سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 92/7/30

 

 

گاهی باید رفت کوچ کرد و کوله بار را بست ...


کوچ از یک سرزمین ، یک جا ، یک محل ، یک خانه ، یک شهر یا یک دل !!!


باید رفت باید خاطره ها را با خود برد


و گاهی بر جا نهاد زمین گذاشت و فراموش کر د آنچه که در خود داری ....


وقتی از خانه ای کوچ می کنی اثاثیه اش را به سمساری می سپاری


و در مکان جدید برای خود دوباره وسایل نو می خری ...


خانه ی قدیمی را به دست معمار می سپاری


 تا بسازد بر ویرانه هایش مکان  جدید و آباد


 اما دل چی ؟؟ دل را می توان کوچ داد ؟؟


به کجا ؟ چه گونه ؟ چه جوری ؟ به چه قیمتی ؟


اگر با رفتن تو دلی بشکند اشکی بریزد تو چه گونه می توانی پاسخ گویش باشی ؟؟ و اگر از وجودش با رفتن تو آهی بر خیزد


 این آه طوفانی می شود که به یکباره وجودت را در هم می کوبد ..


تو اگر دلی را ویران کنی !! چگونه از ویرانه هایش عبور خواهی کرد ؟؟


و از این عبور به کدام سرزمین و به کدام دل پناه خواهی برد ؟؟ با چه وجدانی ؟؟


دل صفحه ی کاغذ نیست که اگر نقاشیت در آن خراب شد


از دفتر جدایش کرده مچاله اش نموده و در سطل آشغال بیندازی 


دل لباس نیست که که اگر به سایزت نبود آن را به کنار ی بیندازی ...


دل تپنده است ... نبض زندگی یک فرد است .. دل یک گل باطراوت است


یک موجود زنده و فهیم است .. همه ی احساسات از او بر می خیزد


همان دلی که احساس عشق و دوست داشتن را به اوج خود می رساند


با بی مهری با شکستنش توسط تو می تواند منبع نفرت گردد


انبار باروت شود و موج های بی زاری از تو صخره های وجودش را در هم بکوبد ..


قبل از ورودت به سرای دل مواظب باش !!!


جوانب را بسنج عقل را به کار بگیر تجزیه و تحلیل کن و با عشق پاک وارد شو


و ماندگارشو و پر از خاطرات ناب بگرد


وقتی وارد دلی شدی به تو عادت می کند جزیی از وجود ش می شوی


بخواهی بروی یعنی روح او را با خود می بری زندگی را ازش می گیری


ابرهای دلتنگی را مهمان آرزوهایش می کنی


 چشمانش را همدم اشک غروب  می نمایی


 مواظب باش ! آمدی دیگر حق رفتن نداری  ..


با مهر بیا با نام رب وارد شو و برای همیشه بمان ...


قلب بازیچه نیست سرای مجاز نیست  سراب پوچ و واهی نیست


که در خیال خود هر آنگونه که خواستی رفتار کنی


و بعد خاطراتت را بر شکسته هایش حک کرده و بروی ..


مطمئن باش اگر امروز قلبی را شکستی  ، دیوار احساسی را فرو ریختی


و اشکی ر ا بر گونه ای جاری کردی به زودی شکسته خواهی شد


تاوان شکستنش را باید با شکسته شدن بدهی .


 اگر جایگاه عشق رب و محل تجلی او را به بازی گرفتی


مطمئن باش از مجازاتش در امان نیستی


 اگر اشکی را به ناحق بر صفحه ی دلی چکاندی


 دیر یا زود در سیلاب اشک هایش غرق خواهی شد ...


می توان به راحتی کوچ کرد از جایی محلی و خانه ای به جایی دیگر


اما کوچ از دل را با تدبیر عقل بیندیش !!!


 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 92/7/29

 

به صورت آدمیم به سیرت نمی دانم ... !!!

مشتی خاک بودیم بی ارزش و ناچیز ...

به عشق با زلال مهر خود سرشتمان و به محبت از روح خود در ما دمید ..

بالاتر از فرشتگان قرارمان داد و محبوب درگاهش نمودمان

 صورتمان را زیبا و سیرتمان را پاک قرار داد ... ...

به صورت می رسیم زیباییش برایمان مهم است به رنگ های مختلف لعاب داده

چین و چروک هایش را به علم روز مداوا می کنیم

از آفتاب و باد در امانش داشته به هزار ماسک گیاهی طراوتش را حفظ می کنیم

 مدام رخ در آیینه نگاه کرده سلول به سلولش را به زیر زره بین حساس خود برده

نوافصش را با مشورت اهل فن بر طرف می کنیم که

صورتامن زیبا بماند و طراوت خود را حفظ کند ...

