قیمت سرور خرید سرور قیمت سرور اچ پی قیمت رم سرور قیمت هارد سرور قیمت لپ تاپ قیمت لب تاب قیمت نوت بوک قیمت لپ تاپ ایسوس قیمت لپ تاپ لنوو قیمت لپ تاپ اچ پی قیمت لپ تاپ ایسر قیمت سوئیچ سیسکو قیمت مودم دی لینک قیمت مودم تی پی لینک لپ تاپ قیمت مادربرد قیمت یو پی اس فروش یو پی اس قیمت پرینتر قیمت دوربین مداربسته قیمت پرینترهای اچ پی دوربین مداربسته قیمت گوشی موبایل قیمت پاوربانک قیمت گوشی سامسونگ قیمت هارد اکسترنال قیمت هارد اس اس دی قیمت فلش مموری قیمت باتری لپ تاپ
سفارش تبلیغ
صبا

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 94/5/25

به انزوای سکوت رفته سطرهای ظریف احساس ..

جای دنج فراموشی لحظه های سخت ، پرده ی خاموشی بر خود کشیده و تنها آه سرد رهگذر پریشان

است که صوت بی تابی می دمد در کوه بی انعکاسی از فریاد احساس ها ..

صفحات مجازی بودنش نبض قلم را از یاد برده .. تپش بی قرار قلب را نشنیده و

معبر گذری از سکوت به هزار فریاد چرایی باد سحر ، بر رخساره ی احساس خود ساخته تا شاید رها

شود از بند زمان و محو گردد از دل یافته ی آسمان ...

آنکه زمان را خفته درثانیه های  تب دار نگه داشته  کاش می دانست که

دلکشی سحرگاهان و طراوت لحظه ها از نسیم آرامیست که

 دل زخم خورد ه ی شب را به مرهم روز پیوند می دهد

که هر صبح گلبرگهای لطیف بودن در انتظار شبنمی هستند که غبار تنهایی شان را بشوید

و دست های گشوده به انتظارشان را به دستان پر مهر خورشید بسپارد ..

کاش می دانست که عشق کبوتر، نه دانه و دامهای رنگی زمینی

 که انتهای آسمان آبیست و رنگین کمان بی ریای آن ..

 که گرمی شمع یا سوز دلش نیست که پروانه را مجذوب نگاه پر مهرش می کند

 روزنه ی امید در شب های تار و گرمی احساس در سردی دلهاست که

 او را شیفته ی سوختن بال پروازش کرده است ..

 حال که پنجره ی احساس را بسته...  و پرده ی فراموشی بر قلب گذر زمان کشیده ...

و سر انگشتان بودن از قلم پر مهر در مشغله های بی شمار زمان گم کرده

تا فراموش کند رهگذر لحظه ها بودنی ناب از جنس بلور زمان ..

نمی دانم به کدام ندای خسته گوش بر آوای باران خواهد بست !! و

چکه های دلتنگیش را نخواهد شنید و شاید بهتر است فراموش کند هوای غم گرفته ی دلی پریشان و

بارش دلتنگی چشمی نگران را که بودن روزنه ی امید را در بی تابی ثانیه ها و

بی قراری لحظه های بودن در گل واژه های اشک در صفحات خالی به شتاب ثانیه ها می جوید

 تا دل  آرامی ازبودن یاس های وحشی بیابد و اندکی در طوفان دل آرام گیرد ..

 ترنم باران ... آوای دلتنگی لحظه ها .. پنجره ی بسته و موسیقی زجر یک سکوت خسته

اجرای قلب بی نبض زمان است که چشم ها را به بازی بارش گرفته و احساس را محک تحمل می زند ...



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 94/5/11

 

گاهی باید رفت تا عمق سکوت واژه ها ... تا قعر تنهایی یک شمع ..

باید در لبخند های شکر، اشک درد را دید و از چشمان به سکوت نشسته ،  تسبیح لحظه ها را شنید ..

گاهی باید با چشمان خیس به خورشید نگاه کرد و

در بارش چشمها و ابر مژه ها رنگین کمان بودن را به نظاره نشست ..

گاه باید با دل مرداب همراه شد و قصه ی صبر نیلوفرها را روایت روزهای بی تابی نمود ..

و کاش می شد در همقدمی با این گاه ها.. گاهی حصار را از واژه ها بر داشت

قلم را به دست نسیم ذهن داد تا بر ثبت صفحه ها بنویسد اندیشه ی دشت دل را

نه آن سان که بیدی بلرزد و آشوبی به طغیان بر هم ریزد و گنگ نماید واژه ها را ...

