سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 93/5/27

 

 

سرنوشت برایش گذر روزگار را سخت نوشت  ...

در آغوش گرم مادر چشم هایش لبخند اشکی را به نظاره ی غم نشست که

 پهنای صورت مادر را در آوای حزن انگیز خود فرو برده بود ..

در اولین لمس از دست های زمخت و پینه ی بسته ی پدر آموخت که

تاوان بودن شلاق بی مهری زمانه است .. 

 فاصله ی بین خواستن و داشتن را از پشت ویترین در عروسک های مغازه دید

و پارچه ی گره خورد ه ی در دستش که عروسک رؤیاهایش بود ...

تفاوت بین پاهای خودش و دیگران را در دمپایی پاره ی خود دید و

 کفش های ساز نواز کودکان دیگر  ..

 به مدرسه آمد و تفاوت دست های خسته اما خالی پدر خود با جیب های دیگران

را در انتهای کلاس تنگ و تاریک دید با لباسی مندرس و کیفی پاره ..

معلم بر تخته ی غبار گرفته ی ذهن کودک با قلم اشک هایش نوشت

حرف به حرف واژه های زندگی را ..

 و او تفاوت فهم خود با بچه های دیگر را زمانی فهمید که دیگرا ن به هر حرفی

با برق چشم می کشیدند نقاشی شاد را بر ذهن خود .... و او به هر حرفی که

می آموخت ،  برایش زمانه معنا می کرد هزار درد و می کشید هزار علامت سوال ؟

 که در ذهن کوچکش نمی یافت نه به عقل نه به احساس جوابی بر آن ...

در زنگ ریاضی معلم در سکوت معنا گفت : شادی هایما ن را با هم تقسیم کنیم

از غم های هم به سرشت مهر بکاهیم ... دوستی هایمان را در عشق ضرب کرده

به توان بی نهایت رسانده و به جمع دوستان خود برساینم ..

 معلم در حک علامت مساوی با کچ نم گرفته از اشک هایش نوشت

دو خط موازی کوچک ... و گفت در این دنیای بزرگ آدمها همه به یک اندازه

هستند ... فرقی نیست بین جسم ها و صورتها  الا در سیرتها و

خود ساکت شد و شاید در سکوتش به دنبال علامت سوالی بود بر صادق بودن

حرفهایش در توضیح علامت مساوی در صدق بر آدمها ...

و کودک در زندگی خود فهمید

حرفهای معلم ریاضی شاید گفتاری از یک افسانه ی شیرین بوده ..!!

و او تفاوت تقدیر زندگی خود را زمانی فهمید که در پارک بادکنکی را به لبخند

کودکی داد و در ازاء آن از پدر او بهایش را گرفت ..

در کنار خیابان برای کودکی چهارپایه ای گذاشت که بنشیند و

 با سرشک حسرت خود ، غبار از کفش های پدرآن کودک بر گرفت ..

در خانه ی محقر در اتاقی تنگ و تاریک سوزش خار گل را از دست های مادر

با علامتی از هزاران سؤال و به بهت اشکهایش مرهم کرد و

چند ساعت بعد آن گل را در پشت چراغ  قرمز چهار راه  با روبانی قرمز به

دستهای لطیف مادری داد که طراوت زندگی را در کنار بچه های شاد و در

ماشین های رؤیایی نغمه خوان چشم های خود کرده است ..

او فهمید که زندگی نوشته سر نوشت او را در کتابی مچاله شده از درد روزگار

 با قلمی از اشک بر قلبی زخمی که تنها تسلای وجودش آرامش مهر اوست  ...

روزگار برایش گذر عمرش را نوشت و چه سخت نوشت ..


 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 93/5/26

 

 

حریر عشق را با گل واژه ی محبت چادری از معرفت بر سرش قرار بده ...

بگذار دستان کوجکش لطافت دست های مهربان ترا با عمق وجود درک کند ..

سجاده ی کوچک باورش را بر کنار سجاده ی عشق و خلوتگاه نیاز خود بگشای ..

گوش هایش را  با زمزمه های ماندگار عشق آشنا کن  ..