اما سیرت را به حال خود گذاشته رهایش کرده ایم ...

به غذایش توجه نکرده انواع پس ماندها و غذاهای فاسد را به خوردش می دهیم

برایمان طراوتش مهم نیست

هرچه بدستمان بیاید از هر کجا و هر که باشد به درونش می ریزیم

شفافیتش را در غبار توهمات و شبهات گرفته  مکدر شک و جهالتش کرده ایم

 به کارهای خطا شرمسارش نموده پژمرده اش کرده

 وجودش را در منجلاب دروغ و فریب و تظاهر و فخر فروشی و . .. فرو برده

 روندگی به سوی کمال آدمیت را از او گرفته ایم  ...

 سد راه پیمودن مسیر معنویش شده ایم

گاهی با شکستن دلی و گاه با ریختن اشکی به نا حق خردش کرده ایم ...

برایمان اصالتش مهم نیست  !!!

 آزاد بودنش را ندیده گرفته تابع جسم خود نموده ایم

صورت را  غرق در زیبایی کرده سیرت را به زشتی آراسته ایم

 آیینه را باز تاب زیبایی خود خواسته آیینه ی سیرت نمایمان را شکسته ایم

ظاهر را فریاد زده سیرت و باطن را غافل شده ایم

از آدمیت تظاهر به اسمش را داریم ولی سیرت را بی خیال شده ایم ...

سیرت را بیمار نموده در بستر درد رهایش کرده متخصص دردش را نشناخته

خود ادعای طبابتش می کنیم  !!!

جهالت را به دست گرفته جام زهر را به گمان درمان

جرعه جرعه در کامش می ریزیم

 سیرت آدمیت را گم کرده آدم بودن را بی نشانیم ...

خدایا ! به صورت زیباییم که زیبایی صورتمان را از تو داریم

به سیرت مهر زیبایمان قرار بده ...

لفظ آدم را با خود یدک می کشیم

آدمیت را گوهر درخشان وجودمان قرار بده ... 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 92/7/28

 

 

گاهی باید رفت  و رها شد غصه ها را بر زمین گذاشت

بندهای چسبیده بر دست و پای را با تدبیر عقل گشود و پرواز کرد

 آسمان عشق را به نظاره نشست .. فریاد دوستی را شنید

 رنگین کمان امید را چرخ زد ... نیلوفرهای وحشی را با ابرهای سپید پیوند زد

بال در بال کبوتران به اوج آسمان پاکی و عشق سفر کرد ... همدم ستاره ها شد

 راز ماه را شنید ...گرمای مهر خورشید را به جان خرید

و رنگ آبی محبت را بر دل تشنه ی دشت پاشید ...

 می توان شادی نسیم را به خانه ی دل برد قاصدک مهر را خبر کرد

آرزوها را بر بادکنک های امید نوشت به ریسمانی از عشق متصل کرد

روبانی از تک رنگی صداقت به آن بست و در دل آسمان لاجوردی

به پرواز عشق در آورد به مهر چشمان اوج گرفتنش را رصد کرد و

 به امید بر آورده شدنش طلوع عشق را به انتظار نشست ..

می خواهم از غصه ها رها شده دلتنگی ها را در مرداب فراموشی غرق کرده و

 با بالی از امید و عشق آسمان دل را طی کرده

 در سرای قلبم جای دنج وجودم فرود آیم برایش راز مهر را بگویم و

از آبی محبت نقشی ماندگار بر وجودش حک کنم

 اشک های دلتنگیش را با سر انگشت احساس از وجودش پاک کرده

چشمانش را ببندم با عشق صدایش کرده 

از نگاه عاشق رب برایش بال پروازی از شوق وصال بسازم

زخم هایش را به مرهم عشق ترمیم نموده در آسمان نیلگون توجه به او

پروازش داده اوج گرفتنش را از پشت پرده ی نازک اشک به تماشای جان بنشینم

و آرام گرفتنش بر گلدسته های جان را نظاره گر باشم

به هنگام غروب سایه ی غم را از دلش برگیرم بر گلدسته های مسجد پروازش داده

تا به همراه موذن جان بزرگیش را در گلدسته ی روح  فریاد کرده

وضویی از اشک شوق ساخته مهرش را مسح جان نموده

وجودش را سجاده ی کنم گویا که بی تکلم فریاد کند و

بدون نگاه به شمارش در آورد دردها ، زخم ها و دلتنگی هایش را

 در دل دعای خود سر بر دامان معبود گذاشته

اشک هایش را بر گلهای سجاده ریخته عطر حضور رب را به مشام جان برساند

در واقعیت دل ، عشقش را لمس نموده سراب واهی را بی خیال شود

چشمانش  را بسته با عشق صدایش کرده و

 تسلی خاطرش را از ندای استجابتش دریافت کند ..

