از دیدن دلتنگی آسمان فریاد خروش بر آورد و رعد صدای شکسته شدن قلب آسمان را در صدای خود به گوش جهان رساند ...

آسمان در نا باوری آنچه که می دید لب فرو بست و لبخند را فراموش کرد

 چهره ی محزون غروبش را به یاد آورد سر بر شانه های لرزان او گذاشت

 و رنگ آبی دلش را در حزنی سکوت آور و ملال انگیز به رُخ غروب آراست

و رنگ دل شکسته اش را بر پهنه ی افق در یادگاری تلخ و ابد ماندگار دلها کرد ...

با شکستن دل آسمان ...

دلتنگیش ماندگار شد و غمش در نجوای باد زمزمه ی هر لحظه ی آبشار گردید ... 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 92/5/23

 

 

می نویسم از امید بر دلهای خسته و آرامش بر جانهای مضطرب ...

آن زمان که با طلوع وجودت در نیمه شبی 

شب سیاهی خود را فراموش کرد و نور عشق تو را به ستارگان هدیه داد 

جهان باور نمی کرد که روزهایی فرا رسد که در حسرت دیدار تو

 سر گشته و حیران ،کوچه پس کوچه های انتظار را

به امید دین رویت به جستجوی عشق بپردازد ...

مولا جان ! دلها تشنه است و آدمها خسته اند ....

خسته از این همه بی عدالتی و تبعیض ، ظلم و کفر و نفاق و دورویی

جهان مملو شده از آدمهایی که خود را فراموش کرده و انسانیت را از یاد برده اند ...

پرده ی سیاه گناه بر دلها مستولی شده

 و نور حقیقت بین آن را محو نموده است ...

مه تردید بر چشم ها پرده افکنده و غبار شک  و دودلی بر قلب ها نشسته است

دلها کویری گشته که طراوت خود را از دست داده

جوانه هایش خشکیده و گلهایش پژمرده گشته اند

و نگاه های پریشان و مضطرب خود را به سوی آسمان خیره دارند

که شاید قطره ای از مهر ببارد و جان تفتیده اش را خنکایی از امید هدیه دهد ...

آقا جان ! در طوفان حوادث روزگار و در شبهات طرح شده

گروهی موریانه های تردید را به درون درخت اعتقادی جوانان نفوذ داده اند ....

بوی خوش و دلکش ریحانه های حقیقت را در غباری از سموم آلوده محو کرده

و عطر خوشش را از یاد ها می برند ...

 جلوی خورشید حقیقت ، نور افکن های تردید انداخته

و رنگین کمان های مصنوعی را صدق گفته هایشان می دانند...

از احساسات پاک و ناب استفاده کرده

و منجی های دروغین را امید عالمیان معرفی می کنند ...

بر حقایق پرده ی ابهام افکنده و بر دلها غبار تردید می پاشند ...

مولا جان ! زمین از این همه بیداد و ریا و تظاهر و حق کُشی و حق پوشی

 به ستوه آمده و دلهای عاشق و منتظران راستینت

خواب را از لحظه ها گرفته اند تا غفلت آنی ، نور وجودت را از آنها سلب نکند ...

مولا جان ! دلها تشنه ی حقیقت هستند و چشم ها امید دیدن رویت را دارند ....

دلهای منتظر هر روز را جمعه ی انتظار می دانند و با هر طلوعی از مهر خورشید

طلوع مهر تو را بر دل خسته اشان مژده ای از تحمل می دهند

و هر شب دل آسمان را به دنبال ستاره ی امیدی

که نشانه ی طلوع تو را مژده ی جانشان دهد

بر سر سجاده ی عشق با اشک چشم جستجویی از مهر می کنند ...

و در این میان گلهای یاس با اشک چشم و شوق انتظار

طراوت خود را در دریایی از غم و اندوه و با عصاره ی جان و امید به آمدنت

حفظ کرده اند تا قدومت را به هنگام تجلی رویت گلبارانی از عشق نمایند ....

مولا جان ! به این انتظار های بی پایان دلهای عاشق و یاس های منتظر

پایانی از عشق بده و بانگ دلنشین ظهورت را آرامش جان های خسته اشان قرار بده ...

مولا جان ! به دلهای نالایق ما ننگر...

به لیاقت بی مانند خود بر رهبری عالم و آدم تشنه نگاهی از مهر بینداز ...

 که هیچ شربتی جز آب پاک و زلال نمی تواند تشنگی جان تشنه را بر طرف نماید

دلها ، تشنه ی دیدار تو و حکومت عدل تواند  ....

با ظهورت بر جان های تفتیده یمان بارانی از محبت و امید ببار

 و کویر خشک وجودمان را به عدالت ِوجودت طراوتی از عشق هدیه بنما .... 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 92/5/22

 

 

شکل یکی ... ظاهر یکی ....اسما هر دو انسانیم ... ولی باطنا ؟؟؟؟

تفاوت فراتر از فکر است

هر دو قلب داریم ...