بگذار لطافت باران نیاز را در چشمان خود به تماشای راز بنشیند و

عطر خوش آرامش با او بودن را از گلهای سجاده ی تو استشمام کند ..

بگذار قامت تو به هنگام نماز تعظیم  سرو را تصویرگر چشمانش  باشد ...

بگذار در رکوع عشق نغمه ی عاشقی بشنود و در سجده ی جان

تنها سجده بر ذات کبریایی او را حک بر آیینه ی چشمان خود نماید ..

با عشق برایش معنا کن پاکی را ... از زلالی برفهای قله بگو و سپیدی نگاهشان ..

صداقت  را توشه ی نیازش کن برای پیمودن جاده ی زندگی ...

عطر امید را در قاب ِتوکل برایش مهیا نما .. تا در لحظات سخت و تنگناهای زندگی

 مدهوش از بوی خوشش سختی ها را گذری از عبور راحت داشته باشد ...

 بگذار وجودش ، تار و پود شکل گیریش چونان گیسوانش که با مهر می بافی

با محبت بافته شود... آنقدر که عجین وجودش شده و

رایحه ی خوش محبت نگاهش را پر کرده

وجودش را سرشار از عشق به  دیگران نماید ...

 دوست داشتن را برایش هجایی از تعقل کن  ..

که فراتر از عشق است و ماندگار تر از هر بودنی ..

 برایش تلخی فاصله ها را با درد سینه  و اشک جان توصیف کن

 که عمر می کاهد و جان می برد ..

بگذار بر وجودش حک شود که دوری از نگاه مهربان رب

گم شدن مسیر زندگی است و ظلمات تنهایی قلب .. 

 برایش رذالت و پستی ها  را با آسانی لفظ به سختی معنا کن

که وجود را کویر بایر می کند و کام را تشنه ی سیری ناپذیر ..

دره ی خوفناکی که انسانیت را می بلعد و وجود را خاکستر گناه می پاشد

قلب سفید را سیاه کرده و خلیفه الله را به  قعر وادی نیستی می کشاند ..

برایش از عشق و محبت و معرفت چتری بساز که

 سایه بان روزهای زندگی و شبهای بودنش باشد ..

 دلش را پاک و زلال  پرورش بده  که  بی چتر گناه

 وجودش  سرخوش از باران رحمت الهی باشد و گرم به نگاه مهربانش..

 بگذار شیرینی بندگی و لطافت عبودیت را در کنار تو

 حرف به حرف  بیاموزد و خط  به خط معنا کند ..

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 93/5/24

 

 

باز هم غروب و باز سایه بانی از بهت و دلتنگی در میان سایه های خاموش ..

در نگاه غروب غم سنگین  پایان روز و امتداد انتظار و نیامدن بهار است ..

شاپرک ها نیز نجوای خاموش برکه را به غم نشسته اند و

 قاصدکان در رقص خوشه های نالان خود را به دست گرد باد های حیرانی می

سپارند که سینه ی غم گرفته را جولان دل طوفانی خود کرده و

شاید نیم نگاهی از امید آفتابگردان را به فکر طلوعی دیگر

سر به زیر گذر ثانیه ها کرده تا اندیشه ی گذر از شب ظلمانی را

در گوش خسته ی دشت زمزمه گر طلوع  فردا باشد ...

و باز آوای خسته ی مسافر جاده ی انتظار که دیر زمانیست

بوته های یاس را به شبنم جان طراوت می بخشد تا به هنگام  آمدنت

گلباران اشک نماید قدوم مهرت را و

 چه ساز دلگیری می نوازد نگاه غمگین غروب و آوای حزن مسافر دشت جنون

و ضرب آهنگ مژه ها که بی ردیف ،

غزل غزل سروده ی اشک بر دامان دشت دل می ریزد ..

در نگاه غمگین غروب ،  سینه  ، بغض نفس گیرش را بی صدا می شکند و

چشم می بارد در عمق فاصله ها در دلتنگی وادیه ها و در خاموشی روزها ..

می دانم دیر زمانیست که  آمدنت را علم زبان کرده

کوچه و خیابا ن را ترنم انتظار می سراییم ...

 به نذر آمدنت شمع روشن کرده  چلچراغ  را غبار می روبیم ..