گاهی باید پرواز داشت ... پروازی از عشق به سوی رب عاشق ...  

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 92/7/27

 

kelas.jpg

با تغییر هوا و سرد شدن آن می ترسم که نوع مشق تو هم عوض شود ...

در کجایی نمی دانم در یکی از همین روستاهای محروم .. مدارس دور افتاده ..

 آنجا که در و دیوارش محرومیت را فغان می کند آه از نهاد بر کشیده و

 توانی برای بودن و ماندن ندارد ...

آنجا که دیوارهایش هر لحظه دلهره ی فرو ریختن را به ذهنت می آورد و

صدای ناله ی نیمکت هایش هم آوای دل غمگین تو شده و

 سرود محرومیت را همخوانی وجودتان می کند ..

 آنجاییکه تنها شوق توست برای یادگیری و آموختن که چشمان خسته ی مدرسه را

نیمه باز نگه داشته تا کور سوی امید تو خاموش نشود ...

مواظب باش ! از آمدن زمستان می ترسم از تکرار واقعه ی تلخ برای تو می ترسم

از اینکه ناله های آموزگارت برای سرد بودن کلاس  به جایی نرسد و

 آنقدر ناله بزند که گرمای سوز درونش آتشی شود که از دهان بخاری مدرسه

بیرو ن آید و او در کام خود فرو برد و برای همیشه صدایش را خاموش سازد ..

می ترسم این واقعه ی تلخ امسال برای تو تکرار شود ...

تو که با هزار آرزو برای یادگیری الفبای عدالت و نوشتن امید

 از راه دور به مدرسه می آیی ....

 چکمه های تلاش را می پوشی و جامه ی همت بر دوش می کشی

اما محیط سرد کلاس ذهنت را از فراگیری باز می دارد و

سرمای استخوان سوزش توان نوشتن را از دستان کوچکت می گیرد و

 تو در حسرت داشتنی کلاسی گرم و راحت رویا را پروانه ی ذهن کرده و

موسیقی بی کلام آه زمزمه می کنی

آنوقت است که چشمان نمناک بخاری دیگر توان دیدن علامت های سوال

بی جوابت از این محرومیت را ندارد می خواهد به تو امید بدهد

 و دلت را به فرداها گرم نماید ... سراپا سوز می شود آنقدر که گرمایش

تمام کلاس را در بر می گیرد حتی دستان و صورت تو را هم گرم می کند

گرمایی کشنده ... گرمایی زجر آور ...گرمایی که زیبایی را از تو می گیرد و

 سوز محرومیت را برای همیشه در وجودت باقی می گذارد

ناله های همکلاسی هایت در آتش سرود زجر آوری می شود که تا آخر عمر

در تمام لحظات طنین انداز وجودت می گردد و روحت را آواره ی چرایی می کند

 گرمایی که انگشتان کوچک و نحیفت را از تو می گیرد و

 صورت زیبایت را به دست سیرت زیبایت سپرده

رخت را مخفی از آدم و آدمیان می کند

گرمایی که آیینه را از باز گویی راز نگاه درد آلودت  شرمسار می کند

و تو چه زجری می کشی از گرمایی که داغ محرومیت را برای ابد بر وجودت می زند

می ترسم از آن زمانیکه نوع مشق تو عوض شود

آن گاه که هر روز و هر شب در غوغای ذهن خود و در سکوت نگاه خود

با چشمانی اشک بار بر صفحه ی قلب مشق درد را بنویسی

 دردی که درد را به تعظیم اشک وا می دارد

می ترسم از زمانیکه سر مشق همه ی عمر تو شود مشق درد 

مشقی که باید تا پایان عمر خود در هر لحظه و ثانیه با جوهر نا تمام  اشک خود

 بر صفحه ی خونین قلب بنویسی

 مشقی که تکرارش برایت زجر آور است اما راهی برای فرار از نوشتن آن نداری ...

دعا می کنم مشق ِدرد تکلیف امسال زمستان تو و سر مشق همه ی عمرت نباشد ...

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 92/7/26

 

 

برای دیدن تو لحظه ها را به انتظار نشستم روزها را به شمارش قلب در آورده ثانیه

ها را به امید گذرشان بدرقه ی احساس کردم تا تو را ببینم

تمام وجودت نقش بسته در تار و پود وجودم

ولی افسوس که آیینه ای شده ام که انعکاس می دهم بودن تو را

 ولی خود توان دیدن در آیینه را ندارم ...