 قلب او تحمل گنجایش سختی ها و ناراحتی ها را دارد

از غم دیگران ناراحت می شود و در اشک هایشان شریک می گردد  

دیدن دست زخمی دلش را به درد می آورد و اندیشه اش برای رفع غم و اندوه و کمک به دیگران به تکاپو می افتد ...

و من هم قلب دارم ... قلب من تنگ است بسته است و سخت ...

جز خودش کسی  را نمی بیند درد و غم دیگران اثری بر رویش ندارد

 و فکرم در انجماد خودخواهی رسوبی از برف خشک بسته است ...

او با شادی دیگران شاد می شود ...

نگاه مهربانش لبخند آنی را هم شکار می کند

 و رنگ زیبایش را برای شاد شدن بیشتر بر زندگی می پاشد

تا غمها برای لحظاتی هم که شده از دید ها محو گردیده و لذت لبخند جایگزین آن شود

و من هم شاد می شوم ...

وقتی به خواسته ی نفسم جامعه ی عمل بپوشانم می خندم

و کار ندارم که برای خندیدنم شادی را از چه نگاه هایی گرفته

و گرد غم را بر چه دلهایی پاشیده ام ...

 من هم می خندم حتی به قیمت گریاندن دیگران ...

 او تقسیم می کند مهر ومحبت و شادیش را با دیگران ...

نعمت هایی که خدا بهش ارزانی داشته را ولو اندک

 در سفره  ای از قلب شاد و در شراکتی از همدلی و همراهی با دیگران سهیمی از عشق و مهر می شود ...

و من هم تقسیم می کنم نه اصلا می بخشم

تمام عصبانیت و ناراحتی هایم را ...

خروش دل خود را بانگ تخریبی می کنم بر سر دیگران

از بین می برم عصبانیت وجودم را با تخریب کردن و از بین بردن شخصیت دیگران ...

شب که می شود او در فکر است ...

در فکر اینکه گره از کاری باز کند ...

 دست نیازمندی بگیرد ...لبخند بر لبی بنشاند و ...

من هم شب که می شود فکر می کنم ...

فکر اینکه چطور بر اندوخته ی خویش بیفزایم

 چه گونه دیگران را دور زده حقشان را به یغما ببرم ...

به چه نحو از دیگران نردبان ترقی ساخته و به دست نیافته هایم برسم ...

او وقتی به مسیر عمر آمده ی خود نگاه می اندازد ...

آبادانی می بیند و عزت

مسیر عبور عمر خود را با کمک به دیگران و همدلی با آنان سر سبز و با طراوت نگاه داشته است ...

دعای خیرشان را نسیم جان بخش دشت گذر خود نموده

و اشک شوق شان را بارانی که طراوت و سر زندگی را به دشت عمرش هدیه داده است ...

و من که به مسیر آمده نگاه می اندازم ...

کویری از خود به جای گذاشته ام لم یزرع

 از آه دیگران طوفانی به وجود آورده ام که تازیانه ای شده بر وجودم

و گرمایش سوزاننده ی جانم ...

وقتی صحبت از مرگ می شود او آرام است و لبخند بر لب دارد

و مرگ را آغازی دوباره برای بودنی جاوید می داند

و عشق وصال محبوب دلش را به دریای رحمت بی کرانش متصل می کند اشک شوق رفتن از چشمانش جاری می شود

 و انتظار رسیدن به آخرین ایستگاه زندگیش را می کشد ...

او از رفتن دل نگرانی ندارد که کوله باری از عشق و محبت به همراه دارد

و با قلبی صاف و آکنده از مهر که دعای خیر دیگران بدرقه ی راهش است

و عشق به معبود آرام جانش انتظار وصال محبوب را می کشد ...

و من وقتی صحبت از مرگ می شود در خود می پیچم ...

تمام وجودم را لرزه در بر می گیرد ترس در چشمانم آشکار می شود ...

 قلبم مضطرب شده از ترس می خواهد قالب تهی کند ...

صفحات سیاه زندگی از جلوی چشمانم رژه می رود

اشک هایی که فرو ریخته ام سیلاب وجودم می گردد

 و آه هایی که بر آورده ام آتشی که جانم را در بر می گیرد ..

صدای قلب هایی که شکسته ام رعدی می شود

که وجودم را در هم می شکند و خشم معبود را بر جانم مستولی می کند ...

او انسان است و من هم انسان ...

او به تمام معنا انسان است و انسانیت را درسی از مهر و محبت می دهد

 و من از انسان بودن اسمش را دارم ...

واژه ی انسانیت برایم غریب و نا آشناست و مفهومی گنگ و مبهم دارد !!!!  

 



   1   2   3      >
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 2
بازدید دیروز: 62
کل بازدیدها: 245223