دعای عهد خوانده و ندبه را زمزمه ی گوش می کنیم ..

اما افسوس که معنای انتظار را فراموش کرده ایم...

به زبان دعای عهد خوانده و به قلب عهد شکنی داریم ...

شمع روشن کرده و چراغ معرفت خود را در دست طوفان های شبهات قرار داده

پرده ی سیاه خاموشی بر آن می افکنیم ..

نمی دانم حزن دل شماست از عهد شکنی ما و فراموشی دل هایمان که

رخساره ی غروب را رنگ خون زده و افق را محزون نیامدنت کرده است ..

مولا جان !  بر ما ببخش و طلوع رخساره ی مهرت را برق شادی چشمانی قرار

 ده که سالهاست جاده ی انتظار را به شبنم اشک هایشان با طراوت نگه داشته

و چراغ  وجودت را به سوز دل روشن نگه داشته اند ...

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 93/5/23

 

دل در کوچه پس کوچه های بی قراری می چرخد و همراه با نسیم گذر ، دشت وجود را خرمن خاطرات می زند ..

بر بلندای قله ی بودن وجود تورا صدا می زند.. در کهکشان خیال مهربانی هایت را ستاره ی چشمها می نماید ..

در ظلمت شب های بی قراری سجاده ی دل را می گشاید و

 نور بودن و گرمای حضورت را برای وجود خاموش و سرد درون می خواهد ..

با دست نیاز با لبانی خاموش به سروده های اشک می آید ...

گاه مواجی می شود که عشق تو را ساحل آرام میخواهد و

 گاه تکیده ای خسته که شانه های مهربانت را تکیه گاه اعتماد می جوید ...

در نور چراغ های پر فریب در خاموشی دل ، نور شمعی از رخساره ی وجودت را

 به تمنای باران اشک در پس ابرهای دلتنگی می خواهد ..

نجوای دل را در شبنم چشمها در زمزمه های افکار خسته بر یاس های سجاده ی سکوت می ریزد تا

عطر دلداگی تو را به مشام جان خسته اش برساند ..

گاه اسیر در حصار واژه گان با واژه های اشک می آید .. درردیف حصارهای بی قافیه ی مژه های نمناک ...

و گاه چون آیینه ی شکسته در زیر گامهای سرد زمانه مکدر از غبار خاطرات زخمی....

در انعکاس درد در آیینه ی چشمها ،هزار توی شکسته ، به قامت ایستاده و به معنا خرد شده

در حجمی از ناگفته های سر به مهر به سویت می آید با خزانی از دل که بهارش گم شده و

صدای خش خش آرزوهایش در زیر گامهای زمان که آوای روزهایش را قندیل های نموده که

ذوب انجمادش را در نگاه مهربان تو می جوید ...

و گاه در کویر خشک چشمها در بهت نگاه نا امید از هر رستنی ،

بی صدا و خاموش ، نه ناله ی حرفی و نه سوز آهی با بغضی نفس گیر که وجودش را مچاله ی درد کرده

به سویت به آغوش مهربانت پناه می آورد .... چشمهایش تمنای دیدن و وجودش نای بودن را از دست داده ...

بال بسته ای خسته در اسارت بندهای دنیا ، پرواز به سوی افق مهرت را مژده ی جان می خواهد ...

و در این سکوت دل و بغض های نفس گیر... گوشه دنجی از سرای با تو بودن است که

ردیف ردیف اشک را بر دشت تفتیده ی دل می ریزد و

 چشم دل را بی پروای نگاه کنجکاو آدمیان به نجوایی از درد در نزد طبیب جان به امید مرهمی از مهر

 اشک باران لحظه های بی قراری می کند  ...

نجوای دل نجوایی از درد است با باغبان هستی درگلبرگهای ظریف تمنای مهربانی

با شبنم هایی از عصاره ی جان در صدفی از

سکوت دل در اعماق دریای وجودی خسته ..



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 93/5/20

 

 

شب و سکوت نخلستان و آسمان خاموش ...

 نمی دانم در دشت جنون چه ندایی ترنم بخش جانهای بی قرار بود که نخل ها را

در بهت زمزمه های ماندگار ، خاموش پر غوغا کرده است ..