رونده ای بودم خاموش .. به ظاهر زنده ی متحرک .. کبوتری بال بسته ..

 احساساتم را حبس وجود کرده بودم و

 نبض ابراز را از آنها گرفته به رفتن می اندیشیدم ..

روزها با امر ش زنده بودم و شبها را به تنهایی ماه و چراییش در میان آن همه ستاره

می اندیشیدم .. آرزویم رسیدن به او بود و آرام گرفتن در کنار وجودش ...

موج های دلم را در اشک های دریای وجودم مدفون کرده

و یافتن ساحل آرام را بی خیال شده بودم

به اندیشه ی احساس بر گذر لحظه ها می اندیشیدم و

 در اشک قلب آرزوها را به خاک سوزان کویر دل می سپردم ...

در صحرای نیاز خویش در عرفات چشمانم ... بر سر سجاده ای ساده

 در کنار قلب های بی آلایش سجده گاهی ساختم از اشک

از سکوت پر صدا از غوغای خاموش در زیر خیمه های بندگی

 در دل سوزان کویر سر بر سجده ی نیاز گذاشته درد های قلب و آرزوهای دل را

به دست اشک هایم سپرده تا نثری بنویسد از سکوت زبانم

و غزلی بسراید از اشک های قلبم با قافیه های بی قراری دل و ردیف هایی گمشده در تنهایی وجودم

دلم سر بر داشتن از سجده ی راز را نمی خواست

که بانگی از عشق در گلدسته ی جانم پیچید

بزرگیش را به آوای خوش یاد آور وجودم نمود ...

ندای جانبخش صدای مؤذن روح پژمرده ام را به نشاط فرا خواند

صدایی که عشق و بودن و امید را فریاد می زد

 صدایی که جان کویر را به خنکای وجودش لحظه ایی از بی تابی جدا کرد

سر از سجده ی اشک برداشتم چشم ها را در سرای دل به آرامشی برای یافتن

به سوی مناره ی عشق فرستادم ...

صدای تو از یکتایی او می گفت و از بزرگیش و

چشمان من جوانه ی روییده از امید را در آن صحرای سوزان

در کنار خیمه ی جان به نظاره ی تحیر خود نشست ..

 رویش جوانه ای کوچک در آن ازدحام جمعیت و

در دل کویری تشنه ایی که درختان کهنسال را نیز خشک می کرد

 نشان از عشق خدا بود و امید دل بستن به مهرش ...

صدای خوش تو که مهر وجود رب را یاد آور احساس خفته ام می کرد

مرا بی قرار لحظه ها کرد لحظه هایی که باید به انتظار تکرار شدنشان

فرداهای نا معلوم را به انتظار بنشینم ...

 چندیست که پاهایم را در گذر زمان یدک کش وجود خسته ام کرده ام ..

وجودی که بودن را بر نمی تابد

آرامش را از دست داده و سر گردان رویاهای نا تمام شده است ..

اما روحم را در همان خیمه ی بندگی ،

 کنار آن جوانه ی کوچک روییده در پای ستون عشق جا گذاشته ام

 تنهایی هایم را با او پر می کنم و سکوت دلم را با او زمزمه می کنم ...

به دیدنت زنده شد و جان گرفت تمام لحظات ناب زندگیم ...

در آیینه ی چشمانت غزلهای بی صدای کلامم ر ا بخوان

 و در سکوت وجودتت فریاد های نا گفته ام را بشنو ..

حال که تومؤذن عشق هستی و

 نوای جان بخش امید را به گوش دلهای خسته می رسانی

 آنگاه که در گلدسته ی عشق از بزرگیش یاد می کنی وجودت را به او سپرده

چشمانت را به شوق هم صحبتی با او به مرواریدهایی از مهرش مزین می نمایی ...

برای من  هم.. برای وجود بی قرار لحظات ناب در صحرای عشق

و در زیر خیمه های بندگی دعایی از اخلاص نما  ...

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 92/7/25

 

 

تو به ندای منادی جان کوله بار سفر را بستید و راهی سرزمین عشق شدید ...

مهرش را طواف جان کردی سعی بین صفا و مروه را به رود اشک پیمودی و در کنار

چاه زمزم نوای عاشقی را زمزمه ی قلب خسته ی خود نمودی و

 به انتظار لبیک استجابتش در سکوت پر غوغای خود چشم بر جایگاه عشقش

دوخته غزلهای چشم را در تلاطم سرگشتگی مژه ها روانه ی کوی دوست نمودید ..