که آرام آرام با جوهر اشک بر جویبار نگاه بر تخته سنگ امید حک کند ترنم باران را و به زمزمه آورد

آوای چکاوک را .. رنگ محبت زند بر قاب های تردید و با نجوای باران پاک کند غبار یأس را از

پنجره ی پاک احساس.. بر گلبرگهای خشکیده ی گلدان بودن ، طراوت شبنم دوست داشتن ببخشد و

امید رویشی از جنس نور را در کالبد خسته اش به سوی چشمان بارانیش بدمد ..

نه از ترنم بهار بگوید و پرواز پرستو را شاعرانه غزل کند که

 نگاه خسته اش را به طلوع بهار امید پیوند دهد ..

تا برای بودنی دوباره و سرودنی غزلی عارفانه تردید را از چشمانش بر دارد و

قلم اندیشه را به دستهای خود بسپارد تا صفحات خط خطی شده ی عمر را اتوی فراموشی بکشد و

محو کند تمام چین و چروک های درد را از پیشانی روزگارش ..

خرده شکسته های قلبش را به بایگانی فراموشی بسپارد و

بگشاید صفحه ای جدید از آغاز بودنی بدون تکرار را ..

کاش میشد خاکسترهای درد را از قلبش شست و

 آتش بی مهری زمانه را به نغز غزلی از مهر خاموش کرد

 و ابریشم سپید موهایش را در گذر سالی به جشنی از امید لبخند رنگی شکر بخشید ..



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 94/5/8

 

 

آهسته قدم می گذارم بر دشت اندیشه.. بر خیالی دور ..

 شاید اندیشه ی سبز در دور دست ها بال پرواز مرغی رهیده از قفس باشد ..

 جوانه ی امید را باید دید .. گلبرگ مهربانی را باید به شبنم شوق شست و

 به انتظار باران جاد ه ی زندگی را نظاره کرد ..

 بر کناره ی خستگس هایش رزهای نشاط را کاشت ..

بر جوی دلتنگی هایش بید مجنون را غزلخوان کرد ..

رنگ غروبش را ندیده گرفت ...  بر نجواهای بی شمارش ، شماره ی روزها زد ..

بر دقایق محزونش گذر عمر را نوشت که

 لحظه لحظه هایش بی تکرار در گذر پر شتاب خود به دیار خاطره ها می سپارند

ثانیه های امروز بودن را ..

شاید بتوان آفتاب شد و بر انجماد احساس ها گرمی محبت بخشید ..

رنگین کمان شادی را به دلها هدیه داد ...

 برق ستاره های مهربانی را به آسمان شب چشمانی خسته بخشید و خود در سکوت شب راز دلتنگی را

به هجای لبخند ماه بی صدا زمزمه کرد و بارش دلتنگی را به دیواره های لرزان قلبی پر آشوب سپرد ..

شاید بتوان به رنگ پاییز محو در هزاره ی زیبای طبیعت شد و به استقبال بارانش رفت و عطر بهار را

از نجوای پرستوها به ودیغت گرفت . ..

می توان بی چتر خیالهای خسته با قطره های باران همراه شد و

در دشت خیال بی هراس زمستانی سرد قدم زد ... نجواها را در سکوت لحظه ها شنید ..

 اما چگونه می توان صدای برگهای خشکیده را نشنیده گرفت و دیوراهای فرو ریخته را ندید ..  ؟؟

نجوای سرگردانی برگها در دست طوفان پریشانی نشنیده گرفت و

 باز به دنبال مهر خورشید بهار را در دل زمستان به انتظار شکوفه های سبزش نشست ..

 شاید باید بی انگیزه شد !! فراموش کرد بودن ها را ..

از یاد برد انتظار شمعدانی ها را .. پنجره ی احساس را بست .. پرده ی شب را به دشت خیال کشید ..

 ستاره ها را ندیده گرفت ... ماه را به دل پریشان برکه سپرد ..

انتظار را دوختن چشم به دیوار مجازی گذرا دانست

برگه هایش را ورق نزد که نکند گرد خاطراتش قلم نوشتن را به جوهر احساس بسپارد ..

وشاید به رسم زمانه باید هدیه داد سکوت را .. انتظار را ...  دلهره ی آشوب را ...

 و بر پرده ی چشمان نشاند گذر لحظه های بی خبر از بودن شقایق راز را ...

 



طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 24
بازدید دیروز: 70
کل بازدیدها: 232203