 نمی دانم به کدام اسرار محرم راز شد و در سکوت شب نخلستان آوای چه دل

 هایی را با معبود شنید که پرده ی هزار راز را بر خود کشیده و گوش ها را در

 سکوت خود جنون زمزمه های بی قرار می کند ..

 نمی دانم در نور کدام ستاره پر پر شدن آلاله ها را به خون اشک نشسته که

شمع را دیوانه ی جنون شب کرده است ...

نمی دانم در قلب آسمان به تیر نشستن چه قلب هایی را به اشک غروب سپرده

که بر طلوع نخلستان نیز غم غروب خود نمایی می کند ..

در خروش اروند شاهد خاموش شدن چه چلچراغ هایی بوده که

ماه شب چهارده را هم به سکوت خاموش خود رنگ سیاه غم زده است ...

نمی دانم گمنامی کدامین نام آوران را در پلاک های جدا ... در بدن های بی سر

در جسد های مخفی شده در نیزاران به سوگ حزن نشسته که

دل آشفته را در جنون خود گم می کند که

 فرد را با هزار عنوان مادی مجهول سر گشته ای میکند که  به دنبال هویت

 خویش ، هویت گمنامان نام آور را می جوید ..

 نمی دانم در سپیده دمان .. در نماز عشق سحرگاهان ...

در امن یجیب دلهای آرامشان و در افسون لبخند نگاه هایشان ..

چه رازی را به اشک شوق نشسته که خود پر راز خاموشی گشته که

 دل را دیوانه ی لحظه ها می کند و بی قرار آواها ..

نمی دانم در سکوت دلهای پر غوغا در دشت شقایق

عروج چه کبوترانی را در خروش سفیر گلوله ها به رنگ سرخ عشق ترسیم کرده

که خاک ِخو د را سجده گاه اشک های بی امان و دل های پر خروش کرده

نمی دانم خاکش به شبنم جان چه سبکبالانی آغشته گشته که

بوی رایحه ی عطر عشق دارد و جنون دلدادگی .. .

از سکوت نخل های بی سر و آوای پر صدای خاموشش ..

 غوغای سکوت شب خبر دارد و دل پر خروش اروند که

اشک را میزبان چشمها می کند و جنون پر کشیدن را هوایی دلها ..

 چه غوغای پر صدایی دارد نخلستان های خاموش ...

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 93/5/16


وزن آه ، وزن قلبیست شکسته و رخساری خسته ...

 شیاری از درد است که بر پهنای گونه نشسته و شبنم اشک است که در لابه لای لبخندی تلخ نهفته ..

سوزی از درد است که خاکستر غم را بر چهار گوشه ی دل پاشیده ...

 گاه اخمیست که از مرور گذر خاطره ها ابروان را در هم می شکند و

 گاه ابر رؤیائیست که خیال را تا فراسوی افق ، تا بی نهایت نهایت و تا عمق فاصله ها می برد ...

آه بیصداست ... وزنش با هیچ معیاری سنجش نتوان کرد که

گاه سنگینیش قامتی را قد نکشیده خمیده ی روزگار می سازد ...

بوستان ذهن را نشکفته داغ خاکستر برهوت می پاشد ...

 بر حوالی دلی گذرت افتاد  .. قدمهایت را آهسته و شمرده بردار ...

 جا پای احساسات را بر سبوی سفالین رقتنت قرار نده

که اندوه رفتن خرد می کند حتی سبوی کوره دیده را

زمزمه هایت را برقلب بخار گرفته ای احساسش ننویس که با رفتنت بارانی می شود بی امان ..

چشم را ابر بارانی دل کرده و مژه ها را در حسرت لحظه ای آرامش بی قرار گذر خاطرات می کند

... بوم قلبش را تمرین انشای واژه ها نساز.. نقش بر صفحه ی قلب حکی ماندگار می گردد ..

رج به رج بر تار و پود ذهنش نقش می بندد تصویر خیال ..

 واقعیت را فراموش کرده احساس را چنگ ماندگاری می زند ..

رنگ سیاه و خاکستری سر در گمی بافته ها را در خود می کشد..