در کنار حجر الاسود مهرش را تجدید بیعت نموده و همراهی بی دریغش را

ضمیمه ی جان کرده عشقت را در مروارید های چشمان گذاشته و

 به پای مهرش در سنگ فرش احساسات ریختی ...

ندای عشقش تو را تسلی داد و زمزمه ی مهرش روح خسته ات را آرام کرد ..

و تو برای دریافت مُهر بندگی و دلدادگی عرفات را عِرفان جان نمودی

بر بلندای کوه جبل الرحمه خار و خاشاک های نفس را رها کرده

سجده ی راز به جا آورده پله های قلب را طی کرده دست انداز های ذهن را با

صیقلی از مهرش صاف نموده تمنای پرواز را آرزوی خویش نموده

 رها از تعلقات دنیوی بالی از فرشتگان را به امانت جان گرفته

 آرزویت بر ماندن دائم در سرزمین عرفه در قطره ی اشک نوشته

 به دل خاک گرمش به ودیعت مهر سپرده و راهی سرزمین منا گردیدی ...

تو سبکبال و عاشق به این سرزمین پای گذاشتی تا رمی کنی شیطان درون را

و سنگ زنی بر نفس اماره ازدحام جمعیت را یاد آور روز رستاخیز خود نموده

و تکرار رمی را نشان از پیچیده بودن نفس اماره ی خود دانسته

خدا را به برزگیش یاد نموده و همراهیش بر سر کوبی نفس درون را خواستار شدی .

در سرزمین منا آوای الهی العفو را در سرشک دیدگان گذاشته

واسطه های مهرش را به اشک جان فریاد قلب نموده تا رافت بخشش را هدیه بگیری

به پاس مهرش نفس را به قربانگاه عشق بردی آمال دنیویت را سر بریده

آرزوهای پوچ را رها کرده و مهرش را به جان خریدی خوشحال از پذیرش قربانیت

و به عشق مقبولیت اعمالت  ، زیبایی ظاهریت را ، غرور کاذبت را در حلق و تقصیری

از عشق به پایش ریختی و

چه لذت بخش بود برایت آن لحظه که به عشق معبود قیچی بر موی گذاشته

و بلندای کذب ناخن را به تحلیلی از دلدادگی کوتاه نمودی ...

حال که تو در سرزمین آرزوها سرزمین ، سرزمین عشق و دلدادگی ،

 سرزمین آرزوهای پاک و لحظات ناب هستی برای روح خسته ی من نیز دعا کن ...

حال که خواسته های دلدادگیت را به دست اشک های پر صدایت سپرده

به رسم امانت برای گرفتن مُهر اجابت در دل تفتیده ی خاک های منا با تمام وجود

می سپاری و امید چشمت را برای گرفتن اجابتش به آن ضمیمه می کنی

 برای من نیز نقش مِهرش را بر قلبم هدیه ای از لطف بخواه ...

ندای قلبم را در غزلهای بی امان چشم هایم گذاشته

 قافیه اش دل بی قرارم گشته ردیفش را گم نموده سر در گم حیرانی خویش

وزنی به آه و حسرت زمان از دست رفته گرفته ،

صخره های جنون دل را در نوردیده و به همراه قاصدکی از مهر به سوی تو می آید

قاصدکم را دیدی پیامش را بگیر و در صحرای منا رهایش کن ...

بگذار آنجا بماند می خواهد جنونش برای او باشد و دلدادگیش وصف او ...

آگر تمنایی می کند تمنا از عشق او باشد ...

بگذار آنجا بماند که اگر تنهاست به عشق او تنها باشد

 و اگر غمگین است از دوری او باشد ...

غزلهای چشمم بی قراری های وجودم را با خود می آورد

بگذار همانجا بماند تا قرارش را در سرزمین عشق بیابد ...

 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 92/7/21

 

 

کبوتر دلم حیران بی قراری هایم گشته قفس تن را با الماس های چشم بریده

بالهای تمنا را با مرهمی از عشق ترمیم وجود نموده و

به سوی قبله گاه عشقش پر کشیده  با سوز اشک خود غریبی بقیع را در نوردیده

آرام و قرار را از کف داده و غروبش را در حزن ناله ی خود به رنگ خون در آورده ...

غربت بقیع بی قرار لحظات تنهایش کرده

خاکهایش را سورمه ی چشمان خود نموده

 نجوایش را در سکون بقیع زخمی بر قلب نشانده اشک می ریزد و می نالد و

 می گوید و می سراید نغمه ی غربت را و می خواند سرود مظلومیتش را ...

دلم برای بقیع تنگ شده است ...

برای سرزمین خدا .. برای جایگاه قدم های رسول .. برای گنبد سبز خضراء ...

برای کوچه های بی نشان برای شهر غم گرفته ی مدینه

برای اشک های بی صدای زائران

 برای زمزمه های خاموش دلدادگان بقیع تنگ شده است ...

می خواهم دلم را به غربت بقیع بسپارم و سرم را بر خاکهای بی نشانش گذاشته

مظلومیتش را در بغض سینه شکسته و هم آوای ناله ی غم کبوترانش گشته

و بسرایم غزلی از اشک های دلتنگی به وزن آه دلم

با قافیه هایی از بی قراری وجودم و به ردیف هایی از واژه های دلدادگیم ....

غربت بقیع غم را به تعظیم وا می دارد و

 اشک را بی اختیار روانه ی جان می کند سکوتش بغض دل را می شکند و

 آهنگ خاموشش مرثیه خوان دل بی قرار می گردد

 بقیع در سکوت رازهایش را می گوید

از غم مظلومیت عزیزان در آغوش گرفته ی خود بی صدا نوحه خوانی می کند ...

دل را به آشوب بی قراری می برد و اشک را سیلاب جان می نماید ..

در بقیع دیگر غریبی خود را احساس نمی کنی دیگر تنهایی را نمی فهمی

دلتنگی هایت برایت بی معنا می شود و غم هایت رنگ می بازد

 آنجا دل بر آن همه مظلومیت و غربت ،گرفته ی عالم شده

اشک های دلتنگیش را بر بال کبوتران نشانده

آسمان بقیع را به رنگ دلهای محزون در می آورد ...

غروب بقیع سنگ را به صدای ناله در می آورد اشک را رنگ خون بخشیده

افق را شرمگین از بودن ، رخ در لایه های سرخ فام فرو برده

با دلهای مشتاقانش همراه شده خون می گرید ...

بقیع در دل خود راز های نهفته ی دارد

و سنگینی غمی به بزرگی و عزت و عظمت عزیزان خفته در خود بر چهره دارد ...

راز بقیع را کبوتران محزونش می داند

و صدای اشک هایش را خاک تفتیده اش می شنود

و آسمان مظلومیتش را فریاد عرش می کند ... 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 92/7/20

 

معصومیتت را دوست دارم و پاکی و صداقتت را می ستایم ...

کودک هستید بگذار کودک هم بمانی ..

بگذار برای همیشه در چشمانت برق شادی را به نظاره ی شوق بنشینم و

صفا و سادگی کلامت را طنین انداز جانم داشته باشم ...

دنیایت را در همین حد نگه دار... بگذار در دنیای تو همه چیز رنگ و بوی صداقت

 را داشته باشد گوش هایت را بر واژه های نفاق و دورویی ببند

 تظاهر کردن را هیچگاه هجی نکن ...کلمه ی دلتنگی را ننویس .. معنایش را نپرس

نپرس دلتنگی بزرگ ها چگونه است ؟؟

بگذار بعضی از واژه ها برای تو بی مفهوم باقی بماند .

بگذار تنها دغدغه ات همان شکستن نوک مدادت باشد

 بگذار شکایت ها و گله هایت از میز ونیمکت و جای نشستن باشد

بگذار کلمه ی بابا برایت قداست مهر اشک را داشته باشد

و واژه ی مادر لبخند را بر لبانت بنشاند ..

 

بگذار همه ی دنیای تو مدرسه ات باشد و دوستانت

و دلخوشیت آفرین معلم و تک ستاره های باشدکه پای دفتر مشقت  می خورد ..

وارد دنیای بزرگ ها نشو .. اصلا نخواه که هیچ وقت بزرگ شوی ..

بزرگ هم شدی دنیایت را در همین حد نگه دار ..

دنیای بزرگ ها برایت واژه هایی را معنا می کند و

 مفهومش را به تو می چشاند که تا عمق جانت را می سوزاند ...

دنیای بزرگ ها صداقت را از تو می گیرد مهرت را بی معنا می کند

دغدغه هایت را فراتر از توانت قرار می دهد با پاک کنی از جنس بی احساسی برای همیشه لبخند را از روی لبانت محو می کند

وجودت را مچاله ی درد و حسرت و آه می کند

آنوقت آرزویت دیگر داشتن تک ستاره ی پای برگه نیست

یکبار خندیدن بدون وجود غم خندیدن از اعماق وجود می شود آرزوی دست نیافتنی تو

دنیای بزرگ ها صداقت را از تو می گیرد باید تاوان مهربانی را با قلب شکسته بدهی

رنگین کمان شادی دوران کودکیت در ابرهای دلتنگی بزرگسالی محو می شود آسمان آبیت رنگ می بازد...