 نقش ها را محو در سیلاب چشمها می کند و بوم ذهن را از

رنگین کمان آرزوها به تک رنگ مبهم نفرت و عشق بی قرار لحظه های فراموشی می سازد ...

واژه ها حرفهایی هستند در غلاف معنا نشسته و در سکوت آرایه ها آرمیده ..

دربیان زبان غلاف برگرفته اعیان می شود بر قلب ...

 که گاه واژه ای  مرهمی می گردد بر زخمی ودست نوازش بر اشکی . ..

گاه سنگی شکننده بر قلبی می گردد که وجودش را خاموش در آیینه ی چشمان نموده

که تنها مرهم دردش نگاه پر غوغای غروب است و لبخند اشک هایش ...

 گذرت بر حوالی دلی افتاد آهسته گذر کن ..

 وزن واژه ها را بسنج .....

جا پای خاطراتت را زخم دلش نساز که وزن آه گاه خانمانسوز است و جانکاه ....    

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 93/5/11

 

 

دیگر واژه هایش را تعبیر نکن .. سکوتش را نشکن .. بگذار در غربت واژه ها  و

 تلخی معناهایشان هجا کند بودن را سخت شدن و سنگ بودن را ..

 آتشفشان ذوب می کند تمام حصارها و یخ ها را ....

سنگ ها را نرم و روان می سازد ..

 اگر پوسته ی زمین شکافته شود

 می سوزاند تمام احساس را و خاکستر می کند سبزی رویش را ..

 و بعد از آن سخت تر از سنگ  آتشفشان نمی یابی ..

سخت و برنده ... سرد  و سنگین ...  و سیاه 

شاید به سیاهی احساس های سرد و شاید رنگ شده  به خاکستر سوخته ی قلبش ...

اگر شاپرک های وجودش مردند و اگر قاصدکان امیدش به گل یأس نشستند

 برایش از آوای جویبار نغمه نساز ..

اگر چشمانش نور شمعی در سکوت شب سیاه را امید داشت و

 طوفان سرد گذر شمع امیدش را برای همیشه خاموش کرد

و قلبش را به برق اشک آشنا کرد...

 دیگر در ابهام واژه ها از طلوع خورشید برایش قصه ی فردا نگو ...

بگذار در سکوت خود ، در انزوای احساس ها و در اشک بی فروغ چشمانش

در دنج ترین خاطره ی وجود حک کند زمزمه های اشکش را بر کاغذی خاموش ...

به اشک چشم های آدم برفی او هم ذوب می شود و

 کم کم خاموش و محو می گردد از افکار و فراموش می شود از خاطره ی دوران ..

بگذار تنها از او بماند نجوای دلش که حک  می گردد بر تار وپود کاغذ و

 بر جای می گذارد نقش قلبی شکسته بر آیینه ی چشمانی خسته ..

 در سکوتی سرد از روزگاران فراموشی در حجم خاطره های گریزان .. 

بگذار بنویسد با شبنم چشمان بر گلبرگهای تا نشده ی یاس ، سپیدی احساس و سر گردانی رؤیا را ..

واژه هایی که با قلم اشک نوشته شود می ماند طراوتش را حفظ می کند ...

در گذر روزها از یاد نمی رود و در غبار زمان محو گذر نمی شود ..

 بگذار با همان رنگ خاکستری بر بوم هزار تکه ی قلب بنویسد

 واژه های خاموش را ..

 شاید منشور چشمانش رنگ آبی مهر را از کنج نگاهش بیابد

و رنگ زند سقف آسمان دلی متروک و غبار گرفته را

و چه آشناست باران با چکه های سقف ویران ...

و چه ترانه ی حزنی می خواند ناودان شکسته بر اشک های باران ... 

 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 93/5/5

 

کاش می شد برای غم پناهی ساخت و

چشمان خسته ی کودک غم را بر اشعه های سوزان نا امیدی بست ...

کاش می شد وجودش را به دست نسیم سبک سحرگاهان سپرد و

 در دشت آرام احساس رهایش کرد تا اندکی پلک آسایش بر هم گذاشته و

 فراموش کند ضجه های تلخ درونش را ...