باید در حسرت رنگ مهرش روزها را به انتظاری بی پایان افق را رصد نگاهه ای خویش سازی ...

کبوتر رویاهایت محصور در قفس سرد می شود و

پرواز برایش آرزویی دست نیافتنی می گردد ..

دنیای بزرگ ها دنیایی داد و ستد است ..

کم اتفاق می افتد که محبت و عشق و دوستداشتن قلبی باشد

 محبت کالایی است که خرید و فروش می شود

گاه بهایش آنقدر سنگین است که کمرت را می شکند

بگذار کودک بمانی  تا بادکنک های احساس را پر از هوای دوست داشتن هایت کنی

و آن را در آسمان آبی دلت به پرواز کبوتر های مهربانی و سادگی در آوری ..

تو که کودک بمانی وجود خدا را بیشتر احساس می کنی

بهشت و دوزخ را به عقل خود باور داری ...آرزوهایت قشنگ و دوست داشتنی است

چشمانت برق شادی را هدیه می دهد و

 لبخندت غروب دلم را به طلوع با تو بودن پیوند می زند ..

کودک بمان و دنیایت را در همین حد نگه دار ...

 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 92/7/19

 

تاریخ انقضای عمر به دست اوست ...

روزی تاریخ اعتبارمان برای ماندن در این سرای دنیا تمام می شود و

باید به سرایی دیگر برویم برای دریافت تاریخ ماندنی ماندگار و جاوید ...

امروز را دریابیم که فردا دیر است ...

چشم ها را بیدار نگه داشته.. غفلت را از عفل زدوده ..احساس را صیقل داده

قلب را مهرش بخشیده ... دنیا را در باور خاطر خود محل گذر بدانیم و

 از این گذرگاه زیبایی ها را بر گرفته توشه ی خود کنیم تا

در سرای باقی ذخیره ها را در دست گرفته از وجودشان نوری بسازیم

 برای یافتن زیباترین و مناسبترین محل اسکان دائمی ...

زمان عمر اندک است روزها در جهشی دیوانه وار

ثانیه ها را در مسابقه ی دوی سرعت با خود می کشانند

خوشحال از گذرشان می شویم و از افسوس حسرت از دست دادنشان باز می مانیم .

مسافری هستیم در کاروانسرای دنیا

در این محل اسکان موقت رحل چند روزه ای انداخته ایم تا

گوهر مناسب در بازار سرای آخرت را شناخته تمام توان خود را برای بدست

آوردنشان به کار گرفته و بهایشان را با محصور کردن نفس پرداخته

کوله بار خود را پر از گوهرهای ناب نموده با حفط زبان و عقل و نگاه و شهوت

از آن نگهبانی کرده به آهی به سوختنش نداده

به اشکی در دریای ناله های دیگران غرقش ننموده

به زخم زبان خود موریا نه های نابودی در آن نریخته و

سالم از هر گزند و آفتی آن را در کنار  خود نگه داشته در قلب خویش ذخیره نموده

تا بانگ جرس قافله ی عمر برای رفتن به سرای ابد به صدا در آید

که شاد از توشه ی اندوخته ی خود سبکبال و رها و با لبخند رضایت و

نگاه پر از آرامش ، همراه مژده بخش زندگی جاوید گشته و

 آرامش و عشق و دوست داشتن را در کنار معبود جانها در یابیم ...

نگذار در این سرای گذر ، عملت آهی از نهادی بر آورد و طوفانی شود که

کوله بار سفرت را در هم ریخته ره توشه هایت را بر باد فنا داده

 وجودت را در زیر غبار های حسرت ذهن خود دفن نموده و

 چشمانت را از دیدن و پایت را از رفتن مسیر سعادت باز دارد ...

دو روز دنیا ارزش ندارد که سنگی از بی احساسی شده وجودی را در هم شکنی

که صدای خرد شدن احساساتش عرش خدا را به صدا در می اورد

و تو را رانده ی لطفش کرده از دیدن سرای مهرش محرومت گرداند ...

اشک هایی که با خرد شدن احساساتش می ریزد سیلی گردیده

ره توشه ی آخرتت را با خود می برد و تو می مانی و دستانی خالی

 با چشمانی اشکبار که دیگر فرصتی برای باز سازی ویرانی نداری ...

قلبش محل تجلی خداست ...

بی صدا و آرام خنجر زخم را بر قلبش فرود نیاور ...

احساساتش را جریحه دار نکن اشک را از چشمانش فرو مریز ...