 کاش می شد اشک های سکوتش را به چشمان شبنم تشنه سپرد تا

به گوهر جانش لطافت ببخشد گلبرگهای خسته را ...

کاش می شد قندیل های بی احساس زمانه را از روی قلبش به گرمای مهر برداشت و

به مرهمی از محبت مداوا نمود زخم های ماندگار خنجر روزگار بر پیکرش را و

 کاش می شد به ترنم خوشی از نوای باران میشکست سکوت درونش را ...

کاش می شد صدای رعد بغض هایش را به آسمان دل سپرد تا ابر چشمانش آنقدر ببارد تا دیگر اثری

از ابرهای دلتنگی گلستان وجودش را مکدر سایه های غم ننماید و

 قاصدکان آرزوهایش را در مرداب نا امیدی مدفون گذر زمان نکند ...

کاش می شد چهار فصل دل را به رنگ های بی بدیل بودن و شکفتن آراسته کرد ..

بر بهارش سپیدی شکوفه های عشق ... بر گذر تابستان سر سبزش شاخسار پر بار مهر

به نا آرامی قرمز و نارنجی پاییز رهایش لذت صبر و به سکوت زمستانش آوای پرستو هدیه داد و

در دلش شومینه ای از محبت نهاد تا واژه های تلخ بی مهری رو در خود ذوب کند و

جویبار اشک ذوق را بر گونه های رنجور زمانه اش روان سازد ...

غم را بی پناه رها کردن در هیاهوی بی صدای دل ، واژه های مهر را می شوید ...

گنجینه ی احساس را خالی کرده و

دشت وجود را در صدای خش خش برگهای نا امیدی خزان دل خرد در شکست آرزوها کرده ...

بر دل ابرهای دلتنگی را مهمان رؤیاها نموده اشک را آشنای مژه ها نموده و

زمستان سرد سکوت را ماندگار قلب خسته می کند ...

کاش می شد برای غم سایه بانی ساخت به رنگ آبی مهر به زلالی اشک های باران به

 گرمی نگاه خورشید ... مزین به نیلوفرهای آرزو و محصور به شمشادهای امید ...

پر از آوای احساس تا در رنگین کمان مهر محو شود خاکستری غم و

در آوای مهربانی فراموش شود نجوای مبهم و تلخ ...

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 93/5/4

دلتنگ از روزهایی غریب ... سر گشته ی ثانیه های عجول و حیران لحظه های بی قرار

پرسه می زنی در کوچه پس کوچه های نا آشنای خیال ..

دیگر دل به قاصدکی خوش نداری که خود گریان آرزوهای ناتمام است ..

صدای رود آرامت نمی کند که خود خروش موجیست در گلو شکسته ...

طلوع را چشم بسته ای که تازیانه های خورشید ، سوزیست بر دل تفتیده ی کویر ...

دیگر لطافت شبنم بر گلبرگها را شوقی از احساس نداری ..

که اشک کودک آرزو می دانی بر دامان سکوت شب   ...

دنیا برایت تنگ می شود و حجم تمام دلتنگی ها در قلبت فشرده ..

دلت به دیار بودن نیست که مسافر لحظه هایی و

 برای رفتن مانده ایی که کوله باری تهی از مهرش داری و سنگین از غفلت خود ...

در اعماق دره ی تنهایی قرار گرفته ایی و او در بلندای آسمان آبی مهر ...

دستانت کوتاه و جایگاه او بسی والاست ...

تمام وجودت در بیابان تنهایی ،کودکی خسته می شود که پای نیاز  بر زمین تفتیده ی جان می کوبد

 تا شاید چشمه ی مهرش روان به سویت شود ..

خود هاجر درون می شوی و قلبت را صفای مهر او می خواهی

به مروه ی جان سجاده ی دل می گشایی و به قامت شکسته غرق در اشک نیاز می شوی

تمام دنیا سجده گاه می شود و محل سجود تو محصور در قلبی پر غوغا ...

واژه ها در فقر خود می سوزند و لب از گفتن فرو می بندد زبان گویا را ...

هزار واژه ی ناگفته داری و یکی برای بیان نداری ..