قلبش که شکست خرده هایش سد راهت می شود

صدای شکستن بی صدایش پخش وجودت می شود

قلب زخمیش آسمان را به بارش اشک بر می انگیزد و

 تو را از درگاه معبودت میراند که

 جایگاه او را در وجود انسانی ندیده گرفتی و احساسش را شکستی ..

دنیا دار گذر است آمده ایم که برویم ...

امروز را در یابیم شاید فردایی نباشد .. 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 92/7/17

 

 

واژه ها دیگر توانایی بیان حرفهای دلم را ندارند از فهمشان بیرون رفته نجواهای دلم

دلتنگ تو هستم دلتنگ ندای تو .. دلتنگ کلام پر مهر و نگاه های عاشقانه ی تو ...

دلتنگ با تو بودن با تو سخن گفتن و با تو قدم زدن ...

دلم در جستجوی مِهرت سر گردان کوچه های بی قراری شده است ..

فاصله ها بین من و تو شکافی به اندازه ی همه ی روزهای عمرم ایجاد کرده است

هر روز طلوع مهرت را در نگاه خورشید می بینم

و لطافت وجودت را در گلبرگها در می یابم و

 زلالیت را در شبنم دیده به سجده ی شوق می ستایم ..

خدایا ! من دیدن صرف مهر و محبتت را نمی خواهم ...

نمی خواهم فقط واژه ها تداعی عشق تو برایم باشند

من حس نمودن عشقت را می خواهم ...

می خواهم عطر وجودت را آرامش بخش روح خسته ام قرار داده

 و مهربانیت را مفهمومی به عمق جان معنا ببخشم ...

ندای تو را می خواهم که بر ویرانه های دشت دلم آهنگ آبادانی بسراید

کویر وجودم را غرق در لطف تو می خواهم ...

خدایا ! دلم در تلاطم حوادث و بی مهری های زمانه شوره زاری گشته نا امید از

 رستن و روییدن پلک از عالم و آدم بر گرفته زانوی غم در بغل گرفته و

پرده ایی از تنهایی رو بر پنجره ی وجودش کشیده و

پشت پنجره ی احساس پرواز کبوتران عاشق را در آسمان آبی

 به نظاره ی اشک می نشیند

خدایا ! وجودم از هزار رنگ های مصنوعی خسته شده است

 سنگفرش های جادویی دنیا را نمی خواهم

رقص سبزه های مصنوعی در دشت خیال را دوست ندارم ..

دلم برای سادگی تو تنگ شده است

می خواهم وجودم سجاده ای شود آمیخته به تک رنگ عشق تو ...

گلهایش ذکر تو باشد و نسیمش خنکای یاد تو ...

خدایا ! از دنیای آدمها خسته شده ام

از فریب ها و دورویی ها جانم به لب آمده بی عدالتی ها برایم قابل هضم نیست

نمی توانم شکسته شدن ها را ببینم و

صدای ناله ی احساسات خرد شده را گوش نمایم ..

قلبم هزار تکه ی درد گشته است

صدای اشک ها ناله ام را بی صدا کرده

 بغض محصورم خلوتی می جوید برای رها شدن و شکسته شدن

 ناگفته ها سینه ام را در تنگنای خود قرار داده محفلی می جوید که

به گوش جان سنگ صبور رساند رازهایش را ..

خدایا ! از تمام دنیا تو را می خواهم

سهم من از زمین برای دوستدارانش

من گوشه ایی از آسمانت را می خواهم و بالی از عشق و محبت تو ...

می خواهم وجود خسته ام را بر گلدسته های عشقت پروازی از جان دهم

و از مناره های مهرت سرود زنده بودن را بشنوم

باران رحمتت را بر کویر تفتیده ی دلم هدیه ایی از عشق تو دهم و

 رنگ آبی همراهیت را در رنگین کمان محبت در آسمان بی کرانه ی با تو بودن

به نظاره ی جان نشسته و کبوتر دلم را به درک وجود تو

تا بی نهایت عطوفت و مهرت به پرواز عقل در آورم ...

می خواهم در آوای عشقت همراهی

در کلام پر مهرت روشنایی و جود و در عطر حضورت آرامش جانم را بیابم ..

می خواهم وجود خسته ام را به تکیه گاه بودنت سپرده و

چشم های مضطربم را بر هم گذاشته

وجودم را خالی از هیاهوهای خاموش درون نموده و

 آهنگ مهرت را زمزمه ی جان کنم سر بر شانه ای پر مهرت گذاشته

و شکاف سالها فاصله را با اشک های خود پر نموده و

در آغوش پر مهرت آرامش ابدی را تجربه ی جان نمایم ...  

 

 



   1   2   3      >
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 89
بازدید دیروز: 52
کل بازدیدها: 236053