 قطرات بی امان اشک در غوغای خاموش خود  ردیف می شود برای غزلهای ناتمامت

بدون قافیه در گسستگی ذهنی خسته می شکند سد مژه ها را و جاری میشود بر گونه های سرد و

می نوازد قصیده ی دل را در اعماق فاصله های دور ...

در تاریکی درون دنبال نور وجودش می گردی ...

گذشته ات را شخم ملامت زده و بذر مهرش را

برای وجود کویری خود می خواهی به ترنم بارانی از مهر ...

در کنار تمام درهای بسته در مهرش را گشوده می دانی ...

خود را به سرای عشقش می رسانی .. در گم شدن ساحل های امید ساحل آرام مهرش را می جویی ...

طوفان دل وجودت را تخته ی هزار تکه می کند که

موج های دل را نا آرامتر از قبل به سوی ساحل امید می کشاند ..

غرق در اشک سجده گاه خود ، نا امید سر برداشتن از کوی مهرش را نمی خواهی

وجودت آرامش وجودش را می خواهد و شمیم عطر همراهیش ...

در اوج بارش چشمان در خستگی جسم ناتوانت

ندای بزرگیش بر تمام غمهای درونت را

مؤذن در گلدسته های عشق به آوای رسا به جان خسته ات هدیه می دهد ..

از شبنم چشمان وضویی ناب می سازی و

بر شکرانه ی بزرگیش سجده ی اشک را سجود درگاهش می کنی ...  



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 93/5/3

 

بر ناله ی خاموش ضجه زدن حنجره مسدود گدرگاهی می کند که خود خفته است ...

شوق پروانه در چرخش لحظه ها و عشق به سوختن بالهایش بر شمعی است که

قطره قطره ی وجودش را در تاریکی می چکاند تا

وجودی نورش را به عاریت چشم ها یش برده و وجودش در سکوت تاریکی نسوزد ...

که شپره را نه خود سوزی دارد و نه گداختن پروانه ای ...

باریدن بر سنگلاخ به سخریه گرفتن قطره های باران است که

 دل سنگ لیاقت جذب مهر باران را ندارد وب ه غرور خود پس می زند خنکای مهرش را

و بر انظار جاری می سازد لطف بودنش را ...

کویر است و زمین تفتیده که به انتظار باران هر روز آسمان را

رصد چشمانی خشک دارد تا به مهرش ببارد و لبهای تشنه اش را

به خنکای قطره ای از مهر سیراب نماید و عطش درونش را فرو کش نماید ...

قاصدک آرزو در سرزمین رؤیایی خیالی که هزاران قاصدک را به بند طمع کشیده

مژده ی بشارت نیست که گم می شود در ظلمات قلب قیر اندودش ...

 قاصدک مژده است بر چشمان کودکی که هر شب ستاره های آسمان را

گردنبند آرزوهایش کرده و مهر شهاب سنگ را در نگاه آسمان می جوید تا

شاید فردا رنگ اجابت بگیرد خواسته ی نیلوفریش و

در آغوش اشک بگیرد عروسک رؤیاهایش را ...

آنکه بر دشت وجود آدمیان چهار نعل غرور می تازاند و

 بر بلندای قله ی خود خواهی انگشت حقارت به سوی قلبی نشانه رفته و

 به سنگ بی توجهی وجودی را در هم می شکند ..

 شاید فراموش کرده که چهار انگشت حقارت به سوی خویش دارد  و

 روزی انعکاس لرزه ی شکستن قلبی وجودش را سخت در هم خواهد شکست ...

سد با تمام زیر ساخت های محکمش ممکن است بشکند و

 بر وجودش رخنه ای ایجاد شود ... به تقدیر نشستن و بر خالی شدنش

اشک حسرت ریختن کاریست که سر زنش عقل دارد و قضاوت مرمان بر جهالت ذهن

که به تدبیر باید ترمیم کرد رخنه را ...

و شاید بتوان قلب فرو ریخته را ترمیم کرد و دیوارهایش را از نو بنا نهاد و

 حصاری محکم بر آن زد و کلیدش را بر عقل سپرد تا مراقب لحظه های سخت دل باشد     

 



   1   2      >
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 89
بازدید دیروز: 52
کل بازدیدها: